به یکی عادت کردی که همش تنهات میذاره؟ به بودن با او عادت نکردی ، به نبودنش عادت کردی !
اسمش اینه که هست ، دلتو خوش میکنه؟ گاهی وقتا که عقلت بهت هشدار میده که داری چکار میکنی ، این که بودنش اصلا تو زندگیت معلوم نیست ، احساست از رو ناچاری یه جوری منطق را توجیه میکنه.
حالا یکم بشین فکر کن ، واقعا هست؟ اصلا واقعی هست؟ یا غیر از اینکه دلتو خوش کنی که کسی در زندگی حسیت حضور داره و یکطرفه داری چیزی را باهاش تجربه میکنی ، چیز دیگه ای هم هست؟
به چی عادت کردی؟ به یه خیال؟ به یه تصوری که غیر از حس خودت ، حتی منطقت هم اونو قبول نداره؟
به کسی عادت کن که وقتی دستت نیاز به گرفتن داشت و او محکم و سفت بگیرتش ،با اینکه ممکنه دردتون بگیره ، ولی یه درد لذتبخش را تجربه کنی !
کاملا درسته

حیف از عمر...
حیف از لحظات بی ثمر !
زمانهایی از عمر هست که از گذرش افسوس نمیخوری
من شنونده خوبی هستم اما نمیدونم پای عمل که برسه هم بتونم خوب باشم یا نه(راستش چشمم آب نمیخوره
)
خیلی بتونم فقط در مورد خودم نظر میدم، شنوا بودن یا نبودن دیگران رو من نمیتونم در موردش نظری داشته باشم.
مطلبت اونقدر درست و بی نقص بود که آرزوی شنوا بودن کردم.
همه میشنون ، تعداد کمی به حرف تجربه عمل میکنن ، بیشترشون خودشون تجربه میکنن و هزینشو میدن.
کاش آدما میپذیرفتن بعضی چیزا هست که همه آدما براش یه تجربه یکسان دارند و نیازی به بذل عمر نداره که به نتیجه رسید !
گوش شنوایی هم هست؟
عاقبت گوش ناشنوا میشه ضرب المثل؛ سرش باید به سنگ بخوره تا متوجه بشه...
شما میشنوی من چی میگم ؟
یک نفر هم متوجه بشه کافیه !
سپاس از نظر شما