روند علاقه در بعضی ها اینجوریه : تا یه جایی دوسش نداری یا بی تفاوتی ، او نهایت سعی خودش را میکنه که دوسش داشته باشی و اینو به زبون بیاری ، بعد یه مدت مثل هیزمی که به اندازه کافی حرارت بهش برسه احساست نسبت به اون شعله ور میشه ، و بالاخره اون حرفو بهش میزنی ، عجیبه که بعد از این مرحله نوبت اونه که بی تفاوت و سرد بشه ، انگار که فقط این براش مهم بوده که بهش بگی دوست دارم !
بنظر من این مدل ادمها فک میکنن اینکه کسی رو دوست داشته باشن ضعف ب حساب میاد و تلاش میکنن مورد قبول همه باشن بیشتر دوس دارن پیروز بشن ولی در نهایت بقیه ک ب رفتارشون پی میبرن و دستشون میاد ک چ ادمیه
از چششون میوفته و خود اون ادم هم دچار درماندگی و سرشکستگی میشه
اصلا این دوس داشتن نیس
سپاس از نظرتون
خیلی خیلی زیاد در اطرافم دیدم اینجور چیزی را ....یه جورایی انگار لحظه افطار ماه رمضان هست ساعات قبلش از شدت گرسنگی هر نوع خوراکی و اشامیدنی را ادم تهیه میکنه بنظرش میاد همشون چقدرررر خوشمزه ان و به همشون نیاز داره تازه کم هم هست همینکه اذان را میدن به محض نوشیدن یک لیوان اب و رفع اولیه تشنگی میبینی اون چیزاییکه خریدی اصلا هم دیگه نمیخوای استفاده کنی انگار فقط منتظر همون یک لیوان اب بودی ...
ممنون از نظرتون
یه چیزی به ذهنم رسید





نوبتی هم همدیگه را دوست داشته باشن بهتر از اینه که اصلا همو دوست نداشته باشن
بالاخره هر دفعه یکیشون انگیزه داره برای تلاش
اینم یه روش میتونه باشه ! (لبخند)
بنظرم اینجور آدما یه جایی کمبود دارن ، یجورایی مثلا روانشون مشکل داره...
پس کمبود دار زیاد داریم !
چه بده اینطوری
آره ، منم همینطور فکر میکنم.
سپاس از حضورتون