از بحث دیشب با عیال مربوطه کلافه و خیلی تو فکر بودم ، صبح زود رفته بودم نونوایی که یکی از همسایه ها رو دیدم:
سلام ، خوبی؟
سلام ، خوبم
شما چطوری؟
اونم گفت خوبه
پرسید ، مطمئنی خوبی؟
تو دلم گفتم از کجا میدونه حالم خوب نیست؟
گفتم آره ، مشکلی نیست ! تو دلم گفتم شاید صدای جر و بحثمون را شنیده ، دیوارای خونه های الان مثل کاغذ میمونن ، همسایمون تمرین دف که میکنه من هم تو خونه باهاش سماع میرقصم !
تو همین حین و بین یه خانم میخواست بیاد نون بگیره ، یه جیغ کوتاه زد و گفت خاک عالم و راهشو کج کرد و رفت !
همسایه زد زیر خنده ، منم خندیدم ، بهش گفتم مردم دیونه شدن ، بیشتر خندید ، گفت دقیقا همینطوره و یه اشاره به پاهام کرد ، تا حالا شده با پیرهن رسمی و کت و شلوارک کوتاه بالا زانوی گل گلی برین نون بربری بگیرید؟ امان از زن ناسازگار که فکر واسه آدم نمیذاره!
لبخند
عه داستان بود :/
لبخند
فکر نمیکردم متاهل باشید !
خنده ، جالبترین برداشت از یه داستان طنز !
ممنون از شما !
بیچاره دیگه هیچوقت اون آدم قبلی نمیشه..
البته معلومه خودش هوش و حواس درست و حسابی نداشته و مقصر عیال مربوطه نبوده..
معلومه شما هم از نسل اون عیال مربوطه هستین ! (لبخند)