با اینکه هنوز هست و مشکلِ خاصی هم در رابطه شما وجود ندارد، چرا از رفتن او نگرانی و دلهره داری؟ از دیدِ من ، فقط مسئله این نیست که تصور میکنید او بخواهد شما را بدلیلی یا بهانه ای ترک کنه !
قسمت عمده ماجرا ، ترس از کمبودهای خودتون و ضعف هایی که دارید و ناتوانی در تامین خواسته های طرفِ دیگه ماجراست که باعث این ترس و نگرانی میشه ،کسی به خودش مطمئن باشه که توانِ اینو داره به آنچه تعهد داده عمل کنه و آنقدر قوی هست که در ذهنِ او ماندگار و بی بدیل باشه ، نگران از دست دادن کسی هم نخواهد بود !
همش میگن نامرد ، ولی فقط این نیست ، نا زن هم داریم ، زنی که :
مهربون نیست
دلسوز نیست
متعهد نیست
متوقع هست
مطیعِ مردِ خوب نیست
عصبی هست
آرامبخش نیست
کار از کار گذشت تغییر میکنه
به ظاهرش نمیرسه
ته دلش با روی دلش متفاوته
قابل اعتماد نیست
رفیق پرسته
برای مردش وقت نمیذاره
بهترین حالتش برای مهمونی رفتنه نه برای مردش
کینه داره
زیاد بهانه میگیره
...
ای نا زن ، امیدوارم نصیب هیچ مردی نشی !
حتما این جمله را شنیدید که " بعضی ها را میبایست از زندگیمون حذف کنیم" خب اگر قرار بود به راحتی از زندگیمون برن بیرون که نیازی به حذف کردن از طرفِ ما نبود ، درستش این بود که با یه درخواست ساده میشد اینکارو کرد و البته خوبه که این روش را هم امتحان کنید ، ولی همیشه به این سادگی اتفاق نمیفته !
از نظرِ من راهِ دیگه ای هم هست ، اگر با کسی مشکل داری ، حس خوبی نداری یا نمیخوای بهر علت با او در ارتباط باشی ، شما خودتو از زندگی او حذف کن !
وقتی پیام میده ، جواب نده ، وقتی میخواد ببینه شما را و باهاتون قرار بذاره ، هیچ پاسخی نده، حتی این جواب را هم نده که نمیخوام ببینمت ! وقتی یه مدت بگذره او دیگه شما را حس نمیکنه ، از زندگیش محو شدی و او هم شما را فرآموش خواهد کرد ،اینکه کج دار و مریز با کسی در ارتباط باشید و انتظار داشته باشیم از فکر و زندگی او حذف شوید اشتباه است ، نه او از زندگی شما حذف شده نه شما از زندگی او ، اگر واقعا ته دلت اینه که دیگه ارتباطی نباشه بهتره بهیچ عنوان (حضور صفر) در زندگی او دیده و لمس نشی !
بسیار بسیار ساده و بسیار خوشمزه ، غذای حاضری هست و آماده شدنش 5 دقیقه طول میکشه ، امتحانش کنید ، شاید بگید سالم نیست ! خب خیلی چیزا سالم نیست ، از دیدِ من شاید از پیتزا یا خیلی غذاهای حاضری دیگه سالمتر باشه !
تا وقتی نگران از دست دادنش هستی براش دست و پا میزنی ، همون موقعی که خیالت راحت شد که هستش، براش ... میزنی !
لطفا جای خالی را پرکنید و استثنائاً این بار تا نزدیکی خط قرمز هم تو نظرات باشه تایید میکنم ، چون اون جای خالی فقط یه کلمه داره که بهش میخوره !
از نظر من گفتن زیاده از حد جمله دوست دارم ، زیاد هم جالب نیست !
در روابط عاطفی دو حالت بیشتر نیست:
- یا خودش از روی رفتار و حالت شما ، متوجه شده دوسش دارید و اونو حس کرده که دیگه گفتن و نگفتن دوست دارم چندان مهم نیست!
- یا متوجه علاقه شما نشده ،که اینجا مشکل از طرفِ شماست که نتونستید علاقتون را بهش نشون یا حستون را منتقل کنید و از دیدِ من ، وقتی دوست داشتن را تو رفتارتون نبینه و حسش نکنه با گفتن صد بارۀ جملۀ دوست دارم هم به احساسِ شما باور نخواهد داشت !
کسی پیشنهاد یه سرگرمی ، تفریح یا هر چیزِ دیگه ای را بهتون میده و شما حس خوبی به اون پیشنهاد ندارید ، مثلا میگه بیا بریم سینما ، اصولا از سینما خوشت نمیاد ولی روت نمیشه بهش بگی نمیام یا برای اینکه او ناراحت نشه با او همراه میشی ! از دیدِ من براحتی بگو خوشم نمیاد ! برای خوشحال کردن کسی ، خودتون را ناراحت نکنید و به سختی نیندازید!
دوست داشتن یا نداشتن های خودمون را ساده به کسایی که به ما نزدیکن بگیم ، باور کنید اگر دوسمون داشته باشند ، درک میکنند و میتونند روی پیشنهاد دیگری که هر دو به آن تمایل دارید توافق کنید.
دیدم خیلی غمگین و افسرده نشستین و گاهی صفحات اینترنتی را رفرش میکنید، یه سر میرید اینستا یه سر وبلاگ بلاگر و از این حرفا ، خواستم امیدتون ناامید نشه ، خیالتون راحت من هستم ، برای این آخر شب یه آهنگ سنگین و رنگین براتون انتخاب کردم در سکوت گوش کنید و آرامش بگیرید !
دانلود آهنگ آرامش بخش و ریلکس کننده مخصوص افسرده های آخر شب جمعه ها !
اول این آهنگ را گوش کنید با شعر ، تنظیم و آهنگِ و صدای عالی ، بعد نوشته بلاگر را بخوانید !
غروب جمعه خوبتون خوش
***
زیبایی فقط آن چیزی نیست که با چشم میبینیم !
انگشتانی که در هم گره خوردند هم زیبایی را میبیند !
آغوشی گرم و محکم هم زیبایی را میبیند !
دلی خوش هم زیبایی را میبیند !
فکری آرام هم زیبایی را میبیند !
قدم زدنی ساده هم زیبایی را میبیند!
حرف زدنی با محبت هم زیبایی را میبیند!
نوازشی ساده هم زیبایی را میبیند!
نشستن با او هم زیبایی را میبیند !
اصلا چشمها را ببندید و تصورش کنید ، تصورتان هم زیبایی را میبیند !
میدانستید وقتی در کنارش هستید و نفس میکشید ، شاید هوایی که درون سینه شماست ، چند لحظه قبل ، درون سینه او بوده؟ تا این حد نزدیکی ، زیبا نیست؟
نظری در وبلاگِ بلاگفای بلاگر گذاشته شده بود که میخواستم همنشین های گرامی بلاگ اسکای هم بخوانند :
***
نویسنده:یکی پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت: ۰:۲۹
چند ماه پیش با وبلاگت آشنا شدم، واسه همین
می آم گاهی می خونمت حتی پست هایی رو که نبودم و گذاشتی. یکی یکی. عجیب من
رو یاد یکی می اندازی. البته باید بگم گاهی فکر می کنم خودشی!
به هر حال می خونمت گاهی. حتی اگه خودش هم بودی، راضی باش.
هر چند اون فرد نبستی ولی خب گفتم رضایت بگیرم اگه یه درصد اوشون بودی،
اگه هم نبودی باز هم بگم که بی سر و صدا می خونمت. چون دوست ندارم وبلاگی
رو یواشکی بخونم.
پاسخ:
حالا شاید هم همون باشم ! شاید هم نباشم ! (لبخند)
چه فرقی میکنه ، مهم اینه فکرِ منو میخوانی !
ممنون از بودنتون و اینکه هر جور مایلی میتونی بخوانی ، آشکار و پنهان
دیدید وقتی توی خیابون یه تصادف میشه ، همه میشن کارشناس راهنمایی و رانندگی و نظر میدن و مقصر معرفی میکنند و در ضمن می ایستند و صحنه تصادف را نگاه میکنند؟ خودشون هم عامل ترافیک میشن و شاید باعث تصادف های بیشتر !
وقتی یه تصادف عاطفی یا مشکل روحی هم داریم همه میشن کارشناس برجسته و مشاور درجه یک روانشناس و درمانگر روح ! بدون علم و اطلاع کامل از اتفاقی که افتاده و صرفا با صحبت های یکطرفه یکی از طرفین ماجرا ، شروع به نظر دادن میکنند ، از دیدِ من اینکه با دوستتون یا یکی از نزدیکان بشینی از مشکلت حرف بزنی چیزِ بدی نیست ولی احتیاط کنید که هر راهکاری که داره بهتون میده بر مبنای اطلاعات شماست و شما هم از اشتباه و تقصیر خودتون چیزی بهش نگفتید و قسمتهایی از داستان را که شما مقصر بودید را پنهان کردید !
چند وقت پیش یکی از نزدیکان به من گفت نکته منفی شوهر من اینه که زود عصبانی میشه ، و منتظر بود من بگم چه بد یا کار بدی میکنه یا مقصره ، بهش گفتم همینجوری که کسی عصبانی نمیشه ، یه عاملی تحریکش میکنه ، شما کاری نکردی؟ و بعد متوجه شدم مثلا یکی از موارد عصبانیت همسرشون این بوده که این خانم توقع داشتن خانه ای که دارند بفروشند و بروند در محله ای نزدیک خانه مادر همسر یه خانه بخرند و شاید توان مالی و مشکلاتِ دیگه این اجازه را به همسرشان نمیداد و این خانم مدام و مکرر به انحا مختلف این درخواست را تکرار میکردند و باعث عصبانیت او میشد!
وقتی کسی از نزدیکان یا دوستان پیشتان آمد و مشکلی را گفت یا بگید که شما مشاور نیستید یا حداقل قبل از هر گونه قضاوت و اظهار نظری ، حقیقت ماجرا را از زبان هر دو طرف بشنوید، از نظرِ من تاییدِحرفهای کسی که پیشتان آمده و همدردی بی جهت از روی دلسوزی ، فقط او را بیشتر به سمت اشتباه احتمالیش و اختلاف بیشتر هل خواهد داد !
ناهار جمعه ها معمولا کبابی هست با برنج کته و ته دیگ برنج ، یکی از طعم هایی که دوست دارم توی کباب (برعکس خورشت ها) طعم فسنجونی تا حدی ترش هست ، هوا عالی ، حال دل عالی ، ناهار عالی !
این دگمه ذخیره انرژی هست که وقتی میزنی مثلا نور زمینه را کم میکنه یا یه سری برنامه ا را خاموش یا محدود میکنه ، بعضی ها هم برای اینکه انرژیِ گرانبهاشون بی جهت هدر نره (با مرغ و گوشت فلان قدر !) ، مخفف سازی میکنن ، ولی واقعا برای بعضی چیزا نمیشه اینکارو کرد ، مثلا فکر کنید کسی مثل مهرداد ، سیبیل های از بنا گوش در رفته و هیکل بزرگ ، بیایم صداش کنی مِهی! خب نمیشه ،ولی برای پنجشنبه ایها خوب میشه ، حالا سلام پنجی ها ، صبح بخیر !
ریتم یه آهنگ تو ذهنم آمده ولی از شعرش چیزی یادم نیست ، به نظرتون ریتمش را بزنم تو گوگل آهنگ را برام پیدا میکنه؟ ریتمش اینه : بام بام بابام بام بام بام بام بابام بام بام....بامبامبامبابام ! متوجه شدید کدام آهنگ را میگم؟ (لبخند)
***
هیچکس غیر خودتون و ارادتون نمیتونه شما را از ته چاه تنهایی و غم و غصه دربیاره ، منتظر هیچ طنابی نباشید !
***
چند وقت پیش با یکی از نزدیکان (دختر دم بخت) توی یه جمعی بودیم ، داشت حرف میزد و گفت من تا حالا 200 تا خواستگار خوب را رد کردم ! چون از نزدیک میشناختمش و میدونستم از این خبرا نیست یه نگاه با چشمهای گرد شده بهش کردم ، زد زیر خنده و گفت حالا یه چیزی گفتم ، خب 200 تا نبوده 20 تا نه 10 تا که بوده؟ گفت فلانی (من)هر جا هست نمیشه آدم درست و حسابی پز بده !(لبخند)
***
دارم میزنم به جاده ، تا بعد ازظهر نیستم ، پنجی ها امروز و هر روز را هر ساعت و ثانیه ای که بدون خوشی بگذره ، عمرتون را هدر دادید ، اون کاری را بکنید که فکر میکنید بهتون شادی و آرامش میده !
***
پنجی های شیک ، خوشتیپ ، باکلاس ، روزتون خوش و خوب و شاد و دلباز ، پنجشنبه میگه کجا بودی دیر کردی؟، گفتم یه ناهار رفتم بیرون بعد مدتها ! کم مونده بود بگه برگرد همونجایی که بودی ، 5 شنبه هم داره خطرناک میشه ! (لبخند)
سالها بعد، امروز را یادتون نمیاد که خوب گذشت یا بد ، شاید 1 ماه دیگه هم بهتون بگن 6 خرداد 00 را چطور گذروندین و کجا بودید ، بگید نمیدونم یادم نیست ، ولی الان و در این لحظه میدونید چطور بوده ، این میشه در حال زندگی کردن و ازش لذت بردن ، الان میدونید از امروزتون راضی بودید یانه ، رضایت داشتن یا نداشتن از تک تک روزهامون جمع میشه و برایندش، رضایت کلی از زندگیمون را میسازه !
امروزتون خوب بود؟ خوش گذشت؟ کاری کردید که بگید از امروزم راضی بودم؟
***
خیلی وقت بود باقالی پلوی رستوران اقدسیه را نخورده بودم ، مسیرتون اونوری بود بهش سر بزنید ،( امتداد همون مسیر را برید جلو به زردبند و لواسان میخوره)، شوید باقالی پلوش حرف نداره (با روغن کرمانشاهی) هم با ماهیچه داره هم با ماهی هم با مرغ ، نصفشو بیشتر نتونستم بخورم ، واقعا یه پرسش برای 2 نفر کافیه
***
وقتی از منطق میگی دقیقا داری از منطق خودتون میگید یا اون چیزی که واقعیته و درسته؟ منطق توی ذهن هر کس ممکنه یک چیز باشه ولی خوبیش اینه میشه واقعیتشو بدست آورد ، مسائل منطقی قبلا تجربه شدن و یا قابل تجربه شدن هستند و میشه بالاخره ثابت کرد چه کسی منطقش صحیح است.مثلا 2 نفر یه سیب را برمیدارن و یکی میگه حدودا 100 گرمه و یکی میگه 200 ، با یه ترازو مشکل حل میشه ولی احساس همچین چیزی نداره ، نه میشه براش مقیاسی در نظر گرفت و نه اینکه بالاخره در یک اختلاف حسی میشه قاطعانه حق را به کسی داد ، همیشه ابهام داره و نامشخصه ، شاید هم برای همینه که کشش داره !
***
از نظرِ من ، آدما هیچوقت به کمتر از چیزی که داشتن رضایت نمیدن ، این یکی توی ذاتِ همه هست !
***
وقتی یه خرابکاری میشه ، همیشه دنبال کسی یا چیزی میگردیم که مسئولیت خطای خودمون را بدوشش بندازیم ، کمتر کسی پیدا میشه که شهامت پذیرفتن بی چون و چرای اشتباهشو داشته باشه !
***
وقتی میخواهید حرفهای قبل ازدواج را بزنید (با اجازه طرف دیگه) ضبط موبایل را روشن کنید و اون حرفای شیرینی که دختر و پسر موقع خواستگاری میرن تو اتاق یا با یه نگهبان میفرستنشون پارک به هم میزنید را ضبط کنید، حرفهایی که زده میشه بعدا براتون خاطرات شیرینی خواهد بود ، ضمنا کسی هم نمیتونه بگه ، کی ؟ چی ؟ من اینا رو گفتم ؟ من نبودم ! و از این حرفا !
بعد چند سال دو تایی میشینید یه چای میریزید و به فایل صدا گوش میکنید و اولش میخندید و یادِ خاطرات خوش میفتید بعدیه دفعه یه چیزی میشنوید که یاد یه وعده فرآموش شده را بخاطرتون میاره، بحث بالا میگیره و میگید عهههه راستی به من فلان قول را داده بودی، چی شد؟ ، طرف دیگه میگه پس شما چی که اینجا گفتی اینطور و اونطور و بعد دعواتون میشه و خاطرات خوش به ... میره ، نمیخواد ضبط کنید ، همینجوری حرف بزنید !(لبخند)
***
سالها زندگی کردی و حس میکنی او عوض شده ، رفتارش ، اخلاقش ، برخوردش با شما ، کلا حس میکنی یه جور دیگه شده ، باعث میشه عصبی بشی ، شک کنی و بدبین بشی ، شاید همینطور باشه که تصور میکنی ولی یه احتمالِ دیگر را هم بهش فکر کن ، شاید خودتم نمیدونی ولی این شما هستی که عوض شدی و اون داره به شمای عوض شده عکس العمل متفاوت نشون میده ، به کسی که چند سالِ پیش بودی فکر کن ، همون هستی ؟
***
آقا ، خانم ! روز اول با کسی آشنا شدی همه اطلاعات شخصی و خصوصیتو بهش نده ! بذار یکم بگذره ببین کیه؟ چیه؟ ، سلامت روح و روان داره؟ آزارت نمیده؟ سوء استفاده نمیکنه از چیزی؟ خصوصا توی دنیای مجازی ، حداقل بذار کمی بگذره ، ببین میشه بهش اعتماد کرد؟ از من گفتن !
***
***
پنجشنبه همش چسبیده میگه این دم آخر فقط میخوام با هم باشیم ، دلت برام تنگ میشه ، میگه پستت را هم ول کن ، همه چیزو ول کن فقط بیا بشین ور دلِ من !
چی بگم ؟! هوس آهنگ سنتی هم کرده ، همش داره این آهنگ رو گوش میده و چشماش یکم خیسه ، دلِ منم گرفت ...
***
یعنی نمیدونم همش ادا بود یا واقعی ؟! در هر صورت با یه بستنی نارگیلی حالش خوب شد و الان داره هم بستنی میخوره و با همون آهنگ بالا حرکاتِ موزون میکنه ، واقعا بستنی تا این حد موثره؟ جالب بود برام !

تا چند دقیقه دیگه میخوام از عشقِ واقعی بلاگر رونمایی کنم و حتی بهتون نشونش بدم ! ولی قبلش برای آمادگی روحی حتما حتما به این آهنگ گوش کنید :
آهنگی که خاطراتِ زیادی باهاش دارم !
یادمه یه شب داشتم میرفتم شمال،از سمت هراز ، بعد از آمل ، نزدیک خانه دریا ، این آهنگ که رسید زدم بغل ، صدای موجای دریا تو جاده کناره میومد ، ماشین را خاموش کردم و توی ملودی و شعر قشنگ این آهنگ و اجرای فوق العاده اون غرق شدم ، هنوزم لذتی که اون شب بردم را یادمه و میدونم که دیگه هرگز تکرار نمیشه !
برای اولین بار میخوام عشقمو بهتون نشون بدم ، خیلی استرس دارم ، نمیدونم کار درستی میکنم یا نه ؟
میدونید خواستن و نخواستن چیه؟ یعنی هم بخواهید که بشه هم بخواهید که نشه ! دقیقا الان موقعیتِ منه ، هم میخوام عشقم را بهتون نشون بدم ، هم نمیخوام ! ولی بلاگر وقتی حرفی میزنه ، انجام میده ، واقعا یادم نمیاد حرفی زده باشم که انجام نداده باشمش !
فردا یا پس فردا حتما یه سر میرم جاده ! ، یه رستوران هست که موزیک زنده داره ، ضرب ، ویلون و سنتور و یه خواننده ، احتمالا میرم اونجا ، غذاش معمولیه ولی محیطش خوبه ، یه تغییر مثبته ، کسایی که تهران یا کرج یا لواسان هستند هم میتونند به من بپیوندند ، اگر منو پیدا کردید ، ناهار مهمونِ من هستید ، اینو واقعی میگم !
***
***
به کسی رسیدی که حس میکنی برات دوست خوبیه؟ باهاش حسِ خوبی داری و بهت آرامش میده؟ حفظش کن و از دستش نده ، پیدا کردن این دوستها آنقدر هم آسون نیست !
***
دنبال کار میگردی؟ اگر استخدام در کاری را که بهش علاقه داری پیدا نکردی ، دنبال کار آموزی توی اون کار باش ، اصلا به این فکر نکن که رشته تحصیلی دانشگاهیت همون بوده و میبایست از روزِ اول پشت میز بشینی و براتون چایی بیارن ، چیزی را که حین کار یاد میگیری ، بسیار متفاوت از واحدهایی هست که توی دانشگاه گذروندی ، برو یه شرکت یا جایی که دقیقا دارن در همون زمینه خدمات میدن ، بدون حقوق هم که شده کار کن و فقط یاد بگیر ، یاد بگیر و یاد بگیر !
***
الان که اصولا نمیشه عروسی گرفت ، حالا اگر هم میشد از نظر من یه حداقلش را بگیرید و بقیه هزینه را صرف یه سفرِ لاکچری بکنید ، باور کنید خیلی بهتره ، بجای اینکه یه شب به یه عده که بعدا خیلی هاشون را نمیبینید و ببینید هم نمیشناسید خوش بگذره ، خوبه که یه هفته برید یه سفرِ عالی و مطمئن باشید که تا آخر عمرتون فرآموش نخواهد شد !
***
اصولا شروع جنگ با کسی که به او وابسته اید ، از ابتدا شکست خورده است ، انرژی خود را بیهوده بهدر ندهید !
***
آرامش خود را با هیچ چیز معامله نکنید ، نه با مادیات نه حتی با احساس ، آرامش وقتی بره ، چیزی نمیمونه که بخواد زندگی را براتون لذتبخش کنه ، حتی اگر به ثروت یا به اون احساسی که میخواستید برسید !
***
دیدگاه شخصی بلاگر :
از کسی که از راه نرسیده ، همینجوری ، بی شناخت و علتِ خاصی میگه دوست دارم !
از کسی که با خانواده خودش خوب و محترمانه برخورد نمیکنه !
از کسی که پشت سر نزدیکان و دوستانش حرف میزنه!
از کسی که چیزی برای از دست دادن نداره !
از کسی که زیاد حرف میزنه و کم عمل میکنه !
از کسی که نگهبانِ خوبی برای اسرار نیست !
از کسی که خلافگویی براش آسون شده باشه !
از کسی که توافقی را زیر پا میذاره !
از کسی که برای بهتر شدن و تغییر، تلاش نمیکنه !
از کسی که زیاد میخوابه ! (لبخند)
از کسی که به تجربه بی تفاوته و اشتباهات یکسان را تکرار میکنه !
از کسی که بدون فکر حرف میزنه یا کاری میکنه !
از کسی که تحمل شنیدن نظرِ مخالف را نداره !
از کسی که توقع داره ولی خودش برآورده نمیکنه !
از کسی که زود عصبانی میشه و کنترل رفتارشو از دست میده!
از کسی که سریع و بدون منطق قضاوت میکنه !
از کسی که پاسخش به فکرِ متفاوت ، خشم باشه!
از کسی که مدام در غم و غصه است !
از کسی که بیش از حد لجباز باشه !
از کسی که مهربون نباشه !
از کسی که زیادی همه چیزو جدی بگیره !
از کسی که ندونه عمر کوتاه تر از اونیه که فکرشو میکنیم !
بارون همیشه برام مفهومِ زندگی بوده ، الان داره بارون میاد با رعد و برق ، شاید یکی از بهترین حس هایی که دارم ، از اسمون داره آبِ تمیز و شفاف میاد ،
خسته و گرسنه رسیدم خونه و واقعا یه غذای ساده و خوشمزه میخواستم ، تکنولوژی باز به دادم رسید و واقعا یه غذای ساده دارم درست میکنم که سریع آماده بشه
نیت هاتون را بکنید ، بلاگر امشب براتون فال حافظ میگیره ، از ته دل باشه ، صمیمانه باشه ، جواب آره یا نه را بهتون میگم ! بهترین حالت اینه که قشنگ فکراتون را بکنید و رو یه کاغذ نیتتون را بنوسید و بعد نوشتن دیگه نمیشه تغییرش بدید !
وقتی کاری میکنی که بهش علاقه داری حتی اگه سخت باشه ، ازش لذت هم میبری ، وقتی کاری میکنی که بهش علاقه نداری حتی اگه آسون هم باشه ازش لذت نمیبری !
همیشه علاقه را توی انتخاب هاتون در نظر بگیرید .
گاهی زندگی از نظر مادی پر هزینه میشه و اگر بی رویه و بی فکر بخواهیم هزینه کنیم ، ممکنه به یه انسان محتاج و فقیر تبدیل بشیم !
گاهی هم زندگی حسی و روحی را برای خودمون پر هزینه میکنیم ، رفتار های اشتباه ، تصمیم های نادرست و بدون فکر و عقل کاری کردن ، متاسفانه متوجه این قضیه نیستیم که این سرمایه هم محدودِ و اگر بیش از اندازه بخواهیم هزینش کنیم و صرفا ازش برداشت کنیم و واریز به حسابِ روحیمون نداشته باشیم ، در نهایت به انسانی ضعیف و منفعل تبدیل میشیم ، ولی چون پولِ واقعی از حسابمون کم نمیشه ، وقتی متوجه میشیم حسابمون خالی شده که دیگه خیلی دیره، البته این وسط هم پیامک های کسر از حسابِ روحی برامون میاد ، به شکل های مختلف ، غم ، غصه ، زودرنجی ، منزوی شدن، عصبی شدن، دردهای جسمی و ... متاسفانه به این پیامک های توجه نمیکنیم ، روحمون و احساسمون نازک و نازکتر میشه و با کوچکترین محرکی که قبلا براحتی میتونستیم تحملش کنیم ، غیر قابل تحمل شده و متلاشی میشه، بی رویه از حساب ِ روحتون برداشت نکنید ، مواظب فقرِ روحی باشیم!
توی زندگی هر آدمی ، آدمی میره و آدمی میاد ، این ریزش ها و رویش ها شاید تا آخر عمر ما ادامه داره و گریزی هم ازش نیست ، حالا عناوینش ممکنه متفاوت باشه ، یه موقع میبینی تا وقت ازدواج با افراد مختلفی آشنا میشید ، یه موقع میبینی دوستی ها ، یه وقت هم فرزندان و یه زمانی هم خانواده ، تنها چیزی که ثابت و پایدارِ و تا روزِ آخر زندگی ماندگار ،فقط یک نفر هست، برای همینه که وفادارترین آدم به خودم را دوست دارم ، خودم را !
برای شام امشب ، میون مرغ سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده و پیتزای بلاگر پز دودل هستم !
برای ناهار فردا هم بین استانبولی و چلو ماهیچه !
موادِ همشون را هم دارم ، انتخاب سخت و دشواریه ! (لبخند)
دارم این آهنگ را گوش میکنم ، آهنگی که هیچوقت کهنه و فرآموش نمیشه !
میدونید دیگه هیچوقت تو زندگیتون تکرار نمیشه؟ 3 خرداد 1400؟ قدر این روز را مثل هر روزِ دیگه بدونید !
فیلم شام امشب و ناهار فردای بلاگر (با یه تغییر کوچیک )

از دیدِ من ، وقتی مطلب خلاف واقع از کسی میشنویم ، دیگه فرق نمیکنه یک خلاف بزرگ باشه یا کوچک !
اتفاقا وقتی خلافی که بی اهمیت و ناچیز بوده را متوجه میشیم و میشنویم بیشتر نگران میشیم ، پیش خودمان میگیم راجب این مسئله بی اهمیت حقیقت را نگفته ، ببین در مقابل مسائل مهم چکار میخواد بکنه !
میشه نتیجه گرفت ، آنهایی که از خلاف های کوچک بشدت ناراحت میشن و ظاهرا نمیبایست تا این حد عکس العمل نشون بدن ، نگران خلافگویی های دیگر آن شخص هستند که ممکن است بزرگ و بر هم زننده نظم زندگی باشد.
از سر کار آمدم خیلی گرسنه بودم ، یه پیش غذای ساده برای خودم آماده کردم که با فیلمی که میذارم میتونید همراه باشید ، غذای اصلی امشب یه غذای خاصه که کمی بعد فیلمشو میذارم
دارم یه نوستالژی گوش میکنم ، واو... پاپ راک چه میکنه !
دارم اینو گوش میکنم ، مفهوم شعرش قشنگه ! ممکنه از خودم خسته شده باشم ... آدم گاهی میخواد از خودش بکنه و بره ، دقیقا تو اون لحظه هستم ، واو ... تا حالا به مفهوم شعرش دقت نکرده بودم !
شنیدم که میگن ، من بد نبودم ، شما منو بد کردی ، رفتارت باعث شد من اینطور بشم !
از دیدِ من ، نه !
همین بودی که داری نشون میدی ، فقط مجال یا بهانه ای برای بروز پیدا نمیکردی ، کسی خوب باشه ، حتی اگه بهش بدی هم بکنن ، نمیتونه بد بشه !
1- سفر خوب خصوصا با همسفر خوب ،هتل خوب و با امکانات،پیاده روی فرآوان حین سفر
2- کار کردن با مرز مشخص ، از یه ساعتی به بعد هم وقتم متعلق به زندگیمه.
3- فیله کباب ، قورمه سبزی (ترجیحا بلاگر پز، چون بهترشو نخوردم!) ، لوبیا پلو ، زرشک پلو با مرغ ، منهای غذاهای ترش ، تقریبا از بقیه غذاها.
4- ورزش روزانه .
5- چای طعم دار - زعفرانی ، هلو ، انار ، هل ، دارچین و ... .
6-ماشینِ خوب و رانندگی در جاده های زیبا و خصوصا سبز و کوهستانی .
7- نظم و ترتیب در خواب و بیداری.
8- خوش قولی ، وقتی میبینم کسی به حرف ساده خودش عمل میکنه ، حتی بدون اینکه از لفظ قول میدم استفاده کنه.
9- قرار داشتن هر وسیله سرجای خودش ، هر وقت لازمش داشته باشم بدونم دقیقا کجاست.
10- کسی که منطقی حرف میزنه و در حسش تعادل داره.
11- مناطق خنک و چشم انداز کوهستان و برف (مثل دیزین)
12-حیوانات خانگی
13- بوی خوش و ادکلن (ترجیحا تلخ و بعد خنک )
14- خرید از مارکت های بزرگ
15- رنگ نوک مدادی
16- نداشتن شکم برآمده ! (لبخند)
17- آشپزخانه تمیز و مرتب
18- موسیقی (رپ تا سنتی)
19- نکته بینی ، طنز و شادی
20- نوشتنِ فکرم
قصد انجام کاری را برای کسی داری؟ وعده نده ، به وقتش که رسید عمل کن !
اگر به هر علت نتوانی وعده ات را بعمل برسانی ، حداقل به اعتمادش لطمه نمیزنی !
وقتی برای مسئله ای دچار تصور یا تردید شدید ، قبل از اینکه اجازه بدید بال و پرش را باز کنه و کل زندگیتون را بگیره ، شاید با یه سوال ساده و پاسخی منطقی همه آن تصورات محو شه و از بین بره و شاید بدون آن سوال هر روز بیشتر و بیشتر باعث بشه توی اون تصور غرق بشید.
گاهی نگران هستید اگر سوال را بپرسید و پاسخش همون تصور شما باشه ممکنه نتونید تحمل کنید؟ در نهایت چی؟ یه روزی که متوجه خواهید شد که واقعیت چه بوده ، از دیدِ من ، وهم و خیال و شک و تردید را اگر بی پاسخ رها کنیم ، مثل یه سیل همه جای روحِ ما را اشغال خواهد کرد و به تمام شئونات زندگی ما وارد خواهد شد ، بهتر نیست قبل از اینکه این تصور زندگیتونو بهم بریزه ، سوالتون را بپرسید ؟ هر جوابی هم بگیرید ، حداقل تکلیف مشخص خواهد شد !
توصیه میکنم ، کسائی که ناراحتی قلبی یا عصبی دارن این فیلم را نبینند ، غذای خاص بلاگر (البته در نحوه پخت ) ، بهمراه چلو کره و گوجه تفت داده شده در قابلمه ، هر چی هم میگید به خودتون میگید ! (لبخند)
وقتی دلت مرداب نباشه و روان باشه ، اگر بخوای هم نمیتونی کینه را تو خودت نگه داری ، فکر کنید که روحتون یه جویبار زیباست و هر چیزی هم که ناراحتش میکنه را با خودش میبره و دیگه حتی نمیتونی ببینیش و به یاد بیاری ، نه بخاطر کسِ دیگه ای ، بخاطرِ آرامشِ خودت ، روان باش !
بهش میگم پاشو جاروبرقی بکش ، همونجور که داره تلویزیون نگاه میکنه ، میگه ععععه من هفته ای یه روز میام ، 6 روزشو خودت هستی ! یعنی میخواستم ... گفتم 5 شنبه جان به اندازه همون یه روزت حدود 2 متر مکعب جارو بکش ، پشت چشم نازک میکنه ، میگه آخه دلت میاد؟ میگم آره میاد ، بلند شو ببینم ! (قسمتی از گفتگوی عاشقانه بلاگر و 5 شنبه ) دیگه بقیشو نمیگم ، الان داره جارو میکشه و من دارم تلویزیون نگاه میکنم و یه چای زعفرونی میخورم ، اصولا چای طعم دار دوست دارم ! (لبخند)
دارم اینو گوش میکنیم ، البته 5 شنبه داره غر میزنه ولی با یه کباب تابه ای و چلو کره و گوجه از دلش در میارم !
با اون آهنگ بلند شدم و جارو را از دستش گرفتم ، اشک تو چشاش جمع شده ، میگم چی شده 5 شنبه ...
البته بعد اینکه آرومش کردم ، دوباره باز جارو میدم دستش و میگم دوست داشتن دو طرفه میبایست باشه ! (لبخند)
***
***
اینو گوش میدم و آشپزی با حرکات ایروبیک ، چه شود؟ ! (لبخند)
***
پنجشنبه اومده آاشپزخونه داره با دستاش بازی میکنه و میگه بلاگر منو ببخش ! میگم برای چی؟ میگه میترسم ناراحت شده باشی و از کباب تابه ای خوشمزت ندی بخورم ! یعنی این 5 شنبه آخر شکموییِ ! البته من از کسی که خوب غذا میخوره خوشم میاد ، گاهی وقتی برا 5 شنبه غذا درست میکنم و اون میخوره ، و میبینم خوشش آمده و داره با اشتها میخوره ، بیشتر از غذا خوردن خودم لذت میبرم!
***
وقتی برای زندگیمون میشینیم و یه مسیر ترسیم میکنیم و پیش خودمون میگیم خوشبختی و شادی و خوشحالی یعنی فقط این ، نمیگم خوب نیست ولی ممکنه تنها راه خوشی همون مسیر نباشه ، اگه اون نشد فکر نکنید که شادیهای دنیا تموم شده و دیگه بهش نمیرسید ، دنبال یه راه دیگه باشید ، برای خوش بودن دل ، آرامش ، حس خوب داشتن ، راه زیاده !
یکی با ورزش ، یکی با ادامه تحصیل ، یکی با سفر ، یکی با پیدا کردنِ یه کارِ خوب ، یکی با یه دوست خوب ، یکی با یه فنجون چایی خوش عطر و یه نون خامه ای (لبخند) و ... میتونه به خوش بودن برسه .
***
خب میبینم یواش یواش همنشین های گرامی از خواب نیمروزی دارن بیدار میشن و میرن زیر کتری را روشن میکنن که چایی بذارن یه موقع خدای نکرده سردرد نگیرن ! (لبخند)
***
پنجشنبه وقتی میخوابه جالبه ، کلا از خواب که بیدار میشه نمیشناسمش ، یه بار بعد خواب از اتاق که آمد بیرون ، فکر کردم انیشتین آمده خونه ما خوابیده ! از بس موهاش بعد خواب هر کدوم به یه سمت پرواز میکنه ! توصیه میکنم بعد خواب همینجوری جلوی همسر گرامی ظاهر نشید ، رحم کنید، یه دستی به سر و گوشتون بکشید بعد مشاهده شوید ، بگذارید خاطره خوشی که از شما داره ، همینجور بمونه!
***
از 5 شنبه میپرسم موقعی که میری تا هفته بعد کجا میمونی؟ میگه یه قصر بزرگه متعلق به روزهاست ، بالای ابرا ، میریم اونجا ، با روزای دیگه هستیم و هر روز یکیمون نوبتشه و میاد پایین پیش آدما ، میگم خب حوصلتون سر نمیره این همه سال ؟ میگه دلت که خوش باشه ، حوصلتم سر نمیره ، میگم دل شما به چی خوشه؟ میگه به دیدنِ شما و بقیه 5 شنبه ایها ، میگم چه خوب ، دلِ خوش و انگیزه های خوب ، نتیجش میشه یه 5 شنبه یا یه روزِ شاد و زیبا !
***
دارم اینو گوش میکنم با یه فنجان چای دارچین
***
برای نوشتن یه داستان ، کشیدن یه نقاشی ، نوشتن یه شعر یا ترانه و موارد مشابه ، رویاپردازی چیزِ خوبیه !
برای مسائل منطقی زندگی ، از دیدِ من نه !
دنبال یه کار هستی ، با کسی آشنا شدی ، میخوای خونه یا ماشین بخری یا مسائلی که در زندگی واقعی و منطقی مصداق داره ، برای اینا بشینی تصور و خیال بکنی و توی ذهنت یه رویای زیبا بسازی ، بعدا که در آن حد رویاتون ، بهش نرسی ، دچار سرخوردگی و یاس میشی و اگر به مقداری از رویاتون هم برسید ولی کمتر از آن تصوراتتون باشه، بهتون نمیچسبه و قبولش نمیکنید !
از نظرِ من ، مسائل منطقی زندگی را با ابزار و امکاناتی که دارید بسنجید و بهش فکر کنید و تصویر خیالی ازش نسازید.
***
اگر زنی هستی که در وجودت این حسو داری که میخوای در زندگی آینده تو خونه ای باشی که حاکم شما باشید ،کاری با درست و غلط بودنش ندارم، با ذات و فطرتی که داری نمیبایست و نمیشه جنگید ، خیلی هم خوب ، از دیدِ من حداقل سراغِ مردی برو که حکمرانی یک زن را بر زندگی بپذیره ، با مردی که به مردسالاری اعتقاد داره بخوای شروع کنی دائم در تنش و درگیری خواهی بود و در نهایت هم روابط به مشکلات بزرگ ختم خواهد شد!
اینکه بگید در زندگی حکومت و اینا نیست و زن و مرد با هم مشورت میکنن و بهترین راه را انتخاب میکنن و این حرفا ، از نظرِ من واقعی نیست، حالا آمدیم و مشورت هم کردند و باز هر کس سر حرفِ خودش موند ! امورِ زندگی که دستشو نمیزنه زیر چونش و معطل این نمیمونه که ببینه نتیجه تصمیم های زندگی شما با 2 مدیر که هر دو درست به یک اندازه اختیار و قدرت دارن به کجا میرسه ! مشورت کردن با هم خیلی هم عالیِ و از دیدِ من بسیار هم درسته ولی بالاخره یکی میبایست حرفِ تمام کننده را بزنه و تصمیم نهایی را بگیره ، سه نفر نیستید که بخواهید رای اکثریت را در نظر بگیرید !
***
پنجشنبه میگه اگه من انسان بودم ، با من ازدواج میکردی و همچنان دوستم داشتی؟ گفتم : نه ! به همین سادگی این مطلب تمام و پروندش بسته شد ! (لبخند)
***
گاهی مواد غذایی فریزر ، یخچال و کابینتها را که تاریخ مصرف دارند را بررسی کنید و اونایی که مهلتشون کم مونده را در اولویت مصرف قرار بدید .
***
کسی ادعای عشق و علاقه و دوست داشتن و این حرفا بهتون داشت و میخواهید به عشقش مطمئن بشید؟ بگید 3 ماه هر روز ساعت 7 صبح یه شاخه گل رز پرت کنه تو حیاطِ خونتون و بره ! خوب بود؟ حالا کی عاشقِ منه؟ بیاد جلو و ثابت کنه! (لبخند)
فلان مشکل را دارم ، اینکار شد و اونکار نشد ، خب ! که چی؟ 50 سال دیگه حتی اسمتون را هم یادشون نمیاد ، البته اسمِ منو شاید ، چون خاصِ ! (لبخند)
رها کنید خودتون را از اینطوری نشه ، اون فلان حرفو نزنه پشت سرمون و ...
من الان شادم و بهیچ عنوان به کسی که مشکل داره نزدیک نمیشم ، مگه من مسئول مشکلاتش بودم؟ که وقتی گرفتار میشه تازه یادِ من میفته؟
چند روز پیش دوستی بهم زنگ زد ، تا خواست شروع کنه از مشکلاتش گفتن ، بهش گفتم کار دارم و مکالمه را قطع کردم ، گاهی آدمها آنقدر از مشکلاتشون به آدم میگن ، تا مدتها فکر میکنی خودت اون مصائب را داشتی ! به این نتیجه رسیدم من مسئول زندگی خودم هستم ، نه دیگران !
آدمِ خوبی نیستم؟ برای خودم خوبم و اول به فکر خودم هستم، امشب هم شادم ، 5 شنبه شیک و شادم داره میاد ، از یه چیزش خوشم میاد ، غمهاش را برای من نمیاره ، از اول که میاد فقط صحبت خوشی و شادیه تا لحظه ای که میره ، 5 شنبه را برای این دوست دارم !
دارم اینو گوش میکنم و تقدیم به همه دخترای گل ایران ! فقط یه سوال ، پسر بزرگتر چی میشه؟
***
باور کنید یکی از همنشین های محترم عروسیش باشه ، هر جای ایران هم باشه ، اگه بلاگر را دعوت کنه ، میام ! اینو جدی میگم !
***
دختر بزرگتری و ازدواج کردی ؟ یادت باشه خواستگاری که برای خواهر کوچکترتون بیاد به روابط شما با همسرتون دقت میکنه ! به روابط مادر و پدر زن آینده هم دقت میکنه ، زندگیِ بزرگترها تو زندگی نزدیکانتون و شما تاثیر گذار خواهد بود !
***
زیباترین لباس و آرایشت برای غریبه ها (مهمونی و جشن ها) نباشه ، برای همسرت زیباترین باش ! نکنه یه موقع تعجب کنه که ، چه خبره؟ مگه جایی دعوتیم که اینجور خودتو آماده کردی؟ او میبایست علت شما برای بهترین بودنتون باشه !
***
چی میشه همون دفعه اول که عاقد میپرسه ، آیا وکیلم؟ بگید بله؟ حالا اون موقع شب توی این های و هوی و شلوغ پلوغی نمیشه گل نچینید؟ ! متفاوت باشید !
***
اگه بیکار هستید توصیه میکنم هر چه زودتر به فکر مشغول بودن و رفتن سر کار باشید ، همه کارا این نیست که پشت میز بشینی و امضا کنی ، هر کاری بود و شما را از کنج خونه بیرون کشید بهش نه نگید ، بیشترین معضلات از بیکار بودن منشا میگیرن !
***
پسره موهاش اونجوریه؟ واو چه تیپی داره؟ شبیه این هنرپیشه های هندیه؟ خوب آواز میخونه ! و ... ، اینارم بپرس ، کار میکنه؟ درسشو خوانده؟ درآمد داره؟ حرفاش حرفه و میتونی روش حساب کنی ؟ از زندگی چقدر میدونه؟ مستقله؟ میتونه تکیه گاه باشه ؟ رفتارش مردونست؟
***
هر وقت خواستی باهاش لج کنی ، سعی کن قبلش تست کرده باشیش ! یه موقع دیدی 5 برابرت لجبازه ، یه هفته باهاش حرف نمیزنی ، میبینی 5 هفته برات دیوارِ سنگی میشه جوری که از کرده ات پشیمون میشی !
برداشتتون از این کلمه چیه؟ یعنی حقِ شما توی زندگی بیشتر از مردِ زندگیتونه؟ این که میشه دیکتاتوری زنانه و زن سالاری ، نه فمنیستی !
پس منظورتون دقیقا چیه؟ حقتون از بین نره ؟ پس حق او چی؟ میخوای مساوی باشی؟ خب اینو از اول واضح و شفاف بگو ! بگو من هم مثل شما حق طلاق میخوام ، توی قانون این قضیه پیش بینی شده ، میتونی وکالت طلاق را در عقد نامه قید کنی ، میگی حق تحصیل و کار میخوام ، خب اینم میتونی موقع عقد بعنوان شرایط ضمن عقد قید کنی ، میگی حضانت بچه ها رو میخوام ، اینم میشه که شامل بشه و همسر آینده شما هم امضا کنه !
این نشد که اولش هیچی نمیگی ، بعد که کار از کار گذشت میای میگی حق من پایمال شده و ندیده گرفته میشه و از این حرفا !
خب همون اول هر چی میخوای بگو ، اگر طرف دیگه ماجرا پذیرفت که ادامه میدی ، نپذیرفت رهاش کن ، باور کنید در این عصر و دوران کسی نمیتونه شما را بدزده و بزور عقدتون کنه !
از دید من فمنیست بودن اگر به مفهوم اینه که به زن بودن شما احترام گذاشته بشه ، خیلی هم خوبه ، ولی این بده که اولش سکوت کنی و خواسته هاتو نگی و نگران این باشی که اگر بگی طرف بکشه کنار ، بعد که قدرتی دستت آمد(مهریه و بچه و ...) ، پرچمی را بالا ببری و بگی من میخوام حق برابر داشته باشم !
تکلیفتون را از اول مشخص کنید یا بعدا مدعی نباشید.
هنوز قضیه بینتون جدی نشده ولی رابطه عاطفی و احساس بهش داری، دل کندن ازش سخته براتون ، ولی میدونی اون میتونه با کس دیگه بیشتر از شما خوشبخت باشه یا نمیتونی اونو به خواسته هاش برسونی ، با دلی خوش و با آرامش و بهمراه آرزوهای خوب اونو رها میکنی و میذاری به سرنوشتش برسه ، شما انسان خیلی خوبی هستید و وقتی اینکارو میکنی به مفهوم واقعی داری دوست داشتنتونو ثابت میکنید ، به بزرگیتون و میزانِ علاقتون غبطه میخورم !
از دیدِ من سخت ترین مفهومی که در روابط انسانی هست ، اعتمادِ !
بعضی ها خیلی ساده میگیرندش و تجربه و زمان بهشون حالی میکنه که اصلا ساده نیست و همیشه بهای سنگینی براش پرداخت میشه تا به اون نقطه برسیم که حتی گاهی به خودمون هم نمیشه اعتماد کنیم ، چه برسه به دیگران !
سعید توی اتاقش خودشو انداخت رو تخت و دستشو گذاشت زیر سرش و فکر میکرد ، حرفهای مادرش تلخ بود ولی در 35 سالگی به آن تجربه رسیده بود که بدونه عموما واقعیت ها تلخ هستند !
از یه طرف حسش نمیتونست رهاش کنه ، به این فکر میکرد آیا میتونه یه عمر با نزدیکترین فرد زندگیش مکالمه متقابل نداشته باشه؟ یا اگه بچه دار بشن شیده چطور میتونه به مسائل بچه برسه؟ توی یه مهمونی خانوادگی یا با همکارها مشکل پیش میاد و خیلی فکرای دیگه ، ولی همش چشمها و لبخند شیرین شیده جلوی صورتش میومد ، حس میکرد دیگه نمیتونه فکر کنه و خوابید .
چند بار که به شرکت شیده رفته بود صمیمیت بیشتر شده بود ولی هر دو یه مرزی را رعایت میکردند ، تا بالاخره سعید دل رو به دریا زد و براش یه پیامک فرستاد :
سلام
هیچوقت دوست نداشتم وقتی با کسی ارتباط کاری دارم ، ارتباط دیگه ای داشته باشم ، ولی ازتون میخوام دعوت منو برای یه فنجون قهوه خارج از محیط کار بپذیرید ، با احترام ، سعید
شاید سخت ترین و طولانی ترین 2 ساعتی بود که سعید منتظرِ یه پاسخ بود ، پیام شیده آمد :
سلام
شما را شخصِ محترم و مودبی شناختم ، برای یک بار هم که شده ، میخوام خودم نباشم و خلاف مسیر شخصیتم حرکت کنم ! میپذیرم ، لطفا زمان و مکانش را شما مشخص کنید. شیده
***
پشت میز نشسته بودند ، اولش حس میکردند حرفی برای گفتن ندارند ، شیده طبق عادتش یه دفترچه و خودکار همیشه تو کیفش داشت ، سعید شروع به صحبت کرد ، شیده گاهی به میز و گاهی به چشمای او نگاه میکرد ، سعی نکرد مانع صحبتهای سعید بشه ،سعید از مادرش که مخالفه گفت از زندگیش و داشته ها و نداشته هاش و اینکه از زمانی که در نمایشگاه دیدمت ، نتونستم چشمها و لبخندتو فرآموش کنم ، نمیدونم اسمشو چی میذارن ، میگن عشق؟ علاقه؟ هوس؟ شاید چون تجربه نکردمش و امکان مقایسه ندارم ، خودمم نمیدونم اون چیزی که در وجودمه چیه ؟ فقط میخوام باشی ، همین !
شیده چند لحظه ای به چشمان سعید نگاه کرد و نهایت صداقت را دید ، کلا کسایی که از یه حس محروم میشن ، حسای دیگشون خیلی قوی تر از انسانهای دیگس و شیده هم اینطور بود ، حس کرد در کلام سعید سر سوزنی خلاف و ریا نیست ، صافی و روانی را دید ، مثل زلال آبی که جاریه ، چقدر دوست داشت میتونست جوابشو با کلام بده ، چقدر مایل بود بگه شما اون روز تو نمایشگاه این حس آمد سراغتون ولی من امروز ساعت 4 و 20 دقیقه یه روز بهاری عاشق شدم و دل بستم ، شیده تو چشماش اشک جمع شده بود و میدونست اگه حسشو به سعید بگه با اون حرفایی که از مخالفت مادرش گفته بود و سختیهای دیگه ای که در هر صورت بوجود میومد ، راه دشواری پیش رو خواهند داشت ... برای سعید نوشت ، حرفاتون رو من خیلی تاثیر گذاشت ، شاید من هم حس خوبی به شما داشته باشم ولی حس خوب قسمتی از زندگیه ، همش نیست و شاید من یا شما نتونیم بقیه چیزهاشو تحمل کنیم ، شاید حتی همین حس خوب هم بخاطر مشکلات محو بشه ، اونوقت هیچکدوم پشتوانه ای برای زندگی نداریم ! سعید نوشته را نمیخواند داشت خط زیبای شیده و کلماتشو مزه میکرد ! و چقدر براش جالب بود، بیان این دختر و راحت نوشتن فکرش !
***
دیدارها تکرار شد ، مادر سعید نمیدونست چکار کنه ، نگران بود که این یه هوس آنی باشه و بعدا دچار مشکل بشن ، بهر حال تصمیم گرفته شد که یه روز برن خونه شیده ، مادرش قبلش گفته بود این دختر حتما برای محکم کاری توقع مهریه بالا خواهد داشت ، به سعید میگفت هر چی گفتن راحت نپذیری ها ، چونه میزنیم کمش میکنیم !
پدر و مادر شیده هم خیلی نگران بودند ، میدونستن ممکنه تنها فرزندشون با این تصمیم دچار مشکلاتی بشه ولی بسیار به عقل و استقلال شیده احترام میذاشتند ، مراسم برگزار شد و شیده با شومیز و دامن سفید و روسری کوچیک آبی آسمانی و آرایش ملایمی که کرده بود از دید سعید مثل فرشته ها شده بود ، مادر سعید پرسید ، حالا اگر ! کار اینا به ازدواج برسه چند تا سکه تو نظرتون هست ؟، البته اینم بگم ما اون تعدادی که توانشو داریم میتونیم بپذیریم .پدر و مادر شیده از لحن مادر سعید اصلا حس خوبی نگرفتند ولی پدرش گفت ، در این زمینه خودِ شیده تصمیم میگیره و ما دخالت نمیکنیم، نگاه ها به سمت شیده برگشت ، شیده دفترچشو را در آورد، روش یه چیزی نوشت و به سمت مادر و پدر سعید گرفت ، مامانش گفت ، خب 50 تا یکم زیاده ولی باز خوبه !سعید گفت مامان چی میگی ، عینکتو نیاوردی باز ، اون نوشته 5 تا نه 50 تا ! مادرش گفت ، خب دیگه بهتر !
مادرش گفت امیدوارم توی زندگی مشکلی براشون بوجود نیاد و با دست اشاره ای به سمت شیده کرد ، شیده سرشو پایین انداخت و سعید میدونست شیده چرا سرشو پایین انداخته ، چون نمیخواست دیگران جمع شدن اشکو تو چشمش ببینند ، به مادرش گفت بسه دیگه !
***
چهار سال بعد ...
مادر سعید توی اتاق خواب دراز کشیده بود ، تازه همون روزبعد یک ماه از بیمارستان آورده بودنش ، همه فکر میکردن خوابه ، ولی اون بیدار بود و صدای دیگران را که تو هال داشتند صحبت میکردند را میشنید .
خواهر سعید گفت ، حقیقتش من با 2 تا بچه و کار خونه و شوهرم را هم که میشناسید ، من نمیتونم ، خب ببریمش خانه سالمندان ، آنجا ازش نگهداری میکنند تا حالش خوب شه ...
شیده یه قاشق غذا دهن یه دختر کوچولو گذاشت و اونم گفت دیگه نمیخورم مامان ، شیده یکم اخم کرد و دختر کوچولو خندید و گفت باشه فقط یکی دیگه ، شیده هم خندید ...
سعید از شیده پرسید نظرِ شما چیه؟ شیده هم با زبان اشاره چیزی به سعید گفت (سعید الان بخوبی به زبان اشاره مسلط شده بود)سعید برگشت به سمت پدر و خواهرش و گفت ، ما تصمیممون را گرفتیم ، مامان میاد خونه ما و تا وقتی خوب بشه ، شیده و من ازش مراقبت میکنیم ...
مادر سعید توی اون اتاق با اینکه نمیتونست حرکت کنه ، فقط داشت اشک میریخت و پشیمون بود ، از خیلی چیزا ، از کارهایی که تو این چهار سال کرده و کارهایی که میبایست بکنه و نکرده بود ، از کنایه ها ، بی مهری ها و ...
مادر سعید دچار سکته مغزی شده بود و نیاز به استراحت مطلق و مراقبت حداقل تا 6 ماه داشت ، تقریبا نصف بدنش را نمیتونست حس کنه و احتمالا تا آخر عمر قدرت تکلمش را از دست داده بود !
***
پایان
من یه پسر دارم و نمیذارم بدبخت بشه و عذاب بکشه ، مادرم این چه حرفیه میزنی ، چه بدبختی ؟ چه عذابی؟
همین مونده بود که بگم عروسم یه دختر لاله و نمیتونه حرف بزنه ، همین بس نیست؟ مگه خودت چه عیب و ایرادی داری پسرم ؟ عاقل باش ، الان احساساتی شدی ، بعدا پشیمون میشیا !
***
سعید بحث را ادامه نداد و برگشت به اتاقش ، یه خواهر داشت که شوهر کرده بود و رفته بود سر زندگیش ،پدرش هم استاد بازنشسته داشگاه بود و غیر از پی گیری اخبار و خواندن روزنامه و خرید هایی خونه تقریبا کار دیگه ای نمیکرد، سعید هم بعد اینکه تو یه شهرِ دیگه مهندسی الکترونیک خوانده بود ، برگشته بود پیش پدر و مادرش و یه شرکتِ کوچیک در زمینه کارش راه انداخته بود که داشت یواش یواش گسترش پیدا میکرد ، تا اینکه با شیده آشنا شد ، شیده مهندسِ معمار بود و اونو تو یه نمایشگاه خانه های هوشمند دیده بود که هم به کار سعید ربط داشت هم به کار شیده ، اولین بار وقتی توی غرفه شرکت معماری، شیده بهش کاتالوگ کارهاشون را داد و با لبخند و اشاره بهش خوش آمد گفت ، حسِ خوبی به سعید داد ، با اینکه متوجه شد شیده نمیتونه حرف بزنه ولی میتونست بشنوه ، براش جالب بود که بعنوان مدیر فروش آن شرکت معماری معتبر بود و با اینکه توان حرف زدن نداشت ، ولی بخوبی داشت کارشو ارائه میداد.
***
وقتی بعد یه ماه سعید به دفتر شرکتی که شیده در آن کار میکرد در یکی از خیابانهای شمال تهران رفت ، متوجه شد خیلی بیشتر از اونی که فکر میکرد دختر موفقیه !
شیده با روی خندان از سعید استقبال کرد و اونو به اتاق کنفرانس برد ، یکی دیگه از همکارهاشون هم آنجا بود و کمی در زمینه کار صحبت شد و نمونه نقشه هایی که محل تجهیزات هوشمند سازی ساختمان هم در آن تعبیه شده بود به سعید نشون داد .
سعید بیشتر محو شیده بود ، ظاهرش ، لباسهایی که شیک و برازنده بود و چشمهایش که پر از شورِ زندگی و عشق به کارش بود، توی همون اتاق کنفرانس سعید حس کرد یه چیزی توی وجودش بیشتر از صحبت کاری اونو به سمت شیده میکشه !
***
شیده بعد از اون جلسه متوجه نگاه های سعید شده بود ولی سعی میکرد احساسِ خودشو سرکوب کنه ، اونم از سعید خوشش اومده بود ولی پیشِ خودش میگفت ، نمیشه، اون یه مهندس خوش تیپ با یه آینده خوب ، من با یه مشکل مادرزادی و ناتوانی در صحبت کردن !
شیده با منطق میونه خوبی داشت ، از بچگی یاد گرفته بود در مقابل تمسخر بچه های دیگه از خودش عکس العمل نشون نده و فقط لبخند بزنه ، با اینکه هر بار لبخند یه چیزی درون وجودش میشکست ولی همین ها باعث شده بود قوی بشه و تحملش بالا بره و الان صرفا به کارش فکر میکرد و دنبال احساس نبود ، یه بار تو دانشگاه یه پسر بهش نزدیک شده بود و او هم تا حدی بهش اجازه داده بود و بعد یه مدت به خودش گفت ، تو که از اون خوشت نیومده ، چون اون ناتوانی نداره و تو داری داری روی حست پا میذاری؟ این باعث شد که با او هم ادامه نده و یه روز با زبان اشاره و نوشتن یه نامه ارتباطش را باهاش تموم کنه .
پدر و مادر شیده با هم نسبت فامیلی داشتند و بعد تولدش از ترس اینکه بچه های دیگه هم ممکنه مشکل داشته باشند دیگه بچه دار نشده بودند و تمام وقت و توجهشون رو روی شیده گذاشته بودند و شاید یکی از دلایلی که باعث شده بود شیده دانشگاهشو با معدل خوب تموم کنه و کارِ خوبی پیدا کنه همین بود.
***
ادامه دارد.
ای دل نگران ها به آرامش برسید ، امشب هم به هر زحمتی بود بلاگر برای خودش یه شام سادهِ واقعی و متفاوت و بدون ذره ای گوشت درست کرده !
دانلود فیلم شام امشب بلاگر جهت آرامش دادن به همنشین های محترم !
روز خوبی میشه براتون
یه روزی هم روز بد
فقط بستگی به خودتون داره که کدومشون را بیشتر بسازید ، باور کنید فقط خودتونید که میسازیدش!
یعنی اینکه هر شب میاین ببینید شام بلاگر چیه ، عرقِ شرم به پیشانی شما نمیشینه ؟ عوض این حرفا یه بار شام درست کنید واسم بیارید ، خودم میام و میگیرم !
در هر حال ببینید شام امشب بلاگر را ، ای همنشین های ... !
واقعا که غر میزنید کار خونه زیاده؟ آشپزی سخته؟ وقتی 2 تا غذا با هم درست میکنم و اصلا هم سخت نیست ، چرا غر میزنید؟
آقایون محترم ، دستور هر غذایی را خواستید ، حتی سخت ترینشو، فسنجون ، قورمه سبزی ، زرشک پلو با مرغ و ...، بهتون میدم با خوشمزه ترین طعم ، نهایت نیم ساعت ، بقیش رو گاز فقط جا میفته !
فقط این فیلم رو ببینید و از خجالت ... !
پاستا با قارچ عالی شده بود ، اگه درست نکنید از دستتون رفته !
زمستون گذشته اصلا درست و حسابی برف ندیدم ، هنوز تابستون نیومده دلم برای برف سنگین از اونایی که تا زانو میرفتی تو برفا تنگ شده ، زمستون هم بخاطر همه گیری زیاد اینور اونور نمیشد رفت ، سمت طالقان ، اوشون فشم ، دیزین یا لواسان زمستون گاهی میرفتم ، برفهای آنجا واقعا برف بود ، اینجا که برف میاد ، هنوز نشسته رو زمین آب میشه !
یه بررسی بکنم ببینم تور قطب شمال هست برم ! (لبخند)
شام شنبه شب بلاگر داره آماده میشه ، البته امشب از یه دستگاه فوق پیشرفته با تکنولوژی بالا برای درست کردن قسمتی از شام استفاده کردم !
باری به کسی لبخند زدم ، گفت خجالت نمیکشی؟
باری به کسی لبخند زدم ، گفت میشناسمت ؟
باری به کسی لبخند زدم ، او هم لبخند زد !
یه روزی آرزو داشتی کسی بیاد و باهاش ازدواج کنی یه حداقل های برای زندگی داشته باشی و آرزوهات اینا بود یه خونه کوچیک و حس خوب و آرامش و در کنار او بودن ، رویاهات در همین حد بود ، فقط برات این مهم بود که بهش برسی و در کنارش باشی ، کم و زیادش برات مهم نبود!
حالا حتی به بیشتر از اون هم رسیدی و باز ناراحتی ؟ هفته ای نیست که جر و بحث و دعوا نداشته باشی؟ توقعات آنچنانی و خواسته هایی خیلی بیشتر از روزهای اول؟
یکم فکر کن ، برت گردون به همون روزهای مجردی راضی میشی؟ الان میگی آرزومه که برگردم خونه پدری !
مثل همون آرزوهایی که وقتی خونه بابا و مامان داشتی؟ خونه کوچیک و حس خوب و این حرفا؟
بشین زندگیتو بکن !
در حال حاضر خدماتی که امکان دورکاری دارند همچنان میتوانند به کار خود ادامه دهند و چه بسا بهتر از گذشته !
مثلا اگر در زمینه نرم افزار یا برنامه نویسی ، محتوی گذاری ، تدریس آنلاین دروس یا موسیقی و... مهارتی دارید ، میتوانید از فرصت بدست آمده استفاده کنید ، توصیه میکنم اطلاعات ، رزومه و توانایی های خودتون را در یک سری سایت های آگهی پذیر بارگذاری و یا به ایمیل صاحبان مشاغل و حرفی که نیاز به دورکار دارند ارسال نمایید.
با توجه به تعطیلی خیلی از مراکز در دورانِ همه گیری ، و کم شدن رقبا در دنیای واقعی ، میتوانید درآمد خوبی از این طریق داشته باشید.
باز یک غروبِ جمعه از راه رسید ، حالا 2 جور برخورد باهاش داریم ، یه عده دنبال بهانه برای غم و غصه میگردند و ازشون هم بپرسی چرا غمگینی یا بی علتِ یا بخاطر چیزهای بی اهمیتِ یا میگن خب غروب جمعه مگه میشه شاد بود؟ !
میشه ، ای افسرده ، داغون ، عاشق دلخسته ، بزرگترین تنهای دنیا ، حالا فرضا یکی نیست بخندوندت ، مگه خودت نیستی؟ مگه وبلاگ بلاگر نیست؟ یه سری حرکات ایروبیک داشته باشید ، حالتون برمیگرده سر جاش ، تازه امشب فال حافظ هم داریم !
برای حرکات ایروبیک پس از تحقیقِ فرآوان به این آهنگ رسیدم :
دانلود آهنگ مناسب برای این حال و هوا
اگه نیت کردید ، ببینید فال حافظ را و پاسخ نه یا آره برای نیتتون !
جاده چالوس نشد و به سمت شمال بسته بود و ترافیک زیادی هم بود ، مجبور شدم برگردم خونه و یه غذای حاضری درست کنم برای ناهار ، دلم خیلی جاده میخواست و متاسفانه نشد !
دانلود ناهار همراه با افسردگی بلاگر ، همیشه که نمیشه غذای خوب خورد.
صبحانه املت قارچ درست کردم و بسیار خوشمزه میشه ، قارچ خرد شده را اول با حرارت بالا سرخ میکنیم و بعد گوجه رنده شده و میذاریم آب گوجه گرفته بشه ، بعد تخم مرغ + کمی نمک و فلفل

حالِ دلِ گنجشکهای کوچه بلاگر اینا خوبِ، ظاهرا همشون هم 5 شنبه ای هستند، از سر و صداشون معلومه شادن ، ولی نمیدونم چرا حرفاشون تموم نمیشه ، همش دارن جیک جیک میکنن ، احتمالا دیشب مهمونی بودن الان دارن غیبت میکنن !
***
دقت کردید وقتی توی خواب هستیم ، اتفاقاتی که برامون میفته را واقعی تصور میکنیم؟ میترسیم ، شاد میشیم ، غمگین میشیم ، حتی تو خواب گاهی میخندیم یا اشک میریزیم ،توی خواب فکر نمیکنیم که خوابیم !
وقتی احساس غلیان میکنه و به اوج میرسه در حقیقت مثل خواب میمونه ، توی یه دنیای دیگه هستیم که فکر میکنیم واقعیه ولی خیلی چیزاش نتیجه رویاها و تصوراتِ ماست !
***
مهمترین چیزی که از دیدِ من باعث کسالت و حتی افسردگی میشه ، جدایی و عشق و عاشقی و این حرفا نیست ، بیکار بودنِ !
حالا اگر همون کاری را هم که بهش علاقه دارید پیدا نکردید هم ، بالاخره یه جایی مشغول باشید ، آدم که بیکار باشه شروع میکنه برای خودش دردسر درست کردن ،یا تو خونه به این و اون گیر میده یا میره عاشق میشه ! (لبخند)
***
اگر یه روزی از دستِ همه چی خسته شدید ، دارید به نوک قله میرسید و بدانید پشت هر سختی ، یه سختی بزرگتر منتظرتونه! (لبخند)
***
بعضی وقتها میخواهیم هم چیزی که دستمونه نگه داریم و یه کار دیگه هم بکنیم ، مثلا گوشی موبایل دستتونه و بسختی اونو میزنید زیر بغلتون و میخواهید در یه شیشه را باز کنید؟ خب موبایلتون را بذارید روی میز بعد برین با در شیشه کشتی بگیرید !
***
زیاد به این فکر نکنید بازنده زندگی هستید ، چون کارهایی را نکردید که دیگران در سن شما کردند ، شما هم کارهایی کردید که آنها نکردند !
***
جوری بچگیام زود گذشت که انگار یکی اونا رو دزدیده !
***
درسته وظیفش بوده ، ولی ازش تشکر کن ، حس خوب را توی خونه پخش کنید!
***
وقتی حس رهایی بهش میدی، شادش میکنی ، مجبورش نمیکنی ، آزادش میذاری ، اختیار را ازش نمیگیری ، دوسش داری !
***
وسواس تمیز بودن داری؟ حالت هم خوب نیست و تازه خونه رو تمیز کردی ولی بازم میخوای تمیز کنی؟ خسته میشی ، عصبی میشی ، پشت سرش با دیگران درگیر میشی، حالا یه روز استراحت کن ، یکم گرد و خاک کسی را آزار نمیده !
***
کباب کوبیده را اینجور درست میکنن : نیم کیلو مغز رون گوساله با نیم کیلو قلوه گاه گوساله ، با هم چرخ بشه ، 2 تا پیاز متوسط را رنده ریز کنید و با یه جوراب زنانه آبشو بگیرید و چیزی که میمونه را با گوشت و کمی نمک قاطی کنید ، توصیه میکنم ادویه و یا حتی فلفل سیاه یا زعفرون هم به گوشت نزنید ، طعمشون به طعم کباب غالب میشه ، به سیخ بکشید و سر و ته سیخ را با دستتون جوری حالت بدید که یه حالت مورب نسبت به سیخ داشته باشه ، نیم ساعت سیخ ها را جلوی پنکه بذارید یا 10 دقیقه روشون سشوار بگیرید ، منقل حرارتش زیاد باشه وقتی کبابها را میذارید روش ، سیخ آخر را که گذاشتید ، اولی را برگردونید ، گوجه ها را اول بذارید ، چون دیرتر آماده میشه و اگر بعد کبابها بذارید ، کباب سرد میشه و هنوز گوجه آماده نشده. با اون روش پنکه یا سشوار ، هیچوقت کبابتون رو منقل نمیریزه.
***
وقتی میبینی احساس داره برات تصمیم میگیره ، از دیدِ من شما را به دنیای رویاها برده ، حتی میتونم بگم خیلی هم زیباست ، خیلی حس خوبی داره ، متاسفانه نکته اش اینه که یه تناقضِ بزرگ داره ، نمیشه تو دنیای واقعی زندگی کنی و رویایی تصمیم بگیری !
***
وقتی پول داری و ازش استفاده نمیکنی ، با کسی که نداره چه فرقی داری؟
***
یه روزی تکنولوژی آنقدر پیشرفت خواهد کرد که با یه دستگاه ساده صدای فکر کردن یه انسانِ دیگه را بشنویم و قطعا آن موقع دنیا شکل دیگری خواهد گرفت !
***
فردا یا میریم رستوران ارکیده یا میرزایی هر دو شون جاده چالوس هستند ، یا یه پرس باقالی پلو با ماهیچه (ارکیده) یا یه ماهی پلو(میرزایی) ، هوا خیلی گرم شده ، خنکی جاده ، موزیک خوب ، غذای خوب ، تا جایی که بشه میرم جلو ، شاید تا تونل کندوان که مرز استانِ مازندرانه و جلوتر نمیشه رفت ، یه چیز جالب در رابطه با این تونل هست ، اینور تونل همیشه هوا آفتابیه و اونورش همش مه و مرطوب !
***
هر وقت دچار اختلافی تو زندگی شدید بدنبال مسکن براش نباشید، به درمانش فکر کنید ، با مسکن فقط درد را از بین میبرید و متوجه نخواهید شد که بیماری داره پیشرفت میکنه و یه روزی خودشو نشون میده که دیگه برای هر درمانی دیر شده !
***
به چیزی تحت عنوان شانس و اقبال اعتقاد ندارم ، هر وقت اسم بدشانسی را روی اتفاقات ناگوارِ زندگیمون میذاریم ، بدونید که داریم پشت بدشانسی ، اشتباهات و بی دقتی های خودمون را پنهان میکنیم !
***
انتخابِ میون بد و بدتر زیاد فرقی با هم نمیکنه ، مرورِ زمان بد رو بدتر میکنه !
***
یکی میاد میگه خواسته هام اینه ، اینو میخوام و شخصیتم اینه ، اینکارا را میکنم و اینکارا را نه ، حتی ممکنه چیزایی بگه که به مذاقتون خوش نیاد، ولی هر چی هست ، کم و زیاد ، واقعیه و انجامش میده ،از نظر من این بهتر از کسیه که وعده های شیرین میده و حرفهایی میزنه که سراسر خوش آمدن شماست ، اما پوچ و توخالی !
***
بین سفارش پیتزا از بیرون و درست کردن مرغ سوخاری و سیب زمینی در خونه مردد هستم ، میدونم ممکنه در مقابل انتخابِ سختی قرار بگیرم !
پنجشنبه نظرش روی پیتزاست ، منم که دل نازک ، نمیتونم حرفشو ندیده بگیرم !

لحظاتِ عزیزِ شما 2 تا مشتری داره ، یکی شادیه یکی غم ، واقعا دست خودتونه با کدوم میخواهید معامله کنید !
داری خوش می آیی ، صدای قدمهای نازنینت داره میاد ، منتظرت هستم ، معذرت میخوام که کمی دیر رسیدم به مقدمتون ، داشتم خونه رو مرتب میکردم ، شمع ها روشنه ، بوی عود توی خونه پیچیده و بلاگر و بقیه هم پنجشنبه ایها خیلی خوشحالن ، شادی آمدنت ، حسِ بودنت ، لمسِ لحظاتت ...واو چقدر خوبم الان !
اینم یه مدل دوست داشتنه :
دوستت دارم ، نه بیشتر از خودم !
میخواهمت ، تا جایی که آرامشم دهی !
صداقت دارم تا درستی ازت میشنوم !
محبت میکنم در قبال مهربانیت !
آزارم دهی ، فقط میروم !
شادت میکنم ، اگر خوشحالم کنی !
دستهایت را رها نمیکنم تا خودت آنها را عقب بکشی !
میبخشمت اگر اشتباهت را تکرار نکنی !
احترامم را خواهی داشت حتی اگر نباشی !
حتی با جدایی ، خوبی هایت را فرآموش نمیکنم !
بهترین هدیه را اعتماد میبینم !
***
پس کی بریم شمال؟ حالا تا اونورِ کندوان هم بریم شمال محسوب میشه، اصلا همون جاده چالوس را هم بریم انگار نصفه نیمه تا شمال رفتیم !
کسی که جلسه اول آشنایش با شما از نظر احترام و رعایت ادب با جلسه پنجم متفاوت بود و به بهانه صمیمیت منزلت کمتری برای شما قائل شد ، فکر میکنید جلسه بیستم و و سی ام چه میشود؟
به کسی نزدیک شوید که جلسه اول و صدمش همان باشد !
***
حالا صد و یکمی یا بیشتر را دیگه نمیدونم چی میشه، تجربش نکردم ! (لبخند)