-
من هیچیم نمیشه !
جمعه 9 اسفند 1398 09:48
اگرم بگیرم جزو اون ۹۸ درصدم که خوب میشم ، اتفاقا اون ۲ درصد هم اینجور فکر میکردن ! احتیاط را عقل میگه ، من نمیگم.
-
قلمبه نویسی !
پنجشنبه 8 اسفند 1398 12:34
به کسانی که فکر خود را مینویسند ، به هر منوالی احترام میگذارم و در عین حال بخاطر نوشتن در مکان عمومی مانند وبلاگ گلایه ای هم دارم. گاه نوشته ها آنقدر سنگین (البته بنا به تصور نویسنده !) است که خواننده صرفا با تعدادی جملات سخت و پیچیده روبروست که از آن سر در نمی آورد و حتی اگر از خود نویسنده هم مفهوم دقیق یا هدف از...
-
طنز : تو چقدر خوبی !
چهارشنبه 7 اسفند 1398 13:18
امیدوارم منو چشم نزنید و بحالم غبطه نخورید ، اصولا نمیخوام زوج های دیگه و خصوصا" آدمهای مجرد را غمگین کنم ، ولی میخوام خوشبختیمو با شما هم قسمت کنم ، داشتن زن خوب ، بساز و از همه مهمتر مطیع ، بزرگترین نعمت زندگیه و از اون بالاتر زنی داشته باشین که هیچوقت در مقابل خواسته های شما "نه" نگه ! من این نعمت را...
-
آخرین دیدار !
چهارشنبه 7 اسفند 1398 10:56
امروز اینجا یه برف سنگین اومد ، جوری که دیگه رنگ ماشین را نمیشه تشخیص داد ! از پشت شیشه داشتم نگاه میکردم ، دونه های سپید و کپل و پنبه ای رو ، یه جوری دلم گرفت ، میدونم داره تلاش آخرشو میکنه و رفتنیه ! حس آخرین دیدارو باهاش دارم ،مثل سالن فرودگاه ، شده تا حالا بخواهید برف رو بغل کنید و بگید ، ممنون که میای ، مرسی که...
-
ایمینیولوژی (ایمنی شناسی) و زندگی !
چهارشنبه 7 اسفند 1398 10:02
گلبولهای سفید روی خودشون یه برآمدگیهایی دارن که درست در نقطه مقابلشون روی سلولهای دیگه بدن و کاملا برعکس یه فرورفتگیهایی هست ، اونا مدام در حال چک کردن سلولها هستن و برآمدگیها را در فرورفتگیهای سلولهای خودی چک میکنن و مطابقت میدن ، حالا یه وقت سلول بیگانه ای ببینن که فرورفتگی روی آنها با برآمدگی خودشون تطابق نداشت ،...
-
داستان کوتاه : نامه
سهشنبه 6 اسفند 1398 13:20
پستچی پیر ، دوچرخه قدیمیشو به دیوار آجری - گلی خونه تکیه داد ، دستش کلون بزرگه (مردونه) در رو گرفت و دو بار کوبید ، صدای تیلیک تیلیک دمپایی پلاستیکی که داشت دوان دوان میومد شنیده میشد ، لای در باز شد ، مهناز چادرشو گرفت لای دندونش و دستشو سمت پستچی دراز کرد ، مشتلق ( هدیه کوچکی که قدیما برای خبر خوب میدادند) چی شد؟ دل...
-
عاشقانه ها یادت نره !
سهشنبه 6 اسفند 1398 11:09
بعضی روزا زندگی دور تند داره و پر مشغله، بعضی وقتا آروم و کسالت بار، این وسطا یه وقتی هم بذارید برا همدیگه، شده 10 دقیقه ، روبروی کسی که دوسش داری بشین ، دستاشو بگیر ، تو چشاش نگاه کن و بگو :سلام ، خوبی عزیزم ، امروز یه کم بیشتر از دیروز دوست دارم ، اگرهم میکم کم ، میخوام تا همیشه بهت بگم و تموم نشه ! فکر نکنی گرفتارم...
-
چرا مینویسم؟
دوشنبه 5 اسفند 1398 09:28
عقیده دارم ذهن و فکر ما یک جریان است ، سیال است و اگر حرکت نداشته باشد از رودی زیبا و پر پیچ و خم به مردابی تبدیل خواهد شد.حتی داشتن افکاری زیبا هم به تنهایی کافی نیست،باید این ذهن زیبا را به دیگران هم برسانی،تا حرکت ذهن ها در مسیر پیوستن به هم و جاری شدن در روح و بطن دیگر انسانها نباشد ،همچنان سکون با شما خواهد بود....
-
داستان کوتاه : بالن رنگی
یکشنبه 4 اسفند 1398 10:20
من یه بالن بزرگ رنگی دارم ، رنگای قرمز و آبی و سبز و بنفش، یکی دو تا هم سیاه و سفید ! از وسایل دیگه پروازی خوشم نمیاد ، همشون یه جوری سر و صدا دارن ، ولی بالن آرومه ، فقط میبردت بالا ،بهترینشم از اونایی که رنگی رنگی هستن و گاهی صدای شعله گرمکنش میاد ، مثل همینی که خودم دارم ،حس آرامش و دیدن زمین و لای ابرا بودن. بچه...
-
مچ گیری ، خوب یا بد؟
شنبه 3 اسفند 1398 15:18
در زندگی زیاد اتفاق میافته که تو موقعیتی قرار بگیری که بتونی خطای کسی را برویش بیاورید ، بتونی ثابت کنی حرف یا کار خلافی کرده یا کاری را که پنهان کرده عیان کنی. کسی که مچی را میگیرد به خودش بیشتر فشار میاد و لطمه میخوره تا به کسی که آن اشتباه را مرتکب شده . وقتی بروش میاری که اشتباه کرده و دلایلی هم برای اثبات...
-
تخفیف های الکی !
شنبه 3 اسفند 1398 09:59
چند وقت پیش از یه سایت خرید اینترنتی قصد خرید داشتم ، یک محصول را صبح زده بود 585 هزار تومان ، بعدازظهر کرد 688 تومان و فردا همان را در فروش ویژه گذاشته بود 599 هزار تومان ! یعنی گرانتر از فروش معمولی . ماه اسفند معمولا بسیاری از فروشگاه ها و مراکز خرید دست به اقدام های نمایشی برای فروش میزنند ، از جمله اعلام تخفیف...
-
یادم تو را فرآموش
جمعه 2 اسفند 1398 09:52
بعضی ها را دیدید که عینک تو چشمشونه و دنبالش میگردن؟ شاید برای شما هم پیش آمده باشه که یه چیزی کاملا جلوی چشمتون باشه و نبینیدش. میدونین چرا ؟ چون انسان هم باید روحش ببینه هم جسمش ، اگر اینها با هم کار نکنند آدم نمیتونه ببینه و درک درستی از واقعیت های اطرافش نداره. توی زندگی هم همینه ، از هم انتظار محبت و عشق داریم ،...
-
طنز : شب جمعه
پنجشنبه 1 اسفند 1398 18:09
با سلام و عرض ادب و احترام خدمت اهالی مجرد وبلاگ خوان ، بدون ناراحتی و عذاب وجدان این شب را سپری کنید بدلایل زیراگر متاهل بودید : - الان در حال آماده شدن برای عرض دستبوس مادرزن یا شوهر بودید و در درون دلتان از شادی در حال پر پر زدن بودید ! - مرد بودید میبایست ساعتی چند منتظر آماده شدن همسر گرامی دم در این پا و اون پا...
-
,وبلاگ نویسی ، سخت یا آسان؟
پنجشنبه 1 اسفند 1398 09:59
وبلاگ نویسی و اصولا نوشتنی که مخاطب های متنوع دارد مثل راه رفتن روی لبه باریک یه دیواره تو ارتفاع بالاست ، به دلایلش اشاره میکنم : 1- نوشتار لحن نداره ! شما وقتی رودررو با کسی حرف میزنید ، میتونید با لحن صداتون اون جمله را سوالی ، اطلاع رسانی یا با تعجب به شنونده برسونید ، گاهی جمله را با لحن طنز آمیز میگید و گاه جدی...
-
دکلمه: سایه ها
چهارشنبه 30 بهمن 1398 16:19
در اینکه آدمها توی این زندگی ماشینی از هم دور شدن و حتی روابط خانوادگی به پدر و مادر یا نهایتا خواهر و برادر محدود شده شکی نیست. یه زمانی با بچه های عمو و دایی و خاله و عمه بازی میکردیم و زیر کرسی مامان بزرگا و بابا بزرگا منتظر نخودچی کشمش و قصه های مهربونی بودیم. خیلیاشونو حتی نمیدونم کجان ، چکار میکنن و آخرین بار کی...
-
رفتار مردانه ، توقع زنانه
چهارشنبه 30 بهمن 1398 07:44
خیلی وقته خانمها در مواردی به سمت رفتارهای مردانه گرایش پیدا کرده اند و از ذات و فطرت خود دور شدند ! کسی که دارید با او زندگی میکنید ، شما را جور دیگر دیده و پسندیده ، به خواست او در ابتدای آشنایی تا چه حد احترام میگذارید؟ موهایتان را پسرانه کوتاه میکنید ، بجای دامن و پیراهن ، شلوار و گرمکن میپوشید ، نحوه صحبت کردن و...
-
تصمیم های خستگی
سهشنبه 29 بهمن 1398 20:56
شنیدین میگن تو عصبانیت تصمیم نگیرین؟ درست هم میگن ، اون موقع فکرت خوب کار نمیکنه و حرفی میزنی و کاری میکنی که ممکنه چند ساعت یا روز بعد ازش پشیمون بشی، اون موقع سراسر احساس هستی و خشم افسارتو بدست گرفته و داری میتازی و به عواقب هم فکر نمیکنی. من خستگی را هم اضافه میکنم ! یه موضوعی دیگه خسته ات کرده ، مدتهاست درگیری و...
-
تق تق !
سهشنبه 29 بهمن 1398 15:56
اون باید باشه که انگیزه باشه ، شوق حرکت بده ، باید باشه که براش مربای سیب و گل سرخ سر میز صبحونه بذاری ، سرشیر و چای تو فنجون کمر باریک از سمار قل قلی و قوری چینی گلدار ، خونه ای باشه که خانمش خودت باشی و با سلیقه خودت بچینی ، پرده ها اون رنگی نه ... اون یکی بهتره ، اون هم بگه هر چی تو بگی همونه خانم خونه ! بی حوصله...
-
ببخشید ولی ... ببخشید اما !
سهشنبه 29 بهمن 1398 10:24
براتون پیش آمده که حرفی زدید یا کاری کردید که خودتون متوجه شدید اشتباه بوده ، در یه پست دیگه گفته بودم که شخصا از اینکه کسی مدام به من بگه ببخشید خوشم نمیاد ، یک بار بگه و بعدش اون اشتباه را دیگه تکرار نکنه ، اینجوری قطعا بخشیده میشه . حالا در همون یک بار گفتن ببخشید ، دیدم که بعضی ها به این شکل میگن : ببخشید ولی...
-
دکلمه : حافظ، تاب بنفشه
دوشنبه 28 بهمن 1398 14:38
یکی از غزلیات حافظ ، با اجرای خودم لطفا" برای دانلود اینجا را کلیک نمایید
-
هدیه خوب برای تمام مناسبتها
دوشنبه 28 بهمن 1398 09:18
هدیه ای هست که تو تمام مناسبتهای احساسی مشترکه ، روز زن،مادر،پدر،نوروز ،عشاق و... ، یه جورایی از دید من از گل و شکلات یا طلا و هدایای مادی زیباتر و گاه اثرگذارتره (نمیگم بهتره !) ، چیزیه که هزینه ای نداره و تقریبا همه دوسش دارن از بچه و بزرگسال تا پیر و سالخورده،گاهی قلبمون براش میزنه شدید و از کسی که دوسش داریم...
-
مشکل کجاست؟
یکشنبه 27 بهمن 1398 11:08
همه چیز درست به نظر میرسه ! تحصیلات عالی ، ظاهر خوب ، وضع مادی قابل قبول ،اندام ایده آل ، خانواده و سن مناسب ، عشق و علاقه به زندگی مشترک ، آمادگی برای پدر یا مادر شدن و هر آنچه یه نفر میتونه بهترینشو داشته باشه ولی هنوز تنهاس ، چرا؟ گاهی آدما پیش خودشون تصور میکنن همه شرایط برای آنها مهیا است و هنوز نتونستن حتی به...
-
لحظه ای از تنم جدا نمیشی
شنبه 26 بهمن 1398 09:33
او درون شماست ، هم روحش و هم جسمش ، یکی از چشمهایتان متعلق به اوست ، هر چه میبینید او نیز میبیند ، یکی از گوشهایتان صدایی را که میشنوید به او میرساند ، قدمی که برمیدارید ، چیزی را با دست بلند میکنید ، همه و همه او در آن نقش دارد. دستتان را بر روی دست دیگر بکشید ، شما دارید او را لمس میکنید ، حرف میزنید ؟ نصف فکر و یکی...
-
به خودتان اعتماد دارید؟
جمعه 25 بهمن 1398 18:36
دیدم زن و مردایی که نگران از دست دادن همدیگه هستن ، دلواپس اینن که یکی پیدا بشه و عشقشونو از چنگشون در بیاره. یه راهش اینه که برای هم یه قفس بسازین و دلتون خوش باشه که طرفتون سالمه و کاری نمیکنه، ولی اگر هم در کوتاه مدت جواب بده در حقیقت خودتون را گول میزنید،یه دزد و سارق هم تو مدتی که در حبس و محدودیت باشه آدم سالمیه...
-
طنز : زندگی سگی!
جمعه 25 بهمن 1398 11:10
به نظر شما عشق یکطرفه وجود داره؟ فکر نکنم آنقدر که من اونو دوست دارم اون منو بخواد. من میپرستمش، برای دوست داشتنم حد و مرزی نمیشناسم. حتی براحتی جونم را بخاطرش فدا میکنم. از دید من زیباترینه ، با اینکه میخواد دماغشو عمل کنه ولی من همینجوری هم عاشقشم. گاهی که مهربونه صورتمو میگیره تو دستاشو قوربون صدقم میره ، فکر میکنم...
-
بفرمایید ویروس!
پنجشنبه 24 بهمن 1398 15:52
نوددرصد یو اس بی فلش ها دارای ویروس یا بد افزار هستند ، وقتی شخص دیگری میخواهد فلش خودش را درون سیستمی که با آن کار میکنید ، وارد کند ، به احتمال 90 درصد کامپیوتر یا لپ تاپ آلوده خواهد شد ! مگر آنتی ویروس مناسب و بروزی داشته باشید که حتی در آن صورت هم احتمال آلودگی کم میشود نه اینکه به صفر برسد. اصولا فلش را حتی از...
-
طنز: شوهر هم شوهرای قدیم !
چهارشنبه 23 بهمن 1398 11:44
تو وبلاگ یکی از همنشین های مجازی خواندم که آخر مطلبش از شوهرش گله کرده بود و نوشته بود شوهر هم شوهرای قدیم یا مرد هم مردای قدیم ! چون میدونم خواننده این وبلاگ هم هست جواب را اینجا براش مینویسم فکر کن هنوز قدیم بود: کی ظرفا رو میشت ؟ کی تو خونه تکونی عید کمکت میکرد؟ کی بچه ها را نگه میداشت که با فی فی و الی برین کافی...
-
آفتاب هم بله؟ !
چهارشنبه 23 بهمن 1398 10:08
امروز صبح وقتی از پشت شیشه داشتم بیرون را نگاه میکردم ، خورشید درخشان حسابی داشت میتابید و آسمان صاف و آبی بود. وزش بادی هم در کار نبود. درب بالکن را باز کردم تا نفسی بکشم ، سوز سرما چنان هجوم آورد که مغولان آن کار را نکردند ! نگاهی به آفتاب کردم و حس کردم دارد به من میخندد ! اخمی کردم و درب را بستم . مادر بزرگ من یه...
-
برای باران
چهارشنبه 23 بهمن 1398 09:50
با تو باشم ، چه فرقی میکند راه رفتن یا نرفتن زیر باران او بیاید یا نیاید یاس قلبم شب به شب بر همه خاطره ها میکوبد انگار که او هست رها میشوم از ظلمت محض اندکی با دل خود میپیچم نگرانت نیستم،تو ،خود منی! **** این نوشته را چندی پیش با مطالعه وبلاگ یکی از همنشین های مجازی برایش بعنوان نظر نوشتم .این نوشته نکته ای دارد ،...
-
قرار دیزی !
دوشنبه 21 بهمن 1398 19:21
بد نبود کسایی که تو یه شهر هستن ، یه قرار دیزی داشته باشن ! از اون سنگیا که خیلی چربه ، تو یه رستورانی که زیاد هم تمیز نیست ، گوشتا ، سیب زمینی و نخوداش رو در بیاری ، آبشو بریزی توی کاسه ، سنگگ تازه را خورد کنی توش و بهم بزنی ، یه فداکار با گوشتکوب بجون شرحی و گوشت و سیب زمینی و نخود بیفته ، حسابی بکوبه ، از اون کاسه...