-
شرایط متفاوت و صبوری
دوشنبه 12 اسفند 1398 20:49
در خانه مانده اید، مثل سابق به پارک و مراکز خرید و تفریحی و رستوران نمیشه رفت ، حتی به کسی نمیشه دست داد و بغل هم که فعلا ممنوعه ، چه برسه به بوس و روبوسی! بعد چند روز و با این تغییراتی که قطعا همه برای اولین بار تجربه میکنیم روح و روان را تحت فشار میذاره و میزان صبر و آستانه تحریک پذیری را کاهش میدهد.شاید علم به این...
-
اینوریا ، اونوریا
شنبه 10 اسفند 1398 16:39
مادر شما : این چه وضع خونه داریه،شوهرت از دستت چی میکشه ، چقدر خونت کثیفه ، غذات شور شده بود ، بلد نیستی یه چیز درست بخری ، برو یه لیوان آب برام بیار و ... جواب شما : چشم مامان ، ببخشید ، درستش میکنم ، شما خودتو ناراحت نکن ، واسه فشار خونتون خوب نیست . حسی که میگیرین ، توی دلتون: مادرمه ، دلش بحالم میسوزه ، حق داره...
-
طنز : خنزر پنزر !
شنبه 10 اسفند 1398 13:44
شش ماه گذشته ، فصل اون لباس هم بوده، این وسط چند تا مهمونی هم رفتی که میشد اونو بپوشی ،ولی بازم نپوشیدیش ، چرا نگهش داشتی؟ نمیخوای بپذیری سایزت عوض شده؟ هنوز امید داری لاغر شی و بپوشیش؟ ناامیدت نمیکنم ولی با نگه داشتن لباسهای قدیم یا سایز پایین تا حالا هیچکس لاغر نشده ! برو در کابینت ها را باز کن ، در کمد هاتو ، قفسه...
-
تا سر ماه پس میدم !
شنبه 10 اسفند 1398 10:33
یه حکایت قدیمی هست که میگه یه روز ملانصرالدین داشته به یه سفر دور و دراز میرفته ، همه دورش جمع میشن و هر کس درخواست یه چیزی را از ملا میکنه که از سفر براش بیاره ، ملا هم فقط یه بله میگفت و سری تکون میداده ، حسنک یه پسر بچه لاغر و کوچولو میاد جلو و به ملا میگه : این 2 زار را بگیر و برام یه سوت سوتک بیار ، ملا هم در...
-
لطفا بوق نزنید !
جمعه 9 اسفند 1398 14:44
عقیده دارم درستش اینه ، وقتی کاری یا تصمیمی را اجرا کردم و مطمئن شدم که به هدف رسیدم ،آن موقع از آن برای دیگران حرف بزنم.هنوز در مصاحبه نهایی کار جدید قبول نشدید ، به کسی نگویید در فلان شرکت استخدام شدم ، میخواهید رژیم بگیرید ؟ هر وقت ترازو حرفتان را تایید کرد از آن صحبت کنید، با او دعوایتان شده و به همه میگویید دیگه...
-
من هیچیم نمیشه !
جمعه 9 اسفند 1398 09:48
اگرم بگیرم جزو اون ۹۸ درصدم که خوب میشم ، اتفاقا اون ۲ درصد هم اینجور فکر میکردن ! احتیاط را عقل میگه ، من نمیگم.
-
قلمبه نویسی !
پنجشنبه 8 اسفند 1398 12:34
به کسانی که فکر خود را مینویسند ، به هر منوالی احترام میگذارم و در عین حال بخاطر نوشتن در مکان عمومی مانند وبلاگ گلایه ای هم دارم. گاه نوشته ها آنقدر سنگین (البته بنا به تصور نویسنده !) است که خواننده صرفا با تعدادی جملات سخت و پیچیده روبروست که از آن سر در نمی آورد و حتی اگر از خود نویسنده هم مفهوم دقیق یا هدف از...
-
طنز : تو چقدر خوبی !
چهارشنبه 7 اسفند 1398 13:18
امیدوارم منو چشم نزنید و بحالم غبطه نخورید ، اصولا نمیخوام زوج های دیگه و خصوصا" آدمهای مجرد را غمگین کنم ، ولی میخوام خوشبختیمو با شما هم قسمت کنم ، داشتن زن خوب ، بساز و از همه مهمتر مطیع ، بزرگترین نعمت زندگیه و از اون بالاتر زنی داشته باشین که هیچوقت در مقابل خواسته های شما "نه" نگه ! من این نعمت را...
-
آخرین دیدار !
چهارشنبه 7 اسفند 1398 10:56
امروز اینجا یه برف سنگین اومد ، جوری که دیگه رنگ ماشین را نمیشه تشخیص داد ! از پشت شیشه داشتم نگاه میکردم ، دونه های سپید و کپل و پنبه ای رو ، یه جوری دلم گرفت ، میدونم داره تلاش آخرشو میکنه و رفتنیه ! حس آخرین دیدارو باهاش دارم ،مثل سالن فرودگاه ، شده تا حالا بخواهید برف رو بغل کنید و بگید ، ممنون که میای ، مرسی که...
-
ایمینیولوژی (ایمنی شناسی) و زندگی !
چهارشنبه 7 اسفند 1398 10:02
گلبولهای سفید روی خودشون یه برآمدگیهایی دارن که درست در نقطه مقابلشون روی سلولهای دیگه بدن و کاملا برعکس یه فرورفتگیهایی هست ، اونا مدام در حال چک کردن سلولها هستن و برآمدگیها را در فرورفتگیهای سلولهای خودی چک میکنن و مطابقت میدن ، حالا یه وقت سلول بیگانه ای ببینن که فرورفتگی روی آنها با برآمدگی خودشون تطابق نداشت ،...
-
داستان کوتاه : نامه
سهشنبه 6 اسفند 1398 13:20
پستچی پیر ، دوچرخه قدیمیشو به دیوار آجری - گلی خونه تکیه داد ، دستش کلون بزرگه (مردونه) در رو گرفت و دو بار کوبید ، صدای تیلیک تیلیک دمپایی پلاستیکی که داشت دوان دوان میومد شنیده میشد ، لای در باز شد ، مهناز چادرشو گرفت لای دندونش و دستشو سمت پستچی دراز کرد ، مشتلق ( هدیه کوچکی که قدیما برای خبر خوب میدادند) چی شد؟ دل...
-
عاشقانه ها یادت نره !
سهشنبه 6 اسفند 1398 11:09
بعضی روزا زندگی دور تند داره و پر مشغله، بعضی وقتا آروم و کسالت بار، این وسطا یه وقتی هم بذارید برا همدیگه، شده 10 دقیقه ، روبروی کسی که دوسش داری بشین ، دستاشو بگیر ، تو چشاش نگاه کن و بگو :سلام ، خوبی عزیزم ، امروز یه کم بیشتر از دیروز دوست دارم ، اگرهم میکم کم ، میخوام تا همیشه بهت بگم و تموم نشه ! فکر نکنی گرفتارم...
-
چرا مینویسم؟
دوشنبه 5 اسفند 1398 09:28
عقیده دارم ذهن و فکر ما یک جریان است ، سیال است و اگر حرکت نداشته باشد از رودی زیبا و پر پیچ و خم به مردابی تبدیل خواهد شد.حتی داشتن افکاری زیبا هم به تنهایی کافی نیست،باید این ذهن زیبا را به دیگران هم برسانی،تا حرکت ذهن ها در مسیر پیوستن به هم و جاری شدن در روح و بطن دیگر انسانها نباشد ،همچنان سکون با شما خواهد بود....
-
داستان کوتاه : بالن رنگی
یکشنبه 4 اسفند 1398 10:20
من یه بالن بزرگ رنگی دارم ، رنگای قرمز و آبی و سبز و بنفش، یکی دو تا هم سیاه و سفید ! از وسایل دیگه پروازی خوشم نمیاد ، همشون یه جوری سر و صدا دارن ، ولی بالن آرومه ، فقط میبردت بالا ،بهترینشم از اونایی که رنگی رنگی هستن و گاهی صدای شعله گرمکنش میاد ، مثل همینی که خودم دارم ،حس آرامش و دیدن زمین و لای ابرا بودن. بچه...
-
مچ گیری ، خوب یا بد؟
شنبه 3 اسفند 1398 15:18
در زندگی زیاد اتفاق میافته که تو موقعیتی قرار بگیری که بتونی خطای کسی را برویش بیاورید ، بتونی ثابت کنی حرف یا کار خلافی کرده یا کاری را که پنهان کرده عیان کنی. کسی که مچی را میگیرد به خودش بیشتر فشار میاد و لطمه میخوره تا به کسی که آن اشتباه را مرتکب شده . وقتی بروش میاری که اشتباه کرده و دلایلی هم برای اثبات...
-
تخفیف های الکی !
شنبه 3 اسفند 1398 09:59
چند وقت پیش از یه سایت خرید اینترنتی قصد خرید داشتم ، یک محصول را صبح زده بود 585 هزار تومان ، بعدازظهر کرد 688 تومان و فردا همان را در فروش ویژه گذاشته بود 599 هزار تومان ! یعنی گرانتر از فروش معمولی . ماه اسفند معمولا بسیاری از فروشگاه ها و مراکز خرید دست به اقدام های نمایشی برای فروش میزنند ، از جمله اعلام تخفیف...
-
یادم تو را فرآموش
جمعه 2 اسفند 1398 09:52
بعضی ها را دیدید که عینک تو چشمشونه و دنبالش میگردن؟ شاید برای شما هم پیش آمده باشه که یه چیزی کاملا جلوی چشمتون باشه و نبینیدش. میدونین چرا ؟ چون انسان هم باید روحش ببینه هم جسمش ، اگر اینها با هم کار نکنند آدم نمیتونه ببینه و درک درستی از واقعیت های اطرافش نداره. توی زندگی هم همینه ، از هم انتظار محبت و عشق داریم ،...
-
طنز : شب جمعه
پنجشنبه 1 اسفند 1398 18:09
با سلام و عرض ادب و احترام خدمت اهالی مجرد وبلاگ خوان ، بدون ناراحتی و عذاب وجدان این شب را سپری کنید بدلایل زیراگر متاهل بودید : - الان در حال آماده شدن برای عرض دستبوس مادرزن یا شوهر بودید و در درون دلتان از شادی در حال پر پر زدن بودید ! - مرد بودید میبایست ساعتی چند منتظر آماده شدن همسر گرامی دم در این پا و اون پا...
-
,وبلاگ نویسی ، سخت یا آسان؟
پنجشنبه 1 اسفند 1398 09:59
وبلاگ نویسی و اصولا نوشتنی که مخاطب های متنوع دارد مثل راه رفتن روی لبه باریک یه دیواره تو ارتفاع بالاست ، به دلایلش اشاره میکنم : 1- نوشتار لحن نداره ! شما وقتی رودررو با کسی حرف میزنید ، میتونید با لحن صداتون اون جمله را سوالی ، اطلاع رسانی یا با تعجب به شنونده برسونید ، گاهی جمله را با لحن طنز آمیز میگید و گاه جدی...
-
دکلمه: سایه ها
چهارشنبه 30 بهمن 1398 16:19
در اینکه آدمها توی این زندگی ماشینی از هم دور شدن و حتی روابط خانوادگی به پدر و مادر یا نهایتا خواهر و برادر محدود شده شکی نیست. یه زمانی با بچه های عمو و دایی و خاله و عمه بازی میکردیم و زیر کرسی مامان بزرگا و بابا بزرگا منتظر نخودچی کشمش و قصه های مهربونی بودیم. خیلیاشونو حتی نمیدونم کجان ، چکار میکنن و آخرین بار کی...
-
رفتار مردانه ، توقع زنانه
چهارشنبه 30 بهمن 1398 07:44
خیلی وقته خانمها در مواردی به سمت رفتارهای مردانه گرایش پیدا کرده اند و از ذات و فطرت خود دور شدند ! کسی که دارید با او زندگی میکنید ، شما را جور دیگر دیده و پسندیده ، به خواست او در ابتدای آشنایی تا چه حد احترام میگذارید؟ موهایتان را پسرانه کوتاه میکنید ، بجای دامن و پیراهن ، شلوار و گرمکن میپوشید ، نحوه صحبت کردن و...
-
تصمیم های خستگی
سهشنبه 29 بهمن 1398 20:56
شنیدین میگن تو عصبانیت تصمیم نگیرین؟ درست هم میگن ، اون موقع فکرت خوب کار نمیکنه و حرفی میزنی و کاری میکنی که ممکنه چند ساعت یا روز بعد ازش پشیمون بشی، اون موقع سراسر احساس هستی و خشم افسارتو بدست گرفته و داری میتازی و به عواقب هم فکر نمیکنی. من خستگی را هم اضافه میکنم ! یه موضوعی دیگه خسته ات کرده ، مدتهاست درگیری و...
-
تق تق !
سهشنبه 29 بهمن 1398 15:56
اون باید باشه که انگیزه باشه ، شوق حرکت بده ، باید باشه که براش مربای سیب و گل سرخ سر میز صبحونه بذاری ، سرشیر و چای تو فنجون کمر باریک از سمار قل قلی و قوری چینی گلدار ، خونه ای باشه که خانمش خودت باشی و با سلیقه خودت بچینی ، پرده ها اون رنگی نه ... اون یکی بهتره ، اون هم بگه هر چی تو بگی همونه خانم خونه ! بی حوصله...
-
ببخشید ولی ... ببخشید اما !
سهشنبه 29 بهمن 1398 10:24
براتون پیش آمده که حرفی زدید یا کاری کردید که خودتون متوجه شدید اشتباه بوده ، در یه پست دیگه گفته بودم که شخصا از اینکه کسی مدام به من بگه ببخشید خوشم نمیاد ، یک بار بگه و بعدش اون اشتباه را دیگه تکرار نکنه ، اینجوری قطعا بخشیده میشه . حالا در همون یک بار گفتن ببخشید ، دیدم که بعضی ها به این شکل میگن : ببخشید ولی...
-
دکلمه : حافظ، تاب بنفشه
دوشنبه 28 بهمن 1398 14:38
یکی از غزلیات حافظ ، با اجرای خودم لطفا" برای دانلود اینجا را کلیک نمایید
-
هدیه خوب برای تمام مناسبتها
دوشنبه 28 بهمن 1398 09:18
هدیه ای هست که تو تمام مناسبتهای احساسی مشترکه ، روز زن،مادر،پدر،نوروز ،عشاق و... ، یه جورایی از دید من از گل و شکلات یا طلا و هدایای مادی زیباتر و گاه اثرگذارتره (نمیگم بهتره !) ، چیزیه که هزینه ای نداره و تقریبا همه دوسش دارن از بچه و بزرگسال تا پیر و سالخورده،گاهی قلبمون براش میزنه شدید و از کسی که دوسش داریم...
-
مشکل کجاست؟
یکشنبه 27 بهمن 1398 11:08
همه چیز درست به نظر میرسه ! تحصیلات عالی ، ظاهر خوب ، وضع مادی قابل قبول ،اندام ایده آل ، خانواده و سن مناسب ، عشق و علاقه به زندگی مشترک ، آمادگی برای پدر یا مادر شدن و هر آنچه یه نفر میتونه بهترینشو داشته باشه ولی هنوز تنهاس ، چرا؟ گاهی آدما پیش خودشون تصور میکنن همه شرایط برای آنها مهیا است و هنوز نتونستن حتی به...
-
لحظه ای از تنم جدا نمیشی
شنبه 26 بهمن 1398 09:33
او درون شماست ، هم روحش و هم جسمش ، یکی از چشمهایتان متعلق به اوست ، هر چه میبینید او نیز میبیند ، یکی از گوشهایتان صدایی را که میشنوید به او میرساند ، قدمی که برمیدارید ، چیزی را با دست بلند میکنید ، همه و همه او در آن نقش دارد. دستتان را بر روی دست دیگر بکشید ، شما دارید او را لمس میکنید ، حرف میزنید ؟ نصف فکر و یکی...
-
به خودتان اعتماد دارید؟
جمعه 25 بهمن 1398 18:36
دیدم زن و مردایی که نگران از دست دادن همدیگه هستن ، دلواپس اینن که یکی پیدا بشه و عشقشونو از چنگشون در بیاره. یه راهش اینه که برای هم یه قفس بسازین و دلتون خوش باشه که طرفتون سالمه و کاری نمیکنه، ولی اگر هم در کوتاه مدت جواب بده در حقیقت خودتون را گول میزنید،یه دزد و سارق هم تو مدتی که در حبس و محدودیت باشه آدم سالمیه...
-
طنز : زندگی سگی!
جمعه 25 بهمن 1398 11:10
به نظر شما عشق یکطرفه وجود داره؟ فکر نکنم آنقدر که من اونو دوست دارم اون منو بخواد. من میپرستمش، برای دوست داشتنم حد و مرزی نمیشناسم. حتی براحتی جونم را بخاطرش فدا میکنم. از دید من زیباترینه ، با اینکه میخواد دماغشو عمل کنه ولی من همینجوری هم عاشقشم. گاهی که مهربونه صورتمو میگیره تو دستاشو قوربون صدقم میره ، فکر میکنم...