بلاگر

بلاگر

تجربه های مردانه زندگی
بلاگر

بلاگر

تجربه های مردانه زندگی

این دلِ همیشه تنگ !

وقتی نیست دلتنگی  ، وقتی هم پیشته ، از لحظه اومدنش همش به این فکر میکنی ، اون که رفت باز قراره دلتنگش بشی  !

باشه یا نباشه دلت تنگه براش !

یکسان نگری !

انسانها موجودات زیاده خواه و تمامیت خواهی هستند و یک خصیصه دارند که کم و بیش در وجود همه ما هست !

آن چیزی که بخودت رواست به نفر مقابل روا نیست !!!

با بحث های اجتماعی و بُروز و ظهور این مسئله در جامعه کاری ندارم که بحث مفصلی خواهد شد ، در میان یک زوج زیاد دیدم که مرد یا زنی کاری میکند و وقتی خودش آن کار را انجام میدهد اشکالی ندارد ولی توقع دارد نفر دیگر آن کار را نکند و برای این مسئله هم توجیه دارد.

مصداق :

1- مردی برای فرار از خرید چیزی که زن میخواهد به خلاف متوسل میشود و میگوید که پول ندارم ، در صورتی که دارد و میتواند در آن حد خرید را برای همسرش انجام دهد ، پیش خودش هم توجیه میکند که آن زن به آن مسئله (برای مثال یک انگشتر یا گردنبند) نیاز آنچنانی ندارد. همین آدم اگر در مقابل کوچکترین خلافی از طرف مقابل قرار بگیرد بشدت ناراحت میشود و بر نمیتابد و هیچ توجیهی را هم نمیپذیرد !

2- زنی برای سر زدن به خانواده پدر و مادری زیاده روی میکند و بیش از اندازه به آنها سرویس میدهد ولی وقتی همسرش میخواهد به مادر خود سر بزند اعتراض میکند و وقتی میشنود که خب شما هم اینکار را میکنی ، پای فلان اختلاف را با مادر شوهر خود پیش میکشد که سال پیش یادته فلان حرف را به من زد !

***

اینکه ما بعنوان یک انسان بتوانیم جداگانه از رابطه ازدواج به شخص مکمل خود بعنوان یک همنوع که او نیز دقیقا به اندازه ما از زندگی حق دارد نگاه کنیم ، حس بسیار دلپذیری در زندگی بوجود آوردیم.

کاری را که خود میکنید و آن را برای خود میپسندید و اشکالی در آن نمیبینید ، برای دیگری هم همان باشید ، انسانها زندگی میکنند و میخواهند از کنار هم بودن لذت ببرند ، لذت زندگی فقط متعلق به یک طرف آن نیست .

وقتی  قدرت داری ، یا مهار زندگی به دست شماست  اگر عادل و یکسان نگر باشی (بین خود و شخص مکمل زندگی) این کار شما بسیار ارزشمند خواهد بود.

ماهِ من !

حدود 50  ماه در درون کرهِ زمین جا میشود ، با تمام کوچکی این قمر ، اثر گذاری آن بر روی زمین قابل انکار نیست .

از دید من به هر نحوی با کسی ارتباط دارید ،نمیتوان منکر این شد که رفتار هر دوی شما بر روی هم اثر گذار خواهد بود ، به اینکه کسی در چه موقعیتی است و چه توانایی های دارد هم ارتباطی ندارد ، ممکن است این اثر گذاری کم یا زیاد باشد و شخصی بیشتر از دیگری بتواند تغییر کند و یا نکند ولی چیزی که قطعی است تغییر در رفتار شما یا طرف مقابل خواهد بود.این تغییر میتواند به سمت بهتر یا بدتر شدن باشد .

منظور من از این نوشته این است در ابتدای هر رابطه "ماهی" را برای خود انتخاب کنید که اگر تغییری در شما بوجود آورد ، به سمت نیکی ، خوبی ، حرکت به جلو و پیشرفت باشد !

دلیل !

وقتی میبینید اتفاق جدید و عجیبی افتاده بهتره بدنبال دلیل آن باشید ، چه برای خودتان و چه برای دیگران !

از دید من بدون به نتیجه رسیدن اینکه چرا این اتفاق افتاده هیچ مسئله ای را همینطوری رها نکنید . حتی رسیدن به اینکه در دیگران چرا فلان اتفاق افتاد و رسیدن به علت آن ، میتواند تجربه ای برای خودتان باشد و روزی خود شما هم با آن درگیر شوید.

مصداق 1 :

احساس میکنید کمتر یا بیشتر از سابق شخصی را دوست دارید ، حتما دلیلی دارد ، گذر زمان به شما نشان داده او شخص مناسبی هست و یا نیست.ولی میتوانید دلایل این خوب یا بد بودن را مشخصا پیدا و آن را به لیست تجربه های خود در زندگی اضافه کنید ، قطعا در طول زمان به آنها نیاز پیدا خواهید کرد.

بعضی به سادگی از کنار یافتن دلیل  میگذرند ، خصوصا که آن مسئله نتیجه خوبی برایشان داشته باشد و بدون پیدا کردن چرایی مطلب فقط معلول و عوارض آن اتفاق را میبینند ، از دید من اینکه شما به جواب برسید که چرا اینگونه شده حتی در مواردی آثار آن اتفاق برای شما خوب و مثبت بوده ، اندوختهِ دانسته های شما را پربار میکند.

مصداق 2 :

صورت یا بدن شما گاهی بصورت غیر عادی جوش میزند و پس از مدتی خوب میشود ، وقتی که خوب میشوید دیگر بدنبال دلیل این اتفاق نیستید و آن را رها میکنید ولی هر بار ممکن است یک ماهی با این مسئله درگیر باشید ، اگر علت را پیدا کنید و برطرفش نمایید (فرضا  حساسیت فصلی یا غذایی  یا ...)، دیگر این مشکل به سراغ شما نمی آید و یا حداقل آمادگی مواجه شدن با آن را خواهید داشت.

***

حتما دلیلی وجود دارد که بعضی مطالب نوشته شده در این و یا سایر وبلاگها برای شما جالب تر از سایر موارد هست ، این نشان میدهد روح و ذهن شما درباره آن نوشته ها کنجکاو است و نیاز به اطلاعات بیشتر دارد ، آن موارد را مشخص نمایید و بدنبال دلیل باشید که چرا به آن مطالب بخصوص علاقه و توجه بیشتر دارید.

دلتنگ زمستون !

هوا که گرم میشه و حدودا از خرداد تا مهر ، دلم برای سرما و زمستون تنگ میشه ، زمستون که میاد از بهمن و اسفند دلم برای تابستون و گرما تنگ میشه ، اینجا هم دنبال تعادلم ،  در دلتنگی !

الان دلم از اون برفای آنچنانی و جاده هایی که هر دو طرفشو برف گرفته میخواد که وقتی میری پیاده روی و  برمیگردی عقبتو نگاه میکنی ، فقط دو جفت رد پای نزدیک هم ببینی ، به فاصله گرفتن دستها به هم !

یجا تو دل جنگلای برفی یه آتیش روشن کنی و یه موزیک زنده و یه آهنگ قدیمی ، یه چای توی این قوری های سیاه شده از دود هیزم و گرفتن لیوان داغ توی دستای یخ زده.

این 2 تا آهنگ را برای روزای برفی زمستون بهتون پیشنهاد میکنم :

1- زمستون (افشین مقدم)

2- زمستون (مهدی مجتبایی)

بهانه شادی !


برای غصه دنبال بهانه نگردید ، تا دلتون بخواد هست !


بگردید دنبال بهانه برای شادی ، مثل همین که الان دارین با دقت این مطلب را میخوانین که نکته اخلاقیشو کشف کنید ، نکتش اینه این موقع شب بیکارید دنبال نکته اخلاقی میگردید؟ برین بخوابین ! ( لبخند)

عشقِ حل نشده !

لیوان را وقتی از شیرینی شکر اشباع کنید ، هر چقدر شکر اضافه هم در آن بریزید دیگر حل نمیشود و با اینکه شیرینِ ،  چون زیاده از حد ریختین ،  طعم خوبی هم نداره و دل آدم را میزنه !

محبت و عشق  هم مثل هر چیزی توی  زندگی به تعادل و نگه داشتن اندازه نیاز داره ، نشون دادن علاقه خیلی چیز خوبیه ولی وقتی از اندازه و حد بگذره قابل پذیرش نیست و  تحمل نخواهد شد و یجورایی به ضد خودش تبدیل میشه .

اگر کسی را دوست دارید و میخواهید عشقتان را به او ابراز کنید ، در حدی به او نشان دهید که میتواند بپذیرد ، بیشتر از ظرفیتش باشد آن را پس میزند.

پسورد گذاشتن روی فولدر در کامپیوتر با برنامه WinRar

تعدادی عکس یا مطلب بر روی لپ تاپ یا کامپیوتر شخصی خود دارید و علاوه بر شما کسان دیگری هم به این کامپیوتر دسترسی دارند و مایل نیستید مطالب این فولدر را ببینند، ابتدا میبایستی یک برنامه کوچک و بسیار کاربردری  که کار فشرده سازی فایلها را هم انجام میدهد و حجم آنها را هم کم میکند به اسم WinRar را در روی سیستم خود نصب نمایید (در تمام سایتهای دانلود نرم افزار وجود دارد یا ممکن است نصب شده روی سیستم شما وجود داشته باشد).

روی فولدری که مایل هستید رمزگذاری یا پسورد بذارید کلیک راست میکنید و اگر برنامه RAR شما فارسی *باشد گزینه افزدون به آرشیو با نام ... را انتخاب میکنید و سپس "قفل آرشیو" و بعد 2 بار پسورد مورد نظر را میزنید (در دو ستون جدا) و OK میکنید ، برنامه RAR شروع به کم حجم کردن فولدر شما کرده و بر روی آن پسورد میگذارد ، حالا میتوانید فولدر اصلی را پاک کنید و فایل کپی کم حجم شده و پسورد دار آن فولدر (با پسوند rar. ) را نگهداری نمایید و خیالتان راحت باشد که شخص دیگری روی همان سیستم نمیتواند به اطلاعات شما دسترسی داشته باشد.

فقط فراموش نکنید که اگر پسورد را خودتان فرآموش کنید ، شما هم نمیتوانید فولدر خود را بازیابی نمایید.

هر زمان که نیاز به اطلاعات خود داشتید با باز کردن فایل خود(کلیک راست و Open) که با پسوند rar ساخته شده و درج پسورد ، مشابه همان فولدر اولیه که بدون رمز بود بهمراه محتویاتش برای شما ایجاد خواهد شد.

* توضیح: در برنامه RAR انگلیسی بعد از راست کلیک روی فولدر ، گزینه Add to archive و Set password را انتخاب نمایید.

من بهترینم !

ما اونی نیستیم که خودمون تصور میکنیم ، اونی هستیم که دیده میشیم !

حالا یک نفر نه ولی وقتی چند نفر انسان متفاوت دارن یک مطلب را از بعد رفتاری به ما تذکر میدن یا راجبش با ما حرف میزنن ، خوبه که بهش فکر کنیم و روی اینکه خودمون راجب خودمون چی فکر میکنیم ، پافشاری نکنیم.

البته میشه بی توجه به حرفهای دیگران راه خودمونو ادامه بدیم و چیزی را هم تغییر ندیم ولی از دید من اصلاح رفتارنامناسب بیشتر به ما کمک میکنه تا دیگران .

مصداق:

چند نفر بهت میگن برخوردات در مقابل انتقاد خیلی تنده ، همش دوست داری ازت تعریف بشه ، تحمل کوچکترین حرفی را خلاف میلت نداری ،ولی وقتی  از خودت بپرسن ادعا میکنی خیلی صبوری و انتقاد پذیر  ، گاهی هم برای اثبات ادعاتون توجیه هم داری ، که البته صرفا" برای خودتون قابل پذیرشه. در واقع شما تحمل بسیار کمی در زمینه کلام مخالف با نظرتون را دارید و اون چیزی نیستید که خودتون فکر میکنید هستید !

خوبه که وقتی ازمون انتقاد میشه ، حتما تا آخر صحبت طرف مقابل را بشنویم ، حداقل ساعتی روی آن حرفهایی که شنیدیم فکر کنیم و عادلانه خودمون را قضاوت کنیم ، چقدر عالی میشه که اگر انتقادی از ما صحیح بود ، آن را بپذیریم و از شخصی که این کار را کرده تشکر کنیم و تغییر لازم را در خودمون بدیم ، حتی اگر اون شخص یه بچه باشه !

داستان کوتاه : صدای پاییز !

برگ سبز کوچولوی ما ، یه رنگ سبز خاص و باطراوت داشت ، تازه بدنیا آمده بود ، گاهی چند تا گنجیشک رو شاخه نزدیکش میشستند و با هم حرف میزدند ، برگ سبز ما حرفاشون رو گوش میکرد ، بهار بود و اونا دنبال لونه بودن و داشتن با هم حرف میزدن که کدوم درخت را برای لونه درست کردن انتخاب بکنن.

برگ سبز کوچولوی ما آرزو میکرد که گنجشکا بیان و همسایش بشن ، به یه برگ دیگه که کنارش بود نگاه کرد و گفت ، تو هم دوست داری اونا بیان رو مامان درخت لونه درست کنن؟ برگ بغلی خندید و گفت از بس جیک جیک میکنن شبا نمیذارن بخوابیم ! برگ کوچولوی قصه ما گفت اشکال نداره ما که نمیتونیم بریم اینور اونور ، اونا میرن و برامون قصه های قشنگ میارن ، برگ اونوریه خودشو به عنوان تایید یه تکون داد و گفت ، خب اره خوبه

مامان درخت سخت داشت تلاش میکرد ، اون سال خیلی بچه برگ آورده بود ، همش داشت با زمین حرف میزد که آب و غذای بیشتر میخواد ، زمین مهربون هم میگفت باشه ، من سعی خودمو میکنم ولی بخود منم داره آب کم میرسه ، خاکم رو نگاه کن یه جاهایی ترک خورده !

تابستون رسید ، برگ سبز کوچولوی ما بزرگ شده بود ، خیلی خاطره جمع کرده بود ، گاهی میدید آدمها دستای همو گرفتن و به زیرش که میرسند صبر میکنن و با هم حرف میزنن ، از آینده ، از دوست داشتن از دوستی و گاه شیطنت های بچه ها را میدید که خندش میگرفت و خودشو بعنوان شادی و خنده تکون میداد ، برگ  سعی میکرد جوری رو شاخه باشه که سایه خودشو روی هر کی میاد زیرش بندازه ، بخودش افتخار میکرد که داره یه کار مفید میکنه ، با اینکه گاهی پشتش از شدت گرمای آفتاب میسوخت ولی از وظیفه ای که داشت لذت میبرد ، سیاهی ها را نفس میکشید و هوای تمیز را بیرون میفرستاد ، فقط گاهی خیلی غمگین میشد ، یه دختر و پسر با صدای بلند داشتند بحث میکردند ، با دقت که نگاه کرد دید همونایی بودند که بهار دست همو گرفته بودند و آمده بودند و از عشق و آینده ،  صحبت میکردند ، برگ فکر میکرد چرا دارند با صدای بلند حرف میزنند ، چرا دختر داره گریه میکنه ، یه روز هم با گریه خانم گنجشکه گریه کرد ، تخمی که گذاشته بود از تو لونه افتاده بود پایین و شکسته بود ، صدای جیک جیکش خیلی غمگین بود !

کم کم بادهای سرد آمد ، پاییز داشت نزدیک میشد ، برگ احساس کرد رنگش داره تغییر میکنه زرد و نارنجی ، از برگای دیگه شنیده بود که عمرشون فقط چند ماهه ، میدونست که باید بره ،غمگین نبود ، میدونست مامان درخت قرص و محکم سرجاش نشسته ، میدونست به زمین برمیگرده و از تو دل یه درخت دیگه بیرون میاد ، نگاهی به اطراف کرد ، برگای دیگه هم همشون تغییر رنگ داده بودند و بعضیا هم دست مامان درخت را ول کرده بودند و افتاده بودند اون پایین ، میدونست تا یه مدت کوتاه میتونه دست مادرشو نگه داره  ، و بعدش یه رقص داره از رو شاخه تا زمین ! درخت مادر هر برگی که ازش جدا میشد غصه دارش میکرد ، همشون رو یه اندازه دوست داشت.

شب که شد یه زوزه شنید ، سعی کرد محکمتر دست مادرشو بگیره ولی زور باد زیاد بود ، دیگه توان نداشت ، کنده شد ، توی هوا پیچ و تاب میخورد و بالاخره به زمین رسید  ، هنوز میدید و میشنید ، هنوز حس داشت ...

برگ پاییزی که روی زمین افتاده بود ، بازم میخواست مهربونی کنه ، حتی با بدن نیمه جونش ،میدونست آدما از صدای آخرین ناله اون زیر پاهاشون لذت میبرن...

***

داشتم از خونه بیرون میومدم ، دیشب که باد اومده بود کلی برگ زیر درخت ریخته بود ،وقتی رو برگای خشک قدم میزنم ،  اون خش و خش  "صدای پاییز" را  خیلی دوسش دارم!

***

راحت باش !

حوصله کسی را نداری؟

میخوای تنها باشی؟

دنبال یه مدت آرامش فکر و روحی؟

***

تعارف نکن ، بهانه هم نیار ، هر کسی خواست باهاتون قرار بذاره به راحتی بهش بگو میخوام یه مدت تنها باشم ، دوست ، فامیل یا هر کس دیگه.

اینکه بهشون خلاف بگی و بهانه بیاری یا بدتر از اون ، با حال روحی خراب بخوای ببینیشون و چند ساعتی را تحمل کنی ، فشار را روی شما بیشتر میکنه و حالتون را خرابتر ، به سادگی و با احترام بگو، با پوزش ،  امروز یا این هفته نمیتونم ببینمتون یا با شما حرف بزنم ، یادتون نره فراتر از آرامش خودتون  ، هیچ چیز و هیچ کس نیست !

اگر کسی که این جملات را از شما میشنوه حال شما را درک کنه ناراحت نمیشه ، اگر هم درک نکنه ، رابطه با او را میخواهید چکار؟!

ستارهِ زیبای من !

ماه تولدم زمان است ، مکانش در یکی از کرات منظومه شمسی از کهکشان راه شیری !

گاهی فکر میکنم برای یه موجود در یک سیاره دیگه ، ستاره ما هم یکی از اون چشمک زنهای  زیبای شبهایش باشد ، شاید ما هم ستاره آسمان کسی باشیم !

دوسِت ندارم !

برای من جالبه که خانمها در ابتدای رابطه معمولا بی تفاوت هستند ،  آقایان همش تلاش میکنند که جمله دوسِت دارم را از خانمها بشنوند و وقتی میشنوند انگار راحت میشند و میذارن میرن !

اون موقع خانمها تازه به تلاش می افتندکه جلوشون را بگیرند که نرن  !

یه جوری همون مفهوم تشنه نگه داشتنه ، نه؟

راهکار: خب خانمها میتونن بگن دوسِت ندارم ! (لبخند)

مردِ احساساتی !

اصولا آقایون به اندازه خانمها تابع احساس نیستند و درصد منطقشون بیشتر یا نهایتا به اندازه حسشون هست.

ولی این یک قاعده کلی نیست و هستند مردانی که در آنها احساسات غالب است ، از نظر من مردِ احساساتی شاید برای مقطع کوتاهی جذابیت داشته باشه و جالب باشه ولی برای دراز مدت و زندگی نمیتونه تامین کننده نیازهای روحی یه زن باشه.

از دید من ، آدمها همیشه دنبال چیزهایی هستند که یا ندارند یا کم دارند و میخوان که کمبودهاشونو به نحوی تامین کنند ، یک زن بدنبال قدرت و منطق مرد هست ، چیزی که شاید خودشون در این قسمت ضعف دارن  ، مردی که سر هر مسئله عاطفی ،  احساساتی بشه و به مرز اشک ریختن برسه یا نحوه بیان و برخوردش نشانی از قدرت مردانه یا تصمیم گیری قاطع نداشته باشه ، نمیتونه تامین کننده خواست یه زن معمولی با نیازهای طبیعی باشه.

مردان زیاده از حد احساساتی معمولا باعث میشوند زن از حالتهای طبیعی خود خارج شده و محیط آن خانه به زن سالاری تبدیل بشه. تمام خانمهایی که قدر قدرت خانه هستند ، خودشان اولین کسانی هستند که از این وضع راضی نخواهند بود  و احساس ناخوشایندی سراغشان خواهد آمد.


افعال بی ثمر !

سعی کنید قبل از انجام هر کار بسنجید که این فعلی که از شما سر میزند نتیجه ملموس مادی یا معنوی برای شما دارد یا نه !

یا با انجام دادنش حس خوبی داشته باشید یا بدرد دنیای مادی شما بخورد ، اقلا یکی از این دو  را داشته باشید !

خیلی وقتها که دقت کنید نیروی بیهوده ای را صرف کاری میکنید که نتیجه خاصی ازش نمیگیرید ، علت هم عدم تفکر مناسب و تعقل لازم در آن زمینه است.

انجام دادن کارهای بی خاصیت یا بی هدف صرف کردن انرژی و هزینه بی مورد است. از دید من قطعا جز پشیمانی و اتلاف وقت گرانبها  ثمری ندارد ! 

سفری به سرزمین تاک و گردو !


بهترین زمان برای گردو ، بادام و انگور تازه مهر ماهه ،سفری کوتاه و دلنشین در هوایی بسیار مطبوع به روستایی داشتم که با چند عکس به یاد شما هم بودم !

بهترین روزها برای خرید انگور ، گردو ، بادام ، و کسایی که اهل درست کردن رب هستند ، الان وقت گوجه فرنگیه !


http://s15.picofile.com/file/8409249318/download_20200923_170203.jpeg


http://s15.picofile.com/file/8409249342/download_20200923_170211.jpeg

آب چشمه


http://s15.picofile.com/file/8409249376/download_20200923_170219.jpeg

درخت گردو


http://s14.picofile.com/file/8409249392/download_20200923_170227.jpeg


http://s15.picofile.com/file/8409249400/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B9%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B6%DB%B5%DB%B6%DB%B4%DB%B2.jpg


http://s15.picofile.com/file/8409249426/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B9%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B6%DB%B5%DB%B6%DB%B4%DB%B9.jpg


http://s14.picofile.com/file/8409249434/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B9%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B6%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B2.jpg

عاقبت هزینه بدون جایگزین !


از دید من خوبه تعادل را دررروابط داشته باشیم حتی وقتی پای احساس وسط باشد ، در مقابل چیزی که میدهید چیزی هم بگیرید .

توصیه میکنم روابط یک طرفه را رها کنید و با تغییر توقعات خود به کسی نزدیک شوید که او هم در مقابل محبتی که برایش هزینه میکنید ، پاسخی در شأن شما نشان دهد.


به این فکر کنید که عواطف شما اندازه ای دارد و اگر  بی رویه و بی جایگزین آن را هزینه کنید، پس از مدتی چیزی تحت نام عاطفه در وجودتان باقی نمیماند  ، خیلی از انسانها از ابتدا بی رحم نبودند !


زود باوری!


میدانید نتیجه زود باوری چیست؟


زود باور به سادگی سرمایه عاطفی خود را هزینه میکند و در پی آن شکست های پی در پی را تجربه خواهد کرد.


از دید من زود باوری باعث میشود  ،احساس شما از نرمی به سختی و سنگ شدن تبدیل شود و اگر روزی در مقابل درستی و حقیقت هم قرار بگیرید ، آن را نخواهید پذیرفت.


خصلت خوبی نیست و توصیه میکنم ، قبل از پذیرفتن مطلبی آن را با معیار عقل و تجربه محک بزنید.

وقت طلا نیست !

هیچ چیزی ارزش نوک سوزن غم و غصه را نداره ، ۶ ماه از عید گذشت ، چند ماه دیگه سال جدید میاد، به همین سرعت داره عمرمون میگذره !

عمر مفید را حدود 70 سال در نظر بگیریم ، مثل یه کیک میمونه که به 70 قسمت تقسیم شده و هر سال داریم یه تیکشو میخوریم ،تا حالا چند تیکه خوردین؟  تازه اگر مشکل دیگه ای پیش نیاد و یدفعه باقی تیکه ها یه جا خورده نشه !


شادی و خوشحالی تنها چیز ارزشمندیه که میشه باهاش این عمر کوتاه را گذروند.غم و غصه و حرص خوردن هم بدترین روش گذران عمره.

واقعا مهمتر و ارزشمندتر و غیر قابل برگشت تر از زمان داریم ؟ از دید من این مّثل که میگن وقت طلاست هم اشتباهه ، خیلی بیشتر از طلا می ارزه و شاید اصولا قابل ارزشگذاری نیست !

باورت نمیشه ؟

وقتی نزدیک عید شدیم این نوشته (وقت طلا نیست!) را یادآوری میکنم ( اگه بودم !) که باورتون بشه ،چقدر داره زود میگذره !

گذشته !

نمیشه به گذشته برگشت ولی :


هر وقت حس کردی دلت برای گذشته تنگ شده و میخوای بهش برگردی ، بدون سبک زندگی الان را دوست نداری و مشکلی هست !


هر وقت فکر کردی گذشته ها گذشته(چه بد و چه خوب)  و نمیخوای بهش برگردی، بدون الان  داری خوب زندگی میکنی و ادامه بده !


اینا حرف من نیست ، حرف تجربه است !

دوستت دارم !


اگر این جمله را از کسی شنیدین ، دست و پاتون سست نشه !


بهترین جواب ، یک چرا هست !


جواب مناسب نگرفتین ، بدونید چیزی که بی پاسخ و دلیل باشه ، ارزش و استحکام لازم را برای تکیه کردن نداره !




در سنین مختلف ، نظر خانمها به آقایان !

بعضی از مواردی که از دید یک خانم صرفا" از نظر ظاهر و رفتار مهم است و در انتخاب شخص مقابلش برای او  جذابیت دارد ، این برداشت شخصی من و از روی تجربه میباشد، از دید من در مراحل مختلف سنی یک خانم ، نگاه و مِلاک او برای انتخاب و معیار گذاری یک آقا تغییر میکند:


1- تا سن 25 سالگی خانمها :

ظاهر 50%

مسائل مادی 30%

اخلاق خوب و رعایت شأن خانمها ،   سطح تحصیلات و معلومات ، کلام و بیان مناسب 20%


2- از 25 تا 30 سالگی خانمها :

ظاهر 30%

مسائل مادی 30%

اخلاق خوب و رعایت شأن خانمها ،   سطح تحصیلات و معلومات ، کلام و بیان مناسب 40%


3- از 30 به بالا در خانمها (که معمولا درصد ها ثابت میماند و کمتر تغییر میکند):

ظاهر 10%

مسائل مادی 40%

اخلاق خوب و رعایت شأن خانمها ،   سطح تحصیلات و معلومات ، کلام و بیان مناسب 50%

 

***

از نظر ، دیدگاه شخصی و تجربه من ، این موارد قسمتی از نگاه خانمها در سنین مختلف به آقایان میباشد ، قطعا در بعضی موارد و شخصیت های گوناگون ممکن است این درصدها هم تغییراتی داشته باشد .و البته موارد مهم دیگری بعلت بدیهی بودن و در نظر گرفتن آن در اقوام  مختلف مانند مسائل اعتقادی ، فرهنگ ، خانواده  و ... منظور نگردیده است.

قدیم یا جدید !

باز شروع شد ...

ساعت قدیم یا جدید؟

بهانه خوبی دست کسایی که خوش قول نیستند افتاد !

تا چند ماه این وضع ادامه داره و تا میایم عادت کنیم باز یه ساعت میره جلو.

مرد و زن رویایی !

وجود ندارد ! اسمش روشه ، رویا ، خیال ، وهم و هر چیزی که از واقعیت دوره.

از بچگی فیلمها ، کتاب های داستان ، قصه های زیبا ، ترانه های عاشقانه و خیلی چیزهای دیگه باعث شده که در ذهنمون از یه مرد یا زن رویایی چیزی درست کنیم که تا حالا کسی واقعیشو ندیده !

پس نیست ، پس توقع نداشته باشیم ، پس تو رفتار و اعمال و ظاهر کسی دنبال ان چیزی که تو ذهنمون ساختیم  نباشیم.

از دید من تفکیک رویا و واقعیت میتونه کمک بزرگی به ما و خصوصا کسانی که در دهه دوم و سوم زندگیشون هستند باشه تا بتونن بجای تصور و توهم از کسی که سوار اسب سفید خواهد آمد یا شاهزاده خانم گیسو کمند ، به پیشرفت و زندگی خود برسند.

از تک تک خواننده های این سطور میپرسم در دوران 20 و چندسالگی و اوج شکوفایی هوش و ذکاوتتان و توان و انرژی مناسب برای ساخت آینده ، چه روزها و فرصت هایی را در پی رویاهای عاشقانه از دست دادید؟ چقدر خود را فرسوده و افسرده کردید؟ شاید دورانی است که باید به این شکل بگذرد و قسمتی از تکامل روح ما باشد ولی ادامه دادن آن ، ماندن در رویای مرد و زن اسطوره ای ، عشق های بی سرانجام و تجربه های تلخ تکراری و... اشتباه محض است ، از نظر من هر چه از واقعیت دورتر شویم مسیر برگشت برایمان سخت تر و پر هزینه تر خواهد بود. واقعیت جایی است که در نهایت ناگزیر میبایستی به آن برگردیم !

داستان کوتاه : استقبال عاشقانه !

هنوز نیومده  ، دیر نکرده بود ولی مهتاب همیشه نگران بود و تا صدای زنگ در را نمیشنید آروم نمیگرفت ، به غذا سرزد ، عطر قورمه سبزی و برنج ایرانی توی خونه پیچیده بود ، انگشتشو خیس کرد و به کنار قابلمه برنج زد ، جییییز ، برنج هم دم کشیده بود و ته دیگش هم آماده بود !

به سارا و سعید زنگ زده بود و حال خودشون و بچه هاشون  را پرسیده بود ، حس میکرد همه چیز خوبه و سر جاشه ، خیالش آروم بود.

رفت کنار پنجره ای که از سمت حال به سمت حیاط باز میشد نشست ، از آنجا میشد در خانه را دید ، میز ناهار خوری داشتند ، ولی بعضی عذاها را دوست داشتند روی زمین بخورند ، مثل آبگوشت و قورمه سبزی !

سبزی تازه ، پیازی که از چند ساعت پیش توی آب انداخته بود تا تندیش گرفته بشه ، یه پیاله کوچیک ماست ، ترشی با قورمه سبزی زیاد جور نبود و سر سفره نذاشته بود ، به سفره نگاه کرد و باز به سمت پنجره خیره شد ، یه نگاه به ساعت شماطه دار توی حال انداخت ، او همیشه بموقع میومد ، هنوز دیر نشده بود ، 5 دقیقه مونده بود ، باز بلند شد و رفت سر گاز ، نمیشه که برنج را خاموش کنه ، ته دیگش نرم میشه ، یکم دیگر زیرشو کم کرد.

توی دلش یه جوری بود ، یه چیزی مثل آشوب و میدونست وقتی صدای زنگ را بشنوه آروم میگیره ، رفت جلوی آینه ، دستی به سرش کشید و یکم ریمل که زیر چشم چپش مالیده شده بود را پاک کرد ، به لباسش نگاه کرد ، همه چیز مرتب بود ... صدای زنگ آمد ، مهتاب با خوشحالی سمت آیفون رفت و درو باز کرد ، در آپارتمان را هم باز کرد و منتظر موند تا به عزیزش خوش آمد بگه ، صدای ایستادن آسانسور تو اون طبقه اومد ، بوی قورمه سبزی راهرو را هم پر کرده بود ، در باز شد پیر مردی با موهای سفید و کت و شلواری سرمه ای در حالی که یک کیف توی دستش بود از آسانسور آمد بیرون ، نفس عمیقی کشید و حدس زد شام چی دارن ، مهتاب طاقت نیاورد و توی راهرو بغلش کرد و کیفو از دستش گرفت ، پیرمرد نگاهی به همسرش کرد و به خاطر آورد 40 ساله او همونجور ازش استقبال میکنه و او چقدر این استقبال را دوست داشت !

عشق یعنی رهایی!


کسی را دوست داری؟

تا آن حدی که آزاد میذاریش دوسش داری !




واقعا حق با مشتری است !

رفتی جایی حالا یا برای خرید کالا یا خدمات ، حس میکنی سرویس خوبی نگرفتی ، داری پول میدی و بعنوان مشتری حقی داری.

چرا خجالت میکشی که حق خودتونو درخواست کنید؟ چند روز پیش برای خرید به هایپر مارکتی رفتم ، جهت اطلاع شما ،  هر گونه ماده غذایی یا بهداشتی باید (الزام است) تاریخ مصرف  و تولید داشته باشد (حتی نمک !)، شاید بعضی صرفا به مواد غذایی مثل شیر یا گوشت و مرغ های بسته بندی دقت میکنند ، یه شامپو بدن بود ، که وقتی تاریخ مصرفش را نگاه کردم دیدم تا آخر ماه 8 سال 2020 نوشته ، حدود 10 روز از آن گذشته بود ، شاید هم مشکلی در مصرف آن بوجود نمیامد ولی از مسئول آن خط خواستم مدیر کل فروشگاه را صدا کنه ، گفت بالا در دفتر هستند ، به من بگید من بهشون میگم، گفتم  لطفا بگید ایشون بیاد پایین ، گفت شما؟ (فکر کرد بازرس هستم !) گفتم مشتری ! همونی که با خریدم درآمد فروشگاه و حقوق شما تامین میشه !

چند دقیقه بعد مدیر فروشگاه آمد ، نشونش دادم  ، گفتم شاید کسی دقت نکنه و به اعتبار اسم و رسم فروشگاه شما این کالای تاریخ گذشته را بخره ، از او توضیح خواستم ، عذرخواهی کرد و قول داد تکرار نشه و گفت حتما اشتباه شده (که باور نکردم !) و کل آن شامپو بدن ها را از قفسه جمع کردند.

اگر همه ما مشابه این رفتار را داشته باشیم ، به نظر شما ، کیفیت سرویس دهی مراکزی که مستقیما با خرید مشتری در ارتباط هستند ،ارتقا پیدا نمیکنه؟ وقتی ببینند که شما برای خودتان چقدر مهم هستید و هر کالای بی کیفیت یا مورد داری  را نمیخرید ، فروشندگان هم بیشتر به حق شما احترام خواهند گذاشت.

چت نوشتاری !

نوشتار لحن نداره و کسره و ضمه هم معمولا گذاشته نمیشه ، پس توصیه میکنم مواظب نوشتن هاتون باشید که طرف مقابل اشتباه برداشت نکنه و براتون مسئولیت اخلاقی بوجود نیاد.

مهمترین جمله ای که باعث میشه تصور اشتباه بوجود بیاد اینه:

دوسِت دارم با دوست دارم ( یه چیزی را دوست دارم)

برداشت اشتباه از این جمله میتونه عواقب جبران ناپذیری براتون داشته باشه ، مخصوصا اگر بعدش تو رودرواسی گیر کنید ! (لبخند)

طنز : فقط یک بار در زندگی !

یکی از برگزار کنندگان مراسم عروسی داشت به زوجی که برای انعقاد قرارداد برگزاری مراسمشان به او مراجعه کرده بودن توضیح میداد،  سرویس طلایی ما را بگیرید ، این اتفاقیه که فقط یک بار در زندگی میفته !

عروس و داماد به هم نگاهی کردند و لبخندی زدند !

داماد بار سومش بود و عروس بار دومش !

تخیل !

از دید من ، خوبه که برای هر چیزی تصوری از خوب و بدش داشته باشیم ولی اینکه صرفا آن چیزی که میل ماست را تخیل کنیم و با این تخیل غیر واقعی زندگی کنیم و مواردی را روی آن وضعیت موهوم پایه بذاریم اشتباهه !

کسی را دوست داریم و احساس خاصی نسبت به او داریم ، اینکه تخیل کنیم او هم در همین وضع است و همانجور که ما او را میخواهیم او هم نسبت به ما احساسی دارد ، پذیرفتنی نیست و تخیلی است بی پایه !

اینکه هر رفتار او را با تخیل و توهم خود بسنجیم و تفسیر کنیم ، ما را از دنیای واقعی دور کرده و به روح ما شدیدا آسیب میزند.

اگر روزی هم تصوری از روابط عاطفی  راجب شخصی داشتید ، توصیه میکنم مستقیم و رک از خود او بپرسید و تکلیف خود را روشن کنید ، از چیزی که وجود ندارد ، نمیشود چیزی ساخت !

خودستایی و بازنشر خوبی !

به خودستایی  در مورد مسائل مادی اعتقاد ندارم و اونو کار جالبی نمیبینم ولی اگر در مفاهیم خوب انسانی این اتفاق بیفته عقیده دارم که حتی نکته مثبتی است و باعث اشاعه آن در جامعه میشه.

از نظر من اگر کسی کار خوبی کرده باشه و راجب آن صحبت کنه و  حتی  خودستایی کنه ، نباید بهش منفی نگاه کرد ، اجازه بدیم که بگه تا این کار خوب توسط دیگران هم تکرار بشه.

مصداق : به پیدا کردن کار برای کسی کمک میکنید ، راجب این کار خوب خودستایی میکنید ، شاید بعضی حس کنند بابت کار خوبی که کردین دیگه نباید حرف بزنید ، از دید من میبایستی گفته بشه تا بازنشر شده و دیگران هم تشویق به انجامش بشن،  حتی اگر کمی افاده هم همراهش باشه !

آخرین پنجشنبه تابستانی !

آخرین پنجشنبه تابستونی این قرن هم گذشت ! 

پنجشنبه دوست داشتنی بعدی را تو پاییز کنار هم هستیم ، منتظر پاییز هستم ، با بارانهای بی اطلاعش ، هوای عالی برای قدم زدن ، رنگهای زیبایی که درختان نقش میزنند و بسیار زیباتر از بهترین نقاش ها ، بد نیست کسایی که اهل دل بستن هستن ، تو این فصل دلداری پیدا کنند !  فقط وقتی رو برگای پاییز قدم میزنید و از صدای خش خش اونا لذت میبرین ، یادتون باشه که یه روزی اونا سبز بودن و اون بالاها ، حتی دست هم بهشون نمیرسید ، الان که زرد شدن و از شاخه جدا ، بزیر پا افتادن ،یه روزی برای همه ما همین اتفاق میفته !

یاد شعری که فریدون فروغی تو آهنگ "دو تا چشم سیاه داری" خواند افتادم ، برای این جمعه صبح پیشنهاد خوبیه که گوش کنید گیتار قشنگی هم میزنه که کار خود فروغیه!

دانلود آهنگ دو تا چشم سیاه داری

راستی ، صبح آخرین جمعه تابستانی این قرنتون بخیر !

ترافیک !

راضی هستم مسیرم 2 برابر بشه ولی توی ترافیک نمونم !

بعضی ها را میبینم وقتی میخوان به چراغ قرمز برسن ، تازه سرعت میگیرن و با ترمز شدید پشت چراغ متوقف میشن و همون آدما موقعی که چراغ سبز میشه ، باید براشون بوق زد تا راه بیوفتن و من هم چقدر از بوق زدن بدم میاد ، خصوصا وقتی بعضی از آدمها موقع خداحافظی ، ساعت 2 بعد از نیمه شب برای کسی که داره راهشون میندازه بوق میزنند ،  باور کنید خداحافظی کردید ، لازم نیست با بوق زدن تاییدش کنید !

عمر کوتاه


از بودنتون ، از لحظه هاتون لذت ببرین و اونا رو زندگی کنید ، شاید اینبار که برای خوابیدن چشماتون را بستید دیگه نتونین بازش کنید ، به همین سادگی !

طلبکارِ عشق !

از کسی برای به نتیجه نرسیدن روابط عاطفیش با شما طلبکار نباشید!

عقیده دارم که اشکال از درون خودمونه ، گاهی آدم وعده هایی که خودش به خودش میده را نمیتونه عمل کنه ، چه انتظاری از وعده دیگران دارید؟ میاد بهتون میگه میخوام باهات ازدواج کنم و زیرش میزنه؟ یعنی هر کی هر چی بگه قبول میکنین؟ یعنی اگه من الان بگم میخوام ببرمت قطب جنوب یه دوری بزنیم و بیاییم ، قبول میکنی؟  یا خودتون میخواهید که قبول کنید؟ زیرش هم نزنه و ازدواج هم بکنه ، عقیده دارم مشکلاتتون حل نمیشه ، اول خود واقعیتون ، خود با ارادتون ، خود شادتون  ، خود قدرتمندتون ، خود با فکر و عقلتون  و ... را پیدا کنید ، میبینید که دیگه به دیگران انگ بی وفایی و بدعهدی نمیزنید.

اینکه بگید عمرم رفت ، جوونیم را به پای تو ریختم یا حرفای مشابه ، از دید من قابل قبول نیست ، مگه جبری در کار بوده؟ مگه بزور مجبورت کرده بودن عاشق کسی بشی؟ اصلا از شما بپرسن عشق چی هست و چی شد که عاشق شدی ، میتونی جواب بدی؟

میدونید چرا بعضیا میگن ، عشق چرا نداره؟ چون جوابی براش ندارن ، نه اینکه چرا نداشته باشه ، شاید روشون نمیشه بگن ، هوس بود ، تنها بودم ، یکی را میخواستم که مال خودم باشه و خواسته های  منو تامین کنه و ... !

از دید من عشق یعنی شادی ، لذت ، ازادی ، خوش بودن ، خندیدن ، وقتی میبینی همه روز و شبت شده آه و ناله ، حال روحی و جسمیت خرابه ، بدتر از قبل شدی ، چرا اسمشو میذاری عشق؟!  خب قبلش که حالت بهتر بود !

از دیگران برای اینکه میان و میرن طلبکار نباشیم ، در حقیقت در اکثریت قریب به اتفاق روابط عاطفی انسانها اگر ضربه ای هم خوردیم ، بدونیم که کار کار خودمون بوده ، خودمون خواستیم که بهمون وعده داده بشه ، حتی میدونستیم واقعی هم نیست ، هیچکس دیگه ای را مقصر ندونیم .

سلب مسئولیت

وقتی در زندگی در کنار شخصی قرار میگیرید که بسیار مسئولیت پذیر و منظم و دقیق است ، ناخودآگاه و بدون اراده و تصمیم قبلی آرام آرام از خود سلب مسئولیت میکنید و دیگر خود را موظف به انجام دادن بعضی از امور که بعهده و وظیفه شما بوده نمیبینید. حتی این کار با استقبال شخص مقابل روبرو خواهد شد .

شخص مقابل با توجه به روحیه ای که دارد مسئولیت زندگی را میپذیرد و حتی در رابطه با مواردی که شما میبایستی انجام میدادید نیز ، او عهده دار این وظیفه خواهد شد.

تا اینجا شاید بد نباشد و خصوصا" خانمها از این قضیه راضی باشند ،پس از مدتی فشار بر روی شخص مقابل زیاد میشود ، او به مرور فرسوده  و این فرسودگی در حالتهای عصبی یا تنش خود را بروز میدهد و شاید حتی علت اصلی این برخوردها و ناراحتی ها  نیز بسادگی مشخص نشود .

توصیه میکنم شخص مقابل شما هر چقدر هم پذیرفت که تمامی کارها ی زندگی را به عهده بگیرد ، شما از مسئولیت شانه خالی نکنید و در امور زندگی مشارکت فعال داشته باشید .

وبلاگ و جستجوی گوگل

برای بهتر دیده شدن مطالب وبلاگتون در جستجوی گوگل و سایر موتور های جستجو مثل یاهو ، بینگ و ... یه تنظیم کوچولو در وبلاگ لازمه که اگر انجام ندادید ، توصیه میکنم که انجام بدین ، این توضیح را بدم که لینک صفحه شما در صورتی که حاوی عنوان مطلب شما باشه از نظر موتورهای جستجو موثر تر عمل میکنه و رتبه شما را افزایش میده ، پس بهترِ که در قسمت تنظیمات وبلاگ ، بجای اینکه شماره پست شما یا تاریخ آن نمایش داده بشه ، عنوان مطلبتون هم گنجانده بشه ، لینک صفحه با https شروع میشه و در قسمت آدرس بار مرورگرگوشی یا کامپیوترتون میتونید ببینیدش: مثلا عنوان همین نوشته "وبلاگ و جستجوی گوگل " است و شما در آدرس بار میتونید این کلمات را ببینید.

در بلاگ اسکای بصورت آماده (دیفالت) این امکان گذاشته شده و نیاز به تنظیم خاصی ندارد ولی در بلاگفا میبایستی به ترتیب زیر عمل نمایید :

مدیریت---> تنظیمات و دیگر امکانات ---> تنظیمات کلی وبلاگ ---> نحوه آدرس دهی صفحات ---> انتخاب گزینه "به همراه عنوان در لینک"

این امکان خصوصا برای کسانی که از طریق وبلاگ خدمات یا محصول خود را ارائه میدهند میتواند بسیار مفید باشد.

مگه میشه؟!

چند روز پیش توی یه فروشگاه بزرگ بیسکویت های دیجستیو را دیدم که روی هم چیده بودن به قیمت 3000 تومن !

با این گرونیا چطور یه بسته بیسکویت این قیمت؟

تازگیا نون خشکی نمیبینم !!!

اسپم چیست؟

Spam در اصطلاح کامپیوتر به معنی هرز نامه است ، ایمیل ها یا پیامهایی هستند که شما مایل به دریافت آن نیستید ولی برای شما ارسال میشود ، معمولا هم عنوان پیام را جوری انتخاب میکنند که شما تحریک شده و آن ایمیل را باز نمایید ، ممکن است حاوی ویروس و یا تبلیغات (غالبا" اطلاعات غیر واقعی)باشد.

بهترین حالت هم این است که شما اصولا آنها را باز نکنید و مستقیم حذفشان کنید.خصوصا فایلهای ضمیمه ای که دارند، اکثرا به گوشی یا کامپیوتر شما صدمه میزنند.

تا وقتی مطمئن نشدید که فرستنده ایمیل کیست و هویت او را تایید نکردید ، آن را باز نکنید.تمامی سرویس دهنده های معتبر ایمیل ، فولدری به این نام دارند که با تشخیص خودشان موارد اسپم را به آنجا میریزند تا از ایمیلهای  اینباکس شما تفکیک شود ، البته گاها ایمیل های واقعی شما را نیز به اشتباه به آن فولدر هدایت میکنند ، توصیه میکنم فولدر اسپم را بازدید نمایید و اگر حس کردید ایمیل یا پیامی به اشتباه به آنجا ارسال شده ، آن را بازیابی و به اینباکس برگردانید.

در زندگی واقعی هم کم و بیش پیامهای اسپم دریافت میکنیم ، خصوصا از نوع عاشقانه، مواظب آنها نیز باشید !

حواسِ پرت !

اگر حس میکنید حواس جمعی ندارید و مدام در حال خرابکاری میباشید ، ظرفیت حافظه موقت ذهنتان توسط مطلبی اشغال شده و اجازه نمیدهد فضا برای رسیدگی منظم و مرتب به سایر موارد باقی بماند.

حافظه موقت بیشتر در کارهایی که بصورت روزمره انجام میدهید نقش دارد.

توصیه میکنم آن مورد را پیدا و حل نمایید تا فکرتان بتواند نظم و ترتیب پیدا کند و حواستان هم جمع شود !

یکی  از مصداق های این مسئله ، فرآموش کردن حرفی است که میخواستید بزنید ، حتما برای شما پیش آمده شروع به صحبت کردید ولی پس از چند لحظه فرآموش کردید که قصد داشتید در چه زمینه ای صحبت کنید  و رشته کلام را از دست دادید.

دوریِ خوب !

احتمال بحث و درگیری لفظی میدین؟ حس میکنید بخاطر مسائل کاری یا هورمونی حال مناسبی ندارید؟ از مشکلات بیرون از خونه کلافه شدید و احتمال میدید وقتی به خونه میرسید بهانه گیری کنید ؟ یه سر برین خونه یکی از اقوام (به تنهایی) ، یه جوری بین خود و شریک زندگیتون فاصله بندازید و توصیه میکنم به هر نحوی از خونه برید بیرون و چند ساعتی نباشید ، حضور در حالتهای روحی نامناسب در کنار هم ، غیر از برخورد و تنش و ایجاد خاطرات بد فایده ای نخواهد داشت.

قدم زدن در پارک یا فضای سبز و چند ساعتی تنها بودن ، آرامش را به آقایان برمیگردونه ، خانمها هم میتونن به یه مرکز خرید برن !  و به آرامش برسن و سپس به منزل برگردند.

داستان کوتاه : خاطره !

صورت سهراب  برافروخته شده بود ، همسرش رفته بود خرید ولی گوشیش جا مونده بود ،  همینطوری گوشی موبایل اونو گرفته بود دستش ، رمز ورود را بصورت اتفاقی دیده بود و چون ساده بود تو ذهنش مونده بود ، گوشی را باز کرد و  یه پیامک از همسرش برای یه شماره ناشناس دید که تکونش داد: عزیزم ، تنها شدم ، بهت زنگ میزنم !

تازه ازدواج کرده بودن حدود 2 سال پیش ، سهراب 39 سالش بود و حمیده 33 ساله ، در محل کار آشنا شده بودند و بسرعت به سمت هم جذب شدند ، سهراب مدیر بخش نیروی انسانی یک شرکت بزرگ  و حمیده هم مدیر بازرگانی آنجا بود ، حتی پست حمیده از نظر سازمانی بالاتر از سهراب بود  ، حمیده زیاد مایل به ازدواج نبود ولی سهراب دوست داشت زودتر سر و سامون بگیره ، خانواده هم بهش فشار می آوردن که زن بگیر ، این چه وضعیه تا این سن مجرد موندی ، اوایل حمیده دوست نداشت خارج از مسائل کاری با سهراب حرف بزنه ولی بعد از اینکه سهراب رسما بهش پیشنهاد ازدواج داد ، او هم تمایل پیدا کرده بود ، با هم بیرون میرفتند و گاه ساعتها قدم میزدند و از طرز فکر خودشون میگفتند ، هر دو نسبت به هم حس خوبی داشتند و منطقی هم ظاهرا مشکلی بینشون نبود. سهراب همیشه روی صداقت تاکید داشت و میگفت ، اگر همین یک مورد رعایت بشه ، ناخودآگاه انسان مجبور بقیه چیزاش را هم رعایت کنه ، وقتی راستگویی باشه ، تعهد هم هست ، وفاداری هم هست ، کسی که قرار باشه و بدونه باید حقیقت را به همسرش بگه ، خیلی از کارا را نمیکنه .

تا اینکه پای سفره عقد نشستند و با یه مراسم مختصر زندگی را شروع کردند ، تقریبا تمام بستگان حمیده خارج از کشور بودند و او با مادرش به تنهایی زندگی میکرد و در مراسم عروسی فقط چند تا از دوستان و همکاران بهمراه مادرش حضور داشتند.پدر حمیده سالها پیش فوت کرده بود و آنها را تنها گذاشته بود.

سهراب بلند شد ، گوشی موبایل را سفت تو دستش گرفته بود و فشارش میداد ، نمیدونست باید چکار کنه ، کی بود که عزیز همسرش بود؟ عادتهای اونو میشناخت ، او فقط به سهراب میگفت عزیزم ! سرش داغ شده بود و حس میکرد آشفته و گیجه ، سعی کرد تمرکز کنه ولی هر چی فکر کرد توجیهی برای این پیامک پیدا نکرد ، یعنی چی که تنها شدم زنگ میزنم؟ اون کیه که من نباید ارتباطشو با همسرم بدونم؟

ضربان قلبش تند شده بود ، میدونست حمیده تا چند دقیقه دیگه میاد ، داشت پیش خودش میگفت ، چطور باید برخورد کنم ، میخواست به شماره توی پیامک زنگ بزنه ، ولی به خودش گفت بهتره اول از خودش توضیح بخوام .

حمیده همینجور که داشت توی سوپر میوه میچرخید و سفارش میوه میداد ، فکر میکرد ، آلبالو ها را که دید ، اشک تو چشاش جمع شد ، گفت آقا لطفا 2 تا یک کیلو جداگانه آلبالو بکش ! به سهراب فکر میکرد ، شاید اون اوایل احساس آنچنانی نداشت ، ولی وقتی ارتباطشون بیشتر شده بود تمام وجودش اونو صدا میکرد و به هیچ عنوان دوست نداشت از دستش بده ، ولی هر وقت به سهراب فکر میکرد غمگین میشد نقطه ای در گذشته حمیده بود که سهراب نمیدانست !

حمیده کیسه های خرید را که زمین گذاشت سهراب را صدا کرد ، عزیزم ، سهراب جان ، من آمدم ...کسی جواب نداد ، یعنی کجا رفته بود ، تو این 2 سال میدونست سهراب منظمه و مرتبِ ، جایی بخواد بره اطلاع میده ، حمیده گوشیشو برداشت و به سهراب زنگ زد ، صدای تلفن سهراب از آشپزخانه میومد ، سهراب تلفنش را نبرده و رفته بیرون؟ بیشتر تعجب کرد.

سهراب میدونست که حمیده بزودی برمیگرده ، میدونست الان با حالی که داره ممکنه برخورد تندی بکنه ، کاری که تا حالا نکرده بود ، پیش خودش گفت بهتره برم بیرون و فکر کنم ، برخورد احساسی  و عکس العمل سریع  بدون فکر کاری بود که سهراب هرگز تو زندگیش نکرده بود.او به وفاداری حمیده ایمان داشت ولی نمیتونست اون اس ام اس را توجیه کنه !

حمیده نگران شده بود ، نشست رو مبل و رفت تو فکر ، آیا اگر سهراب بدونه بازم کنارش میمونه؟ اگر نپذیره چی؟ حس کرد قلبش فشرده شد ، صدای در آمد ، سهراب آمد و حمیده از جاش بلند شد ، طرز نگاه سهراب فرق داشت ، زیر لب جواب سلام حمیده را داد .

سکوت بدی بود ، از اون سکوت ها که حتی صدای تکون خوردن برگها را میشد بشنوی ، سهراب روبروی حمیده روی مبل نشست ، به چشماش نگاه کرد و گفت ، چیزی هست که بخوای به من بگی؟ حمیده رنگش پرید و حس کرد الان غش میکنه ، فشارش آمده بود پایین ، پرسید چطور مگه؟ سهراب گفت فقط یه سوال کردم و جواب میخوام ، حتی ناراحت یا عصبانی هم نمیشم ولی من حق دارم تکلیف خودمو بدونم ! حمیده مطمئن شد که سهراب به نحوی متوجه موضوع شده ، دیگه دلشو زد به دریا و گفت این بار سنگین را از دوشش برداره ،باری که سنگینی اون چند سال خردش کرده بود ، دیگه طاقت نداشت و شروع به گفتن کرد :

20 سالم بود ، خیلی جوان بودم و به تازگی پدر را از دست داده بودم و بدنبال محبت یک مرد ، توی محیط دانشگاه پسری بود که شاید از نظر ظاهر و لباس مورد توجه همه دخترا بود ، تنها کسی که بهش بی توجهی میکرد من بودم ، شاید بخاطر اینکه دست نیافتنی میدیدمش یا خوشم نمیومد که مرد زندگیم اینقدر مورد توجه باشه ، او بخاطر همین برخورد من از میون اون همه دختر درست آمد سراغ من ! اوایل نمیپذیرفتمش و پیشنهاد دوستیشو رد کردم تا اینکه یه روز دم غروب زنگ خونمون را زدن ، بله او بهمراه پدر و مادرش آمده بود خواستگاری ، سهراب جابجا شد و با دقت بیشتر داشت گوش میداد ، انتظار شنیدن هر چیزی را داشت غیر از این حرفا ، حمیده ادامه داد ، ما 3 ماه بعد با هم عقد کردیم ، هنوز برای عروسی روز خاصی را مشخص نکرده بودیم ، که یه روز از طرف پلیس به من زنگ زدند ، او تصادف کرده بود ، 1 هفته در کما بود و بعدش رفت و باز من تنها بودم ، حالم طبیعی نبود ، اول فکر میکردم چرا من؟ بعد دیدم این همه آدم که میرن ، بالاخره یه کسی را دارن ! ولی فقط این نیست ، مدتی بعد حس کردم صبح ها حالم بد میشه ، سرگیجه داشتم ، اوایل فکر میکردم بخاطر شوک مرگ اونه ، ولی وقتی به اصرار مادرم رفتیم دکتر ، متوجه شدم باردار هستم !

سهراب داشت به دقت گوش میکرد ، اون موقع فقط داشت گوش میکرد و حس دیگه ای نداشت ، انگار داستان زندگی یه آدم غریبه بود که داره تو یه مجله خانوادگی میخوانه ، حمیده ادامه داد ، 9 ماه بعد تو یه شب سرد زمستون خاطره به دنیا آمد ، پدر و مادر همسر سابقم هم آنجا بودن ، بچه من تنها یادگار پسرشون بود ، دلم نیومد برای چند ماهی که پسرشون مال من بود ، تنها خاطره اونو که یه عمر زحمتشو کشیده بودن ،  ازشون جدا کنم ، مادرش به پام افتاد و خاطره را ازم خواست ، گفت اگر این بچه را به من ندی من از غصه نبود پسرم دق میکنم ، خاطره ی من الان پیش اوناست ، از همون بیمارستان دادمش بهشون که بیشتر بهش دل نبندم ، کم میبینمش ولی دخترمه ، عزیزمه ، دیگه هم بیشتر از این نمیتونم پنهونش کنم ، دیوانه وار دوست دارم سهراب ، هر کاری هم بگی میکنم ، مهریه و اصلا هر چی هم دارم مال شما ، منو ببخش و هر تصمیمی بگیری من بدون حتی یک سوال اونو میپذیرم.

در باز شد و خاطره آمد تو خونه ، 8 سالش بود و کلاس دوم دبستان، حمیده پشت سرش آمد تو ، سهراب وسط حال ایستاده بود ، لبخندی روی لباش بود ، بیشتر داشت از شباهت عجیب خاطره و حمیده تعجب میکرد ، دقیقا مثل هم بودن ،انگار حمیده را کوچیک کرده باشی ، خاطره عروسک خرگوشیشو که شبا باهاش میخوابید را سفتر بخودش فشار داد ، خاطره کوچولو مکثی کرد و با اشاره مادرش را صدا کرد ، او خم شد و خاطره به آرومی در گوش مادرش گفت ، میتونم بابا صداش کنم؟

درست ترین کار !


راجب کاری که میخواهید بکنید حسابی فکر کنید ، بررسی کنید ، از تجربه ها استفاده کنید ، هر وقت به این نتیجه رسیدین که کار درستی هست ، انجامش بدین ، تا اینجا با هیچکس مشکلی ندارم و بعید میدونم کسی مخالف باشه،بعد مدتی متوجه میشین با تمام احتیاطی که کردین ، کار اشتباهی انجام دادین ، خواهش میکنم از کاری که کردین ، هر چند اشتباه ، پشیمون نشین ، افسوس نخورین ، غمگین نباشین ، این حرف تجربس ، توی اون مقطع از دید و نظر شما درست ترین کار بوده ، آفرین که شجاعت و شهامت انجامشو داشتین ، کار اشتباه خوبی کردین ، یه روزی متوجه حرف من میشین !

سطحی !

کسی را دیدید و هنوز حرف و سخنی نگفته از او خوشتان آمده ، اینجا فقط ظاهر او کشش بوجود می آورد.به سمت او جذب میشوید و ارتباطی به هر نحو برقرار میشود.

با فکر او هم آشنا میشوید و میبینید که به دلچسبی ظاهرش نیست ، ولی باز ادامه میدهید ، هنوز کشش ظاهر قوی است و شما هم بدنبالش میروید ، مدتی میگذرد و این رابطه شکل میگیرد و اصلا به زندگی مشترک ختم میشود .

زیباترین عروسک دنیا هم در اختیارتان باشد ، نمیتوانید برای مدت طولانی شما را سرگرم کند و شور و اشتیاق اولیه را در درون شما حفظ نماید.

آیا از خواندن مطالب وبلاگ نویسان که حتی گاه آماتور هم مینویسند خسته شدید؟ شاید سالهاست دارید افکار انسانها را میخوانید در قالب شعر ، رمان ، مطلب ، دیدن یک فیلم یا شنیدن یک ترانه و ... ، هنوز خسته نشدید و باز هم اشتیاق خود را حفظ کردید.

انسان نمیتواند در نمای خود تنوع ایجاد کندکه صرفا از لحظه تولد ظاهر انسان حرکت رو به زوال خود را شروع میکند ، ولی فکر انسان وقتی غنی و کارآمد باشد ،دریایی از تنوع و تکثر و تازگی است و حتی با گذر عمر شکوفاتر هم میشود.

انتقاد و تشویق !

کارهای خوب را هم میبینید؟ بموقع تشویق میکنید؟ یا فقط منتظرید که طرف مقابل یه اشتباه کنه و انتقاد کنید؟

شاید اثری که تحسین یک کار خوب روی انسان میگذاره خصوصا از سمت کسی که برامون مهمه ، بهترین انگیزه برای ادامه دادن آن باشه.

از دید من انتقاد هم لازمه ، انسان ذاتا جوریه که وقتی کار اشتباهی میکنه و مانعی برای خودش نمیبینه ، اونو با شدت بیشتر ادامه میده !

اگر کسی که به مهر و علاقه او بخود اعتماد دارید انتقادی از شما کرد ، جبهه نگیرید ، نجنگید و اجازه بدید اون بتونه آزادانه حرفشو بزنه ، همون موقع با وجدان خودتون حرف بزنید و اگر انتقاد وارد بود آن را بپذیرید ، حتی اگر هم وارد نبود بدانید که او شما را دوست دارد و برایش مهم هستید که اشکال کار شما را از دید خودش میگوید .

از آن روزی نگران باشید که هر کاری (درست یا غلط) هم انجام دادید ، نگاهی بی تفاوت در مقابل شما باشد !

جنگ با زندگی !


وقتی وارد زندگی شدید دنبال جنگیدن با همدیگه نباشید ، مطمئن باشید این مبارزه هیچ برنده ای نخواهد داشت ، حتی اگر به ظاهر دست خودتان را بعنوان پیروز بالا ببینید !

چالش تو زندگی زیاده ، کنار هم با اونا بجنگید.

شام پنجشنبه شب !

میگوی سوخاری +سالاد ساقه کرفس + کلم قرمز+بروکلی + قارچ درشت+ خیار شور

ساقه کرفس و کلم قرمز و بروکلی و قارچ را در روغن زیتون بمدت 20 دقیقه تفت میدهیم ، کمی پودر فلفل سیاه و در صورت تمایل فلفل قزمز (اگر با غذاهای تند مشکل ندارید) میگو ها را سوخاری کرده در فر برقی  یا روغن برشته میکنیم ، همین !

نتیجه تلاش بلاگر :

http://s14.picofile.com/file/8407890392/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B0_%DB%B2%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B5%DB%B8.jpg


http://s15.picofile.com/file/8407890468/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B0_%DB%B2%DB%B0%DB%B5%DB%B3%DB%B3%DB%B0.jpg


http://s14.picofile.com/file/8407890518/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B0_%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B3%DB%B2%DB%B5.jpg

مذاق عجیب !

یه سوال برای من مطرح هست که فکرمو خیلی مشغول کرده ، بعضی از دخترخانمهای محترم تا قبل از ازدواج از یه سری غذاها خوششون نمیاد و اصلا طرفش نمیرن و گاهی هم  میگن حالمون بد میشه وقتی بوش به ما میخوره ،  ولی وقتی ازدواج میکنن ، مشکلی ندارند و اون غذا ها را با اشتها میخورن  ، چرا؟

مصداق :

کله پاچه !

آبگوشت !

از دید من با شروع زندگی مشترک خیلی چیزا تغییر میکنه از جمله مذاق !

پنجشنبه جان !

پنجشنبه جان سلام ، ممنون که بازم اومدی ، خیلی خوبی و خوشحالم از دیدن دوبارت !

فکر کن از هفته پیش که ندیدمت چقدر دلتنگت بودم ، خوشحال باشید از اینکه باز یه 5 شنبه دیگه را هم دیدید !

هوا داره ملس میشه ، نه سرد و نه گرم و یه جورایی بهاری شده در پاییز !

پنجشنبه های خوشحال ، شاد ، پر از انرژی و میل به زندگی و سر حال بودن ، سلام و عرض ادب !

واسه بعد از ظهر چه برنامه ای دارید؟ اصلا 5 شنبه یه چیز دیگس ، روز خاص منه و دوسش دارم !

چه چیزائیمون به چه چیزایی میاد؟

یه چیزایی تو آدمها به یه چیزایشون باید بیاد ، چند مصداق ، به این مفهوم که وقتی اولی را باشن  کلمه مقابلش را هم قسمتی از شخصیتشون بهمراه خواهند داشت و برعکس ، برای مثال کسی که اعتماد به نفس نداره ، ترسو هم هست  و کسی که ترسوِ اعتماد به نفس نداره.

بی اعتماد به نفس ---ترسو

عصبانی ---  بی صبر

بد کلام --- خلافگو

زیادی مهربان --- زودباور!

بدقول --- شلخته

رفیق باز --- بی وفا !

کم حرف --- قابل اعتماد

فرآموشکار --- هول

تنبل --- داد و بیداد کن

عاشق پیشه --- زود رنج

زیادی شاد ---  پُر حرف

متوقع --- بی رحم

راستگو --- منظم

جدی ---دیر جوش

نکته سنج --- کم دوست

بی پروا --- معاشرتی

وبلاگ نویس --- صمیمی !