احتمال بحث و درگیری لفظی میدین؟ حس میکنید بخاطر مسائل کاری یا هورمونی حال مناسبی ندارید؟ از مشکلات بیرون از خونه کلافه شدید و احتمال میدید وقتی به خونه میرسید بهانه گیری کنید ؟ یه سر برین خونه یکی از اقوام (به تنهایی) ، یه جوری بین خود و شریک زندگیتون فاصله بندازید و توصیه میکنم به هر نحوی از خونه برید بیرون و چند ساعتی نباشید ، حضور در حالتهای روحی نامناسب در کنار هم ، غیر از برخورد و تنش و ایجاد خاطرات بد فایده ای نخواهد داشت.
قدم زدن در پارک یا فضای سبز و چند ساعتی تنها بودن ، آرامش را به آقایان برمیگردونه ، خانمها هم میتونن به یه مرکز خرید برن ! و به آرامش برسن و سپس به منزل برگردند.
صورت سهراب برافروخته شده بود ، همسرش رفته بود خرید ولی گوشیش جا مونده بود ، همینطوری گوشی موبایل اونو گرفته بود دستش ، رمز ورود را بصورت اتفاقی دیده بود و چون ساده بود تو ذهنش مونده بود ، گوشی را باز کرد و یه پیامک از همسرش برای یه شماره ناشناس دید که تکونش داد: عزیزم ، تنها شدم ، بهت زنگ میزنم !
تازه ازدواج کرده بودن حدود 2 سال پیش ، سهراب 39 سالش بود و حمیده 33 ساله ، در محل کار آشنا شده بودند و بسرعت به سمت هم جذب شدند ، سهراب مدیر بخش نیروی انسانی یک شرکت بزرگ و حمیده هم مدیر بازرگانی آنجا بود ، حتی پست حمیده از نظر سازمانی بالاتر از سهراب بود ، حمیده زیاد مایل به ازدواج نبود ولی سهراب دوست داشت زودتر سر و سامون بگیره ، خانواده هم بهش فشار می آوردن که زن بگیر ، این چه وضعیه تا این سن مجرد موندی ، اوایل حمیده دوست نداشت خارج از مسائل کاری با سهراب حرف بزنه ولی بعد از اینکه سهراب رسما بهش پیشنهاد ازدواج داد ، او هم تمایل پیدا کرده بود ، با هم بیرون میرفتند و گاه ساعتها قدم میزدند و از طرز فکر خودشون میگفتند ، هر دو نسبت به هم حس خوبی داشتند و منطقی هم ظاهرا مشکلی بینشون نبود. سهراب همیشه روی صداقت تاکید داشت و میگفت ، اگر همین یک مورد رعایت بشه ، ناخودآگاه انسان مجبور بقیه چیزاش را هم رعایت کنه ، وقتی راستگویی باشه ، تعهد هم هست ، وفاداری هم هست ، کسی که قرار باشه و بدونه باید حقیقت را به همسرش بگه ، خیلی از کارا را نمیکنه .
تا اینکه پای سفره عقد نشستند و با یه مراسم مختصر زندگی را شروع کردند ، تقریبا تمام بستگان حمیده خارج از کشور بودند و او با مادرش به تنهایی زندگی میکرد و در مراسم عروسی فقط چند تا از دوستان و همکاران بهمراه مادرش حضور داشتند.پدر حمیده سالها پیش فوت کرده بود و آنها را تنها گذاشته بود.
سهراب بلند شد ، گوشی موبایل را سفت تو دستش گرفته بود و فشارش میداد ، نمیدونست باید چکار کنه ، کی بود که عزیز همسرش بود؟ عادتهای اونو میشناخت ، او فقط به سهراب میگفت عزیزم ! سرش داغ شده بود و حس میکرد آشفته و گیجه ، سعی کرد تمرکز کنه ولی هر چی فکر کرد توجیهی برای این پیامک پیدا نکرد ، یعنی چی که تنها شدم زنگ میزنم؟ اون کیه که من نباید ارتباطشو با همسرم بدونم؟
ضربان قلبش تند شده بود ، میدونست حمیده تا چند دقیقه دیگه میاد ، داشت پیش خودش میگفت ، چطور باید برخورد کنم ، میخواست به شماره توی پیامک زنگ بزنه ، ولی به خودش گفت بهتره اول از خودش توضیح بخوام .
حمیده همینجور که داشت توی سوپر میوه میچرخید و سفارش میوه میداد ، فکر میکرد ، آلبالو ها را که دید ، اشک تو چشاش جمع شد ، گفت آقا لطفا 2 تا یک کیلو جداگانه آلبالو بکش ! به سهراب فکر میکرد ، شاید اون اوایل احساس آنچنانی نداشت ، ولی وقتی ارتباطشون بیشتر شده بود تمام وجودش اونو صدا میکرد و به هیچ عنوان دوست نداشت از دستش بده ، ولی هر وقت به سهراب فکر میکرد غمگین میشد نقطه ای در گذشته حمیده بود که سهراب نمیدانست !
حمیده کیسه های خرید را که زمین گذاشت سهراب را صدا کرد ، عزیزم ، سهراب جان ، من آمدم ...کسی جواب نداد ، یعنی کجا رفته بود ، تو این 2 سال میدونست سهراب منظمه و مرتبِ ، جایی بخواد بره اطلاع میده ، حمیده گوشیشو برداشت و به سهراب زنگ زد ، صدای تلفن سهراب از آشپزخانه میومد ، سهراب تلفنش را نبرده و رفته بیرون؟ بیشتر تعجب کرد.
سهراب میدونست که حمیده بزودی برمیگرده ، میدونست الان با حالی که داره ممکنه برخورد تندی بکنه ، کاری که تا حالا نکرده بود ، پیش خودش گفت بهتره برم بیرون و فکر کنم ، برخورد احساسی و عکس العمل سریع بدون فکر کاری بود که سهراب هرگز تو زندگیش نکرده بود.او به وفاداری حمیده ایمان داشت ولی نمیتونست اون اس ام اس را توجیه کنه !
حمیده نگران شده بود ، نشست رو مبل و رفت تو فکر ، آیا اگر سهراب بدونه بازم کنارش میمونه؟ اگر نپذیره چی؟ حس کرد قلبش فشرده شد ، صدای در آمد ، سهراب آمد و حمیده از جاش بلند شد ، طرز نگاه سهراب فرق داشت ، زیر لب جواب سلام حمیده را داد .
سکوت بدی بود ، از اون سکوت ها که حتی صدای تکون خوردن برگها را میشد بشنوی ، سهراب روبروی حمیده روی مبل نشست ، به چشماش نگاه کرد و گفت ، چیزی هست که بخوای به من بگی؟ حمیده رنگش پرید و حس کرد الان غش میکنه ، فشارش آمده بود پایین ، پرسید چطور مگه؟ سهراب گفت فقط یه سوال کردم و جواب میخوام ، حتی ناراحت یا عصبانی هم نمیشم ولی من حق دارم تکلیف خودمو بدونم ! حمیده مطمئن شد که سهراب به نحوی متوجه موضوع شده ، دیگه دلشو زد به دریا و گفت این بار سنگین را از دوشش برداره ،باری که سنگینی اون چند سال خردش کرده بود ، دیگه طاقت نداشت و شروع به گفتن کرد :
20 سالم بود ، خیلی جوان بودم و به تازگی پدر را از دست داده بودم و بدنبال محبت یک مرد ، توی محیط دانشگاه پسری بود که شاید از نظر ظاهر و لباس مورد توجه همه دخترا بود ، تنها کسی که بهش بی توجهی میکرد من بودم ، شاید بخاطر اینکه دست نیافتنی میدیدمش یا خوشم نمیومد که مرد زندگیم اینقدر مورد توجه باشه ، او بخاطر همین برخورد من از میون اون همه دختر درست آمد سراغ من ! اوایل نمیپذیرفتمش و پیشنهاد دوستیشو رد کردم تا اینکه یه روز دم غروب زنگ خونمون را زدن ، بله او بهمراه پدر و مادرش آمده بود خواستگاری ، سهراب جابجا شد و با دقت بیشتر داشت گوش میداد ، انتظار شنیدن هر چیزی را داشت غیر از این حرفا ، حمیده ادامه داد ، ما 3 ماه بعد با هم عقد کردیم ، هنوز برای عروسی روز خاصی را مشخص نکرده بودیم ، که یه روز از طرف پلیس به من زنگ زدند ، او تصادف کرده بود ، 1 هفته در کما بود و بعدش رفت و باز من تنها بودم ، حالم طبیعی نبود ، اول فکر میکردم چرا من؟ بعد دیدم این همه آدم که میرن ، بالاخره یه کسی را دارن ! ولی فقط این نیست ، مدتی بعد حس کردم صبح ها حالم بد میشه ، سرگیجه داشتم ، اوایل فکر میکردم بخاطر شوک مرگ اونه ، ولی وقتی به اصرار مادرم رفتیم دکتر ، متوجه شدم باردار هستم !
سهراب داشت به دقت گوش میکرد ، اون موقع فقط داشت گوش میکرد و حس دیگه ای نداشت ، انگار داستان زندگی یه آدم غریبه بود که داره تو یه مجله خانوادگی میخوانه ، حمیده ادامه داد ، 9 ماه بعد تو یه شب سرد زمستون خاطره به دنیا آمد ، پدر و مادر همسر سابقم هم آنجا بودن ، بچه من تنها یادگار پسرشون بود ، دلم نیومد برای چند ماهی که پسرشون مال من بود ، تنها خاطره اونو که یه عمر زحمتشو کشیده بودن ، ازشون جدا کنم ، مادرش به پام افتاد و خاطره را ازم خواست ، گفت اگر این بچه را به من ندی من از غصه نبود پسرم دق میکنم ، خاطره ی من الان پیش اوناست ، از همون بیمارستان دادمش بهشون که بیشتر بهش دل نبندم ، کم میبینمش ولی دخترمه ، عزیزمه ، دیگه هم بیشتر از این نمیتونم پنهونش کنم ، دیوانه وار دوست دارم سهراب ، هر کاری هم بگی میکنم ، مهریه و اصلا هر چی هم دارم مال شما ، منو ببخش و هر تصمیمی بگیری من بدون حتی یک سوال اونو میپذیرم.
در باز شد و خاطره آمد تو خونه ، 8 سالش بود و کلاس دوم دبستان، حمیده پشت سرش آمد تو ، سهراب وسط حال ایستاده بود ، لبخندی روی لباش بود ، بیشتر داشت از شباهت عجیب خاطره و حمیده تعجب میکرد ، دقیقا مثل هم بودن ،انگار حمیده را کوچیک کرده باشی ، خاطره عروسک خرگوشیشو که شبا باهاش میخوابید را سفتر بخودش فشار داد ، خاطره کوچولو مکثی کرد و با اشاره مادرش را صدا کرد ، او خم شد و خاطره به آرومی در گوش مادرش گفت ، میتونم بابا صداش کنم؟
راجب کاری که میخواهید بکنید حسابی فکر کنید ، بررسی کنید ، از تجربه ها استفاده کنید ، هر وقت به این نتیجه رسیدین که کار درستی هست ، انجامش بدین ، تا اینجا با هیچکس مشکلی ندارم و بعید میدونم کسی مخالف باشه،بعد مدتی متوجه میشین با تمام احتیاطی که کردین ، کار اشتباهی انجام دادین ، خواهش میکنم از کاری که کردین ، هر چند اشتباه ، پشیمون نشین ، افسوس نخورین ، غمگین نباشین ، این حرف تجربس ، توی اون مقطع از دید و نظر شما درست ترین کار بوده ، آفرین که شجاعت و شهامت انجامشو داشتین ، کار اشتباه خوبی کردین ، یه روزی متوجه حرف من میشین !
کسی را دیدید و هنوز حرف و سخنی نگفته از او خوشتان آمده ، اینجا فقط ظاهر او کشش بوجود می آورد.به سمت او جذب میشوید و ارتباطی به هر نحو برقرار میشود.
با فکر او هم آشنا میشوید و میبینید که به دلچسبی ظاهرش نیست ، ولی باز ادامه میدهید ، هنوز کشش ظاهر قوی است و شما هم بدنبالش میروید ، مدتی میگذرد و این رابطه شکل میگیرد و اصلا به زندگی مشترک ختم میشود .
زیباترین عروسک دنیا هم در اختیارتان باشد ، نمیتوانید برای مدت طولانی شما را سرگرم کند و شور و اشتیاق اولیه را در درون شما حفظ نماید.
آیا از خواندن مطالب وبلاگ نویسان که حتی گاه آماتور هم مینویسند خسته شدید؟ شاید سالهاست دارید افکار انسانها را میخوانید در قالب شعر ، رمان ، مطلب ، دیدن یک فیلم یا شنیدن یک ترانه و ... ، هنوز خسته نشدید و باز هم اشتیاق خود را حفظ کردید.
انسان نمیتواند در نمای خود تنوع ایجاد کندکه صرفا از لحظه تولد ظاهر انسان حرکت رو به زوال خود را شروع میکند ، ولی فکر انسان وقتی غنی و کارآمد باشد ،دریایی از تنوع و تکثر و تازگی است و حتی با گذر عمر شکوفاتر هم میشود.
کارهای خوب را هم میبینید؟ بموقع تشویق میکنید؟ یا فقط منتظرید که طرف مقابل یه اشتباه کنه و انتقاد کنید؟
شاید اثری که تحسین یک کار خوب روی انسان میگذاره خصوصا از سمت کسی که برامون مهمه ، بهترین انگیزه برای ادامه دادن آن باشه.
از دید من انتقاد هم لازمه ، انسان ذاتا جوریه که وقتی کار اشتباهی میکنه و مانعی برای خودش نمیبینه ، اونو با شدت بیشتر ادامه میده !
اگر کسی که به مهر و علاقه او بخود اعتماد دارید انتقادی از شما کرد ، جبهه نگیرید ، نجنگید و اجازه بدید اون بتونه آزادانه حرفشو بزنه ، همون موقع با وجدان خودتون حرف بزنید و اگر انتقاد وارد بود آن را بپذیرید ، حتی اگر هم وارد نبود بدانید که او شما را دوست دارد و برایش مهم هستید که اشکال کار شما را از دید خودش میگوید .
از آن روزی نگران باشید که هر کاری (درست یا غلط) هم انجام دادید ، نگاهی بی تفاوت در مقابل شما باشد !
وقتی وارد زندگی شدید دنبال جنگیدن با همدیگه نباشید ، مطمئن باشید این مبارزه هیچ برنده ای نخواهد داشت ، حتی اگر به ظاهر دست خودتان را بعنوان پیروز بالا ببینید !
چالش تو زندگی زیاده ، کنار هم با اونا بجنگید.میگوی سوخاری +سالاد ساقه کرفس + کلم قرمز+بروکلی + قارچ درشت+ خیار شور
ساقه کرفس و کلم قرمز و بروکلی و قارچ را در روغن زیتون بمدت 20 دقیقه تفت میدهیم ، کمی پودر فلفل سیاه و در صورت تمایل فلفل قزمز (اگر با غذاهای تند مشکل ندارید) میگو ها را سوخاری کرده در فر برقی یا روغن برشته میکنیم ، همین !
نتیجه تلاش بلاگر :



یه سوال برای من مطرح هست که فکرمو خیلی مشغول کرده ، بعضی از دخترخانمهای محترم تا قبل از ازدواج از یه سری غذاها خوششون نمیاد و اصلا طرفش نمیرن و گاهی هم میگن حالمون بد میشه وقتی بوش به ما میخوره ، ولی وقتی ازدواج میکنن ، مشکلی ندارند و اون غذا ها را با اشتها میخورن ، چرا؟
مصداق :
کله پاچه !
آبگوشت !
از دید من با شروع زندگی مشترک خیلی چیزا تغییر میکنه از جمله مذاق !
پنجشنبه جان سلام ، ممنون که بازم اومدی ، خیلی خوبی و خوشحالم از دیدن دوبارت !
فکر کن از هفته پیش که ندیدمت چقدر دلتنگت بودم ، خوشحال باشید از اینکه باز یه 5 شنبه دیگه را هم دیدید !
هوا داره ملس میشه ، نه سرد و نه گرم و یه جورایی بهاری شده در پاییز !
پنجشنبه های خوشحال ، شاد ، پر از انرژی و میل به زندگی و سر حال بودن ، سلام و عرض ادب !
واسه بعد از ظهر چه برنامه ای دارید؟ اصلا 5 شنبه یه چیز دیگس ، روز خاص منه و دوسش دارم !
یه چیزایی تو آدمها به یه چیزایشون باید بیاد ، چند مصداق ، به این مفهوم که وقتی اولی را باشن کلمه مقابلش را هم قسمتی از شخصیتشون بهمراه خواهند داشت و برعکس ، برای مثال کسی که اعتماد به نفس نداره ، ترسو هم هست و کسی که ترسوِ اعتماد به نفس نداره.
بی اعتماد به نفس ---ترسو
عصبانی --- بی صبر
بد کلام --- خلافگو
زیادی مهربان --- زودباور!
بدقول --- شلخته
رفیق باز --- بی وفا !
کم حرف --- قابل اعتماد
فرآموشکار --- هول
تنبل --- داد و بیداد کن
عاشق پیشه --- زود رنج
زیادی شاد --- پُر حرف
متوقع --- بی رحم
راستگو --- منظم
جدی ---دیر جوش
نکته سنج --- کم دوست
بی پروا --- معاشرتی
وبلاگ نویس --- صمیمی !
دنیای مجازی دریچه های جدیدی از همه نیازها را بر روی انسانها باز کرده ، از مسائل مالی تا تفریح و بازی و سرگرمی و همینطور عشق !
کسایی بودن که اینجا آشنا شدن کارشون به دنیای واقعی کشیده به هم رسیدن یا اصلا تو همین مجازی به عشق هم گرفتار شدن و ازدواج مجازی کردن و حتی طلاق مجازی هم گرفتن !
قهر ها و آشتی ها ، دوستی و دشمنی و یه جورایی شاید تمام آن چیزهایی که در واقعی تجربه کردیم اینجا هم بوده.
فرق عمده دنیای مجازی هم اینه که اینجا اول فکر و اندیشه را میشود دید و بعد شاید ظاهر و امکانات را (درست برعکس دنیای واقعی) !
چیزی که برای من جالبه اینه که بعضی آدمها که در واقعی امکان یا جسارت بروز احساسات را ندارن در اینجا راحت تر و شاید با افراط بیشتردرگیر احساس میشوند و اگر کنترلی بر آن نباشد ، میزان فشار روحی که به ایشان وارد میشود بیشتر هم خواهد بود .خصوصا در جریان همه گیری و پندمیک کوید 19 ، این روابط گسترش بیشتر هم پیدا کرده.
توصیه میکنم اگر با کسی در دنیای مجازی وارد رابطه عاطفی هم شدید به این فکر بکنید که لزوما در دنیای واقعی به تصوراتی که برای خود درست میکنید نخواهید رسید و اصولا غیر از یک رابطه معمولی و دوستی ساده به چیز دیگری فکر نکنید و کاخی از رویا نسازید که در آینده ببینید خانه ای کاغذی بیش نبوده!
یکی از بزرگترین آرزوی انسانها داشتن عمر جاویدان است ، فکر کنید از بدو خلقت این اتفاق می افتاد !
یعنی اولین انسانی که بوجود آمده بود همچنان زنده بود و در کنار ما زندگی میکرد. حالا به این فکر نکنیم که کره زمین گنجایش این همه آدم را نداشت ، فرض میگیریم که میشد.
تصور کنید هیئت منصفه ای که گالیله را محکوم کرده بودند ، الان چقدر شرم داشتند از کار آن زمانشان !عده ای هر سال در سالگرد فاجعه هیروشیما ، علیه انیشتین هم تظاهرات میکردند !
میشد با جد پدر یا مادری 10 نسل قبل ملاقات کرد و متوجه شد که اینهمه آدما که میگن جد اندر جد اهل تهرانیم، نداریم ! (لبخند)
توی خیابون که راه میرفتیم میدیدیم یه عده دور یکی جمع شدن و دارن ازش امضا میگیرن و سلفی میندازن ، جلو میرفتیم و میدیدیم حکیم ابوالقاسم فردوسیه !
یه شب میدیدیم مادر بزرگ ، پدربزرگمون شب نشینی اومده خونمون !
تو این دوران همه گیری و نیاز به مواد ضد عفونی کننده ، زکریای رازی بیشتر از قبل مشغول بود و از همه جای دنیا براش درخواست کار میومد !
میتونستی روی در اتاق رئیس دانشگاه علوم پزشکی ببینی که این اسم را نوشته اند : شیخ الرئیس (ابوعلی سینا)!
جالب بود که تا شیراز سفر میکردیم و حافظ را از نزدیک میدیدیم یا به نیشابور میرفتیم و با خیام اشنا میشدیم و از خود ایشان منظور اشعارشان را میپرسیدیم ! مثلا این غزل از حافظ را :
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
توی یه سفر خارجی سوار هواپیما میشدی یه دفعه میدیدی کسی که کنارت نشسته رامسس دوم ، فرعون سابقِ مصرِ !
فیلم سینمایی درست کرده بودند که خود اسپارتاکوس نقش اولش را بازی کرده بود !
میتونستید از لئوناردو داوینچی بخواهید تصویری از شما مشابه مونالیزا بکشد، با اون لبخند مرموز !
کنسرت زنده برگزار میشد با حضور استاد بنان ، و میشه این آهنگ(دانلود) یا این آهنگ (دانلود) را از زبان خواننده اصلی آن بشنویم !
***
ذهن انسان میتونه در لحظه تمام این حالتها و خیلی بیشتر را تصور کنه ،از نظر من اندیشه و تصورات انسان وقتی به نحوی ثبت میشه همان مفهوم جاودانگیست .
چای را کمی خنکتر از معمول بنوشید ، میزان قند مورد استفاده نصف میشود !
از ابتدا غذا را در بشقاب کم نکشید ، از نظر روانی بگذارید فکرتان به ارامش برسد، همان اندازه که همیشه میکشید در بشقاب بریزید ، بعد نصف آن را (خصوصا برنج) به قابلمه برگردانید !
ورزش را با زمان انجام ندهید ، مثلا نگویید 1 ساعت ورزش میکنم ، با تعداد انجام دهید ، مثلا مسیری را 60 بار بدوید ، 50 بار ورزش شکم و ... از تعداد کم شروع کنید و به ارامی آن را تا محدوده ای که شما را از ورزش زده نکند بیشتر کنید.
میزان نمک غذا را کم کنید و برای طعم گرفتن ، فلفل آن را بیشتر بریزید.
گوشت بوقلمون میزان کلسترول و چربی کمتری از گوشت قرمز دارد ، طعم عالی و پروتئین مورد نیاز بدن شما را بخوبی تامین میکند.از آن بهتر گوشت شتر مرغ است با چربی بسیار پایین(از مرغ هم کمتر) ، طعم و رنگی مشابه گوشت قرمز .
شخصا طعم گوشت بلدرچین را دوست ندارم ولی سالم تر از سایر موارد است .

موقع ورزش یا پیاده روی حتما کفش مناسب بپوشید.کلا سعی کنید از کفشهای کمی پاشنه دار استفاده کنید .
اگر حس کردید مشکلی در بدن شما از قبیل درد و یا ناراحتی غیرمترقبه بوجود آمد ، ابتدا ببینید در یکی دو ماه گذشته چه تغییری در سبک زندگی خود داده اید ، اکثرا میتوانید با کمی دقت منشا را پیدا و برطرفش نمایید . بسیاری از دردهای کمر یا حتی گردن میتواند بخاطر کفش نامناسب یا ورزشهای غیراصولی باشد. دردهای شانه میتواند از استفاده بیش از حد از کامپیوتر باشد.
تابستان گرم و داغ داره میره ، تازه داشتیم بهش عادت میکردیم ولی داره تموم میشه ، مثل عمرمون که داره زود میگذره !
این تابستان فرق داشت و شاید خیلی از کارها را نتونستیم انجام بدیم ولی باز هم خوب بود و دوسِت داشتیم ، فقط چند روز مونده به رفتنت ، ممنون که امسال هم اومدی ، سال دیگه منتظرتیم ، پاییز قشنگ داره میاد ، واسه فستیوال برگ رنگها آماده هستید ؟ واسه بارانهای بی موقع ؟ هوای ابری ؟ خش خش برگها؟
ممنون تابستان ، برای همه چی !

میدونید چرا ظاهر کاکتوس خشن و پر از تیغه؟ میدونید از دل همین کاکتوسِ به ظاهر خشن ، یکی از زیباترین گلهای دنیا شکوفه میزنه؟ یعنی توی وجودش لطافت و زیبایی هست مثل یه گل رز یا گیاهان زیبای دیگه ، ولی محیطی که در آن قرار داره آنقدر سخت و خشنِ که مجبوره این ظاهر را بخودش بگیره که دوام بیاره.

گاهی فکر میکردم بعضی از خانمها چرا ظاهر خشن و سخت دارند و برخورداشون لطیف نیست ، به این نتیجه رسیدم که محیط یا شرایطی که در آن زندگی میکنن آنها را وادار کرده که این پوشش سخت را برای خودشون انتخاب کنند تا کمتر صدمه ببینند ، ولی عقیده دارم توی وجود هر زنی با هر ظاهری ، میشه اون لطافت و مهربانی را پیدا کرد.
همیشه خوب بودن به معنی خوبی کردن نیست ، از نظر من کسی به ما بدی نکنه ، آدم خوبیه !
سیستم بدن ما جوری طراحی شده که با پایین آمدن قند خون احساس گرسنگی میکنیم و به فکر خوردن می افتیم ولی اگر در یک محدوده زمانی غذا نخوریم خود بدن از تبدیل چربی هایش به قند و آزاد کردن آن در خون باعث میشود که حس گرسنگی برطرف شود ، حتما براتون پیش آمده که از وقت ناهار یه مدت طولانی بگذره و بعد از مدتی حس کنید که دیگه آنچنان گرسنه نیستید.
معادل این سیستم در روح ما هم هست ، در زمان مناسب لازمه که به نیازهای حسیمون پاسخ داده بشه و اگر زمان طولانی از روش بگذره ، شاید دیگه آن حس و حال را نداشته باشیم و حتی اگر به آنچه میخواستیم هم برسیم ، لذت سابق را نبریم .
اگر با کسی ارتباط عاطفی دارید او را بیش از اندازه گرسنه نگه ندارید ، بدنش با این شرایط خود را تنظیم میکند و دیگر احساس نیاز آنچنانی به شما نخواهد داشت !
من شنیدم که میگن بعضی ها بدون منت یه کاری میکنن ،همچین چیزی وجود داره ؟ من که تا حالا ندیدم ، اگر کسی کاری برام کرده منت هم گذاشته ، من هم همینطور ، منظورم از این نوشته اینه ، کسی کار خوبی برامون کرده ، منت هم بذاره ، چه اشکالی داره؟
از منت گذاشتن خوشت نمیاد ،نذار کسی کاری برات بکنه !
این ذات و فطرت انسانه که در مقابل کاری که انجام میده ، انتظاری هم داشته باشه ، از دید من و تا آنجایی که تجربه دارم ، از پدر و مادر عزیز تر که کسی نیست ، آنها هم بابت محبتهایی که کردن منت میذارن و آنها را گاهی به رخ ما میکشن ، خب بذارید بگن ، از ما چیزی کم میشه؟ شاید این پاداشی برای کار خوبی باشه که برامون کردن و حس خوبی بهشون بده ، از همنشین های محترم مجازی هم کسی خواست سر من منت بذاره ، آزاده ! (لبخند)
هی میگه عاشقم !
معیارت چیه ؟
بپرسند چرا عاشقی ، میتونی جواب بدی؟ عاشق اخلاق خوبشی ؟ عاشق درک و شعورشی؟ عاشق زندگی مرفه باهاش هستی؟
اینکه فقط بگی عاشقم و ندونی چرا ، عاقبت خوبی نداره.
نگو عشق چرا نداره ، یه روز که به مشکل بربخوری ، عوارضی که میاد سراغت همشون دلیل دارن و میشه براش چرا گذاشت .
اونایی که تجربشو داشتند میدونن من چی میگم !
خیلی از موجودات از تابستان برای فصل سرما غذا انبار میکنند ، به امید اینکه در روزهای سخت زمستان بتوانند دوام بیاورند.
از دید من ، شاید بهترین معادل قضیه بالا درمسائل روحی انسانها ، جمع آوری خاطره برای روزهایی است که شاید ساختن آن به فرآوانی و آسانی روزهای جوانی و فصل گرمای زندگی نباشد.زمانی در فصل سرمای عمرمون به این ذخیره نیاز خواهیم داشت !
تصمیم داشتم امشب پیتزا درست کنم و بخورم ، رفتم بیرون که موادشو بخرم ، چشمم به چند تا رون بوقلمون افتاد و منو دو دل کرد !
نمیدونستم کدوم رو انتخاب کنم ، لحظات حساسی بود و من هم سر دو راهی گیر کرده بودم ، از یه طرف پیتزای خوشمزه بلاگر که تا حالا کسی غیر خودم طعمشو نچشیده و با کسی شریک نشدم و نهایت در شبکه های جهانی عکسی ازش دیده شده و از اون طرف ران بوقلمون که ذهن من بلافاصله تصور کرد وقتی توی فر برقی برشته بشه و بعدش با پیاز و سیر تفت داده و پخته بشه چی میشه ... انتخاب خیلی سخته و منو سردرگم کرده.
ولی بالاخره بلاگر تصمیم راسخ خودشو میگیره ، شام امشب ...
ران بوقلمون برشته شده در فر + سیر + پیاز +فلفل سیاه+سیب زمینی نگینی درشت + سس سویا



من و پنجشنبه هر دو امروز حالمون خوبه ، هوا خوبه ، دل آزاده ، نفس بازه ، قشنگی و زیبایی زندگی داره موج موج میزنه به پهنای سینه ام ، خنده مثل برقی توی چشمامه ، کافیه شادی در چشمانتون باشه ، همین هم بسه ، حتی از زیر ماسک هایی که نصف بیشتر صورتتون را پوشونده !
دیواری نیست ، مانعی وجود نداره ، نزدیکیم بهم مثل بوی تن ! آشفتگی هم اگر باشه با آغوشی از مهر به خط آرامش برمیگرده !
نوازشی از جنس نوک انگشتان نرم مهربانی بر روی چشمانت ، ردی از زیباترین کلامها نوازشگر شنیدنیهایت ، هر آنچه خوبی میتواند میهمانت کند...
همه اینها و بیشتر از این ، آرزوی من برای این پنجشنبه عزیز و دوست داشتنی برای شما.
از شنبه که مدرسه ها باز میشه ، نصف وبلاگها نیمه تعطیل میشن ، همشون بچه های مدرسه بودن و ما چیز دیگر می انگاشتیم !
مشقاتون رو نوشتین ؟
دلم برای 10 سالگیم تنگ شده ، کاش میشد ببینمش !
گاهی اتفاقاتی تو زندگی آدمها میفته شاید فقط برای یک روز ولی اونو برای یک عمر زندگی میکنه ، سالها هم گذشته باشه ، هر روز صبح که پا میشه ، دست خودشم نیست ، میاد تو ذهنش ، یه عکس میبینه ، یه اسم میشنوه ، یه جایی میره ، یه غذایی میخوره یا هر چیزی که خاطره اون روز باشه ، انگار دلش منتظره یه چیزی از اون یه روز بیاد جلو چشمش یا به گوشش بخوره ، زود میره و از میون خاطراتش میکشدش بیرون و باهاش زندگی میکنه ، یه روز که مثل خورشید تو آسمون دلش همیشه روشنه، از این روزا داشتید؟
سارق تا مدل گوشی شما را نبیند اقدام به سرقت نمیکند !
برای او ارزش ندارد که ریسک و خطر کار خودش را برای یک گوشی ارزان قیمت هزینه کند.
توصیه میکنم حتما در خیابان یا مراکز خرید برای صحبت کردن با موبایل ، از هندزفری بلوتوث استفاده کنید و گوشی درون کیف یا جیب شما باشد ، تا مدل گوشی شما مشخص نشود و احیانا" اگر سارقی در ان نزدیکی بود به فکر سرقت گوشی شما نیفتد.
شنیدم که میگن هرچیزی را به هر کس نگو ، نظر من اینه هر چیزی را به هیچکس نگو !
آنجایی که میخوای حرفی را به یک دوست یا آشنا بزنی قبلش کمی فکر کن ، گفتنش برات خوبه؟ نگی چی میشه؟ آیا امکان داره بعدا از گفتنش پشیمون بشی؟ آیا نگفتنش براتون مشکلی بوجود میاره؟
گاهی آدم در لحظه های خاص سرشار از احساس نسبت به کسی قرار میگیره و چیزهایی میگه که شاید در آن لحظه متوجه نشه که ممکنه این گفتن ها در آینده براش مشکل بوجود میاره ، توصیه میکنم مسائل خصوصی زندگیتونو فقط برای خودتون نگه دارید ، شاید گاهی حس کنید که نیاز دارید با کسی در میون بذاریشون تا کمی سبک بشین یا در نقطه اوج صمیمیت قرار گرفتین و حس میکنین با اینکار میزان نزدیکی بیشتر میشه ، به عقیده من اگر بتونید نگید و از این حس بگذرید ، یه روز از این نگفتن و خودداری خودتون خوشحال و راضی خواهید بود.
مگر میشود یک زندگی بدون اختلاف نظر وجود داشته باشد ؟ قطعا نه ، 2 انسان با نحوه و سبک مختلف زندگی در موارد گوناگون به زیر یک سقف میروند ، مشخص است که برخورد خواهند داشت ، تمام صحبت این است که این موارد کنترل شود و باعث ایجاد مشکلات بزرگتر نشود.
از دید من یکی از مواردی که میتواند به حل اختلاف کمک کند ، پیدا کردن ریشه و خشکاندن آن است ، نه اینکه سطحی با آن برخورد شود ، اگر دردی وجود داشته باشد و قاطعانه آن را درمان نکنیم و صرفا بدنبال مُسکن های موقت باشیم، مزمن میشود و هر از گاهی با عوارض و نشانه های جدید سرباز خواهد کرد.
مصداق : همسر شما بنا به دلایلی به منزل خانواده (پدری یا مادری) شما نمیاید و هر بار چیزی را بهانه میکند و سر آن بهانه ها با هم اختلاف خواهید داشت و ممکن است حتی شما بتوانید بهانه را از او بگیرید و او "مجبور" شود علی رغم میل باطنی با شما بیاید ، ولی این مسکن است و فقط برای این بار موثر است ، آنهم با اجبار ، ریشه در اختلافی است که فرضا همسر شما با یکی از اعضا خانواده دارد و تا آن موضوع حل نشود ، همیشه این مشکل را خواهید داشت.بهتر است با آن عضو خانواده صحبت خصوصی یا در حضور همسر انجام داده و مشکل را ریشه ای حل نمایید.
شاید لغتی تحت این عنوان نداشته باشیم ، ترکیبی است از آرامش و پسوند مکانی گاه !
از دید من هر انسان ، مکانی برای آرامش نیاز دارد یا نیاز خواهد داشت ، جایی که آنجا بتونه با خودش باشه و آرام بودن را تجربه کنه ، میتونه دریا ، کویر ، جنگل و کوه و دشت ، گوشه دنج اتاق یا حتی وسط یه مرکز خرید باشه !
عقیده دارم ، حضور در مکانی که به ما آرامش میده هرازگاهی لازمه و باعث میشه زنگار فکرمون از هیجانات و تنشهای زندگی پاک بشه و خطوط ذهنمون دوباره مرتب و منظم بشن.
من آرامشگاه خودم را میشناسم و ازش استفاده میکنم ، توصیه میکنم شما هم بهش فکر کنید.
وقتی از راه دور بعد مدتها میای و برات گریه میکنه ، یه قطره از اشکشو بنوش ، طعم دلتنگی اینه !
درست اون لحظه ای است که حس میکنی آرزویی غیراین نداری که زمان متوقف بشه !
کسی خطایی مرتکب شده و خودش هم به اون واقفه ، میاد و از شما معذرت میخواد ، شما نمیبخشی ، شروع میکنه به فشار آوردن که من که دیگه ازت معذرت خواستم ، برای چی نمیبخشی؟ یا میگه داری بهونه میگیری که قطع رابطه کنی یا بدترمیگه ، اصلا نبخش ، منو بگو از کی دارم عذر میخوام !!
از دید من خوبه که یاد بگیریم به احساس هم احترام بذاریم شاید برای بخشش به زمان نیاز داری یا اصلا داری بهونه میگیری ، دیگه نسبت بهش حس خوبی نداری یا کارش اینقدر بد بوده که قابل بخشش نیست ، خوبه که آدما اشتباهات همو ببخشن ، ولی یه جایی هم دلشون نمیخواد اینکارو بکنن ، با زور که نمیشه بخشید ! اتفاقا از دید من کسی بخواد بخشش را هم به شما تحمیل کنه ، در همان صداقت ببخشید گفتنش هم باید شک کرد ، تازه از نظر من داره یک اشتباه دیگه هم (تحمیل عذرخواهی) مرتکب میشه که برای همین هم باید معذرت بخواد !
چند وقت پیش از مرکز خرید آمدم بیرون ، خانم مسنی را دیدم که کلی خرید کرده بود و کیسه های خریدیش زیر پاهاش بود و میخواست از خیابان رد شه، معلوم بود برای حمل آنها مشکل داره ، آرایش غلیظی هم کرده بود ، رفتم جلو و گفتم : مادر ، میخواهید کمکتون کنم ؟ گفت مادر؟ من آخرش ممکنه خاله کوچیکه یا خواهرت بشم ، مادر؟ لازم نکرده کمک کنی !
با دقت به اتفاقاتی که تحت عنوان بدشانسی در زندگیتون بایگانیشون کردید، نگاهی دوباره بیاندازید، رد پای اعمال خودتون یا بدون تعقل و در نظرنگرفتن منطق کاری کردن یا حرفی زدن را پیدا خواهید کرد !
دارن راجب آینده و زندگیشون حرف میزنن ، پسر یا دختر عقاید شون را راجب سبک زندگی آیندشون مطرح میکنند ، یکی از طرفین در رابطه با بعضی از آنها مشکل داره ولی بخاطر اینکه در روند ازدواج مشکلی پیش نیاد سکوت میکنه ، یا به خلاف و برای جلب رضایت طرف مقابل خودش را موافق نشون میده و عقاید واقعیشو عنوان نمیکنه و پیش خودش میگه ، کار از کار که گذشت ، یواش یواش وادارش میکنم که با عقیده من هم راه بیاد !
از دید من کسی که اینکارو میکنه اشتباه بزرگی داره مرتکب میشه ، اگر همسر شما در آینده تن به نظر شما نداد؟ اگر کوتاه نیامد ؟ اگر گفت من مشخصا در رابطه با این زمینه بهت گفته بودم و راجبش حرف زده بودیم ، چه خواهید کرد؟ (بدون نگاه جنسیتی)
عقیده دارم ، حرفهای زده شده در قبل ازدواج ، 50 سال بعد هم فرآموش نخواهد شد و اگر آن زندگی ادامه هم پیدا کند ، ندیده گرفتن آن نظرات ، همیشه خاری در چشم و زمینه ای برای اختلاف باقی خواهد ماند !
فکر میکنی تنهاترین آدم دنیایی؟
فکر میکنی کسی درکت نمیکنه؟
فکر میکنی همه میخوان ازت سو استفاده کنن؟
فکر میکنی بقیه در حد شما متوجه مسائل نمیشن؟
فکر میکنی مظلوم هستی؟
فکر میکنی در حقت ظلم شده؟
فکر میکنی امروز و دیروزت فرقی با هم نداره؟
فکر میکنی برای بعضی چیزا دیر شده؟
فکر میکنی زندگیتو باختی؟
فکر میکنی ...
زیاد فکر نکن ، یکم زندگی کن !
وقتی آزادش گذاشتی و نرفت ، هم دوسش داری هم دوست داره !
از دید من نحوه نشستن زن و مردا یا رفتارشون در ماشین خیلی چیزا را از روابطشون فاش میکنه !
- هر دو طرف با حداکثر فاصله از هم نشستن و جوری خودشون را به در ماشین فشار میدن که ممکنه در باز شه و پرت شن بیرون ، اینا قطعا زن و شوهرن و این صحنه مربوط به یک جر و بحث طولانی و سکوت بعد از اونه که هیچکدوم هم کوتاه نیومدن ولی چون جایی دعوت بودن و مجبور بودن که برن دارن بزور همو تحمل میکنن .
- هر دو با فاصله مناسب نشستن، زن خوشحال و خندانه و مرد هر دو دستش روی فرمونه و کمی در فکر ، زن آفتابگیر سمت خودشو داده پایین و تو آینه داره آرایششو بررسی میکنه ، احتمالا مهمونی خونه فامیل زن دعوتن ، فعلا همه چی آرومه و خبر خاصی نیست ، یه روز معمولی در روابط ترافیکی.
- مرد داره با صدای بلند حرف یا داد میزنه و اینو از باز شدن بیش از اندازه دهنش میشه تشخیص داد ، گاهی دستشو روی فرمون میکوبه و یه نگاه خشمگین به زن میکنه ، زن هم داره مستقیم روبروشو نگاه میکنه و فعلا سکوت کرده که حواس راننده بیشتر پرت نشه ، تا بعد که به مقصد رسیدن، حق مرد را به کف دستش بگذارد !
- فاصله شونه هاشون بیش از اندازه نزدیکه ، احتمالا یا نامزدن یا تازه ازدواج کردن ، مرد داره فقط با یک دست رانندگی میکنه !!!دارن به حرفای هم میخندن ، حتی اگه بامزه هم نباشه ، هر دو در بهترین وضعیت ظاهری هستن وهر یک فکر میکنن که دیگری را در تور خود انداخته ! چون حواس هر دو پرته از سمت راست خیابان و با سرعت پایین حرکت میکنن !
- اول چسبیده به هم نشستن و اگر بشه که مدتی زیر نظر داشته باشیشون ، میبینی که دختر خودشو میکشه کنار و از پنجره خودش داره بیرون را تماشا میکنه و ساکته و پسر داره حرف میزنه ، احتمالا دختر شنیده که باز خواستگاری آمدن پسر به عقب افتاده و به سمت در ماشین متمایل شده و پسر هم داره علت تاخیر را توجیه میکنه،
اگر حرفای پسر مقبول بشه یا دختر حس کنه دوری زیادی صلاح نیست ، دوباره بهم میچسبن !
- مرد گردنش به سمت پایین خم شده و زن داره با حرارت صحبت میکنه و گاهی مرد سرشو بعنوان تایید تکون میده ، مسیر حرکت را زن با دستش برای مرد تعیین میکنه و یه جایی هم که زن میگه توقف میکنه و مرد نیم یا یه ساعت تو ماشین میشینه (چون جای پارک پیدا نمیشه) که زن بره خریدشو بکنه و بیاد ، قطعا زن سالاری در این رابطه برقراره !
- پسر همش داره از آینه ها عقب و بغل ماشین را بررسی میکنه ، با فاصله مناسب نشستن و کم حرف میزنن ، احتمالا اولین قرارشون هست و هنوز نمیدونن به هم چی بگن ، پسر هم چون ماشین پدرشو برداشته نگرانه که یه موقع مشکلی براشون پیش نیاد و کسی جلوشونو نگیره و بپرسه ایشون چه نسبتی با شما دارن یا تصادفی بشه و پدرش ، پدرش را دربیاره !
- پسر شیشه ماشین را داده پایین و تنهاست ، یه آهنگ سوزناک گذاشته و به اطرافش هم توجه نداره و برای کسی هم بوق نمیزنه ! و سیگارش را داره عمیق پک میزنه ، یارش قهر کرده یا شاید پای رقیب قوی تری درمیان باشه.
***
انسان تا به چشم خود نبیند یا بر سرش نیاید خیلی از مسائل را باور نمیکند و نمیپذیرد ، حتی تجربه دیگران هم شاید آنچنان برایشان کارساز نیست.
تصور کنید ویروس کوید 19 (از دسته کرونا ویروسها) با چشم قابل دیدن بود ، آیا همچنان سیل مسافرین را در جاده ها و خیابانها میشد دید؟ فکر کنید از در منزل بیرون می آمدید و یک سری ذره سبز رنگ (مثلا رنگ ذرات ویروس کوید 19) را در هوای اطرافتان میدیدید ، اصلا از خونه بیرون میومدید؟
خیلی از مسائل زندگی همین است، خصوصا مفاهیم ، چون با چشم نمیبینیم ، باورش نمیکنیم یا نمیخواهیم بپذیریم !
از دید من وقتی علائم و عوارض چیزی را دیدیم ، بدانیم که هست و وجود دارد ، یا محبت یا نفرت ، باورش کنیم !
منو برد خونشون و گفت پدر و مادرم میخوان عروس آیندشونو ببینن ، رفتم خونشون بعد عههه یهو دیدم کسی آنجا نیست و ما تنهاییم !
بعد به به من یه شربتی داد که دیگه متوجه چیزی نشدم و بیهوش شدم و ...
فکر نمیکنین دیگه خسته کننده شده این داستان؟ اقلا یه قصه جدید درست کنین ، این خیلی تکراری شده !
فرضا قبول ، داستان شما واقعی ، شما که دیدی پدر و مادری حضور ندارن ، بعد نشستی شیرینی و شربت خوردی؟ خب میومدی بیرون.
اصلا پدر و مادری هم حضور داشتن ، از کی تا حالا دخترا ، اونم تنهایی میرن خواستگاری پسر؟ (البته با اصل خواستگاری رسمی دخترا از پسرا مشکلی ندارم)
بالغی ، عقل داری ، اینهمه تو سایتها و روزنامه ها این قصه تکراری را مینویسن ، یعنی شما نمیدونی خونه یه پسر رفتن چه معنایی داره؟
خانه هیچ مرد و پسری خارج از روابط صحیح نرین یا اگر هم یه موقع این اشتباه را کردین مسئولیت کارهایی را که میکنید بعهده بگیرید !
چند توصیه خطاب به آقایانی که بدنبال شریک زندگی میباشند :
علاوه بر همسر با خانواده او هم تفاهم داشته باش
حرفهای ساده پیش از ازدواج را دانه به دانه چه از طرف خودت و چه از طرف او جدی بگیر
ساده تعهد و وعده نده ، اگر در اینده نتوانی انجام دهی ، برای خودت دردسر ساختی !
از ابتدا خط میانه را در احساس داشته باش و همان را تا همیشه پی بگیر، مصداق : در یک بشقاب غذا نخورید !
اگر نمیتوانی سبک زندگیت را عوض کنی ، صادقانه بگو ، این نباشد که 6 ماه اول خواسته او را زندگی کنی و بعد کم کم ...
فرهنگ و اعتقادات او را در نظر داشته باش
از شهر خودت یار پیدا کن ، که برای یک دیدار ساده خانوادگی چمدان نبدید !
از هر نظر از او برتری داشته باش ، زن تحمل مرد ضعیف تر از خودش را در هیچ موضوعی ندارد !
حدود 10 سال از خودت کوچکتر باشد ، 10 سال که از زندگی بگذرد ، همسن دیده خواهید شد !
افراط نکن ، عادت خصیصه انسان است ، به چیزی عادتش نده که در ادامه توان انجام آنرا نداشته باشی.
خواسته هایت را واضح بگو و مطمئن شو بدرستی متوجه آنها شده باشد و از او هم بخواه که همینکار را بکند.
در ابراز های عاشقانه تندروی نکن ، مگر اینکه بخودت مطمئن باشی میتوانی تا همیشه آن لحن را ادامه دهی.
ظاهر (منهای هیکل !) فقط 6 ماه در زندگی موثر است ، بعد آن اخلاق ، منش و رفتار خوب میماند ، زیاد دربند آن نباش .
همه خانمها کم و بیش توقع دارند در خانه شما زندگی بهتری به نسبت خانه پدر و مادر داشته باشند ، به این توجه کن.
یه چیزایی را که نمیتوانم اینجا واضح بگویم را شفاف با ایشان مطرح و مطمئن شو به این مدل تفاهم هم خواهید رسید !!!
مناسبت ها را جایی بنویس و بموقع یادآوری کن (ریمایندر گوشیت) ، بزرگترین بهانه در زمینه بی احساس بودنت را از آنها بگیر !
خانمها به مادیات توجه دارند و هر یک به نسبت سبک زندگیشون درخواستهایی خواهند داشت ، سراغ کسی برو که بتوانی او را تامین کنی.
هرگز او را با زن دیگری چه از نظر ظاهر و چه توانایی مقایسه نکن ، خصوصا با مادر و خواهرتان وگرنه با دست خودت آنها را دشمن کردی!
از زیبایی او تعریف کن ، زنی وجود ندارد که خوشش نیاید ، حتی مادربزرگتان !
از دید من لازمه به بچه ها اول از همه راستگویی را یاد بدهیم ، زمانی هم میتوانیم اینکار را بکنیم که خودمان صداقت داشته باشیم ، روح کودکان بسیار حساس تر و ظریف تر از روح ماست ، صبح که میخواهیم از خواب بیدارشون کنیم ، وقتی ساعت 8 است ، نگیم ساعت 9 شده بیدار شو ! از دید آنها این خلافگویی هست و از دید ما چیز مهمی نیست !
بهشان بیاموزیم که بدنشان حرمت دارد و هر کس تحت هر عنوان بخواهد به آن دست بزند و حتی خیره نگاه کند ، دارد به حریم آنها تجاوز میکند ، این هر کس حتی به نزدیکترین افراد فامیل هم گسترش پیدا میکند ، انها را نترسانید و اجازه دهید تمام مسائل هرچند بزرگ را بتوانند براحتی با شما مطرح کنند و از این نگران نباشند که تنبیه یا توبیخ میشوند.
اگر سوالی کردند که از دید ما ناپسند است ، حس دانستن آنها را سرکوب نکنیم و شفاف و واضح پاسخ دهیم و یا تاکید کنیم که در فرصت و زمان مناسب حتما پاسخ داده خواهد شد و زمانش که رسید حتی اگر خودشان هم فرآموش کرده بودند ، شما یادآوری کنید و پاسخ مناسب را در اختیارشان بگذارید.بگذارید این حس را داشته باشند که صحیح ترین و دقیق ترین پاسخ را از شما دریافت خواهند کرد و شما را بعنوان مرجع بشناسند نه افراد غریبه و دیگران را .
وقتی متوجه مشکلی از ایشان شدید یا به رفتار نامناسب خاصی اعتراف کردند ، شماتت و نکوهش را بکناری بگذارید و حتی بخاطر صداقتشان تشویقشان هم بکنید و موضوع را بزبان ساده برایشان باز کنید.چیزی که ممکن است از دید ما بسیار بی اهمیت باشد ، ممکن است در دنیای کودکان خیلی مهم باشد ، به درخواست های کودکانه آنها احترام بگذارید و اهمیت دهید.
گاهی به همراه آنها رفتار کودکانه داشته باشید و مانند ایشان شوید ، بگذارید بچه ها با شما دوست باشند !
از دید من ، اون زنی که مورد خشونت خانگی قرار میگیره و به هر دلیلی داره ادامه میده یا سکوت میکنه یا حتی میبخشه، بیشتر از کسی که داره بهش ظلم میکنه مقصره !
اون مردی که اینکارو میکنه قطعا یک بیمار هست و نیاز به درمان و حتی بستری شدن در یک آسایشگاه داره.
گریه زنی که دستش از همه جا کوتاهه و زیر چشمش کبود شده ، دستش شکسته ، آزار روحی و شکنجه روانی شده ، برای من یکی از تلخ ترین تابلوهای زندگیه !
همیشه تصور میکنم زنها منهای سن و ظاهرشون ، پیر و جوان ، یه گل ظریف و شکستنی درونشون هست ، چطور میشه یه گل را شکنجه کرد؟!
میخواهید کاری انجام دهید ، شراکتی بکنید یا خانه ای بخرید و موارد مشابه ...
از دید من اینکه صرفا به این فکر کنیم که همه چیز خوب میشود و مشکلی بر سر راه ما قرار نمیگیرد ، کار درستی نمیباشد. وقتی به یک مسئله مادی فکر میکنید (بحث مسائل اجتماعی - عاطفی جداست) فکر کردن به اینکه همه چیز خوب و خوش خواهد بود شما را از مشکلات احتمالی غافل خواهد کرد، اگر همه چیز خوب پیش برود که نیازی به فکر کردن ندارد !
شما میبایستی در شروع یک کار احتمال به مشکل خوردن را در نظر بگیرید و برای آن شرایط خود را آماده نمایید.به عقیده من کمی بدبینی و احتیاط در اینگونه موارد میتواند آمادگی لازم را برای مواجهه با شرایط سخت و غیر قابل پیش بینی به شما بدهد.
موقع رفتن بهش گفتم موفق باشی !
گفت بدون تو نمیشم ...
گفتم با من هم نمیشی ، تا بخودت و توانایی هات باور نداشته باشی !
فرصت ها منتظر شما نمیمانند و مثل برق و باد از کنار شما میگذرند !
خیلی از ما وقتی فرصتی در مقابلمان قرار میگیرد به طمع بهتر از آن به این فرصت نه میگوییم و منتظر بعدی میشویم و میبینیم سالها گذشت و دیگر مانند آن برای ما تکرار نشد و طبق خاصیتی که انسان دارد "به کمتر از آن چیزی که داشته رضایت نمیدهد" حتی به فرصتهای بعدی که کوچکتر هستند هم نه میگوییم و به روزی میرسد که دیگر موقعیتی برای ما وجود نخواهد داشت.
مصداق آن این است که در ورودی یک مرکز خرید پیراهنی را میبینید که میپسندید ، بخود میگویید وقتی در اولین فروشگاه لباس خوبی پیدا کردم ، حتما در ادامه میتوانم بهتر از آن را هم پیدا کنم ، کل مرکز خرید را میگردید و لباس مناسبتری پیدا نمیکنید و به فروشگاه اول هم که برمیگردید ، میبینید که لباس مورد نظرتان بفروش رفته !
مثال بالا را به فرصت ها و موقعیتهای زندگی میتوان تعمیم داد.
توی دل کسی را نمیشه خواند ، نمیشه پی برد درونش چی میگذره ، چه بسا آدمهایی با ظاهر خوب ولی بد دل و چه بسا آدمهایی با ظاهر خشن و نه چندان مناسب ولی خوش دل !
این تجربه شخصی هست ، سعی میکنم دل خوانی نکنم ، خصوصا که برخورد من در دنیای واقعی با ظاهر افراد است و تا بهشان زمان ندهی ، نمیشه متوجه شد در درونشان چه میگذرد.
چه بسا کسانی هستند که فکرش را نمیکنی در سختی کنارت باشند و چه بسا افرادی که با ظاهر آخر محبت هستند و در موقع نیاز ناپیدا !
از دید من تنها زمان و موقعیت های خاص هست که میشود درون واقعی انسانها را دید و شناخت.