بلاگر

بلاگر

تجربه های مردانه زندگی
بلاگر

بلاگر

تجربه های مردانه زندگی

روابط عاطفی کوتاه مدت !

از دید من روابط عاطفی کوتاه مدت ضربه بزرگی خصوصا به خانم ها میزند ، شروع دلبستگی و وابستگی در ایشان قوی تر بوده و دل کندن سخت تر ! هر رابطه ای که شکل میگیرد و اگر به نتیجه نرسد مانند خراشی خواهد بود که به روح شما وارد میشود. و التیام آن شاید به آسانی میسر نشود.

معمولا هم اگر رابطه به ازدواج ختم نشه ، دچار افسردگی و آسیب های روحی شدیدتر به نسبت آقایان میشوند ، به عقیده من راه چاره دید کلی به یک رابطه قبل از شروع وابستگی است ، اگر میبینید شرایط اولیه در شخص مقابل احراز نشده ، قید آن رابطه را بزنید و خود را درگیر احساسی نکنید که کندن از آن و عوارضش  شاید ماه های طولانی زمان ببرد و روح و روان شما را آزار دهد و شاید موقعیتهای دیگر را هم از شما بگیرد!

هیجان سفر !

همسرتان از خواب بیدارتان کند و بگوید 2 ساعت وقت دارید که برای یک سفر هیجان انگیز داخلی یا خارجی آماده شوید!

حس خوبی دارین؟

اگر جوابتان مثبت است ، بدنبال هیجان هستید ، اگر کوچکترین غری زدید ، ظاهری جوان دارید و باطنی پیر !

مشکوک !

به عقیده من ، در مسیر زندگی به چیزی شک کردین ، حق دارین که بیشتر بدونید ، فکر نکنید بده و خجالت بکشید ، این همه مشکلات برای آدمها پیش میاد ، از همین شرم های بی جهت منشا میگیره.شاید چیز بی اهمیتی باشه و با یه پاسخ ساده حس بد ازتون دور بشه.

تو چشماش صاف نگاه کنید و سوال و مورد شکتون را مستقیم و رک و در عین حال محترمانه و با محبت بپرسید ، جواب منطقی داشت ازش معذرت بخواهین و اگر نداشت به این فکر کنید ، عذاب ندونستن و نپرسیدن و در برزخ بودن خیلی بیشتر از یک سوال ساده و صمیمانه است ، حتی اگر پاسخ تلخی هم داشته باشد!

تفسیر نظر سنجی برخورد اول !

از دید من کسانی که ظاهر را انتخاب کردند سنی زیر 27-28 سال  دارند ، دیدشان بیشتر از حالت عادی احساسی است و زیاد به آینده فکر نمیکنند.

کسانی که به امکانات رای دادند افراد با تجربه،  بیشتر منطقی و واقع بین هستند. میدانند که اگر امکانات نباشد ، چیزهای دیگر هم اگر باشد دوامی نخواهد .

کسانی که فکر را انتخاب کردند و برنده نظر سنجی میباشند ، در برخورد اول کسی که زیبایی و اهمیت  را در فکر میبیند ، میداند به چیزی خواهد رسید که ماندنی است ، تفکر خوب ،  برعکس ظاهر با گذر زمان و کسب تجربه بیشتر، بهتر و زیباتر هم میشود ولی ظاهر انسانها قطعا زائل شدنی و تکراری خواهد شد.

کسی که خوش فکر باشد ، قطعا از نظر امکانات هم کم نخواهد آورد، او توانایی مدیریت مادی و معنوی زندگی را خواهد داشت چه بعنوان زن در خانه و اجتماع و چه بعنوان مرد در مسئولیتهای خودش ، همه چیز را در فکر باز و اندیشه درست میبینم ، با انتخاب فکر روشن ، حتی میشود دل باخت ، دوست داشت ، منطق داشت ، احساس داشت و در کنارش از تمام لحظات بودن ،  گفتگو و همنشینی با او لذت برد و خسته نشد.

دیده و دل!


آنکه از دیده رود از دل هم میرود ، آنقدر پیش آمده که براش ضرب المثل ساختن و واقعی هم هست ، اگه از هم دورین یا قهر طولانی دارید و همو تنها میذارین ، تا یه حدی دل تحمل میکنه و مشتاق میمونه ، بعدش جای خالی را پر میکنه ، جایگزین میاره.


از نظر من ، اگه به هر نحوی، تاکید میکنم به هر نحوی از هم دور شدین ، یجوری در دیده هم بمونین وگرنه منتظر از دل رفتن باشید !

زندگی دیگران از بیرون !

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

فکر روان !

عقیده دارم به اندازه تمام نظرهای دنیا نظر مخالف یا موافق وجود داره و طبیعی هست که من با کلیه آرا و نظرات مخالف خودم مخالف باشم ! چه اشکالی داره؟  آنها هم با نظرات من مخالف هستند ! حتی اگر الان من بگم روز هستش ، نصف آدمهای زمین  که در قسمت پشت به خورشید هستند با نظر من مخالف هستند ! (بنا به موقعیت و دیدگاهی که دارند)

از این نگران نباشید که تعداد نظرات مخالف شما زیاد باشد ، این نکته بد ماجرا نیست که شاید خوب هم باشد ، نحوه زندگی ، شخصیت ، امکانات و خیلی چیزهای دیگر ، از شما یک انسان خاص ساخته و در جمع به یک نظر خاص هم میرسید ، کسی که با نظر شما مخالف است از دیدگاه و جمیع شرایط زندگی خودش به آن موضوع نگاه میکند و شاید اگر در موقعیت شما بود ، جور دیگر فکر میکرد و با نظر شما موافق هم میشد.

نکته بد ماجرا این است  که دریچه های فکر خود را بر روی نظرات مخالف ببندید و نشنوید و نبینید ، و به آنها فکر نکنید ! خصوصا در زندگی مشترک و در زیر یک سقف  ، آخر تفکر و اندیشه که باشید و فکر خود را بالاتر از همه هم ببینید ، با سکون نظری مواجه خواهید شد و جویبار روان فکر شما به مردابی بدون تحرک تبدیل خواهد شد.

اجازه روان شدن افکار دیگران  ، خصوصا شخصی که در کنار شما مشغول  زندگیست را هر چند نظراتش مخالف شماست را بدهید و شما هم فکر خود را بسوی او روانه کنید ، عقیده دارم در این تبادل پر هیجان ، ذهن ها ، زیباتر ، باطراوت تر و شکوفاتر خواهند شد .

اندیشه ام !

پست صوتی همین نوشته

***

مرا هر آنچه دوست داری صدا کن

حتی بی نام !

به من هر صورتی که میخواهی بده

حتی بی چهره !

دارایی من را هیچ فرض کن

حتی بی چیز !

من را سنگ تر از سنگ بخوان

حتی بی احساس !


فقط اندیشه ام را ببین

حتی بی چشم !

برخورد احساسی با مسائل مالی؟!

هر جا احساسی برخورد میکنید در رابطه با مسائل مالی اینگونه نباشید ، از دید من  در رابطه با اینگونه موارد، کاملا منطقی باشید و اوضاع مالی خود را در اولویت در نظر بگیرید، حتی با نزدیکان خود مانند برادر و خواهر خصوصا اگر متاهل هم باشند ، با احساس برخورد نکنید ، یه زمان میخواهید ، میتوانید و میبخشید ، بحث آن جداست ،ولی اگر اینگونه نیست ، با همه حساب و کتاب دقیق ، شفاف و خصوصا مکتوب داشته باشید( از قول و قرارهای شفاهی بپرهیزید) . مطمئن باشید خجالت کشیدن امروز شما از مطرح کردن این مسئله باعث پشیمانی و مغبون شدن شما در آینده خواهد شد.

گذر از خواسته ها ؟!

از دید من خواسته های ذاتی هر انسان را نمیشود تحت هیچ شرایطی سرکوب کرد یا تغییر داد ، کسی را نمیشود سفارشی ساخت و یا وادارش کرد شخصیت خود را عوض کند.اگر فکر میکنید که عشق و احساس هم چنین قدرتی دارد که ذات کسی را تغییر دهد ، از نظر من امکان پذیر نخواهد بود و عمری را در مبارزه بیهوده و صرف انرژی بهدر خواهید داد و درنهایت هم او به آنچه شما میخواهید تبدیل نخواهد شد.

سعی کنید به کسی نزدیک شوید که بدون نیاز به تغییر خودتان  یا او ، همانی باشد که میخواهید !

پنهان کردن حس!


از دید من احساس محض اشتباهه ، چون مرد هستم ، ولی اگر کسی  را دوست دارید پنهانش نکنید، شاید او منتظر علامت و نشانه ای از طرف شماست !

آستانه تحمل !

از دید من هر کس در مقابل تحریک پذیری و فشار روحی آستانه تحملی دارد ، 2 نفر بعد از مدتی زندگی با هم تقریبا میدانند هر کس تا کجا میتواند تحمل کند و اگر از آن مرز بگذرد چه پیش میاید ، یکی فریاد میکشد ، یکی قهر میکند ، یکی پا را از دایره ادب خارج میگذارد و معمولا در هنگام اختلاف متاسفانه گاهی طرفین از این مسئله سوء استفاده میکند و انگشت بر روی نقاطی میگذارند که میدانند شما پس از شنیدن آن مرز تحملتان شکسته میشود و رفتار نامعقولی از خود نشان میدهید ، وقتی اینگونه میشود ، حتی اگر در آن زمینه اختلاف محق هم باشید ، حق شما در میان رفتار نامناسبی که نشان دادید به فراموشی سپرده خواهد شد !

آیا به این فکر کردید آستانه تحمل شما کجاست؟ در زمینه شنیدن چه کلماتی ضعیف هستید و بلافاصله عکس العمل نشان میدهید؟ نقاط ضعف خود را در این زمینه پیدا کنید و با تمرین این آستانه را افزایش دهید. این بدان معنی نیست که در مقابل حرفها یا اعمالی که روح شما را تحت فشار قرار میدهد، سکوت کنید یا منفعل باشید ، بدان معنی است که بتوانید رفتار مناسب و برخورد متناسب را از خود نشان دهید، به نحوی که بشودهم فشار روحی را تخلیه کرد و هم با برخورد عاقلانه در نهایت شما محکوم و مقصر دیده نشوید.

دریا !

دلم برای دریا تنگ شده !

جاده سبز و زیباش

صدای موجش

بوی مخصوصش

غروب خورشیدش

افق بازش

شنهای ساحلش

حس خاصش

دلم برای دریا تنگ شده !

طنز : تصمیم راسخ رژیمی !

با آنکه ورزش را به ابتدای سال 1400 موکول کرده بودم که هم عدد رندی بود هم شیک و باکلاس ، ولی دیدم اینجور نمیشه ، باید وزنمو کم کنم ، تصمیم گرفتم با توجه به اراده قوی و محکمی که داشتم یه رژیم سخت را شروع کنم ، باز طبق معمول تقویم را نگاه کردم ، امروز 5 شنبه بود و فردا هم که تعطیل ، از شنبه میتونستم شروع کنم ، امروز چندم بود؟ 9 مرداد 99 ، شنبه میشه 11 مرداد 99 تاریخش خوب نیست ، یعنی رند  نیست ، یعنی بذارم حداقل سر ماه؟ بخودم گفتم این بازیها چیه ؟ ارادت کجاست؟ تا کی تن پروری ؟ دیگه تصمیمم راسخم را گرفتم،  از 15 مرداد شروع میکنم ! حداقل وسط ماهه !

سعی کردم در این چند روز باقی مانده اصلا به رژیم فکر نکنم ، گفتم من که میخوام از پانزدهم سرسختانه رژیم را رعایت کنم، پس بذار این چند روزه حسرت به دل نمونم ، دوست نداشتم بخاطر یه رژیم روحم دچار مشکل بشه و تبدیل به یک انسان عقده ای بشم و ... بگذریم دارم از اصل ماجرا دور میشم ، یه لیست از غذاهایی که تازگیا کم خورده بودم تهیه کردم که تو این چند روزه بخورم و ازشون زده بشم ، دیدم 34 تا غذا شد ، البته قورمه سبزی تازه خورده بودم ولی خب دوستش داشتم ، لازانیا را یه ماهی میشد نخورده بودم ، از لوبیا پلو و باقالی پلو با ماهیچه تا رست بیف و پیتزا در لیستم بود !

یه مشکل داشتم من کلا تا پانزدهم نهایت 14 وعده غذایی ناهار و شام داشتم ، 34 تا غذا را چطور میخوردم؟ گفتم میشه که صبحانه هم چلو خورشت بخورم ولی بازم کم میومد ، گفتم خب عصرونه ها را هم بجای نون پنیر گردو یا نون خامه ای و پسته و بادوم ، که معمولا ساعت 5-4 میخوردم میشه که غذاهای تو لیست را بخورم ، وقتی اراده و علاقه باشه ، هیچ مشکلی جلوی انسان تاب نمیاره ، بعد از حل کردن این مسئله بغرنج ، منتظر پانزدهم ماه و شروع اون تصمیم بزرگ موندم !

صبح روز پانزدهم ، از خواب بیدار شدم ، با اینکه دیشب حتی بیشتر از معمول هم شام خورده بودم ولی چون توی ذهنم میدونستم رژیم سرسخت دارم ، صبح احساس گرسنگی غیرعادی میکردم ، بلند شدم و در یخچال را باز کردم ،مغز گردو ، پنیر لیقوان پر چرب ،  ظرف عسل و کره و حلواارده و چند تا تخم مرغ درشت هم بود که همگی داشتند بهم چشمک میزدند و میگفتند بیا ما رو بخور !  بهر حال فقط بسته پنیر کم چربی را که دیروز خریده بودم را برداشتم  و آخرین نگاه را به سایر موادی که معمولا برای صبحانه میخوردم کردم و با اراده ای که فقط مخصوص خودمه در یخچال را بستم. یه نون تست خشک از مدل های دهن زخم کن(بجای نون بربری کنجدی ) برداشتم و کمی پنیر روش مالیدم و چای را هم با یک قاشق بجای 5 قاشق شکر شیرین کردم و صبحانه رژیمیم را خوردم.یادتون باشه همه چیز به اراده خودتون برمیگرده ، حدودا 1 ساعت از شروع رژیمم گذشته بود ، بلند شدم مسواک زدم ، تو آینه یه نگاهی کردم ، یعنی از  دیروز لاغرتر شده بودم؟ خودم که چیزی حس نکردم !!

رفتم تلویزیون را روشن کردم و یکم نگاه کردم ، یه خانم داشت با اشتها طرز پخت فسنجون با بوقلمون را آموزش میداد !! خاموش کردم ، انگار یه گمشده داشتم ، انگار با عشقم بهم زده بودم ، هنوز 2 ساعت نشده بود و به این فکر میکردم که افسردگی قطعا یکی از عوارض جانبی رژیم های سختی مثل همینی است که من گرفتم !

ساعت 11 شده بود ، حس کردم شکمم به التماس افتاده ! همش غر میزد ، هه هه فکر کرده من از اوناش هستم که با غر غر او اراده ام ترک برداره ، یه مشت محکم بهش زدم که دردم هم گرفت ، گوشیمو برداشتم و پیامهام را چک کردم ،تا حالا ندیده بودم رستورانها با منو پیام تبلیغاتی بفرستند ! جالبه آدم میخواد یه کاری میخواد بکنه کائنات و زمین و زمان دست به دست هم میدن که کارشو خراب کنن ، رفتم تو اینستا که یکم زمان بگذره ، همه پیج ها که میومد جلوم مال رستورانها یا کباب و جوجه و ... بود ، شک کردم که نکنه اینستا متوجه شده من رژیم گرفتم و مخصوصا این پستها را ردیف کرده جلوم ! خصوصا یه آقایی بود که یه شقه گوسفند را داشت بریون میکرد و موقع آماده کردن غذا فقط به دوربین نگاه میکرد ، عجب برشته شده بود ، یه لحظه به خودم آمدم و چشمامو بستم ، ولی بدتر شد ، توی فکرم یه چیزی مثل قطار آمد که انواع غذا ها روش بود و داشت از جلوم  رد میشد.برای ناهار باید 100 گرم سینه مرغ پخته با 4 قاشق برنج میخوردم ، مرغ پخته بود و از دیروز برنج تو یخچال داشتم ، وقتی 4 تا قاشق را تو بشقاب کشیدم ، خندم گرفت ، مگه من گنجشکم؟

ساعت نزدیک 1 شده بود ، سرم گیج میرفت ، شکمم غر میزد ،اولین قاشق را که گذاشتم دهنم ، حالم بد شد ، بیخود نبود همیشه من ران مرغ میخوردم ، سینه آب پز مرغ مزه کاه میداد ! انگار داشتی مقوای پخته میخوردی ، آخه این چه زندگییه ، اشک تو چشام جمع شد ، به خودم گفتم دارم با خودم چکار میکنم؟ حالا یخورده شکم داری ، اصلا مرد بدون شکم ، مرد نیست که !

یکم فکر کردم ، این کارا چیه من میکنم ؟ رژیم بدون ورزش که اثری نداره ، ورزش را که گذاشتم برای سال 1400 ، خب همون موقع رژیم را هم باهاش شروع میکنم !

شما قضاوت کنید ، رژیم بدون ورزش شدنی هست؟ مشغول الذمه هستید فکر کنید  اینا را بخاطر این میگم که ارادم سست شده یا گرسنگی بهم فشار آورده ، بحث عاقلانه تصمیم گرفتنه ، اصلا سال 99 برای رژیم و ورزش رند نیست !

غریبه یا آشنا !

همش در حال بحث هستید ، سر هر موضوعی با همدیگه حرف میزنید و اختلاف نظر دارید ، هر کدوم سعی میکنید بگید حرفتون درست تره ، نگران نباشید ، شما همو دوست دارید و با هم آشنا هستید و سرنوشت شما بهم گره خورده ، برای هم مهم هستید و به همدیگر فکر میکنید !

بحث خوب و مفید یکی از نشانه های مهر و علاقه است ، با دید منفی به آن نگاه نکنید ، آیا همسر شما به کار شخصی که در کوچه و خیابان راه میرود و غریبه است هم کار دارد؟

او با صحبت و ابراز عقیده میخواهد فکر و اندیشه و عقیده اش را برای شما توضیح دهد ، پای حرف هم بشینید و اجازه دهید که ذهنتان برای هم باز شود ، شاید هم حق با او باشد و در پایان صحبت ببینید که زندگی با ایده او حرکت بهتری رو به جلو خواهد داشت.

از آن روزی نگران باشید که دریچه های سخن بسته شود و دنیای سکوت و بی تفاوتی یا توهین و کم تحملی آغاز ! 

از نظر من ، هر وقت دیدید که صحبتها کم شده ، بحثی نیست و برای شما یا او تفاوتی ندارد که به چه فکر میکنید و عقیده شما چیست ، اینجا شما هم مثل آن غریبه کوچه و خیابان شدید که برای شخص مقابل چندان مهم نیستید!


جاده یکطرفه !

دوستت نداره و بزور نگهش داشتی ؟

راضی هستی از کاری که میکنی؟

احساس خوشایندی داری؟

خب برای چی رهاش نمیکنی؟

اونو نمیگم !

خودتو میگم

ازبند چیزی که حتی براش نمیتونی یه اسم بذاری !

جاده یکطرفه؟

اون نمیخواد و تو میخوای؟

حتی یک بچه هم غرور داره !

انسان هستی و با هزاران توانایی !

متاسفم  ، ولی نشد دیگه ،

شاید اشتباه کردی

شاید هم اشتباه او بود

اشتباه ، تاوان  داره

عیب نداره ، غصه نخور

سرتو بالا بگیر

عزتت را حفظ کن

دلت را بزرگ کن

یه لقمه نون بی منت

بالاخره پیدا میشه !

مجازی هستم؟ واقعی هستم؟

در این دنیا مینویسیم ، همو نمیبینیم ، ولی با فکر هم آشنا میشیم ، گاهی آن چیزی که شما از من یا من از شما میدونم ، حتی نزدیکان شما نمیدونه ، اینجا فکر همو میخوانیم ، حتی اون وبلاگهایی که  روزمرگی نویسی میکنن هم یه جوری نحوه زندگی خودشونو مینویسن ، دقت کردید هر روز منو و فکرمو میبینید، فکر برادر یا خواهرتون را چند وقته ندیدید؟از اونا بهم نزدیکتریم؟ هستیم و واقعی هم هستیم ، دنیای مجازی وجود داره با آدمهای واقعی ، با اندیشه های متنوع و گوناگون ، گاهی نزدیکتر از یه قطره اشک ، گاهی به اندازه شونه ای برای خالی کردن دلتنگیها و گاه سنگی هستیم  بنام صبوری !

هستیم و زنده ایم چون فکر میکنیم و این بودن ما ،  افکار زیبا و گاه متناقض ما ،  در میان این صفر و یک ها بهم میپیوندد !

عقل یه طرف ، دل یه طرف !

یه روزی اگر دلتون به یه سمت رفت و عقلتون به یه سمت دیگه، کدوم طرف میرید؟

گزینه هر دو باهم و یکم اینور یکم اونور و  این چیزا هم نداریم ، فقط باید یکیش را انتخاب کنید و بدونید که یا این امتحان را قبلا دادید و یا خواهید داد ، برای اونایی که هنوز این امتحان را نگذروندن ، بهتره از قبل روش تمرین و فکر کنند !

دکلمه : با تو بودن !

دانلود دکلمه (متن و اجرا از بلاگر)

***

من برای با تو بودن

جون به دستات میسپردم

نفسم عمرم تو بودی

وقتی از تو میسرودم

رفتی و به هر بهونه

منو باز تنها گذاشتی

من هنوز به پات نشستم

همونمم که جام گذاشتی

پشت پنجره میمونم

حتی تا آخر دنیا

تا که باز بشه یه روزی

با تلنگر یه رویا

میدونم نمیشه هرکس

واسه تو مثل دل من

که واسه اشکات بمیره

برا خنده هات اسیره

برو تا اوج سپیدار

برو تا  لحظه دیدار

با رقیب مردم آزار !

هر جا باشی برمیگردی

نمیشه همچو منی ، یار

کسی که برات بمیره

اشکو از چشات بگیره

واسه برگشتنت هم 

سر راهت گل بچینه

رفتار سینمایی !

حرف زدنش ، راه رفتنش ، طرز نگاه کردنش ، حرکاتش ، کلا ظاهرش هیچکدام طبیعی نیست !

میخواد بزور هم که شده ، با عمل جراحی هم که شده ، خودش شبیه به یکی دیگه بکنه ، حالا یه فرد مشهور در سینما یا تلویزیون ایران یا خارج ! رفتار نمایشی و تقلیدی از اون چیزهاییه که دیگران براحتی اونو متوجه میشن و حداقل در سلیقه من نیست . (بدون نگاه جنسیتی)

اینکه بخواهیم از نظر ظاهر شبیه کسی بشیم یه مسئله کاملا خصوصیه ، و لی خوبه که بفکر این هم باشیم که میتونیم تغییرات دیگه ای هم در خودمون بدیم.این تغییرات نیاز به عمل جراحی یا آرایش یا مدل لباس خاصی نداره !

میتونیم شبیه یه آدم وفادار بشیم

میتونیم شبیه یه آدم مهربون بشیم

میتونیم شبیه کسی بشیم که هیچ کینه ای از هیچکس تو دلش نیست

میتونیم شبیه کسی بشیم که روح بزرگ و بخشنده ای داره

میتونیم شبیه کسی بشیم که همیشه حقیقت را میگه حتی اگر به نفعش هم نباشه

میتونیم شبیه کسی بشیم که منطقیه و در کنارش احساسات زیبایی هم داره

و خیلی چیزای خوب دیگه که در دیگران میبینیم و روحمون آنها را ارزشمند تشخیص میده.عقیده دارم تمام خصلت های انسانی در وجود تک تک ما هست ، شاید مسئله بیرون کشیدن آنها از لایه های روح و روانمون و میزان استفاده از آنهاست که بین انسانها  تفاوت ایجاد میکنه.

با استفاده از توانایی هایی که داریم  ، میتونیم انسان خوبی باشیم  شبیه خودمون  !


فرصت !

گاهی آدمها پیش خودشون فکر میکنن ، ما چیزی کم نداریم ، چرا باز تنهائیم؟ پس اونی که قراره بیاد و ما رو به خوشبختی برسونه کجاست؟ چرا نمیاد؟

همه چیزت خوبه ، خیلی ها هم میخوانت و بدنبالت هستند ، بهشون فرصت دادی بهتون نزدیک بشن؟

دوشنبه ، یه روز معمولی؟

سر کار بودم ، آمدم خونه ، غذایی خوردم ، همه چیز معمولی و عادی بود ، تا اینکه فکر کردم به اینکه یه روز دیگه عمرم گذشت !

این معمولی نبود ، به اینکه یک روز دیگه به نبودن نزدیک شدم و 24 ساعت طلایی من گذشت ،این باعث شد دوشنبه من متفاوت بشه ، امروز حالم خوب بود؟ از دیروزم بهتر بودم؟ کاری کردم که نشون بده زنده ام و هیجان تو رگهای زندگیم جریان داره؟ دارم با دقایق عمرم چه میکنم؟ هیجان و تفاوت امروزم چی بود؟ امروزم را هدر دادم یا زندگی کردم؟

یه روزی میاد برای همه که برای یک دقیقه هم  التماس خواهیم کرد ، فقط برای یک دقیقه بیشتر !

حساسیت و تعریف زیادی !

درون زندگی هستید؟ شخص مقابلتان انسان حساسی هم نیست ، ولی هر انسانی از دید من درجه ای از حساسیت را دارد ، وقتی از مرد یا زن دیگری تعریف میکنید ، ناخودآگاه و غیر مستقیم همسر شما حساس میشود ، توصیه میکنم اگر مرد هستید و از کدبانو بودن یا آشپزی  و خوبی های زن دیگر تعریف میکنید (حتی مادرتان !)، حواستان به حساسیت های همسرتان باشد یا اگر زن هستید و دارید از توانایی های مرد دیگری تعریف میکنید ، بدانید که اگر مواظب طرز بیان خود نباشید یا در این مسئله زیاده روی بکنید ، همسر شما نسبت به آن شخص حساس شده و حتی حس بدی پیدا میکند.حتی اگر آن شخص از نزدیکان شما یا همسرتان باشد !

قطعا شما در زندگی دیگران و موقعیتی که قرار دارند نیستید ، از دید من هر انسانی نقاط ضعف و قدرتی دارد ، اینکه صرفا نقاط قدرت شخص دیگری را به رخ بکشید و توانایی های همسر خود را نبینید و از او بخواهید که همه چیز تمام باشد ، کار اشتباهی است. مطمئن باشید آن شخصی را هم که شما مشغول به رخ کشیدن آن به همسر خود هستید ، نقطه ضعفهایی دارد که معمولا آنها را برملا نمیکند و شما آن را نمیبینید.

انسانها را یک مجموعه از ضعف و قدرت میبینم که میبایستی آنها را در یک برآیند کلی وزن کشی کرد ، کسی  را قدرت مطلق و یا تماما ضعیف نمیبینم.

داستان کوتاه : خودت بودی !

کوروش داد زد ، خودت بودی من دیدمت ، یعنی زنم را نمیشناسم؟ چشمای سیما گرد شده بود ، کوروش راست میگفت او خودش بود که دست در دست یک مرد غریبه در خیابان راه میرفت و حتی وقتی به دوربین نزدیک شدند ، نحوه خنده و چین کوچکی که در کنار خط لبخندش می افتاد مشخص بود.

زبان سیما نمیچرخید ، کوروش عصبانی به سیما نگاهی کرد و گفت یا توضیح بده یا من از خانه میرم !

8 سال بود که با هم آشنا شده بودند و 6 سال پیش زندگی را شروع کرده بودند ، غیر از اختلافات ساده که در هر خانه ای هم هست و طبیعی بود ، مشکل عمده ای نداشتند ، حالا با یک فیلم مستند تلویزیون که یک برنامه اجتماعی بود و قسمتهایی از آن در خیابان فیلمبرداری شده بود  ، زندگیش را در خطر میدید ، کوروش خشمگین منتظر توضیح بود و زبان سیما هم بند آمده بود ، او واقعا توضیحی نداشت !

سیما سالها پیش از ازدواج با کوروش دچار فشارهای عصبی میشد ، گاه حس میکرد در جایی دیگر است و درک درستی از زمان و مکان نداشت، بارها پدر او که جراح مشهوری هم بود او را به نزد همکاران روانپزشک خود میفرستاد ، تا این حسی که گاه بگاه سراغ سیما میآمد را مداوا کنند ، گاه این احساس بقدری واقعی بود که حس میکرد در حال بازدید از یک موزه است ، چند ماه بعد که خودش واقعا به آن موزه رفته بود ، کاملا آنجا را میشناخت و مطمئن بود قبلا به آنجا آمده !

سیما پیش خود داشت مطمئن میشد که دچار شخصیت دوگانه است و زمانی سیمای زندگی کوروش است و گاهی هم متعلق به یک زندگی دیگر ! آیا وقتی کوروش گاه بمدت یکماه در ماموریت و دور از خانه بود ، او ناخودآگاه با کسی آشنا شده بود؟آیا وقتی به برای خرید به بیرون میرفت ، بدون اینکه بداند و در یادش بماند ، شخصیت دیگرش فعال میشد؟

سیما جوابی نداشت ، فقط با چشمانی پر از اشک به چشمان  خشمگین کوروش نگاه کرد و داد زد ، نمیدونم ، نمیدونم و شروع کرد به گریه و صورتش را با دستانش پوشاند.

کوروش کت و کلید ماشین را برداشت و از خانه رفت ، تا شب را در محل کارش بگذران. کوروش نمیتوانست بخوابد ، مگر میشد ، مانند چشمهایش به سیما اعتماد داشت و نمیتوانست باور کند ، ولی آن چیزی که دیده بود حقیقت بود ، امکان انکار هم وجود نداشت ، به آرشیو آن برنامه در سایت اینترنتی رفت ، برنامه را دانلود و مجددا نگاه کرد ، تصویر را ثابت کرد و روی صورت سیما زوم کرد ، خودش بود و آن مرد هم حدود 40 ساله ، هر دو خوب بودند و در حال حرف زدن، کوروش تا صبح بیدار بود و فکر میکرد ، به تیتراژ آخر برنامه رفت ، نام تهیه کننده و نام سازمانی که آن فیلم را ساخته بود را نوشت و صبح با جسنجو در اینترنت آدرس را پیدا و به آنجا رفت ، تهیه کننده و کارگردان آن مستند یک نفر بودند ، وقتی به آنجا رسید و از اطلاعات آنجا سراغ تهیه کننده را گرفت ، او گفت همان آقایی که کت خاکستری دارد و از در بیرون میرود ، سریع خودش را به او رساند و جریان را تعریف کرد ، کارگردان کمی فکر کرد و داستان کوروش از دید او موضوع جالبی به نظرش رسید، شاید برای مستندی دیگر ! برگشت به دفترش و فیلم ویرایش نشده مستند را باز کرد ، کوروش از روی گوشی تلفن خود عکس سیما را نشان داد و کارگردان هم با تعجب داشت نگاه میکرد ، آن سکانس فیلم در خیابان کریمخان و در تاریخ 3 ماه پیش ظبط شده بود(تاریخ و ساعت ظبط مشخص بود) ، در دست سیما یک پاکت خرید با آرم یک فروشگاه مشهور بود ، که کوروش بهش دقت نکرده بود ، از کارگردان تشکر کرد و قول داد اگر به نتیجه ای برسد او را هم در جریان خواهد گذاشت  و سریع به سمت آن فروشگاه رفت ، مدیر فروشگاه گفت نمیشود ، ما نمیتوانیم اطلاعات مشتریانمان را به کسی بدهیم ، کوروش عکس سیما و شناسنامه هایشان را بهمراه داشت ،آن را به مدیر فروشگاه نشان داد و گفت ایشون همسر من هستند ، قبل از اینکه مشتری شما باشند! مدیر فروشگاه به فیلمهای ظبط شده آن روز مراجعه کرد . کوروش سیما را در حال خرید دید ، مدیر فروشگاه با توجه به ساعت دقیق خرید و کارت کشیدن سیما ، فیش خریدش را پیدا کرد ، معمولا از مشتریان شماره تلفنی میگرفتند برای ارسال پیشنهاد ویژه ، سیما هم شماره را داده بود ولی با نام فامیل شخص دیگر ، مدیر فروشگاه گفت چون همسر شماست و عکس شناسنامه او با این تصویر یکی است این شماره را به شما میدهم ، کوروش باورش نمیشد که سیما یک شماره دیگر هم برای خودش تهیه کرده ! از مدید تشکر و از فروشگاه بیرون آمد ، به پارکی نزدیک فروشگاه رفت ، نفس عمیقی کشید و به شماره زنگ زد .

سیما در خانه بود ، حالش فوق العاده بد بود ، نمیدانست چکار کند ، به پدرش زنگ زد ، و تا صدای او را شنید شروع به گریه کرد ، جریان را برای او تعریف کرد و نیم ساعت بعد پدرش قرار ملاقات با بیماران را در مطب لغو کرد و  با هیجان خاصی به آنجا آمد ، سیما در آغوش پدر زار میزد و میگفت من مریضم بابا ، من زندگی دوگانه دارم ، پدرش او را نوازشی کرد و گفت نه ، ولی ممکن است معجزه ای اتفاق افتاده باشد !  کوروش کجاست ، با او حرف دارم.


چند زنگ خورد ، سیما جواب داد بله؟ کوروش گفت سلام و سیما هم جواب داد، صدای خودش بود ، گفت فکر نمیکردی این شماره ات را پیدا کنم؟ حالا باورت شد که به من خیانت میکنی؟ سیما گفت شما؟ گفت من شوهرت هستم ، حق داری نشناسی،سیما گفت مزاحم نشوید و گوشی را قطع کرد ، صدای خودش بود، چرا انکار میکنه ؟ براش چی کم گذاشتم؟ دوباره شماره را گرفت ، اینبار یک آقا جواب داد، بله؟ من کوروش هستم، شما؟ شما به تلفن همسر من زنگ زدی ، اگر ادامه بدی از شما شکایت میکنم ،کوروش عصبی تر شد و داد زد ، تا این حد وقاحت؟؟؟ شما با سیما چه نسبتی داری که الان در کنار همسر منی؟ آقای محترم ایشون همسر من  هستند و من هم در کنارشون ! کوروش مرد فهمیده و عاقلی بود ، تجربه زندگی تا حدی به او یاد داده بود که وقتی کسی مطمئن داره صحبت میکنه ، یعنی خلاف نمیگه ، گفت ، امکانش هست شما را ببینم ، آن آقا گفت من شما را نمیشناسم ، گفت من به این شماره یه عکس میفرستم و بعدش مطمئنم خود شما درخواست دیدار خواهی کرد ! چند دقیقه بعد آن آقا زنگ زد ، با هیجان خاصی گفت ، من ساسان هستم ، این عکس را چطور بدست آوردید؟؟

ساسان و کوروش در کافی شاپ روبروی هم نشسته بودند ، ساسان گفت نام همسر من ریحانه است و 7 سال پیش با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم ،  این شباهت باور نکردنیست ، کوروش هم خوشحال بود هم خیلی گیج ، گفت اسم این شباهت نیست ، یک کپی بی نقصه !


تلفن کوروش زنگ زد ، شماره پدر سیما بود ، از او خواست سریع به منزل برگردد و گفت کار مهمی با او دارد ، کورش به ساسان گفت پدر سیما بود ، خواهش میکنم به ریحانه بگو او هم بیاید ، ساسان فکری کرد و خودش هم مایل بود این معما زودتر حل شود ، آدرس را گرفت و رفت تا با ریحانه به منزل سیما بروند ، کوروش به منزل رسید، سر راه دسته گلی از رزهای مخمل قرمز برای سیما خرید ، سیما با چشمانی قرمز و حالی خراب درب را باز کرد ، شاید انتظار هر چیزی را داشت غیر از دسته گل و قیافه پشیمان کوروش !

پدر سیما گفت کجا بودی ؟ کوروش کل ماجرا را تعریف کرد و گفت تا چند دقیقه دیگر ساسان و ریحانه هم میرسند ، پدر سیما که ایستاده بود ، با حالی بد روی مبل افتاد ، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود ، گفت یعنی میشود؟ سیما نگران پدر شد و برایش آب آورد ، کوروش پرسید چه چیزی میشود پدر جان؟ گفت صبر کنید تا آنها هم بیایند ، نیم ساعت بعد زنگ در زده شد ، صحنه عجیبی بود ، 2 سیما یا 2 ریحانه ، همدیگر را نگاه میکردند ، انگار در آینه هم را میدیدند ، زبان همه بند آمده بود ، حتی جالب بود که سلیقه آرایش هم تقریبا یکی بود ! پدر سیما به سمت ریحانه رفت ، او پزشک بود و میتوانست مسائلی را تشخیص دهد که شاید برای دیگران زمان میبرد ، آستین دست ریحانه را بالا زد ، بالاتر از آرنج یک رد کوچک بریدگی قدیمی بود، که هنگام سزارین بر اثر بی دقتی یکی از همکارانش بر روی دست سارا افتاده بود  ، او ریحانه نبود ، او سارای خودش بود ، او سارا را در آغوشش کشید ، ساسان تکانی خورد ولی باز برجایش نشست ، ریحانه حس بدی نداشت ، با اینکه اولین بار بود پدر سیما را میدید ولی حس غریبگی نکرد و ممانعتی برای این آغوش نداشت ، همه نشستند و دکتر با گوشه دستش اشک چشمش را پاک کرد و گفت ، 32 سال پیش در بیمارستان ... صاحب یک دوقلو شدیم ، دو دختر زیبا و دوست داشتنی ، سیما و سارا ، شب قبل از اینکه به منزل برگردیم ، در یک شب سرد پاییزی ، سارای من را از اتاق کودکان بیمارستان ربودند ، هیچوقت متوجه نشدیم چطور و چه کسی  ، سالها میگشتیم و به هر جایی که فکر بکنید سر زدیم ، هیچگاه به سیما در رابطه با این اتفاق و اینکه او خواهر دو قلویی داشته ، حرفی نزدیم ، از ضربه روحی این قضیه نگران بودیم ، مادر سیما تا لحظه آخر زندگی ، نام سارا بر روی لبانش بود ، سیما و سارا ، گیج و مبهوت بهم نگاه میکردند ، میشود؟  خواهر دوقلوی من در مقابلم نشسته؟ سارا ضربه بزرگتری هم خورد ، کسانی که الان فوت کرده بودند ، پدر و مادر واقعی او نبودند؟ پدر او زنده است و در مقابلش نشسته ، خواب است و خیال یا واقعیت؟ سیما فکر میکرد ، تمام لحظاتی که من حس میکردم در دنیای دیگری هستم ، داشتم از دریچه چشم خواهرم به دنیا نگاه میکردم ؟!

چند روز بعد با آمدن جواب آزمایش و قطعی شدن نسبت ، آقای دکتر  با دختران و دامادهایش به سر مزار مادر سیما و سارا رفتند تا به او هم بگویند ، چشم انتظاری تمام شد ، سارای عزیزت برگشت !

جنس مخالف؟!

پست صوتی  همین نوشته برای روشندلان عزیز

بعضی از کلمات را من خیلی کم یا اصلا استفاده نمیکنم ، حس میکنم به کل جمله بار منفی میده ، یکی از آن کلمات ابراز "جنس مخالف" برای زن یا مرد هست ، مخالف؟ با چی ؟

قبل از اینکه حتی از نظر فیزیولوژیک (منهای کروموزومها) جنسیت فرزند برای پدر و مادر مشخص بشه ، ما قطعا انسان هستیم ، و این معلوم و واضح هست ، پس چرا میبایستی از این کلمه استفاده کنیم؟

من معمولا از "جنس مقابل" استفاده میکنم ، حداقل بار منفی کمتری داره !

شاید بیان همین کلمات ناخودآگاه ما را به این سمت و سو ببره که کلا یک زن یا مرد همیشه میبایستی مخالف هم باشن و نمیتونن دیدگاه مشترکی داشته باشن ، شخصیت هر انسان بدون نگاه جنسیتی از دید من منحصر به فرد و خاص هست ، هر کس میتونه مخالف عقیده و نظری باشه یا موافق آن ، اینکه زن یا مرد باشی چیزی را عوض نمیکنه !

نگاه بد !

چرا به زن من نگاه کردی و شروع یک درگیری و معمولا پزشکی قانونی و پلیس و ...شاید هم یک قتل بیهوده و یک اعدام در پس آن که متاسفانه کم هم نبوده !

عقیده دارم که جلوی نگاه و مسیر آن را نمیشه گرفت ، نگاه آزار دهنده کار پسندیده ای نیست خصوصا که مردی بهمراه همسر خود باشد ، ولی از یک طرف دیگر در قانون جرمی بعنوان نگاه کردن یا نکردن تعریف نشده و اصولا نمیشود جلوی نگاه دیگران را گرفت ، ولی میشود جلوی خشم و عصبانیت خودمان را بگیریم.حداکثر یک تذکر آنهم صرفا با نگاه متقابل ، میتواند آن نگاه بد را دور کند.

فکر کردن به عاقبت هر چیز و اینکه در مقابل مسائلی که کنترل آن در توان ما نیست شکیبا و عاقلانه برخورد کنیم ، از دید من از هر نظربه نفع ما میباشد.

عصبانیت های آنی و خشم های کنترل نشده میتواند به سادگی مسیر زندگی  ما را تغییر دهد و ما را با مشکلات بزرگ مواجه سازد.

کسب مهارتهای کنترل خشم از دید من میتواند آسیب های اجتماعی و فردی را بسیار کم کند ، حتی دیدن یک صحنه درگیری برای ما یا کودکان اثرات مخربی در روحیه و رفتارمان بر جا خواهد گذاشت ، خصوصا در کودکان که آینده همین جامعه را میسازند.

توصیه میکنم اگر با شخصی در رابطه هستید که حس میکنید از این نظر کنترلی بر روی خود ندارد ، تا اتفاق ناگواری نیافتاده ، حتما برای آموزش و مشاوره او اقدام نمایید.

آشپزی مردانه : بال مرغ کبابی و سبزیجات

بال یا کتف مرغ را در سس کچاپ + آبلیمو +فلفل سیاه + نمک + روغن زیتون بخوابانید (یک شب) روی منقل گازی یا ذعالی بپزید ، سبزیجات را خرد کنید (قارچ + بروکلی + هویج) در ظرف درب دار تفت دهید .

نتیجه :

http://s13.picofile.com/file/8403931418/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B7%DB%B2%DB%B5_%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B8%DB%B1%DB%B4.JPG

برخورد قهری !

خانمها استاد قهر و آشتی هستند ! اگر مردی  بی تجربه باشه براحتی توی این دام میافته  ، توصیه من به آقایون اینه که اگر خانمی قهر کرد و حتی به منزل پدری رفت ، کمی تامل کنن و بدنبالش نروند ، نگذارید این رویه باب شود که با هر اختلافی میتوانند زندگی را رها کنند و خانه امنی داشته باشندو به آنجا بروند ، یکبار که بدنبالشان نروید ، دیگه این بازی را تکرار نخواهند کرد !

خانمها به این سادگی دست از شوهر و زندگی خود بر نخواهند داشت ، خصوصا که مردی باشید که به زندگی خانوادگی و اصول آن پایبند باشید. روی سخنم به  خانمها است ، فکر کنید به خانه پدر رفتید ... یک شب ، دو شب ، سه شب ....خبری از شوهر جان نیست ! بهتر نبود از اول این خطا را نمیکردید؟ برای هر چیز کوچکی قهر نکنید ، یکی پیدا میشه به آقایون یاد میده ، اگه دنبالشون نری ، خودشون برمیگردن و دیگه این خطا را تکرار نمیکنند !

شام شب جمعه !

شام امشب بلاگر :

کراکف پنیر ، آماده شده در فر (20 دقیقه در 250 درجه)

سس کچاپ

سس خردل

زیتون پرورده

مدرک :

http://s12.picofile.com/file/8403772934/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B7%DB%B2%DB%B3_%DB%B2%DB%B1%DB%B4%DB%B2%DB%B0%DB%B6.jpg

طنز : ؟

یه چیزی تو زندگیتون کم دارید و نمیدونین چیه؟

وقتی شما خودتون هم  نمیدونید چی کم دارید ، قطعا من هم نمیدونم ، چقدر توقعات زیاد شده !

پاکسازی !

لیست اسامی موبایلتون را باز کنید و یکی یکی به اسم ها  نگاه کنیدبا دیدن  اسم ها ، خاطراتی میاد سراغتون ، بعضی شیرین و بعضی تلخند ، بعضی هستند و بعضی رفتند ، اونایی که تلخن و رفتند را یکبار برای همیشه از تو لیست پاکشون کنید که حتی اگه یه روز تنهایی هم بهتون فشار آورد ،وسوسه نشید که باز یه تلخی و یه رفتنی دیگه را تجربه کنید !

داستان کوتاه : پیامک !

تازه از خواب بیدار شده بودم ، گوشی را روشن کردم ، صدای چند تا پیام آمد ، روز تعطیل بود و برنامه خاصی هم نداشتم ، بلند شدم و دست و صورتمو شستم و زیر کتری را روشن کردم ، برگشتم رو تختم و دراز کشیدم ، پیامها را نکاه کردم ، تخفیف سس کچاپ در هایپر ... ، 10 سال جوانتر شوید با کرم ... خیلی تنهام ، امشب میمیرم !!!! این چی بود؟ سر شمارش از شماره های تبلیغاتی نبود ، یه شماره موبایل معمولی بود ، فقط هم همین را نوشته بود ، گفتم شاید یکی از دوستای قدیمی که خواسته سربسرم بذاره ، ارتباطی هم با جنس مقابل نداشتم که کسی بخاطر من بخواد بلایی سر خودش بیاره ، صدای سوت کتری آمد ، بلند شدم و یه لیوان قهوه غلیظ برای خودم درست کردم و کمی مارگارین روی یه نون تست مالیدم ، کلا از بچگی درست حسابی صبحونه نمیخوردم و تلاش مادرم هم بی ثمر بود !

دوباره رو تخت دراز کشیدم و پشتم و به بالای تخت تکیه دادم ، پیامک را نگاه کردم ، بدون تو ، یعنی بدون من یکی میمیره امشب؟ خندم گرفت ، یعنی مهم شدم ؟ یعنی یکی پیدا شد که منو آنقدر بخواد؟ که زندگیش به من وابسته باشه ؟ حدس زدم که شماره اشتباهی را گرفته ،من شبا گوشیمو خاموش میکنم ، دیشب ساعت 11 خاموش کردمش ، پس بعد از آن ساعت پیام آمده.

تو دلم گفتم ولش کن  ، شاید یه پسر یا دختر از این عاشق پیشه ها بوده که میخواسته به یک نحو عشقشو تحریک کنه که برگرده یا بهش زنگ بزنه .

اصلا آدم کنجکاوی نیستم ولی شاید چون روز تعطیل بود و من هم برنامه ای نداشتم ، دوباره پیامک را باز کردم ، رفتم رو شماره ، Call ، چند تا بوق زد ، میخواستم قطع کنم که صدای برقراری تماس آمد ، صدای خسته و گرفته یه زن بود ، بله؟ گفتم سلام ، دیشب یه پیامک از شما داشتم ، گفت ،از من؟ بهش توضیح دادم ، چند لحظه سکوت بود و گفت ، بله ، معذرت میخوام ! منم گفتم اشکالی نداره ، ولی خودتو نکش ! از خودت مهمتر هیچکس نیست و خدانگهدار ، گوشی را قطع کردم ، حوصله این بازیهای احساساتی بچگانه را نداشتم ، اونم مسئله ای که به من مربوط نمیشد.

یکم گذشت ، گفتم برم بیرون کمی قدم بزنم و خرید کنم ، گوشیم زنگ خورد ، همون شماره بود ، بله؟ سلام  ، صداش بد میومد با صدای یه سری دستگاه ، خواستم بگم من برای کسی نمیمیرم ، فقط تنها بودم ...شاید این لحظات آخر من باشه ، ساعت 3 صبح بود که این پیامک را فرستادم ، شماره ها رو اتفاقی انتخاب کردم ، الان بیمارستان ... هستم ، دکترا جوابم کردن ، فکر نکنم فردا صبح را ببینم ، صحبت که میکرد صدای بلندگو آمد ، دکتر ... به بخش جراحی ، یه لحظه گیج شده بودم ، یعنی چی؟ یکی که داشته ساعتهای آخرشو میگذرونده ، اتفاقی به من پیامک زده ؟ گفت خواستم همینو بگم و خیلی عذر میخوام که صبح جمعتون را خراب کردم ، دیشب تو حال معمولی نبودم ، منو ببخشید و قطع کرد.

رفتم  کمی پیاده روی  ، ناهار هم بیرون خوردم، هوا داشت خنک میشد ، برگها داشتن زرد میشدن ، باد خنکی میومد  ، اوایل شب برگشتم خونه ، خودمو پرت کردم رو کاناپه ، یاد آن پیامک افتادم ، باز گوشی را نگاه کردم ، خیلی تنهام ، امشب میمیرم ! یه حس عجیب داشتم ، شاید واقعی باشه ، صدای بیمارستان میومد ، ساعت 10 شب بود ، تلویزیون برنامه جالبی نداشت ، حوصلم سر رفته بود ، فکر اون پیامک از ذهنم بیرون نمیرفت.

بیمارستانی که اسمشو گفت میشناختم ، خیلی هم دور نبود به من ، وسوسه آمد سراغم که بدونم جریان چیه ، چرا من؟ شاید داشت حقیقت را میگفت که برای یه شماره اتفاقی پیامک زده

با اینکه دیر وقت بود ، سوار ماشین شدم و رفتم به آن بیمارستان ،  مشخصاتی هم ازش نمیدونستم ، نمیخواستم بهش زنگ هم بزنم ، چون اگر واقعی نبود ، حتما کلی به من میخندید ، که چقدر ساده هستم ! به مسئول اطلاعات گفتم شما کسی را در اینجا دارید که بیمار بدحالی باشه و امیدی به زنده بودنش نباشه؟ گفت از خیریه هستید؟ گفتم نه ، گفت صبر کنید از سرپرستار بخش مراقبتهای ویژه بپرسم  ، اون بیشتر در جریانه،گوشی تلفن را داد به من ، جریان را براش تعریف کردم ، کمی فکر کرد و خواست گوشی را به مسئول اطلاعات بدم ، اجازه دادن به دفتر کشیک بخش برم ، خانم سرپرستار گفت ، دلارام خانم مودب و محترمی بود ، یکماه بود اینجا بستری بود ، 60 ساله و به سرطان پیشرفته خون مبتلا بود ، میدونست که دیگه وقت رفتنشه ، بچه هاش و همه کس و کارش خارج بودند ، دیشب به من گفت خیلی تنهام ، من نمیتونستم پیشش باشم ، شب شلوغی بود ،دلارام به من  گفت فکر میکنی برای یه همنوع یه انسان دیگه همینجوری یه پیامک بزنم میاد پیشم که روز آخرو تنها نباشم؟ فکر کردم شوخی میکنه ، بهش یه مرفین تزریق کردم که ساعتهای آخرش را در آرامش بگذرونه ، پس شما بودید که پیامک به دستتون رسید؟ دلم فشرده شد ،قلبم تند میزد ، یه انسان که واقعی بود از من کمک خواسته بود و من چرا باورش نکردم؟ کار خاصی هم نداشتم ، میتونستم روز آخر را پیشش باشم ، از توی یه پلاستیک که وسایل دلارام بود ،  یه کاغذ در آورد و گفت  قبل از اینکه فوت کنه اینو به من داد و گفت وقتی شما آمدی بهتون بدم ، گفتم شما که کسی را اینجا نداری ، گفت یک انسان را میشناسم ، همونی که دیشب بهش پیامک دادم ، میدونم که میاد !  ، من فکر کردم داره هذیان میگه ، ولی میبینم که شما واقعا آمدی ، خیلی حس بدی بود ، او منو باور کرده بود ولی من ... ، نشستم روی مبل اتاق دفتر بخش ، خانم سرپرستار گفت تنهاتون میذارم تا نامه را بخوانی  من باید برای سرکشی بخش برم :

سلام  آشناترین غریبه  ، میدونستم میای ، اینکه آمدی یعنی منو باور کردی ، یعنی من برات مهم بودم ،یعنی روح آدمها تنها نیست و پیوندی بینشون هست ، میبخشید که  روزتو خراب کردم ، منتظرت بودم ولی تو این دنیا نه آمدنم و نه رفتنم دست خودم نبود و نیست ، قدرت ندارم دیگه بنویسم ، فکر کنم آخرشه ، تنهایی همه چیز خیلی سخت میشه ، حتی مردن !

یه قطره اشک روی نامه چکید، باورم نمیشد ، سالها بود اشکهایم را ندیده بودم ، گوشیمو در آوردم پیامکشو باز کردم ، یه انسان منو از میون انسانهای دیگه انتخاب کرده بود و من دیر باورش کردم ، جواب پیامکش را نوشتم ، دلارام عزیز  ، کاش میشد زمان را عقب ببرم ، کاش میتونستم توی اون لحظات سخت کنارت باشم ، منو ببخش، یادم میمونه که انسانیم ! دگمه ارسال را زدم ، از توی پلاستیک روی میز خانم سر پرستار ، یه چراغ روشن شد و بهمراه یه موزیک ملایم که خیلی زیبا بود ، انگار پیامک منو گرفته بود !


عادت یا عشق؟

حس بدی که موقع رفتن کسی میاد سراغمون چیه؟ به بودنش ، حضورش ، رفتارهاش و خیلی چیزای دیگه او عادت میکنیم ، وقتی میره یدفعه جای خالی اونا خودشو نشون میده و آدم حالش بد میشه ، از دید من مسئله عشق و عاشقی و این حرفا  نیست ، درد ترک عادته و اینم مثل هر عادت دیگه ای موقع ترک کردنش سختی و فشار داره ، زمان بدید درست میشه !

شکست موفقیت !


موفقیتی که آرامش را ازتون میگیره ،یه شکست هستش! 

مزاحمت یا عشق؟!

خیلی دوسش داری ؟ تحمل دوریشو نداری ؟ روزی 10 دفعه بهش زنگ میزنی؟ هر لحظه میخوای بدونی کجاست و چکار میکنه؟ حتی اگر به خانواده مادری و پدریش کمی توجه کنه ، بهم میریزی؟ میخوای فقط و فقط فکر و ذکرش شما باشید ؟ داره یه برنامه مورد علاقه خودشو تو تلویزیون میبینه و بهش توجه میکنه ، طاقت اونم نداری؟! هر از گاهی با دوست قدیمیش میخواد یه قراری بذاره ، میگی ازدواج کردی دیگه و پس من چی ؟ (تمامی موارد بدون نگاه جنسیتی)

از دیدگاه مردانه (شخصی) میگم ، این کارا عشق نیست چه در مرد و چه در زن ،این کارا  مزاحمته و قطعا عوارض خواهد داشت ،به حریم خصوصی همدیگه احترام بذارید ، اجازه بدیم اعتماد بینتون حرف اول را بزنه ، شاید اون اوایل طرف مقابل خوشش بیاد و حتی از این مدل ابراز عشق هیجانی  لذت هم ببره ، ولی در ادامه مطمئنا" با شما دچار مشکل خواهد شد.چیزی نخواهید که خودتون هم نتونین بدرستی رعایتش کنید.

هیچ بندی غیر از محبت ، اخلاق خوش ، اعتماد ، توجه به خواسته ها، احترام به نظرات ، عقاید و حریم همدیگه نمیتونه کسی را اونجور که شما میخواهید عاشق نگه داره !

تضادهای لازم !

غم - شادی

اشک - لبخند

دلتنگی - دیدار

تنش - آرامش

داشتم فکر میکردم جالبه که هر حس و مفهومی که در زندگی ما جریان داره یه متضادی داره و چرا اینطوره ؟

چرا نباید سراسر شادی و خوشی و آرامش باشه؟ فکر که کردم دیدم اگر اینطور بود ،آیا میتونستیم درکی از این مفاهیم داشته باشیم؟

اگر غمی نباشه ، شما چطور میخواهید لذت شادی را درک کنید؟

مثل کسی میمونه که تو زندگیش بغیر چیزای شیرین چیزی نخورده ، اون نمیتونه از شیرینی درک خوبی داشته باشه تا موقعی که یه خوردنی تلخ یا با طعم های دیگه را بخوره و مقایسه کنه ، از دید من لازمه که آدمها قسمتهای نه چندان خوب زندگی را هم داشته باشن تا مفهوم های مثبت و خوب را بخوبی درک کنند و قدر بدونن.

سخنی مردانه با مردان !

بین کار و زندگی یک خط بکشید !

نذارید هیچکدام وارد اون یکی بشه ، وقتی میرید خونه دیگه مردخونه باشید و سر کار هم متعهد به کارتون !

خصوصا وقتی به خونه میرسید که هم مقدس و هم محل آرامش شماست ، هر چی از گرفتاری های زندگی و کار دارید بذارید پشت در و برید تو ، شاید زنی منتظر شماست که موقع ورودتون به منزل از هیچی خبر نداره ، از گرفتاریهای کاری شما ، از سختی زندگی ، از صورتهای با سیلی سرخ شده ، او فقط شما را میبیند ، مردی که آمال و آرزویش است ، مردی که قوی و قدرتمند است و هیچ چیزی شکستش نمیدهد ، اگر روزی هم سختی داشتید ، شکستی داشتید ، مشکلی داشتید ، گفتن و نگفتن آن به زنی که با خوشحالی برایتان دری را باز کرده و  زندگی را چیده ، مشکلی را حل نمیکند ، کوله بار سختی کار را پشت در بگذارید و با یک عزیزم سلام به خانه بیایید.  با یه آغوش گرم و محبتی که انتظارش از شما میره.

مردی گفتن و دنیای صبر و تحمل ، غیرت و تعصب ، نه فقط به آنکه چه بپوش و نپوش ، به اینکه از محبت و عشق و کمی نون و پنیر ، چیزی لازم نداری که؟ تنهایت که نگذاشتم ؟ غصه که نداری زن؟ کم و کسری که نداری ؟ دوستت دارم و اگر سختی و کاستی هم هست ، من میکشم ، شما آرام باش و خوش ، مردی هست که که بار تمام مشکلات را میکشد تا آبی در دل شما تکان نخورد !

من مرد هستم ، تکیه گاه شما ، سایه ای بر سر !

عزیزم !

اولین پست من اینجا این بود :

آخرین باری که از ته دل به کسی  گفتید  عزیزم کی بود؟

خیلی ازش گذشته یا فقط چند لحظه ؟ نذارین جملات با خشکی و سختی  از دهانتون خارج بشه ، کلام نه تنها باید پاکیزه باشه ، از دید من میبایست دلنشین ، گرم ، با محبت و عشق هم همراه باشه !

وقتی میشه اینجوری با کسی حرف زد که از ته دلتون او براتون خواستنی باشه.

اگر یه خواستنی ته دلتون دارید  و کنارتون هم نیستش بهش زنگ بزنید و  بگید فقط میخواستم بهت بگم "عزیزم"همین !

امتحان کنید و معجزه این کلمه را ببینید!

تفسیر نظر سنجی بهترین هدیه

از دید من

اون 2 نفری که به هدیه با ارزش مادی بالا رای دادند ، انسانهای بسیار صادق و درستکاری هستند ، شاید برعکس تصورات ، آدمهایی هستند که حرف آخر را اول میزنند و تجربه خوبی از زندگی دارند و احتمالا هم اکنون در زندگی هستند و از دوران احساس محض عبور کردند  !


کسایی که ارزش احساسی را انتخاب کردند هم برای همین لحظه صادقانه نیاز روحی خود را مطرح کردند و بیشترین آرا را بخود اختصاص دادند ، قاعدتا افرادی هستند که نیازهای عاطفی در این مقطع زندگی برایشان مهم است ، آرام هستند، کمی در محبت کردن به دیگران زیاده روی میکنند به ایشان  توصیه میکنم به آینده نگری و واقع بینی بیشتر فکر کنید و تعادل بین احساس و منطق را فرآموش نکنید !


و اما از مسافرت خوب بعنوان هدیه ، افرادی که این مورد را انتخاب کردند ، هیجان را دوست دارند ،به  قدم در راه گذاشتن علاقه دارند ، و از دید من بهترین راه را برای گذران ثانیه های پرارزش زندگی انتخاب کرده اند.این گروه دارن به تعادل حس و منطق نزدیک میشن ، فقط یه تجربه در زمینه عشاق سفر داشتم ، معمولا آدمهای سرکش و مقاومی هستند.


ولی در هر صورت برنده نظر سنجی ما گروه دوم یعنی عاشق پیشه های احساساتی هستند ، بهشون تبریک میگیم و امیدواریم اگر همسر گرامیشون روز تولد بهشون فقط یک شاخه گل هدیه داد با یک جمله عاشقانه ، یاد نظری که اینجا دادند باشند و اعتراضی نکنند !

تکرار مطلبی مهم !

از دید من مجازی به شرط صداقت فضای بهتری برای آشنایی با فکر هاست ،  در دنیای واقعی قبل از اینکه فکر کسی را ببینید ، او را از ظاهر و امکاناتش قضاوت میکنید و چه بسا اشخاصی را از دست میدهید که سالها در انتظارش بودید !
در مجازی ابتدا با اندیشه و فکر ، منهای امکانات مادی ، آشنا میشوید ، چیزی که از دید من ماندگارترین جذابیت یک فرد میتواند باشد.
البته شرطی که در ابتدا گذاشتم نیز لازم است ، یکی از دلایل شنیدن موارد خلاف شاید هم اصرار خود ماست ! اگر اجازه بدهیم انسانها تا آنجا که خودشان میخواهند بگویند، نه تا آنجا که ما میخواهیم ! کمتر خلاف خواهیم شنید ، در حقیقت خودمان کاری میکنیم که شخص مقابل مجبور به کتمان یا قلب واقعیت شود. شما اطلاعاتی از فرد میخواهید که شاید او حداقل در آن مقطع مایل به گفتنش نیست و با اصرار شما به گفتن ، شروع به خلاف گویی میکند ، وقتی اولین حرف خلاف واقع زده شود ، موارد دیگر هم در ادامه پیش خواهد آمد.

عقیده دارم هر گونه رابطه ای در مجازی یا واقعی میبایستی به گونه ای پیش برود که هر طرف ماجرا این احساس آرامش و راحتی را داشته باشد که آزادهستند تا جایی که مایلند بگوید و هیچ فشاری را احساس نکنند ، اینگونه مطمئن باشید میزان شنیدنیهای واقعی و حقیقی  ، بسیار بیشتر خواهد بود.

صبر !

تا حالا عصبانیتش را دیدی؟

چگونه خرج کردنشو؟

اهل سفر هست؟ هیجان چطور؟

اصلا با اون چیزایی که آرزو داشتی بعد ازدواج با همسرت تجربه کنی ، چقدر فاصله داره؟

و خیلی چیزای نگفتنی و گفتنی دیگه ...

از دید من هیچ راهی غیر صبر و دادن زمان برای شناخت اولیه یه نفر وجود نداره ، توی شروع یه رابطه حرفای قشنگ را همه میزنند و جالبه در اکثریت موارد هم با آنچه شما میگویید موافق و همراه هستند و به نحوی دیده میشوند و خودتان هم دیده میشوید که آرزوی طرف مقابل است . چون نمیخواهید از دستش بدهید و حتی اگر از مسئله ای خوشتان هم نیاید به ظاهر آن را تایید و مورد نظرتان نشان میدهید . (استثنا هم وجود دارد)

در یک پست دیگه نوشته بودم بی هزینه ترین و آسانترین و در عین حال سخت ترین و پر هزینه ترین کارها "حرف زدن" است.

آسان است اگر تعهد خاصی پشتش نباشد و صرفا اصواتی باشد که در فضا رها میشود و سخت است اگر حرفی بزنید که متعهد به انجام آن باشید و فکر و اندیشه ای قوی پشتوانه آن باشد.

عقیده دارم کمی صبر و گذاشتن وقت برای عمری که میبایست بگذرانید و آینده شما را تشکیل میدهد ، بسیار ارزشمند است ، انسانها در مدت کوتاه شاید بتوانند درون خود را پنهان کنند ، اما در زمانی بیشتر و فرصتی طولانی تر در یک رابطه ، آرام آرام درون خود را (چه خوب و چه بد) نمایان خواهند کرد ، در صحبتهایتان قبل از ازدواج صادق باشید و خواسته های خودتان را زیر لب زمزمه نکنید ، وگرنه در فردای زندگی تک تک ناگفته ها و خواسته هایتان را میبایست فریاد بکشید.گفتنی ها را بگویید و بخاطر اینکه شخص مقابل ناراحت میشود، پنهانشان نکنید .

داستان کوتاه : شبیه هیچکس !

از تو آینه ماشین نگاش کردم ، شاید برام جالب بود که دخترا خیلی شبیه هم شدن ، ولی اون شبیه هیچکس نبود ، حس کردم با دیگران فرق داره ، حداقل ظاهرش اینجور نشون میداد ، تاکسی که رد میشد با دستش اشاره میکرد مستقیم ، ولی به ماشینای شخصی که زیاد هم براش بوق میزدن و نگه میداشتن اعتنایی نمیکرد. یه ماشین که 2 تا جوان هم توش بودن براش نگه داشتن ، شروع به حرف زدن کردند ، اون سرشو به سمت مخالف چرخوند و چند قدم به سمت مخالف رفت ولی جوابی بهشون نداد ، یه خانم هم ظاهرا ازش ساعت را پرسید چون وقتی ازش سوال کرد به مچ دستش اشاره کرد ،  و اون هم موبایلشو جلو چشم اون خانم گرفت !

من تا حالا تو خیابون سعی نکرده بودم به دختری نزدیک بشم یا حتی نگاشون کنم و حس میکردم یجورایی باید به جنس مقابل نشون داد که همه مردا هم شبیه هم نیستن !

ولی نمیدونم چرا وقتی از کنارش رد که شدم با اینکه اصلا منو نگاه هم نکرد ولی حس کردم قلبم داره به سمتش کشیده میشه ، شایدیه حسی داشتم که این متفاوته ، آدما از متفاوتها خوششون میاد !

شایدم من فقط اینجور حس میکردم ، هنوز تاکسی خالی براش پیدا نشده بود ، به موبایلش نگاه کرد ، فکر کنم ساعتشو نگاه کرد ، ظاهرا دیرش شده بود .


استرس داشتم ، تا حالا اینجوری دلم خواهش نداشت و از همه بدتر اونم تو خیابون؟ اونم من؟ اگه یکی از کارمندام منو میدید چی؟ خصوصا منشی کنجکاوم ! دفتر کارم نزدیک بود و وقت تعطیلی شرکت .

دلو به دریا زدم ، از ماشین پیاده شدم ، به خودم گفتم تا این سن رسیدم ، همچین حسی نسبت به یه دختر نداشتم ، حالا هم امتحان میکنم ، رفتم جلو و گفتم خانم معذرت میخوام ، من مزاحم نیستم ، تقریبا پشتش به من بود ، دوباره گفتم خانم ، میتونم چند کلمه با شما حرف بزنم ، میخواستم شماره مادرم را بدم که بدین به مادرتون ! امیدوارم تصور نکنین که قصد آزارتون را دارم ...

کمی جلوتر رفتم ، یه لحظه برگشت به سمت من ، چشماش عمق داشت و یخورده غمگین ، رنگ پوستش مهتابی بود ، لباس ساده ای پوشیده بود ، بازم حرفمو تکرار کردم ، با دست اشاره کرد که نه ! باز اصرار کردم ، گفتم خانم اهل خلاف گویی نیستم ، شماره ای که میخوام بهتون بدم شماره مادرم است ، لطفا بدین به مادرتون ، قصد اذیت ندارم، داشت خیلی  دقیق به لبهام نگاه میکرد ،حس کردم غم تو چشماش بیشتر شد ، چند لحظه سرشو پایین انداخت ، اینبار که سرشو بلند کرد به چشمام نگاه کرد ، انگار میخواست میزان صداقت حرفامو از چشمام بخوانه ، چشماش مثل یه دریا بود که حس میکردی وسعت داره و عمیقه ، به آرومی دستشو بالا آورد و روی دهانش گذاشت و بعد دستشو به اطراف تکون داد .... او ناشنوا بود.

***

3 ماه پیش با شیدا عقد کردیم، استاد نقاشی و یه هنرمند واقعیه ، تابلوهاش را به قیمت بالایی میفروشه و چند جایزه بین المللی هم داره  ، من  هر روز بیشتر از روز قبل میخوامش ، تقریبا دوره کلاس زبان اشاره را تموم کردم و الان براحتی با هم حرف میزنیم ، روزی چند بار انگشتهای دست راستمون را باز میکنیم و دو تا انگشت وسط را جمع میکنیم و بهم میگیم ، دوستت دارم !

منطق خوب ، حس خوب !

عقیده دارم قدم اول را با منطق بردارید ، حس خوب هم پشتش می آید ، یعنی چی که احساس منطق ندارد ؟ توی رویا که زندگی نمیکنید، زندگی واقعی اتفاقا فقط منطق را میشناسد و احساسی هم اگر باشدبا منطق درست خود را هماهنگ میکند.یه امتحان ساده ، برین به سوپر محلتون ، از صبح تا شب از حافظ و سعدی ، اصلا از شاهنامه ، یا فروغ و سهراب و نیما براش بخونین ، ببینید یه بسته پنیر بهتون میده؟!

شروع یک رابطه است و با هم تفاهم ندارید؟ هر روز یک اختلاف و درگیری دارید؟ مثلا شروع یک آشنایی هست و هنوز برای هم عادی نشدید و تازه هستید ولی نمیتونید همو تحمل کنید؟

فردای زندگی که هیجان ها فروکش کنه و یه سری مسائل براتون یکنواخت بشه ، تازه چشمتون باز میشه و چیزایی را میبینید که هیجانهای حسی،  قبلا نمیذاشت که ببینید.

مسائل و کمبودهای منطقی زندگی ، هیچوقت براتون عادی نمیشه ، برعکس ظاهر و موارد حسی که چند ماه که بگذره دیگه براتون چندان اهمیتی نخواهد داشت ، مسائل منطقی زندگی تا همیشه دغدغه شما خواهد ماند.

این چیزایی که اینجا ساده مینویسم را ساده نگیرید !

افسرده !

افسرده از نظر من یعنی بی اراده  ،  بازنده ، ضعیف و درمانده !

مفهومی نداره انسانی که پر از روح و حس و زندگیه یه جایی تسلیم بشه؟ فقط یک جا تسلیم شدن داریم آن را هم میذاریمش برای دم آخری که بازدمی نداره !

قبل اون همیشه اراده و خواست انسانه که به حرکت و زندگی وادارش میکنه ، قوی بودن را از مورچه ای یاد بگیریم که بزرگتر از خودش هم باری را برمیداره و اگر بارها هم از دستش بده باز ادامه میده و از اول شروع میکنه ، از مورچه هم کمتر بودن در شان انسان نیست.

همه قوی هستند ، همه با اراده هستند ، فقط میزان استفاده از این قدرت ها در انسانها فرق میکند ، ازشون استفاده کنید و برنده باشید ، زندگی یعنی مسابقه ، قبلا نوشته بودم در این مسابقه خیلی ها هم برنده شدن ، چرا شما نتوانید؟ در کار ، روابط اجتماعی ، زندگی خصوصی ، حتما میتوانید ، حتما قدرتمندید ، به شما قول میدم با حرکت سرانگشت ارادتون میتونید خیلی از بیهودگیها و پوچی های روحی را به کناری بزنید ، امروز نه ، الان شروع کنید !

میشد داشت؟

میشد انگشتانی داشت

از جنس نور

از درون لمس میکرد

قلبت را


میشد سینه ای داشت

از جنس آسمان

گاه آفتاب و گاه باران

وسعتی بود

به پهنای آسایش


میشد چشمی داشت

از جنس گذشت

خوبی را میدید

بدی را میبخشید


میشد پایی داشت

از جنس ماندن

رفتن بلد نبود

تا ابد


میشد زبانی داشت

از جنس مهربانی

نه آزاری نه بددهانی

صدایی بود آسمانی


میشد دستی داشت

از جنس نوازش

پر از نیاز ،پر از خواهش

خلسه ای بود در آرامش


میشدفکری داشت

از جنس حقیقت

از جنس رویا

فردای خوبی میساخت

در کنار من با شما

پاک کردن دل !

در پست قبلی (برای رفته ها) به اینکه کسی میره و رفتنش از دید من نباید باعث ناراحتی بشه اشاره کردم.

حالا کسی رفته ، به شما بدی کرده ، یا اصولا هر کسی که توی دلتون ازش دلخوری دارید ، از نظر من پاکش کنید ، در حقیقت با این کار به اون شخص لطف نمیکنید که او اصلا شاید متوجه کینه یا پاک کردن اون در دل شما نشه ، دارید به خودتون محبت و لطف میکنید ، چرا بار سیاه کینه و نفرت را با خودتون حمل کنید؟ دریافتی شما از این موضوع غیر اینه که آزار میبینید و روزهای خوب زندگی را از دست میدید؟ آدمهایی هستن که بجای لذت بردن از زندگی دائم در حال نقشه کشیدن برای انتقام هستند ، زمانی را که میتونن به پیشرفت ، خوشحالی و استفاده بهینه از عمرشون بپردازن ، دارن فکر میکنن که چطور به یه انسان دیگه صدمه و ضربه بزنن ، فرضا هم که شد ، چیزی درست میشه؟ مطمئن باشید اگر هم به جایی برسه که بشه انتقام گرفت ، قطعا بعدش پشیمونی سراغمون میاد.

توصیه میکنم دلتون را پاک کنید ، از هیچکس غیر خوبی توش چیزی نگه ندارید ، خاطره های بد و آزاردهنده را یا پاک یا بهش فکر نکنید و هر وقت هم آمد سراغتون هم بخودتون بگید ، نمیشه که همیشه همه چی خوب باشه ، شاید همون خاطره های بد هستند که خاطره های خوش را براتون بامفهوم و لذتبخش میکنن.

برای رفته ها !

رفته؟ غصه میخوری ؟ غمگینی؟ میخواستی چیکارش کنی؟ بزور نگهش داری ؟ یا تقصیر خودت بوده یا او ، در هر صورت به این فکر کن دوستت نداشته که رفته !

برای کسی که دوست نداشته چرا باید غصه بخوری ؟ شخص جدیدی هم که  بعد از اون میاد تو زندگیت ،  یکی  را رها کرده و آمده پیش شما ! یکی دیگه الان داره غصه رفتن اونو میخوره.

از نظر من بهتره آدمها  تعادل  منطق و احساس را داشته باشند و روزی هم اگر کسی رفت بپذیرند که یا خودشان با رفتارهای نامناسب او را به سمت رفتن هل داده اند و یا از اولش هم او ماندنی  و شخص درست زندگی شما نبوده.

رفته ها ، گذشته ای هستند که نه ارزش حسرت دارند و  نه غم و غصه .

پنهان کاری !

مطلبی را از همسر خود متوجه شدیم که  در رابطه با زندگی مشترک بوده و به شما نگفته ، زود به فکر خیانت نیفتید !

خیلی ناگفته ها هست که در زندگی میتواند عامل اختلاف شود ، مرد بدون اطلاع همسر در جایی سرمایه گذاری کرده ، زن با دوست یا همکلاسی  قدیمی خود قرار ملاقات گذاشته که شوهر از آن دوست بخصوص خوشش نمی آید و مایل به  ارتباط آنها نمیباشد ، مرد به بهانه سفر کاری با دوستان به خوشگذرانی رفته و... یا هر مطلب دیگر ، در هر صورت چیزی بوده که از شما پنهان شده .

از نظر من ریشه اینگونه مسائل بیشتر به خود ما برمیگردد ، فشارهای زیاد به همسر و باید و نباید های بی مورد باعث این پنهان کاری میشود ، فرضا زنی کنترل زیاد بر روی مسائل مالی همسر دارد ، مردی انتظار دارد دوستان همسرش هم با فیلتر شدید او انتخاب شوند و یا زنی که یک مسافرت دوستانه چند آقا را باهم برنمیتابد. شاید اگر سخت گیریهایی که لازم نیست را کمی کمتر بکنیم ، موارد پنهانکاری نیز کمتر شود.

به این فکر کنید که وقتی به کسی سخت میگیرید او هم متقابلا با شما همینگونه رفتار خواهد کرد و از شما توقع خواهد داشت که خود شما هم موارد مشابه را رعایت کنید این باعث سخت شدن زندگی و تشدید تنشها خواهد شد ، ازدید من در مواردی که به اصل زندگی و سلامت آن لطمه ای نمیخورد ، اشکالی ندارد که این حس را در طرف مقابل ایجاد کنید که اینگونه موارد از دید شما بی اشکال است.

در این صورت مطمئن باشید ، حتی قبل از هر اقدامی او براحتی با شما حرف خواهد زد و مسائل پنهانی وجود نخواد داشت یا به حداقل خواهد رسید.

هوای پیاده روی !

هوای اینجا کمی ابریه ، با کمی باد ، شاید تنها چیزی که به فکرم میرسه یه پیاده روی طولانی تا یکی دو ساعت باشه. آخرشم به یه ظرف فالوده که مورد علاقه منه ختم بشه ، همینجا نزدیکای خودمون  !

من فالوده با آبلیموی تازه را به بستنی ترجیح میدم ، هیچ جای دنیا یه چیزای اینجا رو نداره ، بوی نون سنگک تنوری که سنگای تنور بهش چسبیده باشه ، صدای بوق ماشینا که انواع مختلف داره ، ممتد یعنی اعتراض ، 2 تا بوق پشت هم ، یعنی مسافر هستی سوار شو ، فقط یه بوق ، یعنی حواست باشه ، بوق های پشت سر هم ، یعنی عروس داره میاد ، 2 تا بوق  پشت هم و یه بوق تک یعنی ، سوار میشی؟!!!، آدمایی که میتونی بی بهانه با هم حرف بزنید و همونجا باهاشون آشنا بشی ، چشمهایی که کلام نمیخوان و  با هم حرف میزنن ، جاده چالوس کرج با اون زیبایی هایی که هیچ جاده ای تو دنیا نداره ، سد طالقان و هتلی که مشرف به اونه و واقعا زیباس ،تجریش با اون بازار دیدنیش که هیچوقت ازش خسته نشدم ، وسطش یه رستوران قدیمی داره با فسنجون و قیمه و ته دیگ های آنچنانی ، اقدسیه با اون باقالی پلو با مرغ و  روغن کرمانشاهیش ، فشم و دربند و درکه با طعم ترش آلوهای وحشیش و لواشکاش ، فرحزاد و رستورانهاش ، بوی خاک بارون زده ،  بوی چمن خیس ، طعم بعضی میوه ها ، بوی بعضی گلها ، که هیچ جای دنیاپیدا نمیشن ، جاهای دیگه  میوه و گلهاشون خیلی زیبان ولی طعم و بو ندارن !

نمیشه کاری کرد ،این خاک هر جاش که باشی  و این انسانهای مهربون و صمیمی که انگار همه رو میشناسی ،  آدمو میکشه سمت خودش !