بلاگر

بلاگر

تجربه های مردانه زندگی
بلاگر

بلاگر

تجربه های مردانه زندگی

زور یا عقل؟

یه مدت اگر غذای کم نمک بخورید به آن عادت میکنید و مذاق شما غذای با نمک متوسط را هم شور تشخیص میدهد و اگر مدتی غذای پر نمک بخورید به میزان نمک آن مقاوم شده و حتی غذای با نمک معمولی هم برای شما بی مزه به نظر میرسد.

انسان مقاوم میشود !

در زندگی بعضی از آقایان متاسفانه سعی میکنن به زور مسائل مادی ، توان بدنی !!! و صدای کلفت تر ، به خواسته های خود برسند.

البته دیدم که در بعضی خانه هایی که سالار ، زن است هم به نحوی دیگر این سلطه در جریان است.

اینکه یک زندگی مدیر و تمام کننده ای داشته باشد ، عقیده و نظر من است ولی با زور؟

از دید من این عقل و منطق و در تعادل با آن احساس خوب و دلنشین و صمیمیت است که میتواند به ما امید و انگیزه برای ادامه راه و طی کردن مسیر را بدهد و ما را سلطان قلب ، روح و فکر طرف مقابل بکند.

کسی که بزور بازو (با پوزش از مخاطبین محترم) و یا به ضرب امکانات مادی میخواهد ریاست کند ، هیچگاه به قلب و روح کسی وارد نخواهد شد و در حقیقت انزوا ، تنفر و تنهایی نتیجه محتوم این روش خواهد بود.

انسان به هر چیزی عادت میکندمانند آن قضیه نمک که در ابتدا گفتم ، به بداخلاقی و زورگویی طرف مقابل هم عادت میکند ، شاید روز اول با یک نگاه خشمگین ظاهرا حرفی را گوش کند و بپذیرد ولی روزی میرسد که حتی در زیر باران مشت و توهین هم سخن زور را نخواهد پذیرفت و مقاوم خواهد شد. دیگر حتی در زیر انواع فشارهای روحی و جسمی هم حرف خود را خواهد زد .

هر انسانی قطعا به عقل و منطق و با کلامی مناسب و دلپذیر پاسخ مثبت خواهد داد ، نیازی نیست که برای رئیس بودن حتما از زور استفاده کرد اگر کسی برای ریاست در خانه از زور استفاده کند به معنی این است که حرفی منطقی و عقل پسند ندارد.

عقیده دارم اگر کسی قصد زندگی داشته باشد ، به پای حرف منطقی و احساس صمیمانه قلبی خواهد نشست و به آن گوش خواهد داد و آن را عمل خواهد کرد. محبت از ته دلی میخواهد و زبانی خوش !  گاه کاری که سخنی نرم و عاقلانه بهمراه آغوش و نوازشی گرم میکند ، تمامی زور دنیا هم از انجامش عاجز خواهد بود.

به عقیده من ... !


به عقیده من ، از دید من ، من اینطور فکر میکنم که ، به نظر من ، اعتقاد دارم که و ... خوبه آدمها وقتی میخوان حرف بزنن یا مطلبی را بنویسند یکی از این جملات را استفاده کنند ، اینگونه مخاطب این حس را ندارد که عقیده و نظری قراره به او تحمیل بشه ، حس میکنه صرفا داره با یه دیدگاه جدید آشنا میشه و حس انتخاب خودش هم پابرجاست. تا جایی که میشه در ابراز عقیده از باید و نباید دوری کنیم و صرفا فکر خودمون را با قید نظر شخصی بگیم و بنویسیم.یا اگر هم قراره روی مطلبی تاکید کنیم و از باید ها میخواهیم استفاده کنیم ، از دید من خوبه که از یکی از جملات خط اول این نوشته استفاده کنیم که این مفهوم در ذهن مخاطب ایجاد بشه که اگر بایدی هم هست مربوط به خود گوینده یا نویسنده میشه نه مربوط به او .

خوش حسابی !

داستانی که یکی از دوستان (فضای واقعی!) برای من تعریف کرد:

چند سال پیش شخصی از من 5 میلیون تومان قرض خواست و گفت در عرض 10 روز آن را برمیگرداند ، چون اعتبار خوبی نداشت من نپذیرفتم ، 5 روز بعد گفت 3 میلیون هم بدی کارم راه می افتد ، دوستم باز نپذیرفت ، 9 روز بعد از اولین درخواست گفت 2 میلیون هم بدی خوبه ، دوستم به او گفت مگه قرار نبود روز دهم کل 5 میلیون را به من برگردانی ؟  فردا 10 روز از اولین درخواستت میگذرد و از همانجایی که میخواستی 5 میلیون مرا تهیه کنی ، پول را بگیر و مشکلت را حل کن ! ضمنا" به گفته دوست من او شخص خوش حسابی هم نبوده  .

جالب است هنگامی که میخواهند از شما قرضی بگیرند با روی خوش و مثلا وعده بازپرداخت 2 ماهه نزد شما می آیند ، بعد 2 یا حتی 3 یا 4 ماه که شما سکوت کردید و درخواست پولتان را هم نکردید ، اگر بعد 4 ماه حرفی بزنید که پول من چه شد و کی پرداخت میکنی ، میشوید آدم بده داستان و اگر هم بازپرداختی باشد یا یکجا آن را دریافت نخواهید کرد و یا اگر همه پول را هم بدهد در عوض تشکر و امتنان با تلخی و ناراحتی از شما یاد خواهد کرد !

وقتی از کسی قرضی میخواهید او به اعتبار و حساب خوب شما دقت میکند ، اگر یکبار با او یا کسی که او میشناسدخوش قولی نکرده باشید ، امکان ندارد به شما کمکی کند.

اصولا عقیده دارم انسان میبایستی قدمهایش را طوری بردارد که نیازمند و محتاج هیچکس نباشد . به استثنا پدر و مادر که بحث جداگانه ای دارند و از دید من کمک آنها به شما در حقیقت به خودشان است چون سرنوشت خوب و بد شما به نحوی با آنها گره خورده .

حتی برادر و خواهر خصوصا بعد از ازدواجشان دیگر همان حالتهای سابق را نخواهد داشت ،و بهتر است شما هم انتظارات قبلی را از آنها نداشته باشید.

سعی کنید با همه  در مسائل مالی حساب و کتاب مشخص داشته باشین ، اون روزی که به اختلاف بخورید ، از اینکه احتیاط کردید پشیمان نخواهید شد.

یک توصیه : اگر کسی از شما درخواست مبلغی کرد و به خوش حسابیش باور داشتید و در توانتان بود که کمک کنید ، حتما این کار را بکنید ، ولی اگر بنا به دلایلی تمایل به کمک نداشتید ، نگویید که ندارم یا بهانه نیاورید و با ذکر دلیل (مثلا بدحسابی یا بی اعتباری او ) بگویید دارم و به این دلیل نمیدهم !

چون اگر بگویید ندارم او باورش نخواهد شد و در حقیقت شما علاوه بر اینکه به او کمک نمیکنید ، به او خلاف هم گفته اید و چه بسا اگر عدم کمک شما را فرآموش کند ، ندارم و خلاف گفتن شما را فرآموش نخواهد کرد!

زندگی با XP ؟!

مهمه که چند نفر شما را درک میکنند ؟ اصولا نظرات دیگران تا چه حد برای شما مهم هستند؟

بعضی میگن برای من مهم نیست یا اگر فقط ی نفر هم متوجه بشه ، من چی میگم برام کافیه !

از دید من خیلی مهمه که تمام کسانی که مطالب منو میخوانن چه مخالف و چه موافق ، بتونن درک صحیحی از افکارم داشته باشند. من در یک جزیره خالی از سکنه زندگی نمیکنم که نظر دیگران برام مهم نباشه و روی من اثر نذاره.

چه اشکالی داره اگر حس کنم یه ایده و فکری در رابطه با یک موضوع از آنچه من تا کنون فکر میکردم بهتر و به حقیقت نزدیکتره و تغییری در افکارم بدم ؟

اینکه آدم بجای 2 تا چشم اگر 4 تا یا بیشتر داشته باشه ، چه میدان دید گسترده تری میتوانست داشته باشه و جاهایی را ببینه که شاید تا حالا توان دیدنشو نداشته.

به دیگرانی که به حسن نیت آنها اعتماد داریم اجازه بدیم در رابطه با مسائل زندگی نظر بدن ، شاید بتونن زاویه دید ما را گسترش بدن و نوری بر قسمتهای تاریک آن مسئله بتابونن که تا حالا از دید ما مخفی بوده.این با دخالت فرق میکنه ، بحث های کلی و نظریه ها و تجربه های عمومی زندگی را میتونیم از دیگران بیاموزیم و آن را با مسائل خودمون تطبیق بدیم و ببینیم کجا میتونیم ازشون استفاده کنیم.

آیا شما 10 یا 15 سال پیش  در رابطه با زندگی و نحوه برخورد با مسائل و مشکلات  دقیقا همین نظراتی که الان دارید را داشتید؟  حتی ممکنه تفکری را هم که اکنون با آن زندگی میکنید نیز چند سال دیگه تغییر کنه ، این دقیقا مثل بروزرسانی هایی هست که در برنامه های کامپیوتر یا گوشی ما انجام میشه و بدون آنها از تکنولوژی روز عقب میمونیم. اگر سیستم عامل کامپیوتر شما هنوز XP هست ، شاید بتوانید  کارهایی با آن انجام دهید ، ولی قطعا از دیگران جا خواهید ماند و استفاده کامل را از سیستم خود نخواهید برد.

میوه های تابستان

یکی از دلایل دوست داشتن تابستان :





چشم !

اینکه شما به چیزی که موافق هستید و خودتون هم ازش لذت میبرین بگین چشم ، کار خاصی انجام ندادید !

در این موارد که الان میخوام مثالشو بزنم ، وقتی شوهر به همسر گرامی پیشنهادی میده و همسر محترم هم میگه چشم ، از دید من چندان ارزشمند نمیباشد:

- بیا بریم سفر ... چشم

- بریم یه مرکز خرید... چشم

- شام بریم بیرون... چشم

- موافقی بریم یه کنسرت خوب؟... چشم

-ظرفا امشب زیاده ، من میشورم !... چشم

- بریم برات لوازم آرایش یا لباس بگیرم... چشم

- امشب بریم خونه مامانت اینا !... چشم

- مامانت اینا ! را بگو آخر هفته بیان خونمون... چشم

- مامانت اینا میخوان برن دکتر من میبرمشون !... چشم

گفتن چشم در این موارد که خواست خودتون هم هست آنچنان مهم نیست .


چشم گفتن زمانی ارزشمنده که : (بدون نگاه جنسیتی)

1- آن مطلب خلاف میل یا عقیده شما باشد ولی در هر صورت آن را بنا به دلایلی پذیرفته باشید .

2- صرفا در حد حرف نماند و در زمان مناسب به آن عمل نمایید.

3- اگر چشم را گفتید ولی همچنان با موضوع مشکل داشتید، کارشکنی نکنید تا نشون بدید که حرف طرف مقابل درست نبوده.

4- در مقابل پذیرفتن یک موضوع چشم خود را مشروط نکنید و یا  اگر توقعی دارید همان لحظه عنوان کنید و بعدا از طرف مقابل انتظار انجام دادن کار خاصی را نداشته باشید.

5- در قلبتان آن را پذیرفته باشید و به آن باور داشته باشید.

بد دهانی !

رفتم خرید کنم ... مثل ... جلوم ایستاده بود حالیش نبود که راهروی سوپر جای ایستادن نیست ، آخه به این آدمای ... چی میشه گفت ، ...پیششون پرفسوره !

داره یه حرف عادی میزنه ، تا وسط حرفاش چند تا کلمه زشت و بد به زبون نیاره انگار جملش کامل نیست !

متاسفانه بعضی عادت به این رفتار کردن و حس میکنن اینجوری در شنونده تاثیر گذار هستند و یا باعث ایجاد ترس در اون میشن و برای خودشون اعتبار کسب میکنن.

ترک این رفتار زشت هم سخت و هم نیاز به آموزش و مشاوره افراد متخصص داره ، شاید هم هیچوقت درست نشن.

بعضی هم در عصبانیت اینجور میشن و پیش خودشون حس میکنن خشم و ناراحتی توجیه مناسبی برای بددهانی است.

از دید من میشه صدا را بالا برد ، میشه حتی فریاد هم کشید ولی بددهانی و استفاده از کلمات زشت خراشی بر روی روح طرف مقابل ایجاد میکنه که حتی گاه با گذر زمان هم قابل ترمیم نیست و هرگز فرآموش نمیشه . وقتی به ظاهر و تمیزی لباسمون یا ماشینمون اهمیت میدیم ، پاکیزگی کلام و نحوه سخن گفتنمون هم بیشتر از هر چیز دیگه برامون مهم باشند.


داستان کوتاه : 2 گل !

مامور پلیس پرسید ، دختر دم بخت دارید؟ مهرداد گفت ،  نه ، من و همسرم با دختر 8 سالمون اینجا زندگی میکنیم ، مامور گفت ، نگاه کردن در محیط عمومی و کوچه جرم نیست و تا وقتی فعلی  مجرمانه نباشه ما نمیتونیم سراغ یه شهروند بریم .

چند روز بود مردی میانسال درون ماشینی در نزدیکی خانه آنها مینشست و وقتی آنها از خانه خارج میشدند بدقت نگاهشون میکرد ، این حس بدی به مهرداد داده بود و برای همین به پلیس زنگ زد.

اون روز بعدازظهر باز جاوید کارهاشو سریع انجام داد و خودشو به نزدیکی خونه مهرداد رسوند، همسرش به او زنگ زد و با حالتی نگران پرسید کجایی ؟ جاوید گفت همانجا ، پرسید دیدیش؟ او گفت هنوز نه  ، ماشین را کمی جلوتر پارک و خاموش کرد و منتظر بود که مهرداد و خانوادش که معمولا بعدازظهرها برای پیاده روی بیرون میرفتند را ببیند. نیم ساعت بعد دید مهرداد به تنهایی از خانه خارج شد ولی یکراست به سمت او آمد ، دستپاچه شد و کمی خودش را جمع کرد ، مهرداد به جلوی شیشه ماشین که پایین بود رسید و چند لحظه در سکوت بهم نگاه کردند .مهرداد پرسید آقا شما تو این کوچه کار یا آشنایی داری که هر روز میای اینجا؟ جاوید فقط نگاه میکرد ، نمیدانست راز بزرگش را که فقط خودش میدانست چطور عنوان کند.

از ماشین پیاده شد و دستش را به سمت مهرداد دراز کرد و گفت من جاوید صداقت هستم ، شما مهرداد صداقت هستید، درسته؟مهرداد با تاخیر به او دست داد و با تعجب و با سر حرف او را تایید کردو  نام همسر شما مریم است؟ مهرداد در یک لحظه عصبانی شد و میخواست که عکس العملی نشان دهد که جاوید از او خواهش کرد به داستانش گوش دهد و زود قضاوت نکند.

هشت سال و چند ماه پیش بود ، در یکی از بیمارستانهای شهر 2 نوزاد بدنیا می آیند هر دو دختر و در یک شب ، آن شب پرستار کشیک نوزادان حال روحی خوشی نداشت و بخاطر یک سری مشکلات خانوادگی بشدت پریشان بود. وقتی نوزادان که هر دو در زمان یکسان و در دو اتاق جداگانه بدنیا آمده بودند را به اتاق مخصوص نوزادان آوردند ، دستبند شناسایی روی دستشان بود ، در روی دستبند نام مادر و فامیل پدر را مینویسند ، نام همسر جاوید هم مریم بود !

دو دختر در یک ساعت و در 2 اتاق متفاوت متولد شده بودند که بر روی دستبند آنها نوشته بود ، نام مادر مریم ، و نام خانوادگی صداقت !

پرستار اتاق نوزادان به این قضیه مهم دقت نکرد و بدون توجه به دستبندها فقط نوزادان را در 2 تخت جداگانه گذاشت و به پای تلفن برگشت و شروع به ادامه صحبت در زمینه مشکلی که برایش پیش آمده بود کرد.

فردا وقتی خانواده جاوید برای تحویل گرفتن نوزاد رفتند ، پرستار خسته و با فکری مشغول هنوز شیفتش تمام نشده بود ، به اولین نوزادی که رسید ، دستبندش را نگاه کرد ، نام مادر مریم و نام خانوادگی صداقت، ظاهرا همه چیز درست بود ، او را برداشت و به جاوید و همسرش مریم تحویل داد ، شیفت او چند دقیقه بعد تمام شد و پرستار بعدی آمد و همون موقع مهرداد و مریم  برای تحویل گرفتن فرزندشان آمدند ، و پرستار جدید با خواندن مشخصات دستبند شناسایی نوزاد ، دختر دوم را به آنها تحویل داد.

مهرداد که توجهش جلب شده بود با بی صبری منتظر ادامه داستان بود ولی ترسی ناشناخته قلبش را چنگ میزد ، جاوید ادامه داد ، تا چند سال مشکلی نبود ، دختر ما داشت بزرگ میشد و درسته شبیه هیچکدام از ما نبود ولی دخترمان و پاره تنمان بود ، تا اینکه  بر اثر سقوط از پله  آنیتا دچار خونریزی شد ، وقتی به بیمارستان بردیمش ، دکتر اورژانس خواست که آماده باشیم تا اگر نیاز شد به او خون اهدا کنیم ، من و همسرم به آزمایشگاه رفتیم و جوابی گرفتیم که زندگی ما را متحول کرد، آزمایش تایپ خون نشان داد امکان ندارد که آنیتا فرزند ما باشد !

مگه میشه ، من و مریم آنیتا را از جون خودمون هم بیشتر دوست داشتیم ، چطور ممکنه فرزند ما نباشه؟ تنها حالتی که ممکن بود جابجایی نوزاد هنگام تولد بود ، به بیمارستان رفتم و سوابق آن شب را بررسی کردیم ، بله در آن شب نوزاد دختر دیگری با نام خانوادگی صداقت و نام مادر مریم متولد شده بود.

تصور جدا شدن از آنیتای عزیزم برام خیلی سخت بود ، همسرم هر روز گریه میکنه و هم نمیتونه از دخترمون دست برداره هم غریزش میخواد دختر واقعیشو کنارش داشته باشه !

مهرداد با تحیر و تعجب داشت به این داستان گوش میداد ، یه لحظه حس کرد زندگیش مثل داستانهای سینمایی شده و  انگار توی سرش طوفان آمده بود ، گیج شده بود ، احساس کرد نمیتونه بایسته ، جاوید دستشو گرفت و گفت منم روز اول اینجوری شده بودم !


یکسال از اون موضوع گذشته، جاوید و مهرداد 2 تا آپارتمان در یک مجتمع خریدند و دارن یکجا زندگی میکنن ، توی حیاط اون مجتمع 2 تا دختر همسن داشتن بازی میکردن و خیلی خوشحال بودن ، آنها 2 تا خونه داشتند و 2 پدر و 2 مادر که همشونو یه اندازه دوست داشتن ، هر وقت میخواستند هر خونه ای  که دوست داشتن میرفتند و شب را آنجا میخوابیدند .

(داستان واقعی نمیباشد و هرگونه مشابهتی در نامها اتفاقی و تخیل ذهن بلاگر میباشد)

طنز : جشنواره وحشت !

بقدری آرایشهای غلیظ و آنچنانی زیاد شده و بعضی از خانمها آنچنان از لوازم آرایش استفاده میکنن که انگار از منطقه قحطی کرم پودر و رژ و سایه و ... برگشتن.

یکم آرومتر لطفا" ، نمیگین تو تاریکی شب با این آرایشهای غلیظ  سر یه پیچ تو یه کوچه تاریک ، رودر روی یه آدمی با مشکلات قلبی در بیایید ،  از وحشت به سرای باقی میشتابه؟

در پست قبلی {سادگی} به این موضوع هم  اشاره کردم و در جواب یکی از همنشین های محترم مجازی نوشتم ، هر عروس خانمی را بعدا با آرایش ملایم دیدم زیباتر از شب عروسیش بوده ، آخه سوالم اینه وزن اینهمه مواد را چطور روی صورت تحمل میکنین؟ انگار من یه لایه گچ و سیمان بمالم رو صورتم و راه بیفتم تو مهمونی یا خیابون !

حداقل اگر قسمتتون شد و خواستگاری براتون پیدا شد ، میگن یه نظر حلاله ، اقلا اجازه بدید یه بار بدون آرایش شما را ببینه و بعد تصمیم بگیره ، ممکنه بعد ازدواج و فردای عروسی که در خانه تشریف دارید ، بعد از پاک کردن آرایشتون ،  همسر گرامی اصلا شما را بجا نیاره !

خوبه صبح ساعت 6 صبح، سرزده بیان خواستگاری و با خود واقعیتون آشنا بشن؟ میگن هموطنهای زرنگ اصفهانیمون از این ترفند برای دیدن چهره واقعی عروس آینده استفاده میکنن !

یه دوستی داشتم 5 سال پیش یه دختری را میخواست ، چون شرایط مالی دوستم مهیا نشده بود موضوع را رها کرده بود ، چند ماه پیش میگه مجددا به آن دختر که  خیلی ساده بود و اهل زندگی به نظر میرسید تلفن زدم  و دیدم هنوز به خانه بخت نرفته ، با خانواده رفتیم خواستگاری ، در آپارتمان را که باز کرد نشناختمش پرسیدم منزل آقای .... ، خندید و گفت بله ، اسممو صدا کرد و گفت من خودم هستم ، نشناختی؟  ، دماغش خوب بود ولی عمل کرده بود ، نوک بینیش تیز شده و  رفته بود بالا ، شبیه جادوگرا ! زیر گونه هاش انگار 2 تا توپ پینگ پنگ گذاشته بودن ، لباشم که نگو ، هر کدام یه نعلبکی بود ، ابروهاشو تتو کرده بود ، مدل شیطانی ، اونم از نوع رجیم ! حالا دیگه بقیه جاهاشو چیکار کرده بود این دوستمون نمیدونست ، کلا از آن خواستگاری منصرف شد ، گفت حس کردم دختره تبدیل به روبوت شده  ، ازش ترسیدم !


سادگی !

از دیدگاه مردانه میگم ، مردا از سادگی خوششون میاد ، لباس ساده ، آرایش ساده ، حرف زدن ساده  ، رفتارهای ساده و ...

اگر حس کنن کسی داره با پیچیدگی و سختی بهشون نزدیک میشه موضع میگیرن و میرن تو سپر دفاعی ، محتاط میشن و  آماده نبرد !

اگر توی زندگی با یه مرد معمولی هستین ، سعی کنید ته دلتون را بهش نشون بدین   ، حاشیه نرید ، کلاف سر در گم نباشید ، حرفی و خواسته ای دارید ، بسادگی و روان به او بگویید ، مردها از رفتارهای پیچیده زنانه کلافه میشن ، آن را به غرغر های اعصاب خرد کن تعبیر میکنن، خصوصا که تجربه کمی هم از زندگی و جنس مقابل داشته باشن.

آشپزی مردانه : سینه مرغ سوخاری

یک بسته سینه مرغ بدون استخوان  ، سینه ها را با برشهای افقی و نازک ببرید (ورقه ای) ، یه شب تو روغن زیتون ، کمی آبلیموی تازه ، فلفل سیاه و نمک بخوابانید ، بعد با پودر سوخاری آغشته کنید ،توی  ماهی تابه روغن بریزید و بگذارید داغ بشه ، قطعات مرغ را سرخ کنید ، غذای ساده و خوشمزه ایست ، من از این پودر(تمپورا) که عکسشو میذارم استفاده میکنم ، ولی میشه با انواع پودر سوخاری آماده بشه ، کنارش میتونین سبزیجات تفت داده شده (هویج ، بروکلی ، کاهو ) یا سیب زمینی سرو کنید ، من سیب زمینی ها را هم افقی میبرم نمک میزنم  و سینی فر را کمی روغن میزنم و میذارم تو فر تا برشته بشن ، میتونید سالاد کاهو ساده هم کنارش آماده کنید ، شامل کاهو پیچ خرد شده ، کمی آبلیمو ، نصف قاشق مایونز و دو قاشق ماست و سبزیجات معطر.(غذای دیشب  بلاگر!)


http://s12.picofile.com/file/8402399750/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B7%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B7%DB%B5%DB%B4%DB%B1%DB%B9.jpg


http://s13.picofile.com/file/8402399784/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B7%DB%B0%DB%B9_%DB%B1%DB%B5%DB%B3%DB%B6%DB%B2%DB%B1.jpg

ناهار پنجشنبه تو جاده!


برای فردا ناهار همه را دعوت میکنم بیان جاده چالوس یا جاده ای که به شهرشون نزدیکه ، با یکی از دوستای خوبشون قرار بزارن ( با حفظ فاصله) برن یه جایی خارج شهرشون ، شده یه ساندویچ درست کنن و بزنن به جاده ،ممکنه فردا صبح زود برم سمت دریا ، اگه برم به خنکی کلاردشت هم سر میزنم و جاده عباس آباد یا تا رستوران آبی جاده چالوس، ولی فردا صبح زود بعد طلوع اولین اشعه خورشید پنجشبه حتما در جاده خواهم بود.


همه چیز هم باشیم !

دو نفر که زندگی را شروع میکنند ، عدم اطلاع از مسائل متقابل و ناتوانی در شناخت صحیح از روحیه و خواسته های هم مشکلاتی را بوجود می آورد .

گاهی یک مرد دوست دارد همسر او برایش  مادر ، رفیق ، همکار ، خواهر و یا حتی دوست دوران مجردی ! باشد . چه اشکالی دارد با بهترین وضعیت ظاهری که میتوانید داشته باشید ، گاهی با همسرتان در جایی قرار بگذارید و  او را سوار ماشین کنید ؟ (لبخند)

یک زن دوست دارد از همسرش گاه محبت و تجربه یک بزرگتر (مانند پدر) ، حمایت یک برادر ، همکلامی یک دوست و حتی حس یک معشوق دلباخته را دریافت نماید.

از دید من ، در مقابل هر خواسته ای که مشروع و صحیح است و نیازیست در وجود همسرمان  ، میبایستی پاسخ مناسب و درخوری داشته باشیم ، همه چیز هم باشیم ، هر حس نیاز را در همسرمان تشخیص و در حد امکان برطرفش نماییم و دیگر نگران این نباشیم که او بدنبال نیازهای روحی و حسی ، جای دیگری را بغیر از خانه جستجو نماید.

رک گویی !

اینکه ما به خشن ترین وجه یه مسئله را به کسی بگوییم  ، اسمش نمیشه رک بودن !

کسی ممکنه از فرم بینی خودش راضی نباشه ، بریم بهش بگیم ، دماغت زشته یا خیلی بزرگه !  این میشه رک بودن؟ باور کنید بعضی ها با دیگران همین کار را میکنند و دلشان هم به این خوشه که آدمهای رکی هستند یا اگر کسی چاق شده  ، خودش بهتر از همه میدونه که اضافه وزن داره ،  وقتی میبینیش لزومی نداره که مستقیم اینو بهش یادآوری کنی .

رک بودن روی دیگه صداقت  و دوستی و رفاقت است وقتی هم اثر گذاره که کسی با بیان خوب و مناسب ، مطلبی را صادقانه به ما میگه و با حسن نظر سعی داره کمکمان کنه.

اگر حس کردید در بیان مطالب و انتقاد از کسی یا در پاسخ به بعضی سوالات جوابهای شما سخت و خشن و بدون هیچ آرایه ای هست ، بدونید که اثر مطلوبی از شما در ذهن مخاطب نمیماند و کسی شما را بخاطر این مدل رک بودن تحسین نخواهد کرد.

در رک بودن هم سیاست داشته باشید و حتما با دوستان و عزیزانتون رک و صادقانه حرف بزنید ، ولی بین یک صحبت صمیمانه و انتقاد دوستانه با سخنانی که گاه به مرز توهین نزدیک میشه تفاوت قائل بشیم.

بخدا !

مگر قرار است خلاف بگویید که لازم به ابراز قسم در میان صحبت دارید؟ مگر شکی در این دارید که شنونده حرفهایتان را باور نمیکند؟ آیا با قسم خوردن و آوردن اسامی مقدس یا جان عزیزانمان ، میتوانید به کسی که دارد حرفهایتان را میشنود ، چیزی را بقبولانید؟

مگر قرار است که وقتی حرفی میزنیم به آن پایند نباشیم که تاکید میکنیم "قول میدم" ، چرا نباید حرفهای ساده ما که زده میشه همان قول و قرار ما باشه؟

از دید من کسی که برای اثبات حرف یا تعهدش به قسم و قول متوسل میشه ، خودش از همه کمتر به درستی سخنانش باور داره ، بماند تا شنونده !

ساده صحبت کنید و به آنچه میگویید عمل کنید، اینگونه باورپذیری شما برای طرف مقابل بیشتر خواهد بود.

اولینم !

اگر امروز اولین عشقتون را میدیدید ، اونی که تو 12 یا 14 سالگی میخواستید ، چه حسی بهتون دست میداد؟ چی بهش میگفتید ؟ اولین من در 14 سالگی بود ، جرات نکردم بهش بگم و باهاش حرف بزنم ، هیچوقت با هم صحبتی نکردیم ، فقط نگاه بود ، ولی اون اولینم بود، یه کوچه مدرسه بود که ما رو زودتر تعطیل میکردن ، صبر میکردم تا بیاد ، فقط همو نگاه میکردیم ، هر کدوم یه سمت کوچه ...

دوست دارم بدونم کجاست ، خیلی بیشتر دوست دارم بدونم ، اونم منو یادشه؟

فریب سیب !

دنیایی که با یک فریب شروع بشه ، آخرش چی میشه؟  اونم با یه سیب ، بیچاره آدم !

کلام ، دریچه فکر ما !

از دید من کلام ارزشمنده و دریچه خروجی افکار ماست ، شاید کمی دقت کردن یا نکردن در سخن گفتن ، دید دیگران را نسبت به ما عوض کنه ، بهتر کنه و یا بدتر !

 

از دید من رعایت این موارد به ما کمک میکنه بهتر فکرمون را منتقل کنیم :

1- اصولا زیاد حرف نزنید ، با خودتون کار کنید ، اگر از آن دسته افرادی هستید که موقع حرف زدن عادی هم سخرانی میکنید ، با فشار به اراده خودتون شروع کنید به کم حرف زدن یا تمرین سکوت ، این یک رفتار اشتباه و قابل اصلاح است .

2- قبل حرف زدن فکر کنید ، بذارید طرف مقابل فکر کنه شما کند ذهن هستید ، بهتر از اینه که حرفی بزنید که فکر کنه کلا ذهنی ندارید! بعد از مدتی قادر خواهید بود سریعتر فکر کنید و حرف بزنید و میزان مکث شما کمتر خواهد بود.

3- ببینید حرفی که میزنید اصلا لازم هست که گفته بشه؟ کلا نگفتن حرفهایی که لزومی نداره بزنید از گفتنش بهتره !

4- حرف زدن را در زمینه مسائلی که تخصص و تسلط ندارید متوقف کنید و براحتی بگید نمیدونم ، اظهار فضل در اینگونه موارد باعث تمسخر شما توسط دیگران خواهد شد. گفتن نمیدونم خیلی بهتره از دادن اطلاعات نادرست یا خنده دار میباشد.

5-اجازه بدید طرف مقابل حرفش را تمام کند و سپس حرف بزنید ، شاید در میان حرفهایی که میزند نکته ای باشد که جهت سخن شما را عوض کند.

6- موقع خوردن چیزی حرف نزنید چه پای تلفن چه حضوری ، حس بسیار بدی را به طرف مقابل منتقل میکنید ،

7- دو مدل مختلف حرف نزنید ! گاهی بعضی آقایان و یا خانمها موقع حرف زدن با جنس مقابل کلا لحن و تن صدایشان تغییر میکند و کاملا مشخص مصنوعی میشود.

8- شمرده واضح و با تن صدای مناسب حرف بزنید ، نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه ، مطمئن شوید که شنونده حرفهای شما را متوجه میشود.

9- سعی کنید لحن و کلمات تمسخر آمیز را یا استفاده نکید و یا اگر طرف مقابل پرسید : داری مسخرم میکنی ؟ بگید بله و منکرش نشید ! (لبخند)

10- در میان حرف زدن سعی کنید از کلمات مثبت بیشتر استفاده کنید ، از دید من این دو سوال با اینکه مفهوم یکسانی دارند بار متفاوت گویشی هم دارند : میخوای بیای پیش من؟ نمیخوای بیای پیش من؟ ، اولی را ترجیح میدم.

11- پیچیده و سخت صحبت کردن و استفاده از لغات نامانوس در همایش های تخصصی قابل قبوله ، در محاوره های روزمره ، ساده و روان و صمیمانه صحبت کنیم.

12- موقع صحبت کردن به چشمهای طرف مقابل نگاه کنید و با قدرت و اعتماد به نفس حرف بزنید ، بدانید که کلام شما نشانه دیگری از ضعف و یا قدرت روح شما نیز خواهد بود و در صورتی اثر گذار میباشد که منشا آن سخنان (فکر شما) خود به آنچه میگوید باور و ایمان داشته باشد.

***

قطعا موارد زیاد دیگری هست که همنشین های خوب مجازی میتونن یادآوری کنند.

سنگینی راز !

مطلبی را از کسی به هر نحوی متوجه شدید ، که خود او مایل نیست دیگران آن را بدانند و این یک راز برای اوست، از طرف دیگر دانستن این موضوع به روح شما فشار می آورد و احساس میکنید باری سنگین را حمل میکنیدو خیلی دوست داریداین اطلاعات را به کس دیگری بگویید و کمی سبک شوید.

از دید من صبر کنید ،به این فکر کنید حتی اگر با شخصی که رازش را میدانید ، رابطه خوبی هم نداشته باشید ، شنونده راجب شما چه فکر میکند؟ کسی اگر راز کسی را به من بگوید ، از اولین شخصی که دوری میکنم خود گوینده خواهد بود ، چون  روزی  این کار را با من هم خواهد کرد و بهیچ عنوان ارضا شدن حس کنجکاوی را آنقدر مهم نمیدانم که بخواهم اسرار کسی را بدانم و من این بار سنگین را بدوش بکشم !

توصیه میکنم اگر کسی اسرار دیگری را نزد شما فاش کرد ، بدانید حتما با شما نیز این کار را خواهد کرد و او را از چرخه نزدیکان قابل اعتماد خود دور کنید.

داستان کوتاه : نه !

وکیلم ؟ در همان سوال اول عروس خانم جواب داد نه ! دیگر به گل چیدن و زیر لفظی هم نکشید ، همه ساکت شدند ، خیلی هم محکم و قاطع و با صدای رسا و بلند گفت، گریه هاشو قبلا کرده بود ، ضجه هاشو زده بود ، دیگه به تصمیم نهایی رسیده بود ، وقتی اون نه را گفت حتی صداش هم نلریزد و چشماشم خیس نشد ، عاقد با تعجب نگاهی کرد و دفتر را بست ، پدر عروس جلو دوید و جلویش را گرفت ، مادر عروس به زیر پرده ای که خاک قند هنوز رویش بود رفت و شروع به صحبت کرد ، داماد فقط به روبروی خود نگاه میکرد ، انگار ماتش برده بود ، حس میکرد چیزی درست نیست ولی مطمئن نبود ، او میدانست چرا گلبهار نه گفته ، مادر داماد با پوزخند نگاه میکرد و در نگاهش این بود که ما از اول گفته بودیم این بدردت نمیخوره .هنوز صدای موزیک می آمد و در آن سکوت خیلی آزار دهنده بود ، پدر داماد به پسرش گفت : فرهاد چی شده؟ شوخیه؟ فرهاد هنوز گیج و منگ بود .

همدیگر را خیلی دوست داشتند ، از بچگی با هم بودند و با هم بزرگ شده بودند ، فرهاد همه جا مواظب گلبهار بود و حتی با سن کم ادای مردا را براش در میاورد و براش اسباب بازی میخرید ، فرهاد 5 سال از گلبهار بزرگتر بود و پسرعمو ی او ، همیشه هر جا که با هم بودند مادر بزرگشان میگفت اینا مال همن ، عقدشون را تو آسمان بستند. گلبهار فقط 5 سالش بود که کم کم متوجه شد نگاه فرهاد 10 ساله روش سنگینه ، متوجه شده بود عروس یعنی چی و خیلی دوست داشت لباس عروسی بپوشه. سالها گذشت و هر دو به سن ازدواج رسیدن ، فرهاد یه شرکت مهندسی کشاورزی تو اون شهر داشت و درآمد معقول ، گلبهار هم گرافیک خوانده بود و توی یه دفتر طراحی مشغول بود ، همدیگر را میدیدند و حداقل هفته ای یک بار با هم به رستوران و پیاده روی میرفتند.از همه چیز خصوصا" آینده حرف میزدند ، توی اون شهر ازدواج فامیلی خیلی رسم بود خصوصا دختر عمو و پسر عمو ، یه جورایی شاید قانون نانوشته ای بود که همه رعایت میکردند ، ولی فرهاد و گلبهار خوشحال بودند که هم فامیل بودند و هم بهم عشق میورزیدند .

تا به اینجا رسید که بزرگترها دیگه قرار عقد و عروسی گذاشتند ، کار به آزمایش قبل از ازدواج کشید ، یه آزمایش بود که اجباری نبود ، ولی هر دو میخواستند که خیالشون راحت بشه ، آزمایش ژنتیک !

همه چیز مهیا بود ، چند روز بعد قرار عقد و عروسی را گذاشته بودند و گلبهار داشت لباس عروسیش را پرو میکرد که از آزمایشگاه بهش زنگ زدند : منشی آزمایشگاه از قول دکتر بهش گفت با همسر آیندتون حتما برای مشاوره بیایین. گلبهار حس کرد خبر خوبی نیست ، سرش کمی گیج رفت ، از فروشگاه لباس عروس بیرون آمد و به فرهاد زنگ زد و با هم پیش پزشک رفتند.

احتمال تا 20 درصد هست که فرزندان شما یکی یا همگی دچار عقب ماندگی ذهنی ، نابینایی ، ناشنوایی یا اختلالات شدید پوستی باشد ، گلبهار اشک میریخت و گوش میکرد ، فرهاد دستانش را در هم حلقه کرده بود و محکم بهم فشار میداد ، دکتر ادامه داد ، توصیه میکنم با هم ازدواج نکنید یا قید بچه دار شدن را بزنید ، ریسک خطر در شما بالاست.

***

از مطب که بیرون آمدند ساعتها بی هدف در سکوت راه رفتند ، هوا تاریک شده بود ، هر دو در حال فکر بودند ، فرهاد یادش می آمد که وقتی از آینده با گلبهار حرف میزده چقدر نقش بچه در زندگی او پر رنگ بوده ، حتی براشون اسم هم گذاشته بود ، اگه دختر شد مهتاب اگر پسر شد ، تیرداد و از آن طرف گلبهار به حرفهای فرهاد فکر میکرد ، دوست دارم بچمون بزرگ که شد چه پسر چه دختر ، حتما یه هنر را بلد باشه ، یا موسیقی یا نقاشی ، خودم میبرمش بهش اسب سواری یاد میدم ، یه روزی هم که سنمون بالا رفت شرکت را بسپارم بهش  و خیلی آرزوهای دیگه.

***

فرهاد میگفت گلبهارم بدون تو نمیشه و گلبهار هم همین حس را داشت ولی میدونست با همه سختی و تلخی این کار شدنی نیست ، فرهاد میگفت اصلا بچه دار نمیشیم  ، من راضی هستم ، گلبهار هم تو دلش همینو میگفت ، ولی او کمی به آینده که فکر کرد دید ممکنه یه زمانی برسه که دیگه عشق و احساس بینشون نتونه جای خالی یه بچه را پر کنه ، به اون روزایی فکر میکرد که وقتی میرن بیرون فرهاد و خودش با دیدن هر بچه ای قراره آه بکشن و حسرت بخورن ، ولی فرهاد اصرار کرد و گفت من راضی هستم ، به هیچکس هم چیزی نمیگیم ، گلبهار جوابی نداد ، 3 روز بعد عقدشون بود ، تو این سه روز دنیای غم مهمون دل این عروس بود، تا اینکه بالاخره تصمیمش را گرفت ، عاقد ازش پرسید وکیلم؟


تفسیر نظر سنجی رفتن

در نوشته قبل (خانه کجاست؟) اشاره کردم ، از دید من ماندن و رفتن کسی نباید به زور و اصرار باشد ، درها باز است ، رفتن و ماندن او را 2 چیز میسازد ، رفتار و کنش ما و تصمیم و اراده او ، اگر دل کسی پیش شما باشد ، اگر در کنار شما احساس آرامش و امنیت کند ، اگر بتوانید روح و جسم او را بنحوی که در شان اوست محافظت و تامین کنید ، هیچ نیازی به اصرار در ماندن او نخواهد بود ، او قطعا میماند، پرنده ای که به شما عشق میورزد و از آنچه شما برای او ساخته اید،راضی باشد، در قفس را هم باز بگذارید ، پر نخواهد کشید !

پرنده به عشق آسمان و رهایی میرود ، اگر آسمان دلتان برای او باز باشد و آزادش بگذارید ، او ماندن تا همیشه را در کنار شما انتخاب خواهد کرد.

دیدگاه من از این نظر سنجی :

- آن 1 نفری که اصرار به ماندن میکند ، به خودش نگاه کند ، تغییر را در خودش بدهد .ولی اینم بگم از نظر حسی شخص خاصی هست و فوق العاده مهربون ، احتمال زیاد خانم هستند و مطمئن هستم در بخش احساس خیلی قوی  و دربخش منطق کمی ضعیف !

- نزدیک 30 درصد به مهم نیست بمونه یا بره  رای دادن ، واقعا هم همینه ، اگر شما نهایت سعی را کردی و باز میخواد بره ، واقعا مهم نیست، انسان با اراده با رفتن کسی ، از بین نمیره ، ممکنه سختی بکشه ولی باز خودش را خواهد ساخت ، این افراد اراده خوبی دارند  .

- نزدیک 40 درصد به دیگه هرگز نمیپذیرمش رای دادن ، از دید من کسی که یکبار میره ، بازم خواهد رفت ، برگشت او زیاد کارساز نخواهد بود ، چون اون همون آدمه و من هم همون ! شخصیت و ذات کسی عوض نمیشه ، آزموده را آزمودن خطاست و هدر دادن عمر محسوب میشه ، زمان ما محدوده ، وقتی بپذیرم که برگرده در یک مقطع کوتاه همه چیز خوب خواهد بود ولی از دید من تنشها برمیگردند !

- و حدود 30 درصد هم به پذیرش او در هنگام برگشت رای دادن ، افراد صبور و با گذشتی هستند ولی عقیده دارم تا مطمئن نشدند که یا خودشون یا طرف مقابل توان این را دارند که در خودشون تغییر عمده بدن (حداقل از نظر رفتار) ،این پذیرش دوباره نتیجه چندان مطلوبی نخواهد داشت.


با تشکر از همنشین های محترم مجازی که در این نظر سنجی شرکت کردند.

خانه کجاست ؟


یه ساختمان مجلل  نه اصلا  یه کاخ  و هر آنچه بخوای با اشاره ای برات آماده بشه، زیباترین تابلوهای نقاشی ، حتی باغ و طبیعت زیبا در محوطه کاخ ...شاید سالها هم بدون نیاز به چیزی آنجا زندگی کنی بدون اینکه بخوای از اون بهشت خارج بشی ، یه روز یکی میاد و بهت میگه ،باید ۶ ماه اینجا بمونی ، باید ، باید و باید ، باور کنید بعد یک ساعت احساس خفگی و آزار میکنید.


منظورم اینه عشق و علاقه و حتی منطق زندگی بین زن و مرد را درباید ها و نبایدها نمیبینم ، میبینم که وقتی آن بهشت را هم درست میکنی ، درهایش را بازبگذاری و آنقدر  اعتماد به نفس داشته باشی که نگران این نباشی که  او میماند یا میرود ،از دید من  اسم جایی که درش بسته است ،هر چندبزرگ ، باشکوه و زیبا ، قفس است و جایی ساده و کوچک با درهای باز و اختیار در ماندن و رفتن را خانه میدانم.

چشمهای خسته !


به عقیده من دیدن طبیعت و زیبایی آن چه دریا باشد ، چه کویر و چه دشت  هر از گاهی لازمه ، یه جورایی  وقتی  از شهر و ساختمان و ماشین و بتن دور میشم انگار به چشمهای خسته از زمختی و خشونت ، استراحت و آرامش میدم.


نگاه کردن به طبیعت بکر و وحشی و چند نفس عمیق در سکوتی که اگر هم شکسته شود با صدای پرنده ای که پروازش را به باد سپرده یا صدای بهم خوردن شاخ و برگ درختان است.خنکی نسیمی که حس میکنید پوستتان را لمس میکند،خورشیدی که عصبانی نیست و ستاره ای که در سیاهی مخملی شب، بیشتر به شما نزدیک است طوری که میتونید محکم در آغوش بگیریدش و به نوازشی میهمانش کنید.


http://s12.picofile.com/file/8401738934/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B7%DB%B0%DB%B2_%DB%B1%DB%B5%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1.JPG

عکس از بلاگر

افسوس !

انسانهایی که دائم در حال افسوس خوردن از کارهایی که نکردن و میبایستی میکردند و کارهایی که کردند و نمیبایستی میکردند هستند ، از کارهایی که هم اکنون قرار است بکنند هم باز میمانند و افسوس دیگری به پشیمانی هایشان اضافه میشود و این چرخه باز نمی ایستد.

آیا میشود به گذشته برگشت و کارها را آنجور که میل ماست تغییر داد ، نه ، پس حال را از دست ندهید و بدانید آینده با سرعتی باور نکردنی به سمت شما در حال حرکت است ، افسوس گذشته را رها کنید ، در حال زندگی کنید و گوشه چشمی هم به آینده داشته باشید.

10 راز !

صحبت از دیدگاه مردانه زیاد شده ، ولی شاید جالب باشد در بعضی موارد مشخصا با مصداق به آن اشاره کنم ، صحبت من هم در رابطه با مردانی است که حداقل 30 سال و یا بالاتر دارند و تجربه هایی هم از زندگی اندوخته اند ، شاید گاها عدم درک صحیح و تفاوتهای جنسیتی همسران از هم  باعث سوء تفاهم و مشکل زا باشد ، شناخت بیشتر نکات به ظاهر کوچک ولی تاثیرگذار ، کمکی به آرامش و پذیرفتن این واقعیت است که تفاوت مابین زن و مرد وجود دارد ولی میشودکه  قابل درک  باشد.

1- موقع خرید اگر برای خود بخواهند بخرند به قیمت توجه نمیکنند ولی برای دیگران چرا !

2- آماده شدنشان فقط زمانی طول میکشد که حساسیت خاصی برای قرار داشته باشند یا بار اولشان باشد، در حالت عادی و قرارهای معمولی (پس از تکرار دیدارها) سریع آماده میشوند .

3- معمولا دوست ندارند کسی در مسائل داخلی زندگیشان دخالت کند ، حتی پدر و مادرشان.

4- کمتر مردی پیدا میشود که رویدادها و حوادث داخل خانه را برای دیگران بازگو کند . البته هستند کسانی که این کار را میکنند ولی در اقلیتند.

5- برخورد اول برایشان خیلی مهم است ، به طرز برخورد و شخصیت مقابل خیلی توجه میکنند ، براحتی متوجه میشوند کدام رفتار واقعی است و کدام رفتار مصنوعی ، سعی کنید خودتان باشید.

6- در قرار آشنایی توصیه میکنم  ، بشقاب غذای خود را خالی کنید ، یکی از نشانه های سلامت در انسانها اشتهای آنهاست و مردان ناخودآگاه به کسی که دو سوم بشقابش را دست نخورده میگذارد به چشم شخصی با کلاس !! نگاه نمیکند ، حس میکند او مشکلی دارد .

7- مردان از افراد صمیمی که براحتی حرف خود را میزنند خوششان میآید، وقتی شروع به حرف زدن میکنید ، یادتان باشد به او هم مجال پاسخگویی بدهید !

8- از کسی که بصورت مستقیم از خودش تعریف میکند خوششان نمیآید ، و توی دل خود بدنبال نکاتی خواهند گشت که نقضی در تعریف و نکته مثبتی که از خودتان گفتید در شما پیدا کنند، ممکن است این را به زبان نیاورند ولی این کار را میکنند، تعریفی از خود بکنید که واقعی و امتحان پس داده و غیر مستقیم باشد !

9- نگاه مستقیم چشمی را دوست دارند ، نگاهتان را ندزدید .

10 - از اینکه هوش و ابتکار او را تحسین کنید لذت میبرد و یادآوری این قضیه که توانایی های او در هر زمینه از مردان دیگر بالاتر است.

***

توضیح اینکه ، شاید موارد بالا را نشود به تمامی مردان تعمیم داد ، صرفا دیدگاه شخصی میباشد .

طنز: قوانین وبلاگ نویسی سال 1499!

قوانین جدید وبلاگ نویسی ، تابستان 1499 ، میبایستی حتما وبلاگ نویسان گرامی موارد زیر را رعایت نمایند:


1- موقع نوشتن مطلب حتما میبایستی وب کم بزنند تا همه ببینند که مطالب از خودشان است.(بهمراه لباس مناسب حداقل در بالاتنه)

2- مطالب را نمیتوانند ویرایش کنند و بهمان صورت که اول مینویسند ، میبایستی منتشر بکنند.

3- قسمت نظرات هم تیک مربوط به تایید نویسنده برداشته شده و کلیه نظرات آزادنه و بدون دخالت مدیر وبلاگ منتشر میشود.

4- اگر مطلبی نوشته بشه که به کسی بربخوره ، او حق داره به همان میزان مطلب بنویسه و در یک پست ثابت بمدت یکماه در وبلاگ  شما قرار بگیره.(تو این پست شاکی شما ، هر چی دلش خواست میتونه بنویسه !)

5- یه کپی از قسمت ازدواج و طلاق شناسنامه هر وبلاگ نویس ، اسکن و در پروفایل قرار بگیره ، تا تکلیف بقیه هم روشن بشه و مخاطبین محترم سردرگم نشن !

6 - وزن ، قد ، و سایر مواردی که از طریق مشاهده در وب کم قابل تشخیص نیست با تاییدیه پزشک مخصوص وبلاگ ها در پروفایل گذاشته بشه.

7- برای کسانی که غلط املایی زیاد دارند ، کلاسهایی نهضت وبلاگ آموزی تشکیل شده که شرکت در آن برای ایشان الزامی میباشد.

***

طبق آخرین آمار ازحدود 50 میلیون وبلاگ نویس با اجرای قوانین جدید ،  فعلا فقط 3 نفر در حال ادامه کار هستند و موردی ندارند و یه جای کارشان نمیلنگد و بقیه از سختی بند 1 ، 5 و 6 مینالند !

چه زود یادمون میره !

مرد میانسال داشت سر بچه هایی که تو کوچه بازی میکردن داد میزد : بسه دیگه بذارین یکم بخوابم ، برین یه جای دیگه بازی کنین.

مادر داشت به دخترش با تلخی و نیش زبان نصیحت میکرد ، کار خوبی نکردی ، اصلا این رنگ و ادا اصولا چیه در میاری؟ این لباسا چیه میپوشی؟

پدر داشت به پسرش عتاب و خطاب میکرد ، خیلی بیجا کردی(با پوزش از مخاطبین محترم) ، من دوچرخه هم دستت نمیدم چه برسه ماشین  که بری مزاحم این و اون بشی تو خیابون، آره؟

***

شاید 30-20 تا بهار اونورتر بجای اینکه این حرفا را بزنند ، داشتند این حرفا و نصیحت ها را گوش میکردند و خودشون شنونده بودن، چه زود یادشون رفته خیلی هم از جوانیشون نگذشته ، اصلا مگه چند سال زندگی میکنیم که بخواد خیلی هم بگذره؟ کل زندگی مگه چقدره؟ همه جوانی کردند ،  اشتباه کردند و بی تجربگی تا به اینجا رسیدن ، از اینکه تجربه را به دیگران منتقل کنیم حرف و بحثی نیست ولی هر چیزی راهی داره ، حرف با محبتی داره ،کلام شیرینی داره ، نگاه مهربونی داره ، فضای صمیمانه ای داره که اعتماد میسازه ، که به دل میشینه ، که باور پذیر میشه ، که بهش میشه تکیه کرد و ازش استفاده کرد.

با کسایی که از ما جوانتر هستند جوری صحبت کنیم که انگار رفیقشون هستیم ، نشستیم کنارشون ، دستمون رو شونشونه و داریم با هم گپ میزنیم !

داستان کوتاه : امتحان سخت !

کمی با انگشتاش بازی کرد و سرشو بلند کرد ، حمید داشت نگاش میکرد ، منتظر جواب بود ، نمیدونست که او خیلی وقته جواب را درون خودش داشت ، گفت : نه حمید ، جوابم نه هست ، متاسفم ولی نمیتونم با مخالفت خانوادم کنار بیام ، خیلی دوست دارم ، از نظر حسی هیچ مشکلی باهات ندارم ، ولی قطعا مخالفت خانوادم بی علت نیست ، مخصوصا پدرم که خیلی مهربونه و هیچوقت مانع کارهام نشده ، چون به من اعتماد داره ، هیچوقت تا این دفعه با من مخالفت نکرده ، فقط به من گفت با توجه به اطلاعاتی که از تو بدست آورده ما را مناسب هم تشخیص نمیده ، حتی نگفت چی و چرا ، ولی اگر او به من اعتماد داره ، من هم به پدرم اعتماد دارم ، تا حالا تو زندگی بدون دلیل موجه و درست با چیزی مخالفت نکرده نه با من نه با مادرم. یاد گرفتیم که رسیدن به حرفهای او حتی اگر در آن زمان به نظرمون خیلی هم  اشتباه میومد، فقط به زمان نیاز داشته و در نهایت پیش بینی او درست از آب در میومد.پدرم به من گفت من اجازه میدم اما راضی نیستم !

حمید داشت نگاه میکرد و فکر میکرد ، مگه بدون مهرانه میشه؟ نمیتونست حتی لحظه ای هم تصور کنه که این جواب را از او بشنوه ، هر دو دانشجوی یک دانشگاه بودند و سر مسائل درسی با هم آشنا شده بودند ، یکسال بود که همو میشناختن و 2 ماه پیش خانواده حمید به خواستگاری مهرانه رفته بودند.خانواده آروم و خوبی داشتند هر دو طرف ، ظاهرا مشکلی نبود و منتظر جواب از سمت خانواده مهرانه بودند که جواب آنها هم "نه" بود.

حمید در سکوت فقط به او گوش میداد ، سرشو پایین انداخت ، فکر لحظات تنهایی و نبودن مهرانه داشت دیوانه اش میکرد، یه لحظه تصمیم گرفت به مهرانه بگه خوب اگر اجازه میده ما میتونیم ازدواج کنیم و بعد پدر را راضی میکنیم ولی جلوی خودشو گرفت، یه لحظه میخواست بگه بیا در مقابل عمل انجام شده قرارش بدیم و کاری کنیم که مجبور بشه راضی هم باشه ، باز هم جلوی خودشو گرفت، حتی لحظه ای عصبانی شد و میخواست به تندی صحبت بکنه ولی جلوی خودشو گرفت ، در نهایت به آرومی به مهرانه گفت ، از هر چی تو این دنیا هست بیشتر میخوامت ، گاهی فکر میکنم از خودم هم بیشتر ، ولی به نظر پدرتون احترام میذارم ، نمیخوام پایه این زندگی بر روی مخالفت عزیزترین کس شما قرار بگیره ، نمیخوام تو شروع زندگی که میبایستی شادی باشه و خوشی ، جنگ اعصاب باشه و درگیری ، حتی منم نمیپرسم که "چرا" ، حتی نمیخوام بدونم من چه اشکالی داشتم یا در من چه نکته منفی دیده بودند که راضی به این ازدواج نشدند ، مهرانه برق خاصی تو چشماش بود ، هم غصه از این که مرد مورد علاقشو داره از دست میده ، هم غصه اینکه میبایستی چند ترم دیگه را با هم باشن و چطور میتونستن با کسی که قلبشون خانه همدیگه شده بود ماه ها نزدیک باشن بدون اینکه دیگه بتونن با هم حرف هم بزنن. حمید و مهرانه از هم خداحافظی کردند و یکماه از اون موضوع گذشت ، روزهای بسیار سختی بود ، جنگ شدیدی بین احساس و منطق در جریان بود ، ولی به مرور آرامش به حمید برگشت و هر چه میگذشت از پاسخی که برای "نه" به مهرانه داده بود راضی تر بود ،حمید حتی توی دانشگاه به مهرانه نگاه هم نمیکرد ، نه از روی تنفر ،نگران بود که  اگر به چشماش نگاه کنه نتونه جلوی خودشو بگیره و بخواد بازم با او صحبت کنه.

تلفن حمید زنگ خورد ، یه شماره ناشناس بود ، جواب داد ، صدای گرم مردی میانسال بود که گفت ، سلام آقای حمید ، من پدر مهرانه هستم ! یک لحظه نفس حمید بالا نیومد ، با هیجانی خاص و کمی لکنت گفت سلام آقای برومند ، چطور ؟ اتفاقی افتاده ؟ گفت میخوام ببینمتون، حمید پذیرفت و ساعت 4 در پارکی نزدیک خانه مهرانه با پدرش در حال قدم زدن بودند ، آقای برومند گفت ، ابتدا باید ازت معذرت بخوام ، یک دختر دارم که عشقی که بین ماست را نمیتونم بهت توضیح بدم ، مجبور بودم شاید بزرگترین امتحانی که لازم هست را روی کسی که میخواد آینده دخترم را بسازه داشته باشم ، برای من خیلی مهم بود که علاوه بر عشق و احساسی که قطعا بینتون میبینم ، بدونم که در عین حال مرد عاقلی هم هستی و میتونی در روزهای سخت و مشکلاتی که قطعا در زندگی پیش میاد خودتونو کنترل کنید و از مسیر عقل و منطق دور نشید، اون روز مهرانه به من گفت که چه جوابی در مقابل نه او دادی ، و قبل دیدار شما ازش خواهش کرده بودم ، مو به مو کلماتی را که شما در جواب نه او خواهی گفت به من بگه ، حمید عزیز این شاید سخت ترین امتحانی بود که از شما گرفتم و نمره بسیار خوبی دریافت کردی ، دیدم که احساسات شما به عقلتون غالب نیست ، شاید بزرگترین موهبتی که یه مرد میتونه داشته باشه برای ساخت و حفظ آرامش در زندگی ، با رفتار درستت نشون دادی که دخترم را میتونم به دستهای مطمئنی بسپرم ، نحوه برخورد شما و حرفهایی که زده بودی ، به من ثابت کرد که قدرت مدیریت و هدایت زندگی را داری ، الان من هم راضی هستم !

بی تو ، با تو !

هر وقت این حس سراغت آمد که "بی تو" نمیتونم زندگی کنم  و تنها ریسمان اتصالت به زندگی او شد ، همیشه این ترس همراهته که ، اگر او آن سر ریسمان را رها کنه ، قراره چه به روزت بیاد ؟

توصیه میکنم در اوج احساس و علاقه هم ، بخودتون یادآوری کنید ، بی تو هم میشه زندگی کرد ، "با تو" شاید بهتر !


آبشار نور !

زنی را که دوست داری

مردی را که میپرستی

زنی را که مهربونه

مردی را که وفاداره

زنی را که دلش به تو گرمه

مردی را که پر از اعتماده

زنی را که صبوره

مردی را که سپر مشکلاته

زنی را که طاقت دوری نداره

مردی را که هرگز ترکت نمیکنه

زنی را که بدون تردیده

مردی را که زندگی میسازه

زنی را که چراغ خانس

مردی را که ستونه

زنی را که تک گل ه

مردی را که زمینه

زنی را که حقیقته

مردی را که حرمته

زنی را که عاشقه

مردی را که معشوقه

آبشاری از نورن !

بوق !

وقتی در رانندگی ، ماشینهای دیگه برای شما بوق نمیزنند ، یعنی داری قوانین و مقررات و حق دیگران را رعایت میکنید ، روزی کنار راننده دیگری نشسته بودم و آنجا متوجه این قضیه شدم، برای رانندگی من بندرت بوق میزنند ولی برای او زیاد بوق میزدند و گاهی بوقهای ممتد که نشان از این داشت که او رانندگی مناسبی نداره و رعایت مقررات و دیگر رانندگان را نمیکنه و آنها هم با بوق زدن به او اعتراض میکردند.

منظورم از این مقدمه اینه که وقتی داریم زندگی میکنیم با همسر یا پدر و مادر یا با دوستی در ارتباط هستیم  و دائم مورد اعتراض قرار میگیریم ، حتما یه چیزی را رعایت نمیکنم ، شاید بیشتر از حقمون میخواهیم ، شاید در نظر نمیگیریم که او هم داره تو مسیر زندگی در کنار ما حرکت میکنه و یه تغییر مسیر ناگهانی ، بی دقتی یا عدم توجه به یه سری هنجار های زندگی باعث صدمه خوردن خود و دیگران خواهد شد ، وقتی رعایت شخصی که در کنار ماست را نمیکنیم و هر جور دلمون خواست رفتار میکنیم ، آنها هم معترض ما میشوند .

حداقل وقتی در مواجهه با اعتراض قرار گرفتیم ، یکسره آن را ندیده نگیریم و فکر نکنیم همه چیز را بهتر از دیگران میدانیم ،کمی فکر و زمان دادن به خود شاید بیشتر از دیگران  به خود ما کمک کند ، رانندگی بد در مسیر زندگی  بیشتر از دیگران به خود شخص آسیب خواهد زد ، جوری زندگی کنیم که برای ما زیاد بوق نزنند ، خصوصا" بوق ممتد !


داستان کوتاه : رویای شکسته !

تا حالا ندیده بودمش ، حتی یه عکس و برداشتی از ظاهرش نداشتم ، یه قرار اینترنتی بود ، مثل 2 تا دوست در دنیای مجازی قرار بود تو یه رستوران همو ببینیم ، من لباس معمولی هر روزم را پوشیده بودم ، حتی به هم شماره تلفن هم نداده بودیم ، بخاطر اینکه تو هر مقطعی هر کس به هر دلیلی نخواست به این رابطه ادامه بدیم ، بتونه بدون نیاز به توضیح اینکارو بکنه  و کلا قرار داشتیم که از مجازی بیرون نیاییم.

هنوز چند دقیقه مونده بودبه ساعت 7 ، عادت به خوش قولی داشتم ، کمی این پا و اون پا کردم ، به ساعتم نگاه کردم  6:50 دقیقه، نمیدونستم با دیدنش چه اتفاقی میفته ، تصوراتم از ظاهر او میشکنه یا همونی هست که فکر میکردم ، وسط حرفاش یه چیزایی گفته بود ، از اینکه متوسطه ، نه چاقه نه لاغر ، شبهایی بود که تا صبح با هم بودیم ، حرفهایی میزدیم از ایده و عقایدمون تا موزیک و فیلم ، دلمون هم گاهی برای هم تنگ میشد ، اگر من کار داشتم و نمیتونستم آنلاین باشم ، یه پیام ازش میدیدم ، هستی؟

حالا داشتیم از مجازی بیرون میومدیم ، اونجا همه چیز خوب بود ، حس مجازیمون ،  منطق مجازیمون ، ولی اینجا تو دنیای واقعی یه جور دیگه بود ، با اینکه اعتماد به نفس داشتم ولی از اینکه چطور مورد قضاوت قرار بگیرم کمی نگران بودم ، او با فکرم آشنا بود ولی نمیدونم منو تو ذهنش چی تصور کرده بود ، پیش خودم گفتم اونم همینه ، شاید هم استرسش بیشتر باشه !

ساعت  6:55 دقیقه ، تو این ساعت رستوران خلوت بود ، من بیرون و اونور خیابون ایستاده بودم ، به ماشینم تکیه داده بودم و به در رستوران نگاه میکردم ، هوا گرم بود و من هم هیجان داشتم ، یکسال بود که میشناختمش ، یعنی فکرشو ، ایده هاشو ،درخواست هاشو از زندگی ، اونم منو خوب میشناخت ، همین دیشب بود که بهم پیام داد ، اگر از من خوشت نیومد ، بازم تو اینترنت دوست من میمونی؟ منم بهش گفتم حتما" ، حالا داشتم فکر میکردم ظاهر آدمها چقدر میتونه روی من بعنوان یه انسان تاثیر بذاره ؟ اون حتما" که من گفتم قبل دیدنش بوده شاید اگر میدیدمش نظرم عوض میشد ، شاید  دیگه نمیتونستم باهاش ادامه بدم ، دلم تنگ میشد برای اون شبها ، حرف ها ، خنده ها و گاهی قهر و آشتی ها !


ساعت 6:58 دقیقه ، یه نفر به سمت در رستوران داشت میرفت ، صورتش را ندیدم ولی هیکل متوسطی داشت ، نه چاق بود نه لاغر ، کمی فکر کردم ، شاید اگر میدیدمش اون دنیامون بهم میریخت و معلوم نبود این دنیا را هم بتونیم با هم ادامه بدیم یا نه، یاد همه لحظات خوب و بد رابطمون افتادم ، شاید همش اینجا تموم میشد شاید اون رابطه که مثل یه رویا قشنگ بود میشکست ، ولی از یک طرف حس کنجکاوی داشت خفم میکرد ولی نخواستم که ببینمش ، به ساعتم نگاه کردم ، ساعت 7:00 ، سوار ماشین شدم و روشنش کردم یه نگاه دیگه به رستوران انداختم ، نشسته بود پشت یه میز ، جوری نشسته بود که من درست نمیتونستم صورتشو ببینم، نمیدونم اون بود یا نه ، به سمت خونه رفتم ، به خونه که رسیدم ، گوشیمو نگاه کردم یه پیام ازش داشتم : همونی بودی که به ماشین سفیده تکیه داده بود؟!

عشق کارتنی !

اگه یه کارتن خواب عاشق شما بشه اشکالی داره؟

از دید من اصلا   !

اونا فقط میتونن یکطرفه عاشق هر کی که دوست دارن بشن و شما هرگز متوجه نشین که عاشق شما هستن

شاید اگر از اول سراغ عاشقی نمیرفتند ، لازم  هم نبود تو کارتن بخوابند  !

تنهایی بی بهونه !

حس میکنی کسی درکت نمیکنن؟

یه راهی را رفتی و همیشه فکر میکردی درسته؟

ولی آخرش یه پنجره بود؟

پشت اون پنجره خودت را دیدی؟

به خونه اول برگشتی؟

بهونه آوردی که

همه بدن

کسی  تو رو واسه خودت نمیخواد

هیچوقت متوجه نشدی

خودت کی بودی؟

 چی میخوای؟

کجا داری میری؟

راهت درست بوده؟

به باورهات شک کردی؟

اصلا فکر کردی او چه میخواهد؟

الان دیگه نمیدونی

چی درسته و چی غلط

 یه راهی را رفتی

عمرتو کوتاهتر کردی

فقط به این رسیدی

تنهایی !

داستان کوتاه : تصادف با زندگی !

عجله داشتم  ، برای یه جلسه کاری دیرم شده بود ، سعی کردم از یه اپ اینترنتی برای پیدا کردن مسیر کوتاه استفاده کنم ، تو بزرگراه به سمت پایین میومدم ، مسیر را به من نشون داد ، یه مقدار با اون چیزی که من حدس میزدم تفاوت داشت ، به آن اپ اعتماد داشتم و کمی جلوتر پیچیدم به سمت راست ، شاید اگر خودم بودم مستقیم میرفتم ، کمی جلوتر یه چراغ راهنمایی بود که وقتی رسیدم قرمز شد ، من پشت خط توقف ایستادم ، صدای یه ترمز شدید آمد و بعدش یه برخورد !

پیاده شدم و به عقب ماشین که ضربه خورده بود نگاه کردم ، خسارت شدیدی دیده بود ، به راننده ماشین عقبی نگاه کردم که فرمون را محکم گرفته بود و جلوشو نگاه میکرد ! ، یه خانم بود با یه ماشین گران قیمت، رفتم سمتش اشاره کردم پنجره را بده پایین ، نگاهم کرد ، وقتی برگشت سمت من دیدم صورتش پر از اشکه و چشماش و نوک بینیش قرمز شده ، پیش خودم گفتم مگه چی شده ؟ یه تصادف معمولی بود ، شیشه را داد پایین گفتم خانم من خیلی عجله دارم ، میخواهید سریعتر با پلیس تماس بگیرید که برای کشیدن کروکی و تعیین مقصر بیان ، ساکت بود و فقط داشت به من نگاه میکرد ، گفتم خانم حالتون خوبه؟ گفت نه و زد زیر گریه ، حس کردم حال روحی خوبی نداره ، ماشین های دیگه بوق میزدن و با زحمت از کنار ما رد میشدند و همه شده بودند کارشناس راهنمایی و رانندگی و نظر میدادند ، البته یکی هم موقع رد شدن گفت ، کاش به ماشین من زده بود ! ازش خواهش کردم ماشین را به کنار خیابون ببریم که راه باز شه ، قبول کرد ، از چراغ رد شدیم و کنار خیابون پارک کردیم ، گفتم من خیلی عجله دارم اگه مشکلی نیست و میپذیرید که مقصر بودید ، برای من کافیه یه تلفن به هم بدیم و برای جبران خسارت هماهنگ کنیم ، دیدم باز داره نگام میکنه و اشک میریزه ! یه رستوران درست روبروی جایی که پارک کرده بودیم بود ، گفتم میخواهید بریم آنجا یه آبی به صورتتون بزنید ، شاید حالتون بهتر شه ، یه نگاهی به آنجا کرد و با سر تایید کرد ، به منشیم زنگ زدم و جریان را گفتم ، ازش خواهش کردم جلسه را لغو کنه ، به رستوران رفتیم ، رفت صورتشو شست و برگشت ، گفتم یه تصادف بود ، غصه نداره ، اگر براتون اینقدر مهمه من از خسارت خودم میگذرم ، گفت نه ، هر چی بشه میدم ، پشت یه میز نشستیم ، گفت دیگه برام هیچی مهم نیست ، شروع به صحبت کرد ، تا رسید به آنجا که الان داشت از محضر میومد و حکم طلاق دادگاه را در شناسنامش اعمال کرده بودند ....

3 سال از آن روز میگذره ، سروناز و من و سارینا کوچولو زندگی خوبی داریم ، شاید اگه اون اپ مسیرمو عوض نمیکرد الان زندگی منو یه جای دیگه برده بود !

زنانی با مردان کم سن تر از خودشان

خانمها معمولا از نظر فکری و جسمی بسیار زودتر از آقایان به بلوغ میرسند ، از دید من ارتباط و ازدواج با مردانی کم سن تر از زنان اشتباه محض است که شاید در دهه 20 زندگی دیده نشود ولی در دهه 40 آن قطعا دیده خواهد شد.

هر چقدر احساس بود و علاقه و هر چقدر بقیه شرایط تفاهم هم فراهم بود ، مطمئن باشید همین گزینه بالاتر بودن سن خانمها خصوصا در آینده ، مشکل بوجود میآورد.

از دید من در اینگونه زندگیها در ابتدا زن سالاری خواهد بود و به مرور جنگ بین این که کی حرف آخر را بزنه و در ادامه  زن میبایست کم کم از خواسته های خودش بگذره ، میبینه که سریعتر از مردش داره گذر عمر را حس میکنه و برای مثال تو دهه 40 زندگیشون تمام مدت باید به فکر این باشه که مردش را برای بتونه برای خودش حفظ کنه ! مجبوره بجای خوش بودن در زندگی و پیشرفت و حرکت رو به جلو همیشه مقداری از انرژی خودشو وقف این بکنه که مردی که از من جوانتر دیده میشه آیا همچنان مثل گذشته دوستم خواهد داشت؟

گفتن این که این مردها اگر با کس دیگه ای و از خودشون کوچکتر هم بودن همین کار را میکردند یا ما با هم تفاهم داریم و این حرفا قدیمی شده و حرفهای مشابه  هم کمکی نمیکنه ، چون واقعا اینطور نیست ، این شرایط زندگی و یک انتخاب نادرست است که مرد و زن را به خطا وادار میکنه ، بالاخره اگر جایی اشتباه بکنیم ، روزی باید منتظر عواقب اون هم باشیم !

این مسئله را جدیدا من زیاد میبینم و حتی در بعضی موارد خانمها پز کم سن تر بودن همسرشون را به دیگران میدهند ، جلوی پا را نگاه نکنید سر را کمی بالا بگیرید و جلوتر را هم ببینید مثلا 10 یا 20 سال دیگر خود و همسرتان را و بعد تصمیم بگیرید.

جاذبه جدید !

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

تفاوت دیدگاه !

شاید یکی از بزرگترین اسرار زندگی آدمها دانستن این باشد که در فکر و ذهن جنس مقابل مسائل به چه شکل است و آیا دیدگاه او نسبت به جریان زندگی ، اتفاق ها یا حوادث ،  تا چه حد متفاوت از خودش میباشد.

از دید من ، خیلی زیاد ! خیلی خیلی زیاد !  ولی خوب و لازم !

برای مثال میخواهم یک میهمانی را در نظر بگیرید :

دیدگاه مردانه - مرد به این فکر میکند که چند نفر خواهند آمد ، این میهمانی چقدر خرج برمیدارد؟ ، چه مقدار باید میوه یا مواد اولیه غذایی خرید کند ، آیا امکانات پذیرایی مناسب است؟ مبل یا صندلی به تعداد وجود دارد؟ کسایی که با ماشین می آیند ، جا برای پارک خواهند داشت ؟ مرد به کمیت ماجرا فکر میکند.

دیدگاه زنانه- کی برم آرایشگاه؟ چه کسی را دعوت بکنیم یا نکنیم ! از آمدن فلانی خوشم نمیآید ، چه غذایی بپزم و کی از چی خوشش میاد، چه لباسی خودم یا همسرم بپوشیم؟ ، سرگرمی چی باشه ؟ نحوه پذیرایی و ترتیب سرو آنها چطور است ،  میوه یا موادی که برای غذا میخواهم از بهترین نوع باشد تا شان خانواده حفظ شود ،  زن به کیفیت فکر میکند.

در این اتفاق 2 دیدگاه کاملا متفاوت و مقابل هم ولی در عین حال مکمل هم وجود دارد و این عالیست !

درست است کیفیت در نقطه مقابل کمیت قرار میگیرد ولی برای برگزاری مناسب یک میهمانی به هر دو آنها با هم نیاز است.

منظور من از این نوشته این است که افکار مقابل و دیدگاه متفاوت زن و مرد با کاربرد و استفاده درست نه تنها بد نیست بلکه تقریبا در تمامی موارد میتواند تکمیل کننده همدیگر باشد، چیزی که در حقیقت زندگی واقعی به آن نیاز دارد ، مرد منطقی و زن با احساس ، مرد زمخت و زن لطیف ، مرد مقتصد و زن اهل خرید و  ...

گوشت تلخ !

از دید من تحت عنوان آدم گوشت تلخ یا  نجوش یا بدعنق یا امثال اینا نداریم ، مشکل آنجاست که افرادی که اینجور دیده میشن ، فقط اینجور دیده میشن !

یعنی در باطن و ذات خودشون قطعا متفاوتن ، شاید ما بلد نباشیم راهشو پیدا کنیم و از پوسته سخت آنها عبور کنیم.پس اشکال از ماست !

یا تنبل هستیم یا میخواهیم همه چیز را آسان بدست بیاریم و هزینه ای براش ندیم ، اتفاقا اگر بشه وارد آن پوسته سخت شد و ازش گذشت ، اینگونه افراد برای دوستی و معاشرت از افراد سهل الوصول بهتر هستند.آنها معیارهایی برای خود دارند که اجازه نزدیکی به دیگران را به ایشان نمیدهد و اینکه در روابط اجتماعی اصولی برایشان مهم است که به آن پایبندند.شما دوست دارید با کسی رابطه یا دوستی داشته باشید که برای خودش تعریفی از دوستی دارد یا با کسی که چیزی برایش مهم نیست و هر کس را براحتی میپذیرد و البته به راحتی هم کنار میگذارد؟

همین آدمهای گوشت تلخ اگر کسی را به دایره نزدیکان خودش اضافه کند ، بسیار بیشتر از دیگران نسبت به روابطش وفادار بوده و در لحظات دشوار تنهایتان نمیگذارد.

اگر متوجه شوید راه نزدیک شدن به آنها چیست و چه چیزهایی برایشان جذاب است  و  بتوانید کمی زمان بگذارید و حس اعتمادشان را جلب کنید میبینید که اتفاقا خیلی هم شیرین هستند !

خبر بد !

کسی را میبینید که میخواهد خبر بدی به شما بدهد و معمولا با این جمله شروع میکند : میخوام یه چیزی بهت بگم ولی قول بده ناراحت نشی.وقتی کسی اینو  میگه هم بخش کنجکاوی آدم فعال میشه هم بدن و مغزتون  ، که آماده باش که یه خبر بد داره میاد.تجربه خودم را در اختیارتون میذارم ، از دید من آزاری که خبر بد به من  میزنه ارزش ارضا شدن بخش کنجکاویمو را نداره ، من محکم و قاطع میگم نمیخوام بشنوم و هرچی هم اصرار بکنه من رو حرفم هستم! یه بار هم که شده امتحانش کنید و به حس کنجکاویتون نه بگید و در عوض آرامش داشته باشید ، من امتحان کردم ، نتیجه خوبی داره!


لجبازی !

گاهی درون انسان چیزی را میطلبد (احساس) و منطق هم با آن مشکلی ندارد ولی نیروی دیگری مانع رسیدن شما به خواسته مورد نظرتان میشود که آن را نباید با منطق اشتباه گرفت ، نام آن نیرو لجبازی است !

بدترین این حالت هم زمانی است که شما با خودتان اینکار را میکنید ، اصولا هر چیز بدترینش مربوط به زمانی است که شما در درون خود میجنگید ، گاه انسان با یک نیروی بیرونی مبارزه میکند در نهایت هر چه هم که باشد حتی اگر شکست هم بخورد ،  میتواند آن را به کناری بگذارد ولی در درون ؟ نمیشود که خودمان را از خودمان دور کنیم ، برای مثال خلاف گفتن به خود ، دوست نداشتن خود ، قول بی پشتوانه به خود و لجبازی با خود !

خواسته درونی دارید که هم احساس و هم منطق آن را پذیرفته اند ولی شما با شکل آن مسئله مشکل دارید و با خود لجبازی میکنید تا دقیقا آنچه شما میخواهید بشود ،این باعث فشار به همان حس و منطق شما خواهد شد و در حقیقت شروع جنگهای داخلی درون خودتان !

اینکه بر مسئله ای پافشاری بکنید و دقیقا توقع داشته باشید خواسته شما مو به مو برآورده شود ، چه با دیگران و چه با خودتان ، قطعا باعث هدررفت عمر ، پیچیده کردن مسائل ، دور شدن انسانهای دیگر از شما و در نهایت باعث آشفتگی روانی و روحی شما خواهد بود.

شرایط را بسنجید و اگر لازم بود در جایی انعطاف نشان دهید ، گاهی فرار هم میتواند بهترین راه برای دور شدن از خطر باشد و همیشه به معنی شکست نیست !

هدیه !

از دید من علت علاقه خانمها به هدیه گرفتن ، خصوصا در مناسبت ها ، این است که خانمها دوست دارند بدانند که برای شخص اول زندگیشان چقدر مهم هستند و تا چه حد به آنها فکر میشود ، در حقیقت جایگاه خود را با این مسئله که همسرشان او را همیشه به یاد می آورد و به ایشان اهمیت میدهند میسنجند.شاید بعد مادی قضیه آنقدر برایشان مهم نباشد تا اینکه حس کنند هنوز و مثل سابق در خاطر عزیزشان حضور دارند.البته بعد مادی یک هدیه میتواند زن را به  این نتیجه برساند که آیا همچنان مانند گذشته جایگاه خود را در قلب طرف مقابل حفظ کرده یا نه .خانمها از هدایای ناگهانی ، خصوصا بدون مناسبت بسیار لذت میبرند !

برای آقایان هم هدیه گرفتن مهم است ولی اصلا قابل مقایسه با درجه اهمیت این مسئله در خانمها نمیباشد. معمولا هم هدایایی که آقایان با سلیقه یک خانم دریافت میکنند شاید آنچنان مورد توجه شان نباشد !

توصیه میکنم  بدون دانستن اینکه دقیقا یک مرد چه میخواهد برای او هدیه ای نگیرید ، ممکن است با دیدن قیافه او پس از دریافت هدیه ، از کارتان پشیمان شوید !

برای یک مرد هدیه تهیه نکنید مگر اینکه از قبل بدانید دقیقا او چه میخواهد یا بهمراه خود او برای خرید اقدام کنید.

طنز: قرارداد تعویض جا !

یک هفته کمه ، یک ماه هم همینطور ، 6 ماه خوبه ، یه پیشنهاد به خانمهایی که مدام از کار خونه گله دارن و غر میزنن و حسرت زندگی آقایان را میخورن : قرارداد تعویض وظایف زندگی زن و شوهر به مدت شش ماه

متن قرارداد !

1- مردها میمونن خونه و خانمها میرن سر کار و نمیبایستی در رفاه زندگی هم خللی بوجود بیاد.

2- همونجور که مردها بی منت و بر حسب وظیفه به همسرشون خرج و مخارج میدن ، دقیقا به همون اندازه به مردشون پول بدن.

3- مردها حق دارن در طول ماه حدود یک هفته بی جهت عصبانی بشن ، گاهی بدون علت گریه کنن و گاهی هم نفرین و  دعوا کنن و  از خود بیخود بشن و زنشون هم باید تحملشون کنه و رفتارهای غیرعادیشون را بروشون نیاره !!! تازه بعدش باید براشون گل بخره و از شوهرشون عذرخواهی هم بکنه !

4- مردها قول میدن یا آشپزی و خونه داری کنن یا معادل اون از بیرون غذا بگیرن ، دقیقا در حدی که خانمشون انجام میداد.زنشون هم که از سر کار آمد آقا میتونه قیافه آدمهای کوه کن خسته و درمانده را بخودشون بگیرن و ناله از اینکه امروز کلی لباس شستم (انگار یخ رودخونه را شکوندن و لباسها را آنجا شستن ، خب ریختی تو ماشین اون شسته و خشک کرده !) ، غذا پختم (کل پروسه درست کردن قورمه سبزی نیم ساعته ، شامل تفت سبزی خردشده آماده و گوشت و پیاز و گذاشتن روی گاز ، هیزم زیرش نمیذارین و لازم نیست بالا سرش وایستین فوت کنین که !)

6- حتما حتما در روزهایی که مناسبت های زنانه و دخترانه محسوب میشه و در کلیه اعیاد سنتی ، مذهبی ، ملی ، فرآملی و بعضی روزها که هم ایرانیش هست هم خارجیش (مناسبتهای بین المللی که فقط اسمشو شنیدیم و خودمون هم درست نمیدونیم جریانش چیه)برای مردشون هدیه های مناسب تهیه کنن و بهیچ عنوان  روزها زیر را هم فرآموش نکنن وگرنه مردشون غمگین یا ناراحت میشه و آنها را به بی احساسی و عدم دوست داشتن متهم میکنه  :

- هدیه به مناسبت بار اولی که همو دیدم.

- هدیه به مناسبت سالروز خواستگاری

- هدیه به مناسبت جواب مثبت

- هدیه به مناسبت سالروز نامزدی

- هدیه به مناسبت عقد

- هدیه به مناسبت سالروز عروسی

- هدیه به مناسبت تولد

و موارد دیگه که زیاده ، از جمله مناسبت اولین گلی که بهم دادی و اولین آبگوشتی که با هم خوردیم و اولین شمالی که رفتیم و ...

7- دم غروب حتما باید شوهرتونو ببرین بیرون ، یه مرکز خرید و براش یه چیزایی بخرین ، لباس و کفش و خنزل و پنزل ! و بگردونیدش ، پارکی ، سینمایی و...

8- هر 2 ماه یبار برنامه سفر مناسب هم داشته باشین ، اگر سفر زمینی بود ،مرد هم حق داره رو صندلی بغل بخوابه و خانم هم وسط یه مشت راننده دیونه رانندگی کنه !

9- اون کانالی که اون دوست داره  باید ببینه و اگر شوهرتون خواست اخبار یا فوتبال ببینه باید بپذیرید.

10 - اگر وقتی آمدین خونه دیدین کله شوهرتون همش تو گوشیه ، یا پای تلفن با مادرش و خواهرش و دوستاش داره هرهر و کرکر میکنه نباید چیزی بگین !

11- وقتی دارین میرن سر کار میبایست حتما  باید بگین دوست دارم و عشق من و ...   وگرنه شوهرتون لب و لوچش آویزون میشه !

12- سر کار که هستین شوهرتون حق داره روزی چند بار زنگ بزنه کنترلتون کنه که آیا واقعا سر کار هستین یا خدای ناکرده رفتین با دوستتون یه ساندویچ بخورین !!! کلا باید گزارش دقیق رفت و آمدتون را به شوهرتون بدین و اگه یوقت موبایل جایی آنتن نداد و در دسترس نبودید ، شوهرتون حق داره به همه چی متهمتون بکنه ! روزی هم یکی دو بار لیست خرید براتون میاد که باید حتما تا آخرین گزینه تهیه کنید وگرنه شوهرتون شما را به خونه راه نمیده !

13- هفته ای 3-2 بار باید شوهرتونو ببرین خونه مادرشوهرتون تا همو ببینن و ناهاری شامی آنجا باشین  و شما هم اگه تونستین هفته ای فقط 2-1 ساعت یواشکی به مادرتون سر بزنید !

14- خیلی از شبها هم شوهرتون میتونه فوتبال نگاه کنه و شما از سر کار که برگشتی تن ماهی ، تخم مرغ یا باقی مونده غذای ظهر یا دیشبو بخوری و ظرفها را هم بشوری !

15- قابل تمدید از طرف شوهر تا آخر عمر !

از عجایب جدایی !

یه نکته عجیب تو آدمها دیدم ، وقتی کسی همسرشو از دست میده و  اون فوت میکنه ، هر چقدر هم که با هم اختلاف داشتن و بینشون مشکل بوده ، خاطرش تا ابد برای اون عزیز میمونه و فقط قسمتهای خوب رابطشون را به یاد میاره.

ولی برعکس وقتی طلاق میگیرن حتی اگه رابطشون خیلی هم بد نباشه ، فقط خاطرات بد یادش میاد و اگر بازنده آن رابطه باشه مدام از طرف مقابل بد میگه.

در هر دو این موارد جدایی اتفاق میفته و شاید دیگه همدیگر را هم نبینن ، ولی شدیدا" در برخورد بعد واقعه جدایی (به علت مرگ یا طلاق) اختلاف زیادی وجود داره.

یعنی میشه گفت که در اینجا هم مرده پرستی داره خودشو نشون میده؟ مثل همان حالتی که تا وقتی یکی از نزدیکانمون زندس و میتونیم سراغی ازش بگیرم ، اصلا نمیدونیم کجاست و چه میکنه و شاید پشت سرش هم حرفی بزنیم و وقتی میشنویم که مرده ، میگیم حیف شد !

سر ها بالا !

دیدید دارین یه متن فارسی را تایپ میکنید و بعد از کلی نوشتن سرتون را بالا میگیرید و میبینید کلید کیبرد روی انگلیسی بوده ؟ و نتیجه متنتون شده این :

ndndn nhvdk di ljk thvsd jhd\ ld;kdn , fun ;gd k,ajk svj,k vh fhgh ld'dvdn , ldfdkdn ;gdn ;dfvn v,d hk'gdsd f,ni? , kjd[i ljkj,k ani hdk


حالا اگر در ابتدا بدون عجله و با دقت کار را شروع میکردین نیاز به دوباره کاری و تلف کردن وقت نبود ، در زندگی هم کافیست که به اندازه کافی دقت نداشته باشید ، مجبورید خیلی از کارها را دوباره یا چند باره انجام دهید و یا اصولا در بعضی موارد ممکنه دیگه زمان کافی یا امکانی برای جبران وجود نداشته باشه.

از دید من موقع شروع هر کاری بهتره  سرها را بالا بگیریم و با دقت بیشتر به مسائل نگاه کنیم ، قطعا باز هم اشتباه خواهیم داشت که نشان انسان بودنه و لزوما" چیز بدی هم نیست و تجربه ای کسب کردیم  ولی مطمئن باشید سربالاها همیشه قدمی از سربزیر ها جلوتر خواهندبود.

اشتباه نبوده !


گاهی که به گذشته فکر میکنیم کارهایی را بخاطر میاریم که از نگاه کنونی کاملا اشتباه بوده ولی در زمان و موقعیتی که در آن موقع داشتیم ، بهترین و درست ترین کاری بوده که میتونستیم انجام بدیم.


همانطور که اگر در زمان حال مشغول کاری هستیم و آن را صحیح و قابل قبول میدانیم ، ممکن است در آینده و  یا کسب تجربه متوجه شویم که این هم اشتباه بوده.


از دید من اشتباهات گذشتمون هر چه بوده و زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده ،ارزش افسوس خوردن نداره و تنها کاری که میکنه ، ذهن ما را بی جهت درگیر مسائلی میکنه که دیگه نمیشه درستش کرد .

آخرین ایستگاه !

ترس از هم و غریبه شدن دو نفرحس افتضاح و یه جورایی برگشت ناپذیر است و اگر روزی به این احساس رسیدین ، راجب روابط خودتون حسابی فکر کنید.

وقتی حس کردین نسبت بهم محتاط شدین ، بدونین همه چیز تمومه ! وقتی مواظب هم بودین و کارهای طرف مقابل را قدمی در جهت ضربه زدن به خودتون دونستین ، دیگه امیدی به اون رابطه نیست.

زندگی در جهنم را به بودن در برزخ ترجیح میدم و توصیه میکنم اگر روزی به این نتیجه رسیدین که او جدای از شماست و نمیتونین بهش اعتماد داشته باشین و هر کاری و هر حرکتی از طرف او را به حساب ضربه زدن به خودتون گذاشتین ، به فکر این باشید یا در رابطه خودتون تجدید نظر کلی بکنین یا کلا اون رابطه را قطع بکنید.

بی اعتمادی آخرین ایستگاه روابط آدمهاست !

خدانگهدارت بهارم !

بهار جان ، عزیز دلم ، زیباترینم ، مهربان من ، لطیف ترین روزهای زندگی

زود رفتی

خوب ندیدیمت

نتونستم رو برگ گلات دستی بکشم

نتونستم یه چیزایی رو خوب حس کنم

عطر دلنشینتو

سپیدی شکوفه هاتو

مستی پرنده ها تو

نشد "در امتداد شب" ببینمت

نشد تو جاده ها "همسفر" باشیم

سال دیگه که آمدی

بذار بهتر لمست کنم

بیشتر بمون

کنارم باش

اینبار که آمدی

زود نرو !

مگه برای عمرمون

چند تا بهار مونده دیگه؟

آدمهای بی صورت !

در دنیای وبلاگ نویسی که تمرکز روی متن است نه عکس (برعکس اینستا) ، شما تقریبا مخاطبین را نمیبینید ، شاید در دنیای واقعی یا خصوصی فرق داشته باشد ولی در اینجا حداقل من اصلا علاقه ای به دیدن صورت و ظاهر کسی ندارم !

وبلاگ در حقیقت برای من دنیای آدمهای بی صورت است ، از دید من بهتره هیچ تجسمی ازهمنشین های محترم مجازی که در وبلاگ میان نداشته باشم، اینجوری تمام تمرکز بر روی فکر و اندیشه آنها خواهد بود.

شاید موقع وبلاگ نویسی یا نظر گذاشتن فقط جریان افکار را ببینیم که دوطرفه حرکت میکند ، اگر دقیق تر نگاه کنیم گاهی از نظر ذهنی و میزان ارتباط فکری از برادر، خواهر یا یه دوست هم به هم نزدیکتر باشیم . شاید آنها آنقدر که شما من را و من بعضی از شما را میشناسم ، نشناسن ، آیا آنها هر روز گوشه ای از افکار خود را برای شما مینویسند و شما با دقت آن را میخوانید؟ .

منظور از این نوشته این هست که در فکر خودتان از ظاهر افرادی که در وبلاگ مینویسن یا نظر میگذارند ذهنیتی نداشته باشین و چیزی نسازید و فقط از جریان فکر و اندیشه و ارتباط آنها به هم لذت ببرید.

من را فکر من میسازد ، زیر این گوشت و پوست و از نظر ظاهر همه یک قیافه ایم ،  اگر اسکلت یه انسان را ببینید حتی نمیتوانید زن و مرد بودنش را از هم تشخیص دهید!

ارزش گذاری !

اگر از ما بپرسند زندگی یه خرس پاندای کمیاب مهمتره یا یه مورچه ، شاید بگیم زندگی پاندا ، ولی اگر از خود آنها بپرسید و میتوانستند جواب بدهند ، هر دو به یک اندازه برای جان خود ارزش میگذاشتند و فرقی نداشتند.

در زندگی واقعی هم همینه ، برای یه بچه یه چیزهایی مهمه که از دید بزرگترها ارزش چندانی ندارد ولی برای خود آن کودک مهم است ، مثلا شکستن پای یک عروسک یا تفنگ اسباب بازی او.

همینطور شاید ما بین یک بومی جنگلهای آمازون و مدیر عامل مایکروسافت (بیل گیتس)  ارزش گذاری متفاوتی داشته باشیم ولی خود آنها برای زندگی  و خواسته های خود به یک اندازه ارزش میگذارند.

منظور من از این نوشته اینه که وقتی میخواهید برای یک موجود زنده ارزش گذاری کنید ، از نگاه او ببینید نه از دید خودتان.