صحبت از دیدگاه مردانه زیاد شده ، ولی شاید جالب باشد در بعضی موارد مشخصا با مصداق به آن اشاره کنم ، صحبت من هم در رابطه با مردانی است که حداقل 30 سال و یا بالاتر دارند و تجربه هایی هم از زندگی اندوخته اند ، شاید گاها عدم درک صحیح و تفاوتهای جنسیتی همسران از هم باعث سوء تفاهم و مشکل زا باشد ، شناخت بیشتر نکات به ظاهر کوچک ولی تاثیرگذار ، کمکی به آرامش و پذیرفتن این واقعیت است که تفاوت مابین زن و مرد وجود دارد ولی میشودکه قابل درک باشد.
1- موقع خرید اگر برای خود بخواهند بخرند به قیمت توجه نمیکنند ولی برای دیگران چرا !
2- آماده شدنشان فقط زمانی طول میکشد که حساسیت خاصی برای قرار داشته باشند یا بار اولشان باشد، در حالت عادی و قرارهای معمولی (پس از تکرار دیدارها) سریع آماده میشوند .
3- معمولا دوست ندارند کسی در مسائل داخلی زندگیشان دخالت کند ، حتی پدر و مادرشان.
4- کمتر مردی پیدا میشود که رویدادها و حوادث داخل خانه را برای دیگران بازگو کند . البته هستند کسانی که این کار را میکنند ولی در اقلیتند.
5- برخورد اول برایشان خیلی مهم است ، به طرز برخورد و شخصیت مقابل خیلی توجه میکنند ، براحتی متوجه میشوند کدام رفتار واقعی است و کدام رفتار مصنوعی ، سعی کنید خودتان باشید.
6- در قرار آشنایی توصیه میکنم ، بشقاب غذای خود را خالی کنید ، یکی از نشانه های سلامت در انسانها اشتهای آنهاست و مردان ناخودآگاه به کسی که دو سوم بشقابش را دست نخورده میگذارد به چشم شخصی با کلاس !! نگاه نمیکند ، حس میکند او مشکلی دارد .
7- مردان از افراد صمیمی که براحتی حرف خود را میزنند خوششان میآید، وقتی شروع به حرف زدن میکنید ، یادتان باشد به او هم مجال پاسخگویی بدهید !
8- از کسی که بصورت مستقیم از خودش تعریف میکند خوششان نمیآید ، و توی دل خود بدنبال نکاتی خواهند گشت که نقضی در تعریف و نکته مثبتی که از خودتان گفتید در شما پیدا کنند، ممکن است این را به زبان نیاورند ولی این کار را میکنند، تعریفی از خود بکنید که واقعی و امتحان پس داده و غیر مستقیم باشد !
9- نگاه مستقیم چشمی را دوست دارند ، نگاهتان را ندزدید .
10 - از اینکه هوش و ابتکار او را تحسین کنید لذت میبرد و یادآوری این قضیه که توانایی های او در هر زمینه از مردان دیگر بالاتر است.
***
توضیح اینکه ، شاید موارد بالا را نشود به تمامی مردان تعمیم داد ، صرفا دیدگاه شخصی میباشد .
قوانین جدید وبلاگ نویسی ، تابستان 1499 ، میبایستی حتما وبلاگ نویسان گرامی موارد زیر را رعایت نمایند:
1- موقع نوشتن مطلب حتما میبایستی وب کم بزنند تا همه ببینند که مطالب از خودشان است.(بهمراه لباس مناسب حداقل در بالاتنه)
2- مطالب را نمیتوانند ویرایش کنند و بهمان صورت که اول مینویسند ، میبایستی منتشر بکنند.
3- قسمت نظرات هم تیک مربوط به تایید نویسنده برداشته شده و کلیه نظرات آزادنه و بدون دخالت مدیر وبلاگ منتشر میشود.
4- اگر مطلبی نوشته بشه که به کسی بربخوره ، او حق داره به همان میزان مطلب بنویسه و در یک پست ثابت بمدت یکماه در وبلاگ شما قرار بگیره.(تو این پست شاکی شما ، هر چی دلش خواست میتونه بنویسه !)
5- یه کپی از قسمت ازدواج و طلاق شناسنامه هر وبلاگ نویس ، اسکن و در پروفایل قرار بگیره ، تا تکلیف بقیه هم روشن بشه و مخاطبین محترم سردرگم نشن !
6 - وزن ، قد ، و سایر مواردی که از طریق مشاهده در وب کم قابل تشخیص نیست با تاییدیه پزشک مخصوص وبلاگ ها در پروفایل گذاشته بشه.
7- برای کسانی که غلط املایی زیاد دارند ، کلاسهایی نهضت وبلاگ آموزی تشکیل شده که شرکت در آن برای ایشان الزامی میباشد.
***
طبق آخرین آمار ازحدود 50 میلیون وبلاگ نویس با اجرای قوانین جدید ، فعلا فقط 3 نفر در حال ادامه کار هستند و موردی ندارند و یه جای کارشان نمیلنگد و بقیه از سختی بند 1 ، 5 و 6 مینالند !
مرد میانسال داشت سر بچه هایی که تو کوچه بازی میکردن داد میزد : بسه دیگه بذارین یکم بخوابم ، برین یه جای دیگه بازی کنین.
مادر داشت به دخترش با تلخی و نیش زبان نصیحت میکرد ، کار خوبی نکردی ، اصلا این رنگ و ادا اصولا چیه در میاری؟ این لباسا چیه میپوشی؟
پدر داشت به پسرش عتاب و خطاب میکرد ، خیلی بیجا کردی(با پوزش از مخاطبین محترم) ، من دوچرخه هم دستت نمیدم چه برسه ماشین که بری مزاحم این و اون بشی تو خیابون، آره؟
***
شاید 30-20 تا بهار اونورتر بجای اینکه این حرفا را بزنند ، داشتند این حرفا و نصیحت ها را گوش میکردند و خودشون شنونده بودن، چه زود یادشون رفته خیلی هم از جوانیشون نگذشته ، اصلا مگه چند سال زندگی میکنیم که بخواد خیلی هم بگذره؟ کل زندگی مگه چقدره؟ همه جوانی کردند ، اشتباه کردند و بی تجربگی تا به اینجا رسیدن ، از اینکه تجربه را به دیگران منتقل کنیم حرف و بحثی نیست ولی هر چیزی راهی داره ، حرف با محبتی داره ،کلام شیرینی داره ، نگاه مهربونی داره ، فضای صمیمانه ای داره که اعتماد میسازه ، که به دل میشینه ، که باور پذیر میشه ، که بهش میشه تکیه کرد و ازش استفاده کرد.
با کسایی که از ما جوانتر هستند جوری صحبت کنیم که انگار رفیقشون هستیم ، نشستیم کنارشون ، دستمون رو شونشونه و داریم با هم گپ میزنیم !
کمی با انگشتاش بازی کرد و سرشو بلند کرد ، حمید داشت نگاش میکرد ، منتظر جواب بود ، نمیدونست که او خیلی وقته جواب را درون خودش داشت ، گفت : نه حمید ، جوابم نه هست ، متاسفم ولی نمیتونم با مخالفت خانوادم کنار بیام ، خیلی دوست دارم ، از نظر حسی هیچ مشکلی باهات ندارم ، ولی قطعا مخالفت خانوادم بی علت نیست ، مخصوصا پدرم که خیلی مهربونه و هیچوقت مانع کارهام نشده ، چون به من اعتماد داره ، هیچوقت تا این دفعه با من مخالفت نکرده ، فقط به من گفت با توجه به اطلاعاتی که از تو بدست آورده ما را مناسب هم تشخیص نمیده ، حتی نگفت چی و چرا ، ولی اگر او به من اعتماد داره ، من هم به پدرم اعتماد دارم ، تا حالا تو زندگی بدون دلیل موجه و درست با چیزی مخالفت نکرده نه با من نه با مادرم. یاد گرفتیم که رسیدن به حرفهای او حتی اگر در آن زمان به نظرمون خیلی هم اشتباه میومد، فقط به زمان نیاز داشته و در نهایت پیش بینی او درست از آب در میومد.پدرم به من گفت من اجازه میدم اما راضی نیستم !
حمید داشت نگاه میکرد و فکر میکرد ، مگه بدون مهرانه میشه؟ نمیتونست حتی لحظه ای هم تصور کنه که این جواب را از او بشنوه ، هر دو دانشجوی یک دانشگاه بودند و سر مسائل درسی با هم آشنا شده بودند ، یکسال بود که همو میشناختن و 2 ماه پیش خانواده حمید به خواستگاری مهرانه رفته بودند.خانواده آروم و خوبی داشتند هر دو طرف ، ظاهرا مشکلی نبود و منتظر جواب از سمت خانواده مهرانه بودند که جواب آنها هم "نه" بود.
حمید در سکوت فقط به او گوش میداد ، سرشو پایین انداخت ، فکر لحظات تنهایی و نبودن مهرانه داشت دیوانه اش میکرد، یه لحظه تصمیم گرفت به مهرانه بگه خوب اگر اجازه میده ما میتونیم ازدواج کنیم و بعد پدر را راضی میکنیم ولی جلوی خودشو گرفت، یه لحظه میخواست بگه بیا در مقابل عمل انجام شده قرارش بدیم و کاری کنیم که مجبور بشه راضی هم باشه ، باز هم جلوی خودشو گرفت، حتی لحظه ای عصبانی شد و میخواست به تندی صحبت بکنه ولی جلوی خودشو گرفت ، در نهایت به آرومی به مهرانه گفت ، از هر چی تو این دنیا هست بیشتر میخوامت ، گاهی فکر میکنم از خودم هم بیشتر ، ولی به نظر پدرتون احترام میذارم ، نمیخوام پایه این زندگی بر روی مخالفت عزیزترین کس شما قرار بگیره ، نمیخوام تو شروع زندگی که میبایستی شادی باشه و خوشی ، جنگ اعصاب باشه و درگیری ، حتی منم نمیپرسم که "چرا" ، حتی نمیخوام بدونم من چه اشکالی داشتم یا در من چه نکته منفی دیده بودند که راضی به این ازدواج نشدند ، مهرانه برق خاصی تو چشماش بود ، هم غصه از این که مرد مورد علاقشو داره از دست میده ، هم غصه اینکه میبایستی چند ترم دیگه را با هم باشن و چطور میتونستن با کسی که قلبشون خانه همدیگه شده بود ماه ها نزدیک باشن بدون اینکه دیگه بتونن با هم حرف هم بزنن. حمید و مهرانه از هم خداحافظی کردند و یکماه از اون موضوع گذشت ، روزهای بسیار سختی بود ، جنگ شدیدی بین احساس و منطق در جریان بود ، ولی به مرور آرامش به حمید برگشت و هر چه میگذشت از پاسخی که برای "نه" به مهرانه داده بود راضی تر بود ،حمید حتی توی دانشگاه به مهرانه نگاه هم نمیکرد ، نه از روی تنفر ،نگران بود که اگر به چشماش نگاه کنه نتونه جلوی خودشو بگیره و بخواد بازم با او صحبت کنه.
تلفن حمید زنگ خورد ، یه شماره ناشناس بود ، جواب داد ، صدای گرم مردی میانسال بود که گفت ، سلام آقای حمید ، من پدر مهرانه هستم ! یک لحظه نفس حمید بالا نیومد ، با هیجانی خاص و کمی لکنت گفت سلام آقای برومند ، چطور ؟ اتفاقی افتاده ؟ گفت میخوام ببینمتون، حمید پذیرفت و ساعت 4 در پارکی نزدیک خانه مهرانه با پدرش در حال قدم زدن بودند ، آقای برومند گفت ، ابتدا باید ازت معذرت بخوام ، یک دختر دارم که عشقی که بین ماست را نمیتونم بهت توضیح بدم ، مجبور بودم شاید بزرگترین امتحانی که لازم هست را روی کسی که میخواد آینده دخترم را بسازه داشته باشم ، برای من خیلی مهم بود که علاوه بر عشق و احساسی که قطعا بینتون میبینم ، بدونم که در عین حال مرد عاقلی هم هستی و میتونی در روزهای سخت و مشکلاتی که قطعا در زندگی پیش میاد خودتونو کنترل کنید و از مسیر عقل و منطق دور نشید، اون روز مهرانه به من گفت که چه جوابی در مقابل نه او دادی ، و قبل دیدار شما ازش خواهش کرده بودم ، مو به مو کلماتی را که شما در جواب نه او خواهی گفت به من بگه ، حمید عزیز این شاید سخت ترین امتحانی بود که از شما گرفتم و نمره بسیار خوبی دریافت کردی ، دیدم که احساسات شما به عقلتون غالب نیست ، شاید بزرگترین موهبتی که یه مرد میتونه داشته باشه برای ساخت و حفظ آرامش در زندگی ، با رفتار درستت نشون دادی که دخترم را میتونم به دستهای مطمئنی بسپرم ، نحوه برخورد شما و حرفهایی که زده بودی ، به من ثابت کرد که قدرت مدیریت و هدایت زندگی را داری ، الان من هم راضی هستم !
هر وقت این حس سراغت آمد که "بی تو" نمیتونم زندگی کنم و تنها ریسمان اتصالت به زندگی او شد ، همیشه این ترس همراهته که ، اگر او آن سر ریسمان را رها کنه ، قراره چه به روزت بیاد ؟
توصیه میکنم در اوج احساس و علاقه هم ، بخودتون یادآوری کنید ، بی تو هم میشه زندگی کرد ، "با تو" شاید بهتر !
زنی را که دوست داری
مردی را که میپرستی
زنی را که مهربونه
مردی را که وفاداره
زنی را که دلش به تو گرمه
مردی را که پر از اعتماده
زنی را که صبوره
مردی را که سپر مشکلاته
زنی را که طاقت دوری نداره
مردی را که هرگز ترکت نمیکنه
زنی را که بدون تردیده
مردی را که زندگی میسازه
زنی را که چراغ خانس
مردی را که ستونه
زنی را که تک گل ه
مردی را که زمینه
زنی را که حقیقته
مردی را که حرمته
زنی را که عاشقه
مردی را که معشوقه
آبشاری از نورن !وقتی در رانندگی ، ماشینهای دیگه برای شما بوق نمیزنند ، یعنی داری قوانین و مقررات و حق دیگران را رعایت میکنید ، روزی کنار راننده دیگری نشسته بودم و آنجا متوجه این قضیه شدم، برای رانندگی من بندرت بوق میزنند ولی برای او زیاد بوق میزدند و گاهی بوقهای ممتد که نشان از این داشت که او رانندگی مناسبی نداره و رعایت مقررات و دیگر رانندگان را نمیکنه و آنها هم با بوق زدن به او اعتراض میکردند.
منظورم از این مقدمه اینه که وقتی داریم زندگی میکنیم با همسر یا پدر و مادر یا با دوستی در ارتباط هستیم و دائم مورد اعتراض قرار میگیریم ، حتما یه چیزی را رعایت نمیکنم ، شاید بیشتر از حقمون میخواهیم ، شاید در نظر نمیگیریم که او هم داره تو مسیر زندگی در کنار ما حرکت میکنه و یه تغییر مسیر ناگهانی ، بی دقتی یا عدم توجه به یه سری هنجار های زندگی باعث صدمه خوردن خود و دیگران خواهد شد ، وقتی رعایت شخصی که در کنار ماست را نمیکنیم و هر جور دلمون خواست رفتار میکنیم ، آنها هم معترض ما میشوند .
حداقل وقتی در مواجهه با اعتراض قرار گرفتیم ، یکسره آن را ندیده نگیریم و فکر نکنیم همه چیز را بهتر از دیگران میدانیم ،کمی فکر و زمان دادن به خود شاید بیشتر از دیگران به خود ما کمک کند ، رانندگی بد در مسیر زندگی بیشتر از دیگران به خود شخص آسیب خواهد زد ، جوری زندگی کنیم که برای ما زیاد بوق نزنند ، خصوصا" بوق ممتد !
تا حالا ندیده بودمش ، حتی یه عکس و برداشتی از ظاهرش نداشتم ، یه قرار اینترنتی بود ، مثل 2 تا دوست در دنیای مجازی قرار بود تو یه رستوران همو ببینیم ، من لباس معمولی هر روزم را پوشیده بودم ، حتی به هم شماره تلفن هم نداده بودیم ، بخاطر اینکه تو هر مقطعی هر کس به هر دلیلی نخواست به این رابطه ادامه بدیم ، بتونه بدون نیاز به توضیح اینکارو بکنه و کلا قرار داشتیم که از مجازی بیرون نیاییم.
هنوز چند دقیقه مونده بودبه ساعت 7 ، عادت به خوش قولی داشتم ، کمی این پا و اون پا کردم ، به ساعتم نگاه کردم 6:50 دقیقه، نمیدونستم با دیدنش چه اتفاقی میفته ، تصوراتم از ظاهر او میشکنه یا همونی هست که فکر میکردم ، وسط حرفاش یه چیزایی گفته بود ، از اینکه متوسطه ، نه چاقه نه لاغر ، شبهایی بود که تا صبح با هم بودیم ، حرفهایی میزدیم از ایده و عقایدمون تا موزیک و فیلم ، دلمون هم گاهی برای هم تنگ میشد ، اگر من کار داشتم و نمیتونستم آنلاین باشم ، یه پیام ازش میدیدم ، هستی؟
حالا داشتیم از مجازی بیرون میومدیم ، اونجا همه چیز خوب بود ، حس مجازیمون ، منطق مجازیمون ، ولی اینجا تو دنیای واقعی یه جور دیگه بود ، با اینکه اعتماد به نفس داشتم ولی از اینکه چطور مورد قضاوت قرار بگیرم کمی نگران بودم ، او با فکرم آشنا بود ولی نمیدونم منو تو ذهنش چی تصور کرده بود ، پیش خودم گفتم اونم همینه ، شاید هم استرسش بیشتر باشه !
ساعت 6:55 دقیقه ، تو این ساعت رستوران خلوت بود ، من بیرون و اونور خیابون ایستاده بودم ، به ماشینم تکیه داده بودم و به در رستوران نگاه میکردم ، هوا گرم بود و من هم هیجان داشتم ، یکسال بود که میشناختمش ، یعنی فکرشو ، ایده هاشو ،درخواست هاشو از زندگی ، اونم منو خوب میشناخت ، همین دیشب بود که بهم پیام داد ، اگر از من خوشت نیومد ، بازم تو اینترنت دوست من میمونی؟ منم بهش گفتم حتما" ، حالا داشتم فکر میکردم ظاهر آدمها چقدر میتونه روی من بعنوان یه انسان تاثیر بذاره ؟ اون حتما" که من گفتم قبل دیدنش بوده شاید اگر میدیدمش نظرم عوض میشد ، شاید دیگه نمیتونستم باهاش ادامه بدم ، دلم تنگ میشد برای اون شبها ، حرف ها ، خنده ها و گاهی قهر و آشتی ها !
ساعت 6:58 دقیقه ، یه نفر به سمت در رستوران داشت میرفت ، صورتش را ندیدم ولی هیکل متوسطی داشت ، نه چاق بود نه لاغر ، کمی فکر کردم ، شاید اگر میدیدمش اون دنیامون بهم میریخت و معلوم نبود این دنیا را هم بتونیم با هم ادامه بدیم یا نه، یاد همه لحظات خوب و بد رابطمون افتادم ، شاید همش اینجا تموم میشد شاید اون رابطه که مثل یه رویا قشنگ بود میشکست ، ولی از یک طرف حس کنجکاوی داشت خفم میکرد ولی نخواستم که ببینمش ، به ساعتم نگاه کردم ، ساعت 7:00 ، سوار ماشین شدم و روشنش کردم یه نگاه دیگه به رستوران انداختم ، نشسته بود پشت یه میز ، جوری نشسته بود که من درست نمیتونستم صورتشو ببینم، نمیدونم اون بود یا نه ، به سمت خونه رفتم ، به خونه که رسیدم ، گوشیمو نگاه کردم یه پیام ازش داشتم : همونی بودی که به ماشین سفیده تکیه داده بود؟!
اگه یه کارتن خواب عاشق شما بشه اشکالی داره؟
از دید من اصلا !
اونا فقط میتونن یکطرفه عاشق هر کی که دوست دارن بشن و شما هرگز متوجه نشین که عاشق شما هستن
شاید اگر از اول سراغ عاشقی نمیرفتند ، لازم هم نبود تو کارتن بخوابند !
حس میکنی کسی درکت نمیکنن؟
یه راهی را رفتی و همیشه فکر میکردی درسته؟
ولی آخرش یه پنجره بود؟
پشت اون پنجره خودت را دیدی؟
به خونه اول برگشتی؟
بهونه آوردی که
همه بدن
کسی تو رو واسه خودت نمیخواد
هیچوقت متوجه نشدی
خودت کی بودی؟
چی میخوای؟
کجا داری میری؟
راهت درست بوده؟
به باورهات شک کردی؟
اصلا فکر کردی او چه میخواهد؟
الان دیگه نمیدونی
چی درسته و چی غلط
یه راهی را رفتی
عمرتو کوتاهتر کردی
فقط به این رسیدی
تنهایی !
عجله داشتم ، برای یه جلسه کاری دیرم شده بود ، سعی کردم از یه اپ اینترنتی برای پیدا کردن مسیر کوتاه استفاده کنم ، تو بزرگراه به سمت پایین میومدم ، مسیر را به من نشون داد ، یه مقدار با اون چیزی که من حدس میزدم تفاوت داشت ، به آن اپ اعتماد داشتم و کمی جلوتر پیچیدم به سمت راست ، شاید اگر خودم بودم مستقیم میرفتم ، کمی جلوتر یه چراغ راهنمایی بود که وقتی رسیدم قرمز شد ، من پشت خط توقف ایستادم ، صدای یه ترمز شدید آمد و بعدش یه برخورد !
پیاده شدم و به عقب ماشین که ضربه خورده بود نگاه کردم ، خسارت شدیدی دیده بود ، به راننده ماشین عقبی نگاه کردم که فرمون را محکم گرفته بود و جلوشو نگاه میکرد ! ، یه خانم بود با یه ماشین گران قیمت، رفتم سمتش اشاره کردم پنجره را بده پایین ، نگاهم کرد ، وقتی برگشت سمت من دیدم صورتش پر از اشکه و چشماش و نوک بینیش قرمز شده ، پیش خودم گفتم مگه چی شده ؟ یه تصادف معمولی بود ، شیشه را داد پایین گفتم خانم من خیلی عجله دارم ، میخواهید سریعتر با پلیس تماس بگیرید که برای کشیدن کروکی و تعیین مقصر بیان ، ساکت بود و فقط داشت به من نگاه میکرد ، گفتم خانم حالتون خوبه؟ گفت نه و زد زیر گریه ، حس کردم حال روحی خوبی نداره ، ماشین های دیگه بوق میزدن و با زحمت از کنار ما رد میشدند و همه شده بودند کارشناس راهنمایی و رانندگی و نظر میدادند ، البته یکی هم موقع رد شدن گفت ، کاش به ماشین من زده بود ! ازش خواهش کردم ماشین را به کنار خیابون ببریم که راه باز شه ، قبول کرد ، از چراغ رد شدیم و کنار خیابون پارک کردیم ، گفتم من خیلی عجله دارم اگه مشکلی نیست و میپذیرید که مقصر بودید ، برای من کافیه یه تلفن به هم بدیم و برای جبران خسارت هماهنگ کنیم ، دیدم باز داره نگام میکنه و اشک میریزه ! یه رستوران درست روبروی جایی که پارک کرده بودیم بود ، گفتم میخواهید بریم آنجا یه آبی به صورتتون بزنید ، شاید حالتون بهتر شه ، یه نگاهی به آنجا کرد و با سر تایید کرد ، به منشیم زنگ زدم و جریان را گفتم ، ازش خواهش کردم جلسه را لغو کنه ، به رستوران رفتیم ، رفت صورتشو شست و برگشت ، گفتم یه تصادف بود ، غصه نداره ، اگر براتون اینقدر مهمه من از خسارت خودم میگذرم ، گفت نه ، هر چی بشه میدم ، پشت یه میز نشستیم ، گفت دیگه برام هیچی مهم نیست ، شروع به صحبت کرد ، تا رسید به آنجا که الان داشت از محضر میومد و حکم طلاق دادگاه را در شناسنامش اعمال کرده بودند ....
3 سال از آن روز میگذره ، سروناز و من و سارینا کوچولو زندگی خوبی داریم ، شاید اگه اون اپ مسیرمو عوض نمیکرد الان زندگی منو یه جای دیگه برده بود !
خانمها معمولا از نظر فکری و جسمی بسیار زودتر از آقایان به بلوغ میرسند ، از دید من ارتباط و ازدواج با مردانی کم سن تر از زنان اشتباه محض است که شاید در دهه 20 زندگی دیده نشود ولی در دهه 40 آن قطعا دیده خواهد شد.
هر چقدر احساس بود و علاقه و هر چقدر بقیه شرایط تفاهم هم فراهم بود ، مطمئن باشید همین گزینه بالاتر بودن سن خانمها خصوصا در آینده ، مشکل بوجود میآورد.
از دید من در اینگونه زندگیها در ابتدا زن سالاری خواهد بود و به مرور جنگ بین این که کی حرف آخر را بزنه و در ادامه زن میبایست کم کم از خواسته های خودش بگذره ، میبینه که سریعتر از مردش داره گذر عمر را حس میکنه و برای مثال تو دهه 40 زندگیشون تمام مدت باید به فکر این باشه که مردش را برای بتونه برای خودش حفظ کنه ! مجبوره بجای خوش بودن در زندگی و پیشرفت و حرکت رو به جلو همیشه مقداری از انرژی خودشو وقف این بکنه که مردی که از من جوانتر دیده میشه آیا همچنان مثل گذشته دوستم خواهد داشت؟
گفتن این که این مردها اگر با کس دیگه ای و از خودشون کوچکتر هم بودن همین کار را میکردند یا ما با هم تفاهم داریم و این حرفا قدیمی شده و حرفهای مشابه هم کمکی نمیکنه ، چون واقعا اینطور نیست ، این شرایط زندگی و یک انتخاب نادرست است که مرد و زن را به خطا وادار میکنه ، بالاخره اگر جایی اشتباه بکنیم ، روزی باید منتظر عواقب اون هم باشیم !
این مسئله را جدیدا من زیاد میبینم و حتی در بعضی موارد خانمها پز کم سن تر بودن همسرشون را به دیگران میدهند ، جلوی پا را نگاه نکنید سر را کمی بالا بگیرید و جلوتر را هم ببینید مثلا 10 یا 20 سال دیگر خود و همسرتان را و بعد تصمیم بگیرید.
شاید یکی از بزرگترین اسرار زندگی آدمها دانستن این باشد که در فکر و ذهن جنس مقابل مسائل به چه شکل است و آیا دیدگاه او نسبت به جریان زندگی ، اتفاق ها یا حوادث ، تا چه حد متفاوت از خودش میباشد.
از دید من ، خیلی زیاد ! خیلی خیلی زیاد ! ولی خوب و لازم !
برای مثال میخواهم یک میهمانی را در نظر بگیرید :
دیدگاه مردانه - مرد به این فکر میکند که چند نفر خواهند آمد ، این میهمانی چقدر خرج برمیدارد؟ ، چه مقدار باید میوه یا مواد اولیه غذایی خرید کند ، آیا امکانات پذیرایی مناسب است؟ مبل یا صندلی به تعداد وجود دارد؟ کسایی که با ماشین می آیند ، جا برای پارک خواهند داشت ؟ مرد به کمیت ماجرا فکر میکند.
دیدگاه زنانه- کی برم آرایشگاه؟ چه کسی را دعوت بکنیم یا نکنیم ! از آمدن فلانی خوشم نمیآید ، چه غذایی بپزم و کی از چی خوشش میاد، چه لباسی خودم یا همسرم بپوشیم؟ ، سرگرمی چی باشه ؟ نحوه پذیرایی و ترتیب سرو آنها چطور است ، میوه یا موادی که برای غذا میخواهم از بهترین نوع باشد تا شان خانواده حفظ شود ، زن به کیفیت فکر میکند.
در این اتفاق 2 دیدگاه کاملا متفاوت و مقابل هم ولی در عین حال مکمل هم وجود دارد و این عالیست !
درست است کیفیت در نقطه مقابل کمیت قرار میگیرد ولی برای برگزاری مناسب یک میهمانی به هر دو آنها با هم نیاز است.
منظور من از این نوشته این است که افکار مقابل و دیدگاه متفاوت زن و مرد با کاربرد و استفاده درست نه تنها بد نیست بلکه تقریبا در تمامی موارد میتواند تکمیل کننده همدیگر باشد، چیزی که در حقیقت زندگی واقعی به آن نیاز دارد ، مرد منطقی و زن با احساس ، مرد زمخت و زن لطیف ، مرد مقتصد و زن اهل خرید و ...
از دید من تحت عنوان آدم گوشت تلخ یا نجوش یا بدعنق یا امثال اینا نداریم ، مشکل آنجاست که افرادی که اینجور دیده میشن ، فقط اینجور دیده میشن !
یعنی در باطن و ذات خودشون قطعا متفاوتن ، شاید ما بلد نباشیم راهشو پیدا کنیم و از پوسته سخت آنها عبور کنیم.پس اشکال از ماست !
یا تنبل هستیم یا میخواهیم همه چیز را آسان بدست بیاریم و هزینه ای براش ندیم ، اتفاقا اگر بشه وارد آن پوسته سخت شد و ازش گذشت ، اینگونه افراد برای دوستی و معاشرت از افراد سهل الوصول بهتر هستند.آنها معیارهایی برای خود دارند که اجازه نزدیکی به دیگران را به ایشان نمیدهد و اینکه در روابط اجتماعی اصولی برایشان مهم است که به آن پایبندند.شما دوست دارید با کسی رابطه یا دوستی داشته باشید که برای خودش تعریفی از دوستی دارد یا با کسی که چیزی برایش مهم نیست و هر کس را براحتی میپذیرد و البته به راحتی هم کنار میگذارد؟
همین آدمهای گوشت تلخ اگر کسی را به دایره نزدیکان خودش اضافه کند ، بسیار بیشتر از دیگران نسبت به روابطش وفادار بوده و در لحظات دشوار تنهایتان نمیگذارد.
اگر متوجه شوید راه نزدیک شدن به آنها چیست و چه چیزهایی برایشان جذاب است و بتوانید کمی زمان بگذارید و حس اعتمادشان را جلب کنید میبینید که اتفاقا خیلی هم شیرین هستند !
کسی را میبینید که میخواهد خبر بدی به شما بدهد و معمولا با این جمله شروع میکند : میخوام یه چیزی بهت بگم ولی قول بده ناراحت نشی.وقتی کسی اینو میگه هم بخش کنجکاوی آدم فعال میشه هم بدن و مغزتون ، که آماده باش که یه خبر بد داره میاد.تجربه خودم را در اختیارتون میذارم ، از دید من آزاری که خبر بد به من میزنه ارزش ارضا شدن بخش کنجکاویمو را نداره ، من محکم و قاطع میگم نمیخوام بشنوم و هرچی هم اصرار بکنه من رو حرفم هستم! یه بار هم که شده امتحانش کنید و به حس کنجکاویتون نه بگید و در عوض آرامش داشته باشید ، من امتحان کردم ، نتیجه خوبی داره!
گاهی درون انسان چیزی را میطلبد (احساس) و منطق هم با آن مشکلی ندارد ولی نیروی دیگری مانع رسیدن شما به خواسته مورد نظرتان میشود که آن را نباید با منطق اشتباه گرفت ، نام آن نیرو لجبازی است !
بدترین این حالت هم زمانی است که شما با خودتان اینکار را میکنید ، اصولا هر چیز بدترینش مربوط به زمانی است که شما در درون خود میجنگید ، گاه انسان با یک نیروی بیرونی مبارزه میکند در نهایت هر چه هم که باشد حتی اگر شکست هم بخورد ، میتواند آن را به کناری بگذارد ولی در درون ؟ نمیشود که خودمان را از خودمان دور کنیم ، برای مثال خلاف گفتن به خود ، دوست نداشتن خود ، قول بی پشتوانه به خود و لجبازی با خود !
خواسته درونی دارید که هم احساس و هم منطق آن را پذیرفته اند ولی شما با شکل آن مسئله مشکل دارید و با خود لجبازی میکنید تا دقیقا آنچه شما میخواهید بشود ،این باعث فشار به همان حس و منطق شما خواهد شد و در حقیقت شروع جنگهای داخلی درون خودتان !
اینکه بر مسئله ای پافشاری بکنید و دقیقا توقع داشته باشید خواسته شما مو به مو برآورده شود ، چه با دیگران و چه با خودتان ، قطعا باعث هدررفت عمر ، پیچیده کردن مسائل ، دور شدن انسانهای دیگر از شما و در نهایت باعث آشفتگی روانی و روحی شما خواهد بود.
شرایط را بسنجید و اگر لازم بود در جایی انعطاف نشان دهید ، گاهی فرار هم میتواند بهترین راه برای دور شدن از خطر باشد و همیشه به معنی شکست نیست !
از دید من علت علاقه خانمها به هدیه گرفتن ، خصوصا در مناسبت ها ، این است که خانمها دوست دارند بدانند که برای شخص اول زندگیشان چقدر مهم هستند و تا چه حد به آنها فکر میشود ، در حقیقت جایگاه خود را با این مسئله که همسرشان او را همیشه به یاد می آورد و به ایشان اهمیت میدهند میسنجند.شاید بعد مادی قضیه آنقدر برایشان مهم نباشد تا اینکه حس کنند هنوز و مثل سابق در خاطر عزیزشان حضور دارند.البته بعد مادی یک هدیه میتواند زن را به این نتیجه برساند که آیا همچنان مانند گذشته جایگاه خود را در قلب طرف مقابل حفظ کرده یا نه .خانمها از هدایای ناگهانی ، خصوصا بدون مناسبت بسیار لذت میبرند !
برای آقایان هم هدیه گرفتن مهم است ولی اصلا قابل مقایسه با درجه اهمیت این مسئله در خانمها نمیباشد. معمولا هم هدایایی که آقایان با سلیقه یک خانم دریافت میکنند شاید آنچنان مورد توجه شان نباشد !
توصیه میکنم بدون دانستن اینکه دقیقا یک مرد چه میخواهد برای او هدیه ای نگیرید ، ممکن است با دیدن قیافه او پس از دریافت هدیه ، از کارتان پشیمان شوید !
برای یک مرد هدیه تهیه نکنید مگر اینکه از قبل بدانید دقیقا او چه میخواهد یا بهمراه خود او برای خرید اقدام کنید.
یک هفته کمه ، یک ماه هم همینطور ، 6 ماه خوبه ، یه پیشنهاد به خانمهایی که مدام از کار خونه گله دارن و غر میزنن و حسرت زندگی آقایان را میخورن : قرارداد تعویض وظایف زندگی زن و شوهر به مدت شش ماه
متن قرارداد !
1- مردها میمونن خونه و خانمها میرن سر کار و نمیبایستی در رفاه زندگی هم خللی بوجود بیاد.
2- همونجور که مردها بی منت و بر حسب وظیفه به همسرشون خرج و مخارج میدن ، دقیقا به همون اندازه به مردشون پول بدن.
3- مردها حق دارن در طول ماه حدود یک هفته بی جهت عصبانی بشن ، گاهی بدون علت گریه کنن و گاهی هم نفرین و دعوا کنن و از خود بیخود بشن و زنشون هم باید تحملشون کنه و رفتارهای غیرعادیشون را بروشون نیاره !!! تازه بعدش باید براشون گل بخره و از شوهرشون عذرخواهی هم بکنه !
4- مردها قول میدن یا آشپزی و خونه داری کنن یا معادل اون از بیرون غذا بگیرن ، دقیقا در حدی که خانمشون انجام میداد.زنشون هم که از سر کار آمد آقا میتونه قیافه آدمهای کوه کن خسته و درمانده را بخودشون بگیرن و ناله از اینکه امروز کلی لباس شستم (انگار یخ رودخونه را شکوندن و لباسها را آنجا شستن ، خب ریختی تو ماشین اون شسته و خشک کرده !) ، غذا پختم (کل پروسه درست کردن قورمه سبزی نیم ساعته ، شامل تفت سبزی خردشده آماده و گوشت و پیاز و گذاشتن روی گاز ، هیزم زیرش نمیذارین و لازم نیست بالا سرش وایستین فوت کنین که !)
6- حتما حتما در روزهایی که مناسبت های زنانه و دخترانه محسوب میشه و در کلیه اعیاد سنتی ، مذهبی ، ملی ، فرآملی و بعضی روزها که هم ایرانیش هست هم خارجیش (مناسبتهای بین المللی که فقط اسمشو شنیدیم و خودمون هم درست نمیدونیم جریانش چیه)برای مردشون هدیه های مناسب تهیه کنن و بهیچ عنوان روزها زیر را هم فرآموش نکنن وگرنه مردشون غمگین یا ناراحت میشه و آنها را به بی احساسی و عدم دوست داشتن متهم میکنه :
- هدیه به مناسبت بار اولی که همو دیدم.
- هدیه به مناسبت سالروز خواستگاری
- هدیه به مناسبت جواب مثبت
- هدیه به مناسبت سالروز نامزدی
- هدیه به مناسبت عقد
- هدیه به مناسبت سالروز عروسی
- هدیه به مناسبت تولد
و موارد دیگه که زیاده ، از جمله مناسبت اولین گلی که بهم دادی و اولین آبگوشتی که با هم خوردیم و اولین شمالی که رفتیم و ...
7- دم غروب حتما باید شوهرتونو ببرین بیرون ، یه مرکز خرید و براش یه چیزایی بخرین ، لباس و کفش و خنزل و پنزل ! و بگردونیدش ، پارکی ، سینمایی و...
8- هر 2 ماه یبار برنامه سفر مناسب هم داشته باشین ، اگر سفر زمینی بود ،مرد هم حق داره رو صندلی بغل بخوابه و خانم هم وسط یه مشت راننده دیونه رانندگی کنه !
9- اون کانالی که اون دوست داره باید ببینه و اگر شوهرتون خواست اخبار یا فوتبال ببینه باید بپذیرید.
10 - اگر وقتی آمدین خونه دیدین کله شوهرتون همش تو گوشیه ، یا پای تلفن با مادرش و خواهرش و دوستاش داره هرهر و کرکر میکنه نباید چیزی بگین !
11- وقتی دارین میرن سر کار میبایست حتما باید بگین دوست دارم و عشق من و ... وگرنه شوهرتون لب و لوچش آویزون میشه !
12- سر کار که هستین شوهرتون حق داره روزی چند بار زنگ بزنه کنترلتون کنه که آیا واقعا سر کار هستین یا خدای ناکرده رفتین با دوستتون یه ساندویچ بخورین !!! کلا باید گزارش دقیق رفت و آمدتون را به شوهرتون بدین و اگه یوقت موبایل جایی آنتن نداد و در دسترس نبودید ، شوهرتون حق داره به همه چی متهمتون بکنه ! روزی هم یکی دو بار لیست خرید براتون میاد که باید حتما تا آخرین گزینه تهیه کنید وگرنه شوهرتون شما را به خونه راه نمیده !
13- هفته ای 3-2 بار باید شوهرتونو ببرین خونه مادرشوهرتون تا همو ببینن و ناهاری شامی آنجا باشین و شما هم اگه تونستین هفته ای فقط 2-1 ساعت یواشکی به مادرتون سر بزنید !
14- خیلی از شبها هم شوهرتون میتونه فوتبال نگاه کنه و شما از سر کار که برگشتی تن ماهی ، تخم مرغ یا باقی مونده غذای ظهر یا دیشبو بخوری و ظرفها را هم بشوری !
15- قابل تمدید از طرف شوهر تا آخر عمر !
یه نکته عجیب تو آدمها دیدم ، وقتی کسی همسرشو از دست میده و اون فوت میکنه ، هر چقدر هم که با هم اختلاف داشتن و بینشون مشکل بوده ، خاطرش تا ابد برای اون عزیز میمونه و فقط قسمتهای خوب رابطشون را به یاد میاره.
ولی برعکس وقتی طلاق میگیرن حتی اگه رابطشون خیلی هم بد نباشه ، فقط خاطرات بد یادش میاد و اگر بازنده آن رابطه باشه مدام از طرف مقابل بد میگه.
در هر دو این موارد جدایی اتفاق میفته و شاید دیگه همدیگر را هم نبینن ، ولی شدیدا" در برخورد بعد واقعه جدایی (به علت مرگ یا طلاق) اختلاف زیادی وجود داره.
یعنی میشه گفت که در اینجا هم مرده پرستی داره خودشو نشون میده؟ مثل همان حالتی که تا وقتی یکی از نزدیکانمون زندس و میتونیم سراغی ازش بگیرم ، اصلا نمیدونیم کجاست و چه میکنه و شاید پشت سرش هم حرفی بزنیم و وقتی میشنویم که مرده ، میگیم حیف شد !
دیدید دارین یه متن فارسی را تایپ میکنید و بعد از کلی نوشتن سرتون را بالا میگیرید و میبینید کلید کیبرد روی انگلیسی بوده ؟ و نتیجه متنتون شده این :
ndndn nhvdk di ljk thvsd jhd\ ld;kdn , fun ;gd k,ajk svj,k vh fhgh ld'dvdn , ldfdkdn ;gdn ;dfvn v,d hk'gdsd f,ni? , kjd[i ljkj,k ani hdk
حالا اگر در ابتدا بدون عجله و با دقت کار را شروع میکردین نیاز به دوباره کاری و تلف کردن وقت نبود ، در زندگی هم کافیست که به اندازه کافی دقت نداشته باشید ، مجبورید خیلی از کارها را دوباره یا چند باره انجام دهید و یا اصولا در بعضی موارد ممکنه دیگه زمان کافی یا امکانی برای جبران وجود نداشته باشه.
از دید من موقع شروع هر کاری بهتره سرها را بالا بگیریم و با دقت بیشتر به مسائل نگاه کنیم ، قطعا باز هم اشتباه خواهیم داشت که نشان انسان بودنه و لزوما" چیز بدی هم نیست و تجربه ای کسب کردیم ولی مطمئن باشید سربالاها همیشه قدمی از سربزیر ها جلوتر خواهندبود.
گاهی که به گذشته فکر میکنیم کارهایی را بخاطر میاریم که از نگاه کنونی کاملا اشتباه بوده ولی در زمان و موقعیتی که در آن موقع داشتیم ، بهترین و درست ترین کاری بوده که میتونستیم انجام بدیم.
همانطور که اگر در زمان حال مشغول کاری هستیم و آن را صحیح و قابل قبول میدانیم ، ممکن است در آینده و یا کسب تجربه متوجه شویم که این هم اشتباه بوده.
از دید من اشتباهات گذشتمون هر چه بوده و زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده ،ارزش افسوس خوردن نداره و تنها کاری که میکنه ، ذهن ما را بی جهت درگیر مسائلی میکنه که دیگه نمیشه درستش کرد .
ترس از هم و غریبه شدن دو نفرحس افتضاح و یه جورایی برگشت ناپذیر است و اگر روزی به این احساس رسیدین ، راجب روابط خودتون حسابی فکر کنید.
وقتی حس کردین نسبت بهم محتاط شدین ، بدونین همه چیز تمومه ! وقتی مواظب هم بودین و کارهای طرف مقابل را قدمی در جهت ضربه زدن به خودتون دونستین ، دیگه امیدی به اون رابطه نیست.
زندگی در جهنم را به بودن در برزخ ترجیح میدم و توصیه میکنم اگر روزی به این نتیجه رسیدین که او جدای از شماست و نمیتونین بهش اعتماد داشته باشین و هر کاری و هر حرکتی از طرف او را به حساب ضربه زدن به خودتون گذاشتین ، به فکر این باشید یا در رابطه خودتون تجدید نظر کلی بکنین یا کلا اون رابطه را قطع بکنید.
بی اعتمادی آخرین ایستگاه روابط آدمهاست !
بهار جان ، عزیز دلم ، زیباترینم ، مهربان من ، لطیف ترین روزهای زندگی
زود رفتی
خوب ندیدیمت
نتونستم رو برگ گلات دستی بکشم
نتونستم یه چیزایی رو خوب حس کنم
عطر دلنشینتو
سپیدی شکوفه هاتو
مستی پرنده ها تو
نشد "در امتداد شب" ببینمت
نشد تو جاده ها "همسفر" باشیم
سال دیگه که آمدی
بذار بهتر لمست کنم
بیشتر بمون
کنارم باش
اینبار که آمدی
زود نرو !
مگه برای عمرمون
چند تا بهار مونده دیگه؟
در دنیای وبلاگ نویسی که تمرکز روی متن است نه عکس (برعکس اینستا) ، شما تقریبا مخاطبین را نمیبینید ، شاید در دنیای واقعی یا خصوصی فرق داشته باشد ولی در اینجا حداقل من اصلا علاقه ای به دیدن صورت و ظاهر کسی ندارم !
وبلاگ در حقیقت برای من دنیای آدمهای بی صورت است ، از دید من بهتره هیچ تجسمی ازهمنشین های محترم مجازی که در وبلاگ میان نداشته باشم، اینجوری تمام تمرکز بر روی فکر و اندیشه آنها خواهد بود.
شاید موقع وبلاگ نویسی یا نظر گذاشتن فقط جریان افکار را ببینیم که دوطرفه حرکت میکند ، اگر دقیق تر نگاه کنیم گاهی از نظر ذهنی و میزان ارتباط فکری از برادر، خواهر یا یه دوست هم به هم نزدیکتر باشیم . شاید آنها آنقدر که شما من را و من بعضی از شما را میشناسم ، نشناسن ، آیا آنها هر روز گوشه ای از افکار خود را برای شما مینویسند و شما با دقت آن را میخوانید؟ .
منظور از این نوشته این هست که در فکر خودتان از ظاهر افرادی که در وبلاگ مینویسن یا نظر میگذارند ذهنیتی نداشته باشین و چیزی نسازید و فقط از جریان فکر و اندیشه و ارتباط آنها به هم لذت ببرید.
من را فکر من میسازد ، زیر این گوشت و پوست و از نظر ظاهر همه یک قیافه ایم ، اگر اسکلت یه انسان را ببینید حتی نمیتوانید زن و مرد بودنش را از هم تشخیص دهید!
اگر از ما بپرسند زندگی یه خرس پاندای کمیاب مهمتره یا یه مورچه ، شاید بگیم زندگی پاندا ، ولی اگر از خود آنها بپرسید و میتوانستند جواب بدهند ، هر دو به یک اندازه برای جان خود ارزش میگذاشتند و فرقی نداشتند.
در زندگی واقعی هم همینه ، برای یه بچه یه چیزهایی مهمه که از دید بزرگترها ارزش چندانی ندارد ولی برای خود آن کودک مهم است ، مثلا شکستن پای یک عروسک یا تفنگ اسباب بازی او.
همینطور شاید ما بین یک بومی جنگلهای آمازون و مدیر عامل مایکروسافت (بیل گیتس) ارزش گذاری متفاوتی داشته باشیم ولی خود آنها برای زندگی و خواسته های خود به یک اندازه ارزش میگذارند.
منظور من از این نوشته اینه که وقتی میخواهید برای یک موجود زنده ارزش گذاری کنید ، از نگاه او ببینید نه از دید خودتان.
از بو و طعم تلخ قهوه ترک خوشم میاد ، معمولا شبها یه نصف لیوان میخورم که شب را برام بیشتر زنده نگه داره !
به فال اعتقادی ندارم ولی شاید برای تفریح همیشه آخر لیوانم را برمیگردونم تو بشقاب ، امشب از زندگی خودم که توی یه لیوان نقش بسته یه عکس گرفتم ، شایدم الان آینده من تو این لیوان باشه ، خودم یه تنه درخت میبینم بهمراه ریشه های محکم ، با تصویر یک فرشته وسطش ، میگم آدم بخواد خیالبافی کنه ، میتونه هر چیزی را به هر چیزی تشبیه کنه !
حالا تازه باید انگشتمو تهش بچرخونم تا اطلاعات دقیقتری بهم بده .(لبخند)

از اون موقعی که یادمه از پنجشنبه ها خوشم میومد ، بچه که بودم بخاطر اینکه فرداش تعطیل بود ، بزرگتر که شدم و درگیر کار ، بازم بخاطر تعطیلی فرداش ، اگر جمعه ای پشت پنجشنبه نبود شاید اینقدر دوستش نداشتم !
یه جوری جمعه مهربون اگه نبود شاید پنجشنبه ها هم لطفی نداشت ، ولی با غروب جمعه چکار کنیم؟ عقیده دارم هوای ابری و غروب جمعه و شب اول مهر بخودی خود بد نیستند و فرقی با روزای دیگه ندارند ، همه چیز به خودمون و حس و حالمون برمیگرده ، میشه تو یه غروب جمعه ابری که فرداش اول مهر باشه هم شاد بود ، اگر دلخوشیهامون بدادمون برسه .
شمال رفتنا ، دوره های دوستانه ، قرار و مدارهای احساسم ، خاطرات خنده هامون ، برنامه ناهارفیله کباب و دوری تو بازار تجریش و دربند و درکه ، دارم فکر میکنم خاطرات پنجشنبه هام از بقیه روزا بیشتر بوده !
پنجشنبه عزیزم ، سلام خوش آمدی !
از دید من هر دو عامل باعث من شدن من میشوند ، ژنتیک ، شخصیت مرا میسازد که غیر قابل تغییر است و محیط رفتارهای مرا که قابل تغییرند.
شخصیت انسانها را مانند نهر آبی تصور کنید که جاریست و نمیشود جلوی آن را گرفت و رفتار ما مسیری است که برای آن جریان مشخص میکنیم. میتوانیم با رفتارهای خود شخصیتمان را کنترل کنیم ولی نمیتوانیم مانع حرکت آن شویم.
میشود که مسیر را به نحوی تغییر داد که بجای هرز رفتن آب ، باعث شود مزرعه ای محصول دهد یا تشنه ای به آب برسد ، میشود آن را رها کرد تا بیهوده گردد و مفید نباشدو گاهی به سیلابی بدل شود که در مسیرش غیر نابودی و تباهی ثمر دیگری ندارد.
نقش محیط ، که خانواده در آن تاثیر زیادی دارد ، در حرکت و مسیر صحیح شخصیت ما بسیار تاثیر گذار است و اگر درست و اصولی و با برنامه ریزی مناسب باشد میتواند یک انسان را از یک مجرم به یک شخصیت مفید در جامعه تغییر دهدو برعکس .
با این تفسیر انسان بد در حقیقت مفهومی ندارد، همه خوبیم و هیچکس گناهکار و مجرم بدنیا نمی آید.
هر وسیله ای که استفاده میشه یا حتی اگر هم کم استفاده بشه به مرور زمان نیاز به بروزرسانی ، سرویس و نگهداری اونم در زمان مناسب داره وگرنه بهتون خدمات نمیده.
برای نگهداری و کارکرد مناسب احساستون چه میکنید؟ همین که هست کافیه؟ یکی باشه که بهتون بگه دوست دارم و شما هم همینو بگین کفایت میکنه؟
از دید من علاوه بر ابراز میبایستی در اعمال هم بتونیم این احساس را بهم منتقل کنیم ، زن و مردی که دارن با هم زندگی میکنن برای حفظ و بروز بودن احساسشون اگر تلاش نکنن ، بمرر زمان احساس و هیجان روزهای اول را بهم نخواهند داشت.
اجازه بدین در زمانهای خاص حستون در عمل هم به شخصی که ادعای دوست داشتنش را دارید ، نشون بده که واقعا این حس مثل روزهای اول وجود و بروز داره، اگر فکر میکنید که دوست داشتنتون نیاز به رسیدگی و نگهداری بیشتر داره ، دریغ نکنید ، حفظ و نگهداری مناسب عشقی که هم اکنون در زندگیتون هست ، از پیدا کردن یک احساس جدید راحت تر و مناسب تره ، همدیگر را میشناسید و تا حدودی بهم عادت کردید ، شروع دوباره قطعا سخت خواهد بود و از این فکر بیایین بیرون که شخص دیگه ای بیاد و هیچ مشکلی نداشته باشه ، قبلا نوشته بودم ، هر آدمی نقاط ضعف و قوتی داره ، نفر بعد هم ممکنه یک سری مشکلات را نداشته باشه ولی قطعا مشکلاتی داره که شاید کسی که الان تو زندگیتون هست آن را نداشته باشه ، در برآیند نگاه بکنید میبینید چیزی عوض نشده . (یکی از دلایل من برای مخالفت با جدایی و طلاق)
مصداق بگم : میبینید حستون نیاز به سرویس داره ، یه بامداد ساعت 3-2 صبح ، همسرتون را بیدار کنید و ببریدش شمال ! به همین سادگی ، هم خاطره میشه هم یه تجربه جدید (البته به شرطی که خانمها بتونن از خواب بیدار بشن !)
بدون مناسبت برای هم هدیه بخرین ، اگر توانشو دارید ارزشمند باشه وگرنه یه چیز ساده ولی با مفهوم.
فکر کنید چه کاری را تا بحال نکردید ، یه طعم جدید یه هوای جدید ، یه روش جدید برای ابراز و اعمال عشق ورزی ، مهم اینه که کاری بکنید که تا بحال انجامش ندادید.
جایی که احساستون به دور باطل یک سری از تکرارهای خسته کننده رسیده ، حلقه را بشکنید و مسیر جدید بسازید، عشقتان را بروز کنید تا با طراوت بماند !
یکی از نانهای خوبی که میشه برای پیتزا استفاده کرد ، سنگکه
بهتره خشک نباشه ، سنگک را به اندازه سینی فر ببرید،روش با پشت قاشق سس گوجه بمالید ،کمی پنیر پیتزا بریزید و گوشت چرخکرده سرخ شده با پیاز و فلفل، ژامبون گوشت خرد شده و قارچ را اضافه و روی مواد را با پنیر پیتزا بپوشانید،حدود ۱۵ دقیقه در ۳۰۰ درجه باحرارت از بالا و پایین.
حتما امتحان کنید ، نتیجه بسیار خوبی داره و بسیار لذیذ و بهتر از نانهای آماده پیتزا میباشد.

شاید عجیب باشه ولی من به راه رفتن آدمها دقت میکنم و حس میکنم تا حدودی به شخصیتشون مرتبطه.البته این موارد را در مورد محدوده سنی خاصی در نظر میگیرم،مثلا آرام راه رفتن یک فرد مسن قطعا دلیلی بغیر از سن ندارد.
کسایی که تند راه میرن ،سلامت جسمی خوب و اعتماد به نفس دارن و اگربا قدمهای بلند همراه باشه اراده خوبی هم دارن.
سرعت متوسط نشانه محتاط بودن آدمهاست.
حرکت در یک خط مستقیم نشانه خشک و مقرراتی بودن (انظباط) و حرکت نامرتب نشانه عصبی بودن یا یک مشکل مزمن روحی است.حرکت آرام نشانه تفکر و دقیق بودن فرد است.کسایی که با فاصله زیادعرضی پاها از هم راه میرن ، تنبل و کسانی که موقع راه رفتن پاهای خود را با فاصله عرضی کم قرار میدهند افراد شیکپوشی هستند .
البته این موارد حس من بوده و قطعا نمیتواند جامعیت داشته باشد.
رفتی عزیزم ؟ داری میری حتما خاطراتت را یادت نره با خودت ببری ، یادت نره دوستایی داشتی، عزیزایی داشتی که لحظه ای صورت قشنگت از جلوی چشماشون محو نمیشه تا مرگ آنها را ببنده و مواظب باش دلی را جا نذاری و چشمی را منتظر ، یادت باشه کسایی تو زندگیت خواهند بود که نباید برنجونیشون و کسایی که نباید دلت را خونه آنها کنی ، یادت بمونه زندگی کوتاهه ، به خوشیات بیشتر بها بده و غم و غصه که آمد سراغت درهای دلتو ببند.ببین چی میخوری و چی میپوشی ، ضعف نکنی یهو ، نیستم که مواظبت باشم ، مطمئن باش موقع ناهار و شام ، لقمه از گلوم پایین نمیره بی تو .
اگه دلت تنگ شد و یاد من افتادی و بغل خواستی ، بدون هر وقت چشاتو ببندی و اراده کنی از راه دور بغلت میکنم و محکم بخودم فشارت میدم ، مثل اون قدیما که میچسبیدی به من و بهم عشق میدادیم ، اگر من یادت افتادم و دلتنگت شدم ،دل پاره پاره ام را به عشق خاطرات قشنگت بهم میبافم و با دونه های اشک تزئینش میکنم، برو سفرت خوش ، به سلامت ، پشت سرت یه کاسه روشنی میریزم تا راهت باز باشه.مادرت - سودابه
کسی بود که من ماشین را برای سرویس پیشش میبردم ، پسر خوب و مهربونی بود و در کارش وارد ، یه ایراد داشت ، اصرار داشت که دیگران حس کنند او خیلی زیاد میداند !
بخاطر این قضیه میون حرفاش همیشه ضرب المثل بکار میبره ، یه بار به من گفت من علامه 10 نیستم ولی میدونم که ...
من هم خندم گرفته بود هم میخواستم راهنماییش کنم که اشتباه میگه تا جای دیگه بهش نخندن ، گفتم مهدی جان علامه دهر (زمانه و روزگار) درسته ! فکر کرد و گفت نه هر دوتاش درسته ، گفتم خوب یعنی چی که علامه 10 ،چرا 20 و 30 و 40 نه؟ گفت اگر 10 نفر علامه تو دنیا باشن، یکیش اونه !
توجیه از دید او منطقی بود و از دید من شیرین ، چه کار داشتم که بخوام ذهنیت ساده او را بهم بریزم.
یا جای دیگه کسی میگفت ، گلیم بخر اندازه پات ! (پاتو به اندازه گلیمت دراز کن )
یکی هم فقط یک ضرب المثل بلد بود ، با یک گل بهار نمیشه ، در هر موضوع مرتبط یا بی ربطی فقط همان را بکار میبرد، مثلا میگفتیم امسال گرما زود آمده یا فلان چیز گرون شده ، در هر دو حالت ،میگفت دقیقا ، با یک گل که بهار نمیشه !!!
منظور من از این نوشته اینه که سعی نکنیم بیشتر از آنی که واقعا میدونیم یا اطلاعات داریم یا خارج از تخصص ماست ، اظهار فضل نماییم ، بهتره راجب موضوعی حرف بزنیم که از آن خوب میدانیم و مطمئن هستیم اطلاعات غلط به مخاطب نمیدیم یا تجربه مفیدی را منتقل میکنیم.
همانجور که قبلا هم گفتم ، سخت ترین و در عین حال آسانترین کار دنیا ، حرف زدنه ، بستگی داره حرفهاتون محتوی و پشتوانه درستی داشته باشه یا نه !
هر کس بالاخره به ماشین زمان فکر کرده و برای خودش خیالبافی انجام داده.
ولی دقت کردین تقریبا در اکثر موارد وقتی به ماشین زمان فکر میکنیم ، دلمون میخواد به گذشته برگردیم و یک سری اشتباهاتمون را جبران کنیم.
در صورتی که ماشین زمان به آینده هم میتونه سفر کنه ولی چرا ما با شنیدن اسمش همش سفر به گذشته تو ذهنمون میاد؟
انسانها از اشتباه کردن گریزان هستند و معمولا هم نمیپذیرند که تقریبا در تمامی اشتباهاتشون خودشون هم به نوعی مقصر بودن. وقتی زمان میگذره و آنها متوجه میشن که تصمیمی که گرفته بودن درست نبوده و در مواردی امکان اصلاح آن اشتباه هم وجود نداره ، بدنبال سفر به گذشته هستند.
چه چیزی در این گذر زمان تغییر کرده که ما متوجه اشتباهمون شدیم؟ قطعا تجربه !
ما در گذشته آیندمون زندگی میکنیم ، امروز برای فردا ، دیروز خواهد بود ، برای کاری که امروز میکنید دقت بیشتری داشته باشید ، از تجربه خودتون و دیگران کمک بگیرید تا نیازی نباشه فردا بدنبال ماشین زمانی باشید که شما را به امروز برگرداند !
شام امشب و ناهار فردای بلاگر !
یه بسته بال مرغ (بازوی مرغ ) را در تخم مرغ زده شده میزنیم و با پودر سوخاری آغشته میکنیم ، میتونیم کمی فلفل قرمز هم به پودرمون اضافه کنیم و بعد در ظرف روغن جوش بذاریم ، سیب زمینی را هم میتونیم درشت خرد کنیم با سبزیجات ایتالیایی که بصورت بسته بندی در بازار هست مخلوط کنیم و بعد از مرغ در روغن جوش برشته کنیم.
غذای ساده ولی خوشمزه ای است .

حتما هر کدوم از شما کسی را دور و برش داره که زیاد غر میزنه ، همش در حال گله کردنه و اعصاب شما را قلقلک میده ، میاد پیش شما و اگر دستشون بهتون نرسه با تلفن یا از طریق شبکه های اجتماعی غرغر هاشونو بهتون منتقل میکنن !
تا یه جایی بخاطر وا بستگیشون و به میزان دوری و نزدیکیشون به شما میشه تا حدودی تحملشون کرد ولی گاهی جوری گلایه میکنن و همش از سیاهی ها میگن و مشکلشون را بزرگ میکنن که تا ساعتها بعد رفتنشون آدم حس میکنه آن مشکل متعلق بخودشه و دچار افسردگی میشه !
داشتم فکر میکردم اینجور آدما پیر بشن چی میشن؟ چون اصولا با بالا رفتن سن و کمبودهایی که یقینا پیش خواهد آمد ، میزان غر ها هم بصورت تصاعدی بالا خواهد رفت .
کمتر غر بزنید ، بذارین آدمهایی که بهتون نزدیکن ازتون خاطره های شاد داشته باشن ، حرفهای مثبت ، خوشحالیاتون و هر آنچه حس خوب هست را منتقل کنید ، نه همش قیافه های عبوس بهمراه حرفهای تلخ و ناله مانند که نمیشه با شیرین عسل هم خوردشون !
چند وقته لحظه فوت کردن شمع تولد یکی از عزیزانتون را با چشم ندیدید؟
چند وقته وقتی به طبیعت میرین ، ناب ترین و زیباترین نقاط آن را از لنز دوربینتون فیلمبرداری کردین و دیدین؟
چند وقته وقتی عروس خانم میگه "بله" بجای دیدن طبیعی آن لحظه خاص ، داشتین از توی یه مانیتور مثل یه فیلم بهش نگاه میکردین؟
***
چیزی که از دید من جالب نیست دیدن لحظات خاص و ماندنی انسانهاست که جدیدا بجای ثبت با چشمامون داریم از درون لنز دوربین بهشون نگاه میکنیم .
چرا برای یادآوری یه حادثه خوب و دلچسب به فکرتون و خاطراتتون مراجعه نمیکنید ؟ حداقل برای من اینطوره که اگه خاطره ای را با چشمم و فکرم ثبت کنم هم بیادآوردنش برام جذابیت بیشتری داره و هم اصولا اونو بیشتر خاطره میبینم تا روشن کردن یه سخت افزار و دیدن آن درون مانیتور.حداقل اینه که لحظات اوج و دوست داشتنی یک اتفاق تکرار نشدنی را با چشمان خود ببینید و اجازه بدید افراد دیگری که شاید آن اتفاق برایشان به اهمیت آنچه برای شماست نباشد کار عکس یا فیلم را انجام دهند.
به نظر من صحنه هایی که با چشم دیده میشه را میتوان بعنوان خاطره واقعی محسوب کرد !
از هر که بپرسید آدم کنجکاوی هستی ، در پاسخ میگوید نه و اگر خیلی منصف باشد میگوید تا حدودی !
ولی واقعیت این است که ما انسان بدون حس کنجکاوی نداریم ، خصوصا در خانمها از شدید تا وحشتناک ! تغییر میکند ، یعنی ما خانم با کنجکاوی متوسط و ضعیف نداریم !
عقیده دارم اسرار دیگران را هر چه بیشتر بدانیم به خودمان بیشتر سخت خواهد گذشت.تصور کنید یک راز از دوستتان میدانید و روزی آن راز توسط شخص دیگری برملا میشود ، انگشت اتهام بسوی شما هم خواهد بود . یا خود شما ناخودآگاه آن مسئله را افشا میکنید و دچار استرس این میشوید که اگر دوستتان متوجه شود شما آن راز را افشا کردید با شما چه برخوردی میکند.
معمولا اسرار و رمز و راز زندگیها مسائل شاد و خوبی نیستند و برعکس گاها تلخ و ناراحت کننده اند ، سعی در دانستن این موارد ممکن است بر روی روحیه شما اثر گذار باشد یا شما هم آن مسئله را به زندگی خود تعمیم دهید.
برای مثال ، زنی از خیانت همسرش مطلع شده و آن را به دوست خود میگوید ، او هم که تا کنون به همسر خود اطمینان داشته شروع به تردید و شک میکند و زندگی آرام و بدون مشکلش بهم میریزد.
البته مطمئن هستم اینگونه هشدارها تغییری در فعالیت های اطلاعاتی خانمها نداشته و امیدی ندارم که حس کنجکاوی آنها را کم کند ،یکی از پایه های دنیای زنانه بر مبنای همین قضیه استوار شده ،فقط امیدوارم آقایانی که این مطلب را میخوانند بتوانند تغییری در این حسشان بدهند، در هر حال توصیه ای بود و نوشتم ! (لبخند)
فقط ۵ خوبی از خودتان را با مصداق عملی بنویسید و آنها را بررسی کنید و ببینید واقعا آنها را دارید؟ در زندگی همین الان دارید انجام میدید؟ در آینده هم با این ۵ خوبی ادامه خواهید داد؟
شما را با وجدان خودتون تنها میذارم !
اما اگر سخت بود و وجدانتون نپذیرفت ، چطور از یک انسان دیگر که تا چند وقت پیش غریبه بود و اگر از کنارش تو خیابون رد میشدید او را نمیشناختین ، انتظار هزاران خوبی را دارید؟
وقتی آخر خوبیها را توقع بکنیم که خودمان چند خوبی ثابت شده و واقعی را حداقل نزد وجدان خودمان داشته باشیم!
عکسهای جذاب برای کسانی که میخواهند فرضا بینی خود را عمل کنند به آنها نشان میدهند ، کلینیک هاش شیک و افراد با لباس مرتب و صورتهای جذاب و بینی های قلمی ، هزینه های آنچنانی که در نهایت هم سر در نخواهید آورد که برای چه بوده و فقط لیست بلند بالایی خواهد بود.
بحث هزینه هم بکنار ، از کجا مطمئن هستید نتیجه بهتر از روز اول خواهد بود؟ شما زیباترین بینی دنیا را هم داشته باشید ، اگر پایتان به مراکز زیبایی برسد ، پیشنهادهایی برای بهتر شدن آن به شما داده خواهد شد !
به این فکر کنید که وقتی برای عمل زیبایی اقدام میکنید ، حداقل من این نظر را خواهم داشت که شما از آنچه هستید رضایت ندارید ، خود را زیبا نمیبینید یا بدنبال زیبایی ، صرفا در یک قسمت صورت خود میگردید و مایل هستید کسی که به شما نزدیک میشود هم جذب همان زیبایی ظاهر شود ، قصد جسارت به افرادی که این کار را با هر انگیزه ای انجام دادند یا میدهند ندارم ولی آنها میتوانند با فکر ، اندیشه ، حس ، منطق ، مهربانی ، صداقت، محبت و خوبیهای بیشمار دیگر زیبا به نظر برسند ، به این موارد فکر کنید و اگر حس میکنید ضعفی در آنها دارید ، لطفا" به فکر عمل کردن آنها نیز باشید !

در یک روزنامه یا سایت خبری تعداد زیادی از افراد کار میکنند و لی فقط یک نفر مسئول میباشد و هرگونه خبر نادرست و مشکل دار از خروجی آن رسانه وارد دنیای خبر شود ، مسئولیت آن با مدیر مسئول میباشد.
در یک شرکت و کارخانه هم یک مدیرعامل وجود دارد که مسئولیت امور و پیشبرد اهداف آن مجموعه بعهده اوست.
دقت کردید سهام یک مجموعه اقتصادی میبایست به نحوی تنظیم شود که 51 درصد متعلق به یک طرف باشد ، تا بتواند در زمینه مسائل بوجود آمده . پیشبرد امور تصمیم نهایی را بگیرد؟
یک طناب را متصور شوید که 2 انسان با نیرویی کاملا یکسان از دو طرف آن را میکشند ، چه اتفاقی می افتد؟ دقیقا" هیچ چیز ! ساعتها هم اگر ادامه بدهند سکون و درجا ماندگی خواهد بود ، یا اگر نیروی زیادی از دو طرف وارد شود نهایتا آن طناب پاره میشود.
این مقدمه بخاطر آن بود که بگویم خانواده و زندگی هم نیاز به یک نفر تمام کننده و کسی که حرف آخر را میزند دارد ، در یکی از نوشته های قدیمی به این موضوع اشاره کرده بودم ولی یک نکته جدید به آن اضافه میکنم.
از دید من اگر قرار باشد در مجموعه خانواده (منهای بخش احساس آن) جریان زندگی به پیش برود نیاز به یک تصمیم گیر نهایی میباشد و از طرف دیگر زندگی واقعی منطق را میپذیرد نه برخورد احساسی را ، به عقیده من مردان نگاه منطقی تر به مسائل دارند تا خانمها !
حالا فرض را بر این میگذاریم که ما انتخاب کردیم که یک مدیر داشته باشیم ، اگر ابزار و امکانات و قدرت تصمیم گیری نهایی را به او ندهیم، آیا کارها به پیش میرود؟ آیا اگر در طول زندگی مدام با تصمیمات او مخالفت یا کارشکنی شود ، او توان پیشبرد مقاصد و هدایت آن زندگی را خواهد داشت؟
اگر قرار باشد هر کس در آن مجموعه کار خود را بدون هماهنگی و رای مدیر انجام دهد و وقتی مشکلی پیش آمد مسئولیت نپذیرد و یا مسئولیت آن را به مدیر مسئول زندگی واگذار کند ، آیا جریان زندگی حرکت طبیعی خود را خواهد داشت؟ آیا پیشرفتی وجود خواهد داشت؟
عقیده دارم در شروع زندگی این بحث مهم انجام و تکلیف مدیر مسئول زندگی کاملا واضح و بدون اما و اگر و شرطی ، مشخص شود.
دیدم تو نظرات با قید خصوصی یه نظر برام آمده : نوشته هاتون خیلی زیباست ، اصلا یه حس خاصی گرفتم ،میتونم بیشتر باهاتون آشنا بشم؟ 25 سالمه از تهران ، فدای شما ، اشکان !!!
با یه شماره موبایل و چند تا گل و قلب و ...
گفتم نکنه یه جایی تو نوشته هام یه جوری نوشتم که طرف فکر کرده من درخواستی دارم ، اونم از یه مرد!!!
یه کم خودمو جمع و جور کردم و صاف نشستم ، هر چی فکر کردم دیدم خوشبختانه از اون مدل نوشته ها نداشتم !
داشتم فکر میکردم که کلمه "بلاگر" را دیدم ، تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که، اسم "بلاگر" میتونه هم زنانه و هم مردانه باشه، آقایی محترم وقتی وارد وبلاگ شده ، از بس هول بوده ، "تجربه های مردانه زندگی" را هم در عنوان وبلاگ ندیده و فکر کرده من یه خانم هستم!
اشکان جان ، لطفا کمی بیشتر صبر داشته باش ، یکم با طرف بیشتر آشنا شو ، بعد حمله کن ، آخه شاید از افکارش یا ظاهرش خوشت نیاد ، هنوز هیچی نشده فداش میشی ؟ شاید اصلا یه مرد باشه به اسم یک خانم وبلاگ زده، ریش و سبیلش را که نمیتونی تو وبلاگ ببینی (لبخند) ، توی یه نوشته دیگه داشتم که اینجا (تو اینترنت) ممکنه مهناز ، عباس باشه ! احتیاط کن ! اصلا شاید جای مامان بزرگت باشه ، تازه اگه هیچکدام از این حرفا هم نباشه و همونی باشه که تصورش را کردی ، راه و رسم آشنایی این نیست ، اقلا به خودت احترام بذار ، تا آنجایی که من میدونم دختری که طبیعی باشه ، با این مدل پیامها سمت شما نمیاد.
فکر کنم سنت هم کمتر از 25 باشه ، سنتو کمی بالاتر نوشتی که دامنه موارد را گستره تر کنی ،پیش خودتون هم فکر کردین ، اگه مینوشتی 18-17 سالته ، 20 سال به بالا ها شما را از لیست خودشون خط میزدند!
نمیگم تو اینترنت با کسی اشنا نشو ، اتفاقا عقیده دارم ، بشرط صداقت اینجا از واقعی بهتره ، تو دنیای واقعی اول با ظاهر و امکانات یه نفر آشنا میشی ولی اینجا ابتدا فکر اونو میبینی و انتخاب میکنی !
در هر صورت قصدم این نیست که مانع فعالیت و تلاش بیدریغ شما همنشین مجازی جوانم بشم ، ولی امیدوارم وقتی وارد یه وبلاگ میشی ، هول نکنی و نگاهی دقیقتر به آن بندازی و بعد نظر بذاری، که زحمات بی شائبتون به هدر نره !
همنشین های عزیز مجازی ، لطفا دست به گیرنده های خود نزنید !
در بخش کد کپچا(امنیتی) نظرات بلاگ اسکای ظاهرا مشکلی پیش آمده و امکان نظر گذاری مقدور نمیباشد.
من از طرف بلاگ اسکای از شما پوزش خواسته و درخواست میکنم صفحات را اینقدر رفرش نکنید !
فکر میکنم نوشته "نامه" بلاگ اسکای را ناراحت کرده و اینجوری داره نشان میده که ، اگه از اینجا ناراحتید نظراتتون را با پست برای هم بفرستید !
همه آدمها یک یا چند دوست صمیمی دارند ، یک توصیه مهم و آرامشبخش، همه اسرار خود را به دوستانتان نگویید،یه مرز بذارید، به اختلاف با او فکر کنید و یک روز ممکنه او دیگر دوست شما نباشد.
اصلا اختلاف هم پیدا نکنید ،بخاطر اطلاعاتی که از شما دارد ،شما در برخورد با او محافظه کار خواهید شد و نمیتوانید براحتی حرف بزنید و ابراز عقیده نمایید ، نگران خواهید بود که نکند با حرفهایتان او را ناراحت کنید و او هم راز شما را افشا کند.
مطالبی را که مهم است و لزومی ندارد به کسی بگویید نزد خود نگهدارید، اصولا چیزی که لازم نیست بگویید ، نگفتنش بهتر از گفتنش میباشد.
نگفتن اسرارتان و رعایت این مطلب خصوصا در زمان اختلاف با آن دوست ، موجب آرامش شما خواهدشد.
فکر نمیکنید نوشتن یه نامه واقعی روی کاغذ حس بیشتری تا یه نامه الکترونیک یا ایمیل داشته باشه؟ مثل شنیدن یه آهنگ روی نوار کاست یا دیدن یه فیلم با ویدیو ، از اون فیلمهایی که ترک داشت و هی میپرید !
دلم میخواست یه آدرس داشتم ، همین الان یه نامه مینوشتم ، یه پاکت واقعی و چند تا تمبر ، لبه پاکت و پشت تمبر ها رو هم با زبونم خیس میکردم تا بچسبه، زیاد هم مهم نبود چی مینویسم ، فقط مینوشتم و مینداختم تو صندوق پست ، بعد منتظر میشستم ، صدای زنگ بیاد ، بگم کیه؟ بگه پستچیه ، یه نامه داری ! جوابشم شاید زیاد برام مهم نبود ، فقط هیجان انتظارشو دوست داشتم و اینکه در پاکت را باز کنم و بدونم یه دست با خودکار اونو نوشته، سلام ، کی میای؟ دلم تنگته ... ، شاید هم یه تیکه از گل خشک شده لای کتاب هم توش باشه با عطر یه بوی خوش و طعمی از احساس ، الان فقط یه آدرس میخوام !
از نظر علمی در بدن مرد هورمون های زنانه هم هست و در بدن زنان هورمونهای مردانه ، فقط میزان این هورمونها در دو جنس متفاوت است !
میخواهم نتیجه بگیرم لیست خواسته های زن و مرد مشترک است ، فقط در اولویت ها متفاوت ، کسی از صداقت ، وفاداری ، حس امنیت ، علاقه ، نیازهای مالی ، روحی و جسمی و ... بدش نمیاید و همه بدنبال آن هستند ، فقط شماره بندی موارد در لیست خواسته های مردان و زنان متفاوت است.
از دید من همه درخواست های خوب و مثبت زن و مرد از هم میبایستی تیک بخورد ،کسی در دنیا وجود ندارد که از خواسته های خودش چشم پوشی کند و بگذرد مگر اینکه بخواهد عمری را با حسرت زندگی کند.
توصیه میکنم به این نقطه برسیم که زن و مرد حداقل در اولویت خواسته هاشون با هم تفاوت دارند و آن را بپذیریم ، اینگونه درک رفتارهای همدیگر آسان تر خواهد بود.
درک زنی که یک شاخه گل و جمله ای محبت آمیز از مردش میخواهد و مردی که یک قورمه سبزی خوشمزه و جا افتاده از زنش را میطلبد آسان میشود ، مردها هم از یک شاخه گل زیبا و شنیدن "عزیزم دلم تنگت شده بود"خوششان میاید و زنان هم از قورمه سبزی ، ولی اولویتشان متفاوت است !
شرط او بود و من پذیرفته بودم در حقیقت هر دو مایل بودیم اینگونه باشد، و یکماه بیشتر به پایانش نمانده، 6 سال و 35 روز و 7 ساعت پیش با هم آشنا شدیم ، در تمام زمینه ها تفاهم داشتیم ، یه روز که تو پاساژ آفتاب سمت خیابون سئول توی یه کافی شاپ نشسته بودیم و حرف میزدیم ، یه پیشنهاد بهم داد ، کفت اگر همه چیز خوب پیش رفت و با هم ازدواج کردیم ،5 سال بعدش زندگیمون چه خوب بود . چه بد ، از هم جدا شیم ! طلاق بگیریم و باز اگه خواستیم با هم دوباره ازدواج کنیم ، بخاطر این شرط هم من مهریه ازت نمیخوام ، فقط قول بده بچه دار نشیم و وکالت طلاق به هم بدیم ! من هم پذیرفته بودم ، 5 سال گذشت ،عاشقانه ، با بهترین خاطره ها از شمال سبز گرفته تا کویر خشک و زیبای جنوب ، شبهای بارونی بدون چتر، بوسیدنهای یواشکی تو ماشین ، وقتی صدای بارون و برف پاک کن موزیک ما بود ، آغوشهای بی منت ، زندگی بی مسئله ، بدون بحران ، بدون مشکلاتی که بقیه زوجهای جوان داشتند ، گاهی که مسائل دیگران را تو این 5 سال میشنیدیم ، تعجب میکردیم ! ما هیچ مشکلی با هم نداشتیم ، شاید بخاطر اینکه میدونستیم همه چیز در اختیار خودمونه ، شاید حس اینکه جبری توی این رابطه نیست ، 1 ماه و 2 روز و 3 ساعت دیگه باید از هم جدا شیم ، با اینکه همه چی خوبه ، از الان دلم برا نبودنش ، حتی یه شب ، تنگ میشه ،ولی بهم قول دادیم !
(داستان واقعی نمیباشد)
شب بخیر گرمی برای همنشین های مجازی شب زنده دار ، هنوز با خواب به توافق نرسیدید ؟ یا شب و خلوتش را بیشتر میپسندید؟
به هر علتی هستید و خواننده این نوشته اید ، آرزو میکنم بهترین شب و بامداد زندگیتان را داشته باشید و بتوانید زیباترین شفق و طلوع آفتاب را ببینید.وقتی خیالتان راحت شد که خورشید خانم امروز هم می آید،و تصمیم به خوابیدن گرفتید ، امیدوارم میهمان قشنگترین رویا ها باشید.بامداد پنجشنبتون خوش