بلاگر

بلاگر

تجربه های مردانه زندگی
بلاگر

بلاگر

تجربه های مردانه زندگی

ولم نمیکنه !

حتما شنیدین که زن یا مردی از این گله داشته باشه و به شما بگه فلانی ولم نمیکنه !

در 90 درصد موارد ، خود این شخص نمیخواد که ول بشه ! حرفشو میزنه ولی در واقع خودش مایل به ادامه رابطه هست ولی شاید به سبک و سیاق خودش.

جهت اطلاع میگم ، اگر کسی واقعا داره اذیت میشه و از اینکه شخص دیگری او را رها نمیکنه گله داره ، با این راه حل ساده میتونه همه چی را تموم کنه ، قطع ارتباط کامل ، به همین سادگی. البته این کامل که میگم یعنی مطلقا هیچ ارتباطی و سیگنالی از سمت شما به آن طرف نره .


وقتی تلفن میزنه و جوابشو میدی و میگی بهت زنگ نزنه ، یعنی خودتم میخوای که ادامه بدی ، اون کلید قرمز روی گوشی را برای چی گذاشتن؟ ، وقتی کلید سبز را میزنی ، حالا هر چی هم بگی ،مثلا بگی دیگه به من  زنگ نزن یا توهین کنی یا بخوای قانعش کنی که تموم کنه ، وقتی سبز را میزنی ، یعنی راه ارتباط با من بازه ، و اینجا مقصر خودتی.

اس ام اس هم بهمون شکل ، وقتی در گوشی طرف تیک میخوره که اس ام اس یا پیامشو تو شبکه های اجتماعی مثل واتساپ خواندی ، یعنی راه ارتباط بازه ، هر چند اگه جوابشو ندی !

میگه بیا برای آخرین بار همو ببینیم و خداحافظی کنیم ، اینا همش بهانس ، میتونی نری ، اگر واقعا میخوای دیگه تو زندگیت نباشه ، نرو ! وقتی تحت عنوان آخرین بار یا چیزایی مثل این میری سر قرار ، یعنی داری یه پالس میفرستی که هنوز همه چیز تموم تموم نشده و میشه امیدوار بود !  بازم اینجا مقصر خودتی و معلومه واقعا نمیخوای تموم کنی.

یا نگو فلانی ولم نمیکنه ، یا خودت کمکش نکن که امیدوار باقی بمونه و دنبالت بیاد.

ذاتا خلافگو !

بعضی خلافگویان حرفه ای هستند و متاسفانه به این امر عادت دارند  ، مثلا ناهار قیمه خوردند ، میگویند قورمه سبزی خوردیم ، حالا چه فرقی میکند ، نمیدانم ، شاید برای آنها مهم این است که راست نگویند ، کسانی که این قضیه در فطرتشان نهادینه شده را به به سختی میشود درست کرد ولی میشود کنترل کرد .

معمولا قصدشان این است که با این کار توجه دیگران را جلب کنند و خودشان را از آنچه هستند مهم تر نشان دهند.

زندگی با اینگونه افراد مهارت های خاص میخواهد ، اگر حس میکنید همچین کسی در اطرافتان هست و وابستگی او به نحوی است که نمیتوانید او را از خود دور کنید  ، بهترین راه بی توجهی است ، وقتی جمله ای میگویند که حس میکنید حقیقت ندارد ، از روی آن بگذرید و اجازه ندهید او حس کند که بر روی شما تاثیرگذار بوده.به مرور وقتی حس کند گفتن مطالب غیر واقع یا بزرگنمایی بیش از حد مسائل توجه کسی را جلب نمیکند ، ممکن است رفتار خود را اصلاح نماید، البته شاید !


میدونی کی هستی؟


اگر از هر کی بپرسی خوبیها و بدیهاش را بشماره معمولا بدی کم داره و پر از خوبیه ، شما که داری الان این نوشته را میخوانی ، آدم مهربونی هستی؟ از دید خودت یا دیگران؟ جدا از حرف زدن و اینکه من مهربونم ، عملا چکار کردی که نشانه واضح مهربونیت باشه؟ آیا خبیث هستی؟ همه میگن نه ، پس این همه آدم خبیث،کجان و کیا هستن؟ شاید ما هم باشیم و خودمون هم ندونیم ! پشتکار داری یا تصمیمات مهم زندگی را نصفه کاره رها میکنی؟ اگه به این نتیجه برسی که توان مداومت و پی گیری یک تصمیم را در مدت طولانی نداری و با این شناخت از خودت ،میتونی دنبال کارهایی باشی که در کوتاه مدت جواب میدن و نیاز به پشتکار قوی ندارن.

یه وقت بذارین ،در آرامش و سکوت ،صادقانه خوبیها و بدیهاتون را بشمارین و ببینید کی یا چی هستین و چقدربا خودتون آشنا هستین ؟!


اشکالی هم نداره که به این نتیجه برسین که فرضا آدم مهربونی نیستین ، مهم اینه که این همه میگن ذات و فطرت ،بدونید کجا ایستادید و چه جایگاهی دارین،این بهتون کمک میکنه که توقعتون از زندگی به اندازه ای باشه که حقتونه ، دیگه نمیگین چرا من به فلان آرزوم نرسیدم یا خودتون را با داشته های مادی و معنوی دیگران مقایسه کنید .
قطعا کسی که خودشو خوب بشناسه و به توانایی ها یا ضعفهاش آشنا بشه ،میتونه با توجه به اونا قدمهاشو برداره . توصیه میکنم شناخت آدمها را از خودتون شروع کنید ، این میتونه کمکتون کنه دیگران را هم بهتر بشناسید..




شک

قبل از اینکه به همسرت مشکوک بشی ، به خودت شک کن !

اگر مشکل خاصی مثلا در  بیرون از خانه و محل کار نداره ( بدون نگاه جنسیتی)، ببین چی براش کم گذاشتی ؟ زندگی فایل ورد آفیس نیست که همون لحظه که کلید ذخیره را  زدی ،فایل تغییر کرده را ببینی ، شاید روندی که باعث تغییر رفتار و اخلاق همسرت شده از شش ماه یا حتی یکسال پیش شروع شده !ببین خودت چه تغییری داشتی ، کجای کار کم کم از تعهدات و حرفهایی که در ابتدا زدی دور شدی ،کجا ظاهرت تغییر کرده و دیگه به فکر اینکه چطور دیده میشی یا  اندامت نیستی ، ببین نکنه چون کار از کار گذشته و زن و شوهر شدین دیگه همه چیزو رها کردی و جای پاتو حتی بواسطه حضور یک فرزند محکم میبینی.ببین شبهایی هست که اون نیاز روحی و جسمی داشته و پاسخی نگرفته ؟ توصیه میکنم اگر تغییر رفتاری در همسرتون میبینید اول خودتون را آنالیز کنید و بعد به طرف مقابل شک کنید !


تفاهم


یعنی ،وقتی با یک مطلب مخالفی ، آروم باشی ، محترمانه بحث کنی ، عاقلانه دلیل بیاری  ، توجیه های بی ارزش نداشته باشی ، دیگرانی که بی ربط به موضوع هستند وارد قضیه نکنی و دخالت ندی ،فکرو عقیده و نظر خودت را داشته باشی ، حرف و دلیل و منطق درست شنیدی ، به سادگی بپذیری ، وقتی پذیرفتی ، هر چند مخالف نظرت بود ، آرمانت بشه و کارشکنی و سنگ اندازی نکنی ، که ثابت کنی حرف خودت درست بوده !   و در جهت انجامش حرکت کنی .


از همه مهمترددر درون خودت به درست بودن حرف یا کاری بر سرش به تفاهم رسیدی ایمان و باور داشته باشی ، هر چند مخالف نظر و عقیدت بوده.

تگرگ


هر وقت حس کردید زیادی عاشقید ، خیلی دوست میدارید و سرتاپا احساس هستید و پاسخ مناسب هم از طرف مقابل میگیرید ، از تک تک لحظاتش لذت ببرید و تا جایی که میتوانید طعم خاص و بی بدیل عشق را مزه کنید و بدانید شاید دیگر هرگز سراغتان نیاید و آخرین تجربه عشق ورزی باشد، حتی اگر به او هم برسید !


فقط یک توصیه برایتان دارم ، در آن لحضات تصمیم خاصی برای زندگی نگیرید ،متاسفانه این لحظات بشدت داغ و دوست داشتنی ، عمر زیادی نخواهند داشت، در این مورد مطمئن باشید و تصور  نکنید عشق شما با سایر عشقهای دنیا فرق دارد.

طنز : خواستگاری

دم در رسیده بودیم و هوا هنوز سرد بود، تو فروردین داشت برف میومد! ، دسته گل بزرگی بود جوری که خواهرم دیگه دیده نمیشد و چون زور همه توی خونه فقط به اون میرسید ، داده بودیم دست اون !

من عروس خانم را سر کار دیده بودم و با اجازه بزرگترای شرکت (مدیرمون) و تصویب ایشان ، به ما آدرس داده بودن که بیایم خواستگاری ، همه ما ماسک زده بودیم و مامانم هم چون وقتی بیرون میره و عینک طبی نداره ، یه عینک آفتابی بزرگ داره که اونو میزنه ، یعنی سارق های بانک صورتشون بیشتر دیده میشه تا مادر گرامی !

زنگ درو زدم ، 3 بار هم زدم ، اینو بگم که من عادتمه برای بعضی کارا سه بار را انجام میدم ، قفل کردن در ، زدن زنگ ، زدن به تخته (برای اینکه چشم نخورم)  و...

یه پسر 16-15 ساله با ماسک درو باز کرد ، یه تب سنج حرارتی هم دستش بود ، هم خندم گرفته بود هم حس کردم خانواده عروس چقدر در زمینه سلامت جدی هستن ، مادر و پدر به من یه نگاه کردند ، زیر ماسک احتمالا داشتند لبخند میزدن ، از چروک شدن دور چشماشون فهمیدم !

برادرا اصولا تو این سن خیلی غیرتین ، خصوصا نسبت به خواهرشون ، احتمال دادم که برادر عروس باشه ، چون به من داشت چپ چپ نگاه میکرد ، درجه مادر و پدر را اندازه گرفت ، خواهرم که پشت گلا بود ، سرشو خم کرد و مال اونم اندازه گرفت البته سریعتر از بقیه ! به من که رسید پیشونیم ، گردنم ، مچ دستم ، انگار دلش میخواست من تبی چیزی داشته باشم که از همون دم در ردم کنه ، خلاصه مورد تایید واقع شدیم و تونستیم بریم تو ، بیرون آپارتمان گفت کفشاتونو لطفا  اینجا در بیارین ، من چون چند بار سابقه به سرقت رفتن کفشهامو داشتم و اون روز هم کفشهای تازمو پوشیده بودم ، با یه حالت مظلومانه گفتم نمیشه یه پلاستیک بدین ، کفشامو بذارم توش بیارم تو؟ بازم نگاه عصبانی بهم کرد و رفت تو پلاستیک بیاره ! بابام زیر گوشم گفت ، بخش ایزوله بیمارستان هم این کارا رو نمیکنن !  ولی خوشم اومد دختر تمیزی معلومه.

رفتیم تو ، پدر عروس و مادرش بودن و خواهرش و برادر غیرتی و دم بلوغش ! تعارف کردن و رفتیم تو پذیرایی رو مبلهایی که رو همشون ملافه داشت (احتمالا برای ما انداخته بودند کروناهامون رو مبلا نریزه ) نشستیم ، حالا از پشت ماسک مگه میشد حرف بزنی ، هر چی میگفتی یا اونا میگفتن باید میگفتی ، بله؟ و دوباره با صدای بلندتر تکرار میکردند ، صداها عین بلندگویی بود که توش آب ریخته باشن ، خلاصه خواهرا آمدن رو مبل کنار مادرشون نشستن ، حالا یه مشکل بزرگ پیش آمده بود ، خدایا کدومشون بودند؟ مگه از پشت اون ماسک میشد فهمید؟ پدر و مادرم هم داشتن به من نگاه میکردن که کدومشونه ، من از کجا بدونم ؟ چشاشون شبیه هم بود ، صداشون هم پشت ماسک شبیه هم بود  ، قد و قواره همدیگه بودن ، روم هم نمیشد بپرسم کدومشونه ، بعدا میگفتن این چه دامادیه ، زنشو نمیشناسه!

برادر عروس هم مثل جغد داشت منو نگاه میکرد که به خواهراش نگاه نکنم !

خلاصه شانس آوردیم که مامانش به یکیشون گفت بلند شو یه چایی بیار ، همه یه نفس راحت کشیدیم ، مادرم خم شد طرف من زیر گوشم گفت ، روسری گل قرمزه یادت باشه ، خودشه ! منم سرمو تکون دادم و به ذکاوت مادرم و تجربش آفرین گفتم !

چایی که آمد یخوره جو راحت تر شده بود ، حدس میزدم که مجبور میشن برای چای خوردن هم که شده ماسک ها را در بیارن ، دیدم عروس خانم روسری گل قرمز برای خودش چای نذاشت ، ای بابا اینطور که نمیشه ، گفتم شما چای نمیخوری ؟ بجای اون داداش جغده گفت ، نه آبجیم چای دوست نداره ! دلم میخواست یک دور کامل گوششو بپیچم  !

مادر عروس داشت از دخترش تعریف میکرد و میگفت چقدر هنرمنده ، همه چیزو گفت غیر آشپزی ، آخه گلدوزی ، خیاطی ، منجوق دوزی ، گل آرایی ، حتی شمع آرایی  ! را من شب میام خونه میخوام بجای شام بخورم؟ نه اینکه بد باشه ولی اصل کاریارو بلد باشه اینا راهم آپشنال داشته باشه بد نیست ! (توضیح نویسنده : نگاه آقایان به زن گرفتن خیلی نزدیک به خرید اتومبیل میباشد!) ،من آدم شکمویی نیستم ولی دیگه آدم باید غذا بخوره تا جون کار کردن داشته باشه ، از دوستای دیگم که زن گرفته بودن و میگفتن صد رحمت به اصغر کثافت (ساندویچی محلمون) ، زنامون فقط تو حرکات موزون ، فوق تخصص در اینستاگرام و سلفی در حالتهای متعارف و نامتعارف و پول خرج کردن استاد هستن، نیمرو هم میخوان درست کنن میسوزونش ! دلو به دریا زدم و با زرنگی مخصوص به خودم گفتم ، خوب مادر به این هنرمندی دارن که غذاهای خوشمزه بهشون میده تا فکرشون باز بشه و انواع اقسام هنرها را یاد بگیرن ، خواستم صحبت را یجوری به غذا بکشونم ! خانم والده متوجه شد ولی بروش نیاورد ، معلومه که من همچنان باید از مشتریان اصغر کثافت باقی بمونم  .

عروس خانم یه سیب برداشت ، خوشحال شدم و سر جام صاف نشستم ، ولی نمیخوردش ، سیب سرخی بود ، دعا دعا کردم کارد را هم برداره و انگار تله پاتی داشتیم ، من که ماسک را کنار زده بودم و داشتم چایی میخوردم با نگاه ازش خواهش کردم ماسک را برداره ، بالاخره کارد را برداشت و سیب را پوست کند و بله ...ماسک برداشته شد ، مبارک باشه !

خواب

اعتقاد دارم فقط موقع خواب میشه با ضمیر ناخودآگاه ارتباط برقرار کرد ، چه خواب طبیعی و چه مصنوعی ، توصیه میکنم صبح ها قبل اینکه خوابتان را فرآموش کنید ، بنویسیدش و بعد چند روز بخوانید ، خیلی چیزا از ناخودآگاهتون را متوجه میشید.


مثلا روزهایی که همه چیز خوبه و در خودآگاهتون هیچ مشکلی ندارید ولی باز حس میکنید حالتون خوب نیست ، بدونید اون موقع در ناخودآگاهتون یه چیزایی داره آزارتون میده ، به خواب هایی که میبینید بیشتر دقت کنید و سعی کنید ارتباط آن را هر چند در ظاهر بی معنی ، با دنیای واقعی اطرافتون پیدا کنید.

اکثر خواب هایی که میبینیم تحت تاثیر اتفاقات اطراف ما هستند ، نیازها ، کمبودها یا شادی ها و خوشی ها ، شخصی که بتواند ارتباط بین آنچه در ناخودآگاه خود که در زمان خواب به آن دسترسی دارد را با دنیای واقعی و خودآگاه برقرار کند ، به خیلی از نکات مبهم زندگی خود پی میبرد و میتواند بعضی از مشکلات روحی را برطرف کند.

قرار کوه

دلم برای یه قرار کوه تنگ شده ، ساعت 5 صبح برسی به تجریش ، کله پاچه را بخوری ، بری سمت دربند و شیرپلا ، خنکی صبح و زیبایی خ ولیعصر ، با درختای سبزش ، بعد بری نایب پارک وی ، برای ناهار ، یه فیله کباب با کوبیده اضافه بخوری و بری بازار تجریش ، از شیر مرغ تا روح ! آدمیزاد پیدا میکنی !

تهران یکی از زیباترین شهرهای دنیاست ، یادمه یه روز که تو مدرس به سمت شمال میرفتم و بخاطر گرمای هوا کولر زده بودم ، به کوه های شمال تهران که نگاه کردم ، برف روش بود!

آقا بالا سر نمیخوای؟

اگه دوست داشته باشه؟

اگه غمخوارت باشه؟

اگه تنهات نذاره؟

اگه عزیزم و عشق من از دهنش نیفته؟

اگه هر چی بخوای برات تهیه کنه؟

اگه فکر و ذکرش تو باشی؟

اگه زندگی رو با تو قشنگ ببینه؟

اگه تند تند ببرتت سفر؟

اگه همش سعی کنه بخندوندتو و شادت کنه؟

اگه کارت بانکیش پیش تو باشه!

اگه نذاره آب تو دلت تکون بخوره؟

اگه تب کنی برات غش کنه؟

اگه نازتو بکشه و نوازشت کنه؟

اگه مواظب باشه سردت نشه ، گرمت نشه ، هواتو داشته باشه؟

اگه صبور باشه و بداخلاقیای گاه بگاهتو تحمل کنه؟

اگه برات زود به زود و حتی بی مناسبت هدیه بگیره؟

اگه قبل سر کار رفتن حتما یه حرف قشنگ و یه بغل بهت بده؟

اگه واسه خودش که چای میریزه یه فنجونم واست بیاره؟

اگه وقتی بی حوصله ای باهات شوخی کنه و دلتو باز کنه؟

اگه شب موقع خواب ببینی یه گل سرخ رو بالش برات گذاشته؟

....

بازم آقا بالا سر نمیخوای؟

رسیدن به اوج

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رفاقت

دوست و رفیق خیلی خوبه ، شما خیلی مسائل را به پدر و مادر یا خواهر و برادر یا حتی همسر نمیتونی بگی ، ولی به یه دوست میتونی.

اینکه بدونی کسی هست که حرفاتو میشنوه و عضوی از خانواده نیست و جایی نمیتونه مشکل برات بوجود بیاره و اگر نظری میده با غرض و بدنبال نفع شخصی نیست و اگر روزی درگیری خانوادگی یا فامیلی باشه نمیتونه از حرفهایی که بهش زدی سوءاستفاده کنه ، چیز خوبیه.

اما از دید من به دوست و رفیق هم نباید صرفا" احساسی نزدیک شد و انتخاب یا نگهداشتن آنها هم نیاز به شرایطی داره که در آینده مشکلی براتون پیش نیاره.

- از نظر کمی (تعداد) حتما محدود باشن ، داشتن دوست های متعدد ، لذت وقت گذرانی با یک دوست را کم میکنه و اگر هر کدام توقع یک دیدار در هفته را داشته باشند ، شما را از کار و زندگی میاندازند.

- با کسی دوست شو که چیزی برای از دست دادن داشته باشه ، مثل شغل مناسب ، خانواده مناسب ، موقعیت اجتماعی و ...، کسی که چیزی برای از دست دادن نداشته باشه ، برای دوستی یا هر نوع ارتباط دیگه ای مناسب نیست و مطمئن باشید روزی برای شما دردسر درست میکنه.

- از نظر مادی و معنوی در حد و اندازه خودتون باشه و بتونین حرف همو درک کنید وقتی او حرف میزنه یا شما مسئله ای را مطرح میکنید کاملا متوجه بشین و مسائل همو  لمس کنین، اگه روزی به مسافرت یا  رستوران یا کافی شاپ یا هر جایی رفتید که نیاز به هزینه کردن بود ، نه شما مشکلی داشته باشید نه او.

- روابط خودتون را با کسایی که در حال زندگی باهاشون هستید مدام چک کنید ، اگر حس کردید که یه چیزایی تو زندگیتون داره تغییر میکنه ، شاید اثرات ارتباط شما با دوستتون بوده که شاید حتی خودتون هم متوجه نشدید ، مثلا دوستی دارید که از همسرش جدا شده و ادعا میکنه آزادی چه خوبه !  یا همسرش فلان کارو براش کرده و یه چیزایی براش خریده ، مواظب باشین حرفها یا کارهایی که میکنه اثری بر رفتار شما در خانه نداشته باشه.

- اصولا با دخالت مخالفم ، چه منفی و چه مثبت ! یادمون باشه وقتی به کسی اجازه دخالت میدید ، حتی مثبت ، دری را بروی او باز کردید و این امکان و اجازه را به او خواهید داد که در آینده دخالت منفی هم در زندگی شما داشته باشد ، اعتقاد دارم مسائلی که نیاز به تصمیم های درون خانوادگی دارد و ربطی به رابطه دوستانه شما نداردرا با دوستان خود مطرح نکنید.

-دوستان شاد و بدون مشکل انتخاب کنید ، بعضی ها اصولا بر مدار غم و غصه و منفی گرایی هستند ، مطمئن باشید که بعد از مدتی خواهید دید که روحیه کسل کننده آنها شما را هم دچار مشکل خواهد کرد.

- اگر متاهل هستید ، رابطه با دوستان مجرد خود را کم کنید ، سعی کنید با کسی رابطه داشته باشید که بصورت خانوادگی هم بتوانید آن رابطه را ادامه دهید.

- اگر حس میکنید رابطه شما با شخصی از حد متعارف خارج شده و از نظر زمانی به خانه و خانواده نمیرسید ، سعی کنید سریعا" آن را مدیریت و کنترل نمایید.

- معمولا در شروع زندگی ،زن و شوهر نسبت به هم حساس هستند و مایل هستند تمام توجه شخص مقابل بر روی ایشان باشد، حساسیت های او را در نظر بگیرید ، مطمئن باشید در ادامه زندگی و مدتی بعد ، قطعا" این حساسیت ها کم خواهد شد و میتوانید رابطه  را با دوست خود ادامه دهید، اگر خودتان یا دوستتان در شروع یک رابطه یا در شرف ازدواج میباشید ، رابطه دوستانه خود را محدود نمایید ، وگرنه در همسر خود ایجاد حساسیت خواهید کرد.

- هر چیزی را به دوستان خود نگویید ، گفتن اسرار و رازهای زندگی به دوستان باعث میشه که همیشه این نگرانی را داشته باشید که او ممکن است در زمانی که دیگر دوست شما نباشد،  آنها را افشا کند ، این قضیه باعث خواهد شد موقع حرف زدن با دوست خود هم دیگر مثل سابق نتوانید با آزادی و راحتی ابراز عقیده کنید ، دانستن مسائل محرمانه شما توسط دوست ، شما را در ارتباط با او محتاط کرده و لذت سابق را از این دوستی نخواهید داشت.

طنز: دلال نظر !

دلال نظر : آقا چند تا نظر گذار حرفه ای میشناسم که بیان تو وبلاگت برات نظرای توپ بذارن با ادرس وبلاگ و نام و نشان دار ، از این نظریاتی ها هم نیستن که معلوم نیست خود وبلاگ نویس  گذاشته اون نظرو یا خواننده هاش ! جوری ازت تعریف کنن که مادرتم قوربونت نمیرفت !

من: نه آقا ممنون ، برای من، خواندن پستهام توسط افراد واقعی مهمه ، نظرات صفر هم باشه برام فرقی نمیکنه.

دلال نظر : د نه دیگه نشد ، همه دوست داران زیر پستاشون 40-30 تا نظر ناب دست اول باشه ، اصلا پستی که نظر نداشته باشه مثل خروسیه که تخم میذاره !

من: دوست عزیز ، اگر خروس شما هم تخم بذاره ، این یه جور تقلبه ، من نمیپذیرم ، به من لذت نمیده ، وقتی حس میکنم کسی داره فکر واقعیشو مینویسه برام ارزشمنده.

دلال نظر: ببین الان داغی تازه شروع کردی ، مثل اون جوجه دانشجوها هستن که تازه از دانشگاه میان بیرون و میرن سر کار میخوان همه چی طبق اصول رعایت شه ، چند سال دیگه که زندگی فشار به چند جاشون آورد اونا هم قاطی باقالیا میشن ! مثل تو زیاد دیدم اولش اینطوری میگن ولی بالاخره راه میفتن ، مرحوم استیو جابز مشتریم بود ،  بیل گیتس هم از مشتریامه ،  اولش ناز میکردن ولی بعدا راضی شدن !

من: (خنده) فرضا که خواستم ، هزینه هاش چطوره ، ببینم از پسش بر میام !

دلال نظر : آهان حالا شدی بلاگی جون خودم ، از اول هم میدونستم اینکاره ای !  ،  نظر داریم تا نظر ، فله ای بخوای باهات ارزون حساب میکنیم ، با نام و نشان و آدرس وبلاگ بخوای یکم نرخش بالاست ، البته در هر صورت نظر مفت نداریم ! اگرم بدخواه مدخواه داری ، وبلاگی هست که باهاش پدرکشتگی داری و حقتو خورده ، فقط یه URL (لینک)بده ، بر و بچز نظرهای مخوف رو میفرستم سراغش ، کلا اعصابشو ...توش، جوری که از نوشتن وبلاگ که سهله ،  اینترنت رو بی خیال شه و بره آتاری عهد بوق بازی کنه .بخش نظرات عشقولانمون هم هست ،  میان اونجا برات نظرات میمیرم برات میذارن ، کلی کشته مرده پیدا میکنی !

من : نه اقا ، مگه میدون جنگه ، هیچوقت تصور اینکه چالش فکر بخواد به توهین و دعوا ختم بشه نداشتم ، قصد عشق و عاشقی هم ندارم فعلا ، نه ممنون ، کلا نمیخوام .

دلال نظر : نمیخوام نمیخوام ، نخواه ، از خداتم باشه ، برو غمبرک بزن که چرا واسه پستات نظر نمیذارن ، منو بگو که میخواستم یه خیری بهت برسونم ، عزت زیاد (صدای کلیک دلال نظر ، در حال فرستان لینک وبلاگ بلاگر به بخش نظرات مخوف!)

نقاط ضعف

همه آدمها مرزی دارند که بعد از آن عصبانی میشن ، کسی را هم نداریم که همچین مرزی را اصلا نداشته باشد ، فقط مسئله در محل قرار گرفتن این مرز است ، بعضی بسرعت به آن رسیده و بعضی با ان فاصله بیشتری دارند.

هر انسان نقاط ضعفی دارد که میتوان از طریق آن او را وادار کرد از مرز عصبانیت بگذرد و بهترین کسی که میداند آن نقاط در کجای روح او قرار دارد ، کسی است که با او زندگی میکند.

ظاهر ، خانواده ، شغل ، ثروت ، کار ، تحصیلات و ... میتواند نقاط ضعفی باشند که انسانها برای خود ساخته اند ، ما خودمان برای خودمان ضعف هایی را تعریف میکنیم و تصور این را داریم که واقعا در رابطه با آن موارد مشکل داریم ، وقتی هم که خوب و خوش هستیم خواسته یا ناخواسته آن را به دیگران میگوییم ، در صورتی که از دید من ، غیر مرگ تمامی مسائل نسبی هستند و ضعف محسوب نمیشوند .شاید اگر خودمان به داشتن مواردی اعتراف نکنیم ،  شخص مقابل ما حتی اگر آن مسئله (از دید خودمان مشکل) را ببیند ، تا وقتی خودمان به آن قضیه حساسیت نشان ندهیم آن را بعنوان نقطه ضعف ما تلقی نکند ، ولی وقتی میبیند که ما در رابطه با آن موضوع حساسیت های خاصی داریم ، او هم ممکن است روزی از این قضیه سوء استفاده نماید.آنقدری که ضعف هایمان را میبینیم ، متاسفانه نقاط قدرت خود را نمیبینیم !

توصیه میکنم یک بازنگری در مواردی که  احساس میکنید نقاط ضعف هستند بکنید و همه آنها را بدور بریزید، مطمئن باشید تا زمانی که خودمان به توانایی ها و نداشتن ضعف باور نداشته باشیم ، دیگران براحتی میتوانند توسط اینگونه مسائل ، به روح ما آسیب بزنند.رهایی از این تفکر که ما در مواردی ضعیف هستیم ، میتواند قدم اول در کسب اعتماد به نفس و خودباوری باشد.

بیکار نشینید !

در حال حاضر و با توجه به مشکلاتی که در مشاغل با مراجعه حضوری و فاصله اجتماعی وجود دارد ، بهترین مسیر جهت کسب درآمد ، حضور در اینترنت و کسب درآمد از این طریق میباشد.

توضیح مختصری در رابطه با این مسئله میدم ، شاید شما هم که تخصصی در زمینه کار در منزل دارید بتوانید از این طریق فروش اینترنتی و کسب درآمد داشته باشید.

سئو چیست : سئو مخفف Search Engine Optimization میباشد ، معنی لغوی آن "بهینه سازی برای موتورهای جستجو" و به زبان ساده این میشود که شما محصول یا خدماتی را در گوگل (و سایر موتورهای جستجو مثل بینگ ، یاهو ، آئول و... که زیاد در ایران طرفدار ندارند) جستجو میکنید و یک سری سایتها را در صفحه اول میبینید . به آن سایتها میگویند سئو شده.حالا اگر شما سایتی داشته باشید که مثلا در زمینه خیاطی لباس بچگانه یا فروش زیورآلات دست ساز یا هر گونه خدمات و محصولاتی باشد (چه خانگی باشد چه نباشد) و سئو شود و وقتی در گوگل جستجو میکنند : تولید کننده  لباس بچگانه یا ساخت گردنبند دست ساز و ... سایت شما  در نفرات اول حضور خواهد داشت ، و کاربرانی که از طریق جستجوی گوگل به سایت شما دسترسی پیدا کنند میتوانند خریدار محصول یا خدمات شما باشند.

پروسه سئو زمان بر است و نیاز به تخصص دارد .اگر محصول خاص یا خدماتی دارید که میتوانید در منزل آنها را تولید یا به مشتریان سرویس دهی نمایید ، کافی است یک سایت سئو شده داشته باشید و منتظر تلفن مشتریانی  باشید که شما را از طریق جستجوی اینترنتی بر مبنای کلمات کلیدی کارتان پیدا کرده اند!


زندگی زورکی !

در اخبار زیاد خواندیم و شنیدیم ، مردی زنش را یا زنی شوهرش را کشت ! خبر را میخوانیم و از رویش میگذریم و شاید نچ نچی بکنیم و سری تکان دهیم ، شاید آن زن یا مرد قبل از شروع زندگی هم این مدل اخبار را میخواندند و همین عکس العمل را نشان میدادند ولی روزی رسید که خودشان خبر حوادث شده اند !

امروز دوباره خبری مشابه خواندم ،به این فکر کردم ،  چه کسی را باید مقصر دانست ؟ آن زنی که با کمک معشوقه اش پدر بچه هایش را کشته و یا برعکس مردی بخاطر یه زن دیگه همسرش را آتش زده  ...

اگه میبینی زن یا مرد زندگیت باهات مشکل داره و بجای زندگی داره زجر میکشه و هر روز داره التماس میکنه که طلاق میخواد ، خوب رهاش کن ، اگر میبینی تمام تلاشتو برای بردن زندگیت به مسیر درست کردی و نتیجه نگرفتی ، سعی نکن با زور و تحدید و خشونت ادامه بدی .آخه این زندگی به چه درد میخوره ؟ به کجا میخواد برسه ؟ و مطمئن باشید وقتی مشکل تا این حد بالا گرفته ، راهی غیر جدایی نمیمونه ، هر چند سخت و پردردسر باشه.اگر تن به این جدایی ندی ، عاقبت خوبی برای آن زندگی نمیبینم . آخرش میشه همون خبر تو حوادث ، برای یه زودپز هم اگر راهی برای خروج نگذاریم ، قطعا نتیجه ای غیر انفجار و انهدام نخواهد داشت.حتی گاهی به این نتیجه میرسم شاید همان کسی که تو اینجور مسائل  کشته شده در حقیقت خودش قاتل خودش بوده ! شاید اگر کمی منطق داشت کار به اینجا نمیکشید و اگر میپذیرفت که جدا شوند ، اکنون زنده بود.

نیومدیم تو این چند سال زندگی سوهان روح هم باشیم و بجای شادی و آرامش به فکر انتقام و دشمنی و خباثت باشیم.

عقیده دارم 2 انسان بالغ وقتی تمام سعی خود را کردند و حس کردند به نتیجه نمیرسند یا حتی با هم احساس خوشبختی نمیکنند و آینده ای هم برای رسیدن به آرامش متصور نیستند ، چرا زندگی با زور را انتخاب کنند؟ آنها بالاخره خاطرات خوبی هم داشته اند ، بالاخره زمانی سر روی یک بالش میگذاشتند و با هم غذا میخوردند ، با احترام به هم و به عمری که با هم گذراندند و در صورت حضور فرزند به احترام پدر یا مادر بودن ،محترمانه  از هم جدا شوند و  بدنبال زندگی جدیدی باشند ، حتی اگر نخواهند شخص دیگری را هم مجددا وارد زندگیشان بکنند ، و تنها بودن را  با تمام  مشکلات مادی ، مسائل روحی   و خیلی مسائل دیگر که پس از جدایی سراغ آدمها میاید، اتنخاب کرده اند ، همه مشکلات پسا جدایی شرف دارد به یک روز زندگی با زور و اجبار.

حساسیت ها و زندگی مشترک

ازدواج که کردی ، حتی باید مواظب کلماتت باشی ، مثلا وقتی میگی خانواده ام ، دیگه نباید به پدر و مادرت اشاره کنی ، خانواده بعد ازدواج یعنی زن و شوهر و فرزند ، خصوصا آقایون روی این قضیه حساس هستند ، به پدر و مادر میتوانی بگویی خانواده پدری یا مادری .


توی اختلاف بین همسر و خانواده پدر و مادری ، هیچوقت وسط نباش یا خودتو کنار نکش ، همیشه در کنار همسر باش ، و تنها جایی که مجازی در کنار ناحق هم بایستی ، اینجاست ! دیدم زن یا مردهایی که سعی میکنن در اینگونه اختلافات نه اینور باشن نه اونور ، ولی این قضیه شدیدا" به اعتماد همسرشون لطمه میزنه ، و عمق احساس را بینشون کم میکنه.


به خواسته های کوچک هم توجه کنید ، همسر میخواد که کاری براش بکنی ، چیزی بخرید ، جایی ببریدش یا ... ، شما فرآموش میکنی ، این اسمش میشه بی توجهی به خواسته های او ، به بهانه کوچک بودن درخواست هم سعی نکنید قضیه را توجیه کنید ، او به شما خواهد گفت به خواسته های کوچک من بی توجهی کردی ، با درخواست های بزرگ من چه خواهی کرد؟! سعی کنید اگر مشغول هستید و کمی فرآموشکار ، در تقویم یا یک دفتر،  برنامه روزانه خودتون و درخواست های همسر را یادداشت نمایید.


اگر هم اولویتی در زندگی دارید نباید از خانواده مهمتر و بالاتر باشد ، همسر مایل است این را عملا ببیند نه صرفا در کلام ، مثال میزنم : پدر یا مادر بنا به دلایلی میخواهند که خدمتی برایشان انجام دهید ، پسر عمویتان پولی از شما قرض میخواهد و ... بدون اطلاع همسر پاسخ مثبت دادن ، زیاد محترمانه نیست و  ندیده گرفتن نقش و جایگاه  او در زندگی خواهد بود.


ظاهر خود را با سلیقه او هم هماهنگ نمایید، لباسی که میخرید ، آرایشی که میکنید ، رنگ یا مدل موی سر  و ... را نزدیک به سلیقه او انتخاب نمایید نه با سلیقه دوستان و رفقا و اهل فامیل ، شاید مردی از تتو خوشش نیاید و زنی از موی بلند مردش !


برادر یا خواهر یا پدر و مادرتان زنگ میزند و برای مراسمی به میهمانی دعوتتان میکند ، همان لحظه نگویید باشه و می آییم ، بگویید با همسر صحبت کنم و اگر او هم راضی بود ، می آییم ، اگر شخص دعوت کننده  ، شما را دوست داشته باشد ، از این جواب خوشحال خواهد شد که احترام بین شما و همسر برقرار است.


روزی او بنا به دلایلی ناراحت و یا عصبانی است ، رعایت حالش را بکنید و نسبت به روزهای دیگر بیشتر مراعات کنید ، مطمئن باشید یک روز هم شما حال خوشی نخواهید داشت و او یاد میگیرد که در آن روز با شما مدارا نماید.

***

یادمان باشد ، ازدواج از ریشه درآوردن 2 نهال است که هر کدام مربوط به باغی با شرایط آب و هوای متفاوت (فرهنگ ، خانواده و فطرت متفاوت ) میباشد و کاشتن آنها در زمینی در کنار هم که شرایط سابق هیچکدام را ندارد.اگر هر یک خود را با آب و هوای جدید عادت ندهند ، متاسفانه خشک میشوند !

ازدواج دوم !

آیا هنگامی که قصد ازدواج با شخصی که ازدواج دوم او میباشد را  دارید ، این حق را خواهید داشت تا با همسر سابق او حرف بزنید؟

قطعا انسانها مایل هستند که از گذشته شریک آینده زندگیشان اطلاعاتی داشته باشن ، اگر این اطلاعات ربطی به زندگی آینده او نداشته باشد ، از دید من بدنبالش رفتن اشتباه است ولی اگر این اطلاعات زندگی مشترک سابق او باشد چطور؟ آیا امکان ندارد مشکلاتی که او در زندگی قبلی داشته برای شما هم پیش بیاید؟ آیا میشود صرفا به نقل قول او از زندگی سابقش اکتفا کرد و آن را پذیرفت؟ من میگویم ، نه ! نمیگویم که او صرفا خلاف میگوید و چیزی را پنهان میکند و شاید هم دارد صادقانه با شما حرف میزند ، میگویم او مسائل را از دیدگاه خود میبیند و آن را بازگو میکند و این شاید با واقعیتی که اتفاق افتاده متفاوت باشد.

برای مثال مرد یا زنی بوده که روابط زیاد و نامتعارفی با خانواده اش و یا رفقا و دوستانش داشته به نحوی که زندگی را مختل میکرده ، شاید این موضوع را به نحوی مطرح کند که متعارف به نظر برسد و از نگاه او خارج از اندازه نبوده !

از دید من ، اگر به کسی نزدیک میشوید که ازدواج دوم اوست ، این حق شماست که از گذشته او که قطعا در آینده شما تاثیر گذار خواهد بود اطلاعات واقعی داشته باشید، حتی اگر صحبت محترمانه ای با همسر سابق او باشد !

شاید در این صحبت غرض ورزی هم باشد ولی مطمئن هستم از لابلای حرفهای او که عملا تجربه زندگی با شخص مورد نظر شما را داشته ، میتوانید به نکاتی پی ببرید که در حالت عادی دسترسی به آن اطلاعات  امکان پذیر نخواهد بود.

آشپزی مردانه : خورشت کنگر

فصل کنگر خیلی محدوده و الان فصلشه !

خورشت کنگر برای 4 نفر :

یک کیلو کنگر (ترجیحا" پاک شده) را با حرارت کم و بمدت طولانی (1 یا 1.5 ساعت)سرخ میکنیم ، سعی کنید ابتدا بدون روغن حرارت دهید که آب آن خارج شه و بعد روغن اضافه کنید. این کار باعث نرم شدن تیغ های کنگر میشود. یک کیلو در ظاهر زیاد به نظر میرسد ولی بعد سرخ شدن حجم کنگر که بیشتر آن آب است کم میشود.میشه کمی هم سبزی قورمه را سرخ کنید و بعدا به مواد اضافه کنید.

گوشت گل ماهیچه گوساله ، 700 گرم تا یک کیلو را به تکه های درشت خرد و جداگانه سرخ میکنید به نحوی که دو طرف گوشت برشته شود.

پیاز را نگینی کوچک خرد کرده و جداگانه سرخ میکنید تا طلایی-قهوه ای شود. بعد سرخ شدن پودر فلفل سیاه ، نمک و اگر با غذای تند مشکلی ندارید کمی پودر فلفل قرمز به پیاز سرخ شده اضافه نمایید و تفت بدهید.

هنگامی که گوشت سرخ شد ، 2 قاشق رب گوجه اضافه و اجازه دهید رب هم با گوشت کمی تفت بخورد.

در انتها کنگر سرخ شده ، پیاز و ادویه سرخ شده و گوشت را در قابلمه گوشت با هم مخلوط نمایید .علت اینکه مواد را باید به قابلمه گوشت اضافه کنید این است که به ته ظرف شما عصاره گوشت چسبیده و غذا را خوشمزه تر میکند.

در قابلمه را بگذارید و حرارت را کم کنید تا حدود نیم ساعت بدون آب  تا طعم مواد آزاد و به درون هم وارد شود.

به اندازه 1 لیتر آب جوش را در انتها به قابلمه اضافه و ترجیحا با حرارت کم حدود 6 ساعت قل بخورد تا خورشت جا افتاده شود ، اگر حس کردید غلظت خورشت مناسب نیست ، در نیم ساعت آخر در قابلمه را بردارید و حرارت را زیاد کنید تا اب اضافی بخار شود.

بچگیهامون ! (پست صوتی)

(دانلود پست صوتی - 2 مگ)

***

توی یه قطره بارون

ما چقدر خاطره داشتیم

چتر ما ابر بهاری

انگاری غمی نداشتیم


بابا با خستگیهاشم

وقتی میومد توی خونه

خنده بود به هر بهونه

شادی بود چراغ خونه


مامانم عطر تنش گلاب گل

غر میزد با مهربونی رو سرم

اگه میخوای که به جایی برسی

مشقاتو خوب بنویسی پسرم


همیشه تو هر کوچه

یه همسایه دوست نداره

بازی و شیطنت بچه ها رو

پاره میکرد یادمه توپ مارو


زنگ تفریح که میشد غلغله بود

تو حیاط کوچیک مدرسمون

محسن چاقالو لقمه هاشو گاز میزنه

محمد فشفشه جفت پا برامون میزنه


تنبلا ته کلاس جمع میشدن

که شاید دیده نشن

موقع  سوال جواب

پشت یکی قایم بشن !


لای دفتر ریاضی

خشک شده برگ گلامون

کجان اون خاطره هامون

کجان اون بچگیهامون

***

بلاگر - 9 اریبهشت ابری و گاه آفتابی ! 99


خالق شادی !

خیلی از آدمها همیشه منتظر این هستند که اتفاقی بیفته یا کسی کاری بکنه یا فیلمی ببینند و مطلب طنزی بخونن که باعث شادی و خوشحالی آنها بشه.

تا حالا به این فکر کردین که خودتون میتونین خالق شادی باشین؟

اول باید سعی کنید غم را از خودتون دور کنید که تا اون باشه ، هر کاری هم بکنید نمیشه شاد شد.

به این فکر کنید غصه خوردن و غمگین بودن آیا میتونه مشکلتون را حل کنه؟ یا آن مشکل به گذر زمان یا پول یا حضور کسی یا ... بستگی داره که کنترلش دست شما نیست ، پس بذاریدش کنار.

حالا سعی کنید تو شروع به یه خاطره خنده دار فکر کنید ، به یه مطلب طنز یا گاهی هم کافیه به دور و بر خودتون نگاه دقیق تری بندازید ، مطمئن باشید میشه از لابلای روزمرگی های زندگی کلی موضوع خنده دار پیدا کرد.

نمونه :

از خواب که بیدار میشین با همون وضع و حال ، یه سلفی از خودتون بگیرید ، بعدا خودتون و اطرافیان را با ارسال اون عکس کلی شاد کنید !


توی کوچه به گربه محلتون نگاه کنید سلانه سلانه داره راه میره ، چرا داره سمت انتهای کوچه میره ؟  اون طرف کار داره؟ میخواد بره خرید؟ چرا سمت سر کوچه نمیره؟ از کجا داره میاد؟ زنش فرستاده بوده خرید کنه؟ البته من امتحان کردم ، وقتی پاتو میکوبی زمین و میترسونیش ، سمتشو عوض میکنه ومسیرش را برعکس میره، طبق تحقیقاتی که کردم ، به این نتیجه رسیدم که برنامه خاصی برای سمتی که میره نداره !


وقتی آمدید خونه ،بخندید  به اینکه از لباس تنتون هم میترسید و اونو با نوک انگشت درمیارید ، زیاد تکونش نمیدین که کروناهاش نریزن تو خونه !


غذاهای جدید درست کنید ، تنوع داشته باشید ، دستورشم از اینترنت بگیرید و روی اهل خانواده بعنوان مورد آزمایشگاهی امتحان کنید!  روحیتون را عوض میکنه ، خصوصا" اگه بد از آب دربیاد ، پدر یا همسرتون وقتی گرسنه از سر کار که میان خونه و اون غذا را جلوش بذارید ، اونا هم حسابی شادتون میکنن !!!


توی یه تماس تصویری با همسرتون بهش بگید ، امروز چند میلیونی خرید کردین و حسابش خالی شده ، از همون لحظه و قیافه همسر یه اسکرین شات بگیرید و کلی شاد بشین !


به این فکر کنید که تا حالا این همه آرزو داشتید و تقریبا به هیچکدومش نرسیدین !  آیا این همه پشتکار جای خوشحالی نداره؟!!


به کسی که توی ماشین نشسته و با ماسک مشکی مثل لاک پشتای نینجا شده و شیشه ها را هم تا آخر داده بالا فکر کنید ، آخه مگه فرمون یا داشبورد ماشین میخواد روت عطسه کنه که تو ماشین هم ماسک زدی؟!


به بچه هایی که این روزا خیلی خوشن و تو خونه موندن فکر کنید ، راضی هستن مدرسه نرن ولی تفریح و گردش هم نرن ، پدر و مادراشون هم انگاری یادشون رفته بچه که بودن اونا هم با یه روز نیومدن معلم و تعطیلی چقدر خوشحال میشدن ، جالبه که از بچه ها ایراد هم میگیرن و همش میگن زمان ما بچه ها اینجوری نبودن و زمونه عوض شده و از این حرفا ، من تا آنجایی که یادمه در نسلهای گذشته هم بچه ها ، همین ...بودند !

***

فکر کردن به سوژه های اطرافمون و درآوردن موضوعات شیرین و خنده دار میتونه ما رو به خالق شادی تبدیل کنه ، بدون اینکه منتظر یه وسیله یا شخصی باشیم که بخواد اونو برای ما خلق کنه.

دکلمه : ختم کلام !

وقتی یکی توی یه رابطه تموم میکنه و میخواد بره ، دنبالش نیفت و التماس نکن ، لابد یه کاری کردی که اون به "رفتن" رسیده ، مرد یا نمیره یا اگر روزی هم بخواد بره ، دیگه هیچ چیز و هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره.

ختم کلام ، رسیدن به آن نقطه است که تصمیم گرفته شده و تلاش و سعی طرف مقابل اثری نخواهد داشت ، بهتره به امید برگشتنش نباشی و به زندگی خودت فکر کنی ، حتی فکر کردن به جبران کارهایی که کردی و نتیجه اش شده رفتن او هم ،  فایده ای نخواهد داشت.

یادمون باشه ، هیچ جبرانی هم نمیتونه زمان را به عقب برگردونه و اتفاقی را که باعث رفتن شده را تغییر بده ، پس بذار بره و رهاش کن ، حتی فکر کردن در رابطه با او را هم تموم کن ، او هرگز برنمیگرده .

دانلود دکلمه ختم کلام (2 مگ)

دستهایم !

شاد است در آسمان تکان میخورد

نوک انگشتانش چه اشکها که ندیده

ناخن های زنانه اش، بوم نقاشی

حق میخواهد ، گره میشود

عصبانی شود ، مشت میشود

سیلی وحشیانه ای میشود،به کودکی که فقط کودکی کرده!

امضایی میزند بر وصال یا جدایی !

نوازشی پر مهر برنیازمند محبت

بندهای آغوشی محکم است ، بغلی است گرم و مانع سقوط

خوشحال و موافق باشید بهم میزنیدش !

در غم بر روی پیشانی

در فکر زیر چانه

آینده ات در کفش حک شده !

برای دست یار، گرمای عشق

دستهای پدر و مادر ، اعتماد کودکان در گذر از خیابان

به سوی کسی که امتداد میابد نشان دوستی و قرار و آشتی 

زبان حرف زدن کسانی که نمیشنوند

نبضش ضربان های قلبت

عاشقانه هایت را مینویسند

وقتی دوستی به نشان تسلی در دستانش میگیرد

...

***

و به دستهایم نگاه میکنم که دارند فکر من را مینویسند!

آمدن و رفتنت

آمدنت را نفهمیدم

به اندازه برگ گل

سبک بود


نسیم را

ابتدای باران را

گذر عمر را

نمیفهمی


اما

رفتنت را خوب فهمیدم !

طنز: بلاگ دره !

گاهی که وقت دارم دنبال وبلاگ با محتوی جدید میگردم ، خیلی وقتا به صفحاتی میرسم که تاریخشون مربوط به چند سال پیش هست و دیگه بروز نشدن ، حتما بهشون برخوردین ، یه جورایی متاسف میشم ! آخرین نوشته را که میخونم ، اکثرا" حس ناامیدی توشون هست، توقع دارن وقتی یه چیزی مینویسن مثل این کنسرتها مردم هجوم بیارن و جیغ و کف و ... ، آخه نوشته :امروز برف و باران بود و سوز سرما مثل تنهایی من نعره میکشید ! یه پست دیگش هم این بود که چرا برا پستهای من ، نظر نمیذارین آدمهای ... (صدای بوق برای کلمه بی ادبی!)  ، علتش هم بیشتر به این برمیگرده که مخاطبین محترم نظر کم گذاشتن،این از اون آدمایی که میخواد با پس گردنی کاربرا را وادار به نظر گذاشتن بکنه.

بلاگهایی هستن که عشق نظرن ، یکی آمده زیر آخرین پست وبلاگش ، تبلیغ داروهای مردانه و زنانه و افزایش نمیدونم چی چی گذاشته یا یه متن کپی شده که : پستت واقعا زیبا بود و منو تحت تاثیر قرار داد ، به بلاگ من سر بزن ، حالا مطلب پست در رابطه با ناراحتی گوارشی بچش بوده ، نظر اونو تایید کرده ، که آمار نظرهاش بالا بره.

یا یکی یه آهنگ رو دوست داره ، هر کی میره تو بلاگش باید بزور اون آهنگ را گوش کنه ، حالا تصور کن یه مخاطب نصف شبی که همه خوابن  با احتیاط میاد چند تا وبلاگ بخونه ، یدفعه موزیک لود میکشه و اگه صدای اسپیکر هم بالا باشه که دیگه هیچی .

مجردها هم دنیایی برای خودشون دارن ، دخترای کم سن با بلاگهای صورتی و پر افکت ، جوری صفحه را شلوغ کردن که آدم حرکت ماوس را هم رو تصویر گم میکنه ، دخترای نرسیده به دم بخت با دماغ سربالا و فعلا همه مردا بدن و ازدواج چیه ، من هیچوقت شوهر نمیکنم ، بلاگهای دخترای یکم گذشته از دم بخت هم جالبه ، یجورایی  ما هم هستیم توی پستاشون هست ، به زبون بی زبونی به مخاطبین مجرد پیام میدن پس کجائین  :گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من. آنچه البته به جائی نرسد فریاد است. آقایان هم که دیگه مجرد و متاهل ندارن ، کلا یکی با اسم نویسنده خانم ببینن که تب کرده ، همه براش تو نظرات غش میکنن، کاری هم به پیر و جوان و لاغر و چاقش ندارن ! آخه نمیدونی که پشت اون وبلاگ کی نشسته ؟! شاید جای مادربزرگت باشه .

وبلاگهای متاهلین هم جالبه ، پر از تضاده ، روزایی که خوبن از هم تعریف میکنن و همو بالا میبرن و روزهایی که دعوا کردن هم کاملا مشخصه از اون بالا طرفو محکم میکوبن زمین ! خانمهای متاهل یه روز میگن عشق من اینجور کرد ، دلبرم اونجور کرد، واسم فلان چیزو خرید ، عشق ما کلا تو دنیا منحصر به ماست فقط ، بقیه عشقای دنیا دروغه و از این حرفا ، یه روز که یا هورموناشون بهم خورده یا درگیری پیش آمده ، میگن،  به اینم میگن شوهر ،  پررو شده، خونه پدرم راحت بودم، مگه آقا بالا سر میخواستم  ، میدونم باهاش چکار کنم ، همش تقصیر اون مادرشه ، بهش یاد میده بیاد منو اذیت کنه (گاهی هم میگن خواهرش !)

یه وبلاگ جالب هم دیدم که 2 نویسنده عاشق داشت و ظاهرا هر دو مدیر بلاگ بودن و هنوز با هم ازدواج هم نکردن، این برای آن پست میذاشت و قوربون صدقش میرفت و اون یکی متقابلا ، تا اینجاش خوبه ولی به این فکر میکردم اگه بهم برسن و ازدواج کنن ، باز پسوردشون مشترک خواهد بود؟ یا هر کی یواشکی میره برا خودش یه وبلاگ میزنه؟!

دور و ور وبلاگهای دستور اشپزی هم نرین ، باور کنین از قصد غذاهایی که خودشون درست کردن و مواد حروم کردن رو میذارن تحت عنوان های قشنگ ، سوفله ایتالیایی ، شوت بولار سوئدی ، استیک آبدار با سس چغندر و ... ، بعدا هم کلی به سادگیتون میخندن که گولشون را خوردین ، ضمنا" خطر این هم هست که با آقای خونه بعد از خوردن اون غذا ها درگیر بشین.

بعضی آقایون مشکوک هم هستن که توی وبلاگ همش در حال نصیحت این و اون هستن (مثل همین وبلاگ بلاگر !) معلوم نیست جریانشون چیه ، اصلا این چیزایی که میگن را خودشون انجام میدن که واسه همه دارن نسخه میپیچن  ، میان یه چیزایی مینویسن که انجام دادنشون کار آدمیزاد نیست ، یه هرکول لازم داره که از عهده توصیه ها و مشاوره هاشون بربیاد.

البته نگذریم از کاربرایی هم که بی نام و نشان میان و آنچه ته دلشون هست را نسبت به نویسنده وبلاگ خالی میکنن و جوری مینویسن که دشمن قدار هم نمیتونه اون کلمات را بعنوان نظر استفاده کنه ،  چون معمولا مجرم به محل ارتکاب جرم برمیگرده ،جهت رد گم کنی ، یه بار هم  با نام و نشانی و آدرس بلاگشون میان ، جوری خوب مینویسن و از پستت تعریف و تمجید میکنن که آدم فکر میکنه اگه یه طرفدار و دوست واقعی داشته باشه همینه !

من را چه چیزی میسازد؟

بخاطر پولم منو میخواد ،وگرنه بخاطر خودم نمیخواد.

بخاطر اینکه میدونه در آینده دکتر میشم منو میخواد ، وگرنه خودمو نمیخواد.

چون خیلی زیبا و خوش اندام هستم منو میخواد ، وگرنه خودمو نمیخواد.

منو برای اینکه پدر ثروتمندی دارم میخواد ، نه برای خودم.

***

این مطالب را زیاد شنیدیم و معمولا با بار منفی از آنها استفاده کردیم ، جهت اطلاع اگر کسی شما را را برای مطالب بالا و یا موارد مشابه دیگه بخواد ، از دید من نه تنها کار اشتباهی نکرده ، بلکه کاملا هم محق است.

یادمون باشه"خودم" را  همین چیزا میسازه ، شغل ، ثروت ، زیبایی ظاهر (و البته باطن) ، خصوصیات اخلاقی ،حرفه، خانواده و ...، جمع همین موارد است که ما را شکل میده ، وقتی کسی به شما نزدیک میشه ، خیلی طبیعی است که چیزهایی در بیرون و درون وجودتون دیده که به شما علاقه مند شده و اینکه بخاطر آنها شما را بخواد ، کار غیر طبیعیی نکرده.

خود شما هم قطعا وقتی به کسی علاقه مند میشین ، یک سری خصوصیات درآن شخص برای شما جذاب است و هیچ اشکالی نداره که این دلایل مادی هم باشن  و حتی مستقیم و صادقانه بگید :  قسمتی از خواستن من بخاطر این بود که وضع مالی خوبی داشتی  یا زیبا بودی یا ...

آدم را بخاطر داشته ها و نداشته هاش میخوان یا نمیخوان و از دید من اصلا هم چیز بدی نیست.


http://s11.picofile.com/file/8394612134/blogger_pic.jpg

تصویر قسمتی از "من" (بلاگر) !

دل تنگ سفر

برای کسایی که سفر زیاد میرن ، این روزها روزای خوشی نیست ، تو زندگیم زیاد دلتنگ نشدم ولی الان دلتنگ سفرم !

هیچ پروازی به هیچ جا نیست و اپ های سفر را که داشتم نگاه میکردم ، همه خالی بودن!

چند تا مطلب که یه جورایی انتقال تجربه هست را براتون مینویسم :

1- انتخاب همسفر مناسب برای هر سفر ، گاهی میری خارج از کشور ، گاهی سفر داخلی ، قطعا با کسی برو که قبلا تجربه هر کدومشو داشته باشه ، بیشتر بهت خوش میگذره و توی مدتی که آنجا هستی  میتونی از زمان سفرت استفاده بهینه داشته باشی.

2- هر جایی را برای سفر انتخاب نکن ، علاقه ات را نگاه کن ، یکی به آثار باستانی علاقه داره ، یکی به مراکز خرید ، یکی هم به تفریح و خوشگذرانی ، با توجه به علاقه ای که داری مقصد را انتخاب کن.

3- قید سفرهای کوچیک و تکراری را بزن ، سعی کن به سفرهایی که برات تکراری هستن و دیگه بهت لذت آنچنانی نمیدن نری ، خیلی مهمه که در طول سال بجای 3-4 سفر معمولی بتونی در سال یک یا دو سفر خوب بری ، اون سفر کل سالتو میسازه.

4- به رفاه طلبی خودت نگاه کن ، اگه داری جایی میری که هتل های مناسب یا امکانات خوبی نداره و اهل سختی کشیدن نیستی ،  بهتره اون سفر را کنار بذاری .

5- برای انتخاب شهر و هتل ، حتما با کسایی که قبلا تجربه داشتند صحبت کن ، یه موقع میبینی با همون هزینه میتونی هتل با امکانات بهتر بگیری.

6- تحمل راه ، اگر حس میکنی سفر زمینی برات سخته و باعث خستگیت میشه ، در سفر داخلی هم با هواپیما برو ، فکر کن اگر زمینی بری ، روز اول تا فردا ظهرش را بخاطر خستگی از دست میدی.

7- سفر خارجی ، اگر خودت به زبان کشور مقصد مسلط هستی خوبه که فقط بلیط بگیری و بقیه کارها را خودت بکنی ، من این کار را میکنم و بیشتر از حالت معمولی هیجان داره و جاهای بیشتری را میتونی ببینی و میون آدمهای کشور مقصد باشی ، ولی این توصیه را هم داشته باشم که آژانس های مسافرتی با بستن قرارداد و رزرو هواپیما(چارتر) و هتل ، میتونن تخفیف های خوبی بگیرن ، گاهی بهتره با تور بری ، یادتون باشه با هزینه کم (حدود 100 هزارتومان یا کمتر) میتونین از بیمه مسافرتی استفاده کنین .برای مسافرت خارج نرخی که آژانس ها میدن برای 2 نفر هست ، اگر تنهایی بخوای بری هزینه هتل حدود 40-30 درصد گرونتر میشه و یادتون نره تنهایی زیاد خوش نمیگذره !

8- خساست ! تو سفر خسیس بودن را کنار بذارین ، تا آنجایی که توانشو دارین برای خوشی خودتون هزینه کنید ، قول میدم پولهایی که خرج کردین ، بیشترش بهتون برمیگرده ، وقتی حال روحیتون خوب بشه ، کار کردن هم بهتر جواب میده !

9- زندگی کوتاهتر از اونی هست که به تکرار برسین ، سعی کنین هر بار یک مقصد متفاوت را برای سفر انتخاب کنید ، اینکه سال گذشته یه جایی رفتین و بهتون خوش گذشته ، دلیل نشه که باز بخواید برین همونجا ، یادتون باشه هر سنی جذابیت های خودشو برای مسافرت داره ولی از کجا میدونین سال دیگه ، مشکلی براتون پیش نیاد یا اتفاقی نیفته ، یکی از چیزهایی که توصیه میکنم هرگز به آینده موکولش نکنید ، مسافرته .

10 - کار همیشه هست ، هیچوقت به این فکر نکنید که من کار دارم ، گرفتارم ، باور کنید یکی دو هفته نبودن شما ، تو یه موقع هایی از سال ، هیچ بلایی سرتون نمیاره ، کار همیشه هست و اگه بخواهین به این بهانه سفر را تعطیل کنید ،هیچوقت نمیتونین سفر برین ،

به یک سفر خوب نگید کار دارم ، به کار بگید، برات متاسفم  یه سفر خوب در پیش دارم !

***

الان یکماه از سال 1399 گذشت ، زود و سریع هم گذشت ، 10 تا دیگه اینجوری بگذره ، داریم واسه عید 1400 آماده میشیم !

این عمر و لحظات زیبای ماست که داره تند تند میگذره و بعدا با 1000 تا سکه طلا  هم نمیتونی یک ساعتشو برگردونی ، قدر روزها که چه عرض کنم ، ثانیه هاش را هم قدر بدون.

یکی از بزرگترین دلخوشی ها ، حداقل برای من سفر کردنه  ،  که تو این روزا بیشتر از هر چی دلتنگشم !

تفاهم مهم !

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

وفاداری و صفت گربه

سالها یک گربه را جا و غذا بدهید و بهش رسیدگی کنید ، یه روز که با هم از خونه برید بیرون ، شما به سمت چپ برید اون به سمت راست یا هر طرف که دلش بخواد میره و کاری نداره شما چه میکنید و برای او مهم هم نیستید ،با اینکه خیلی ملوس و بامزه هست ولی کلا حیوان وفاداری نیست ،شاید اگر گرسنه بشه یا جایی برای خواب پیدا نکنه ، برمیگرده و مطمئن باشید جای بهتر یا غذای بهتر بهش بدن ، شما را به راحتی فرآموش میکنه.

این رفتار را در بعضی از انسانها هم میشه دید و شاید خودمون هم یکی از آنها باشیم !

اگر از ما سوال کنند و بپرسند، موجود وفاداری هستیم ، قطعا همه میگیم ، بله ، البته این جواب را در تئوری میدیم ، ولی در عمل حتی زمانی که قول وفاداری بهم میدیم و براش سند هم امضا میکنیم ، بازم زیرش میزنیم ، تا حدی که گاهی در همون سند ها برای بی وفایی قیمت تعیین میکنند .(مهریه و سایر تعهد ها)

منظور دقیقا" اینجاست ، هر کدوم از ما برای بی وفایی ، قیمتی داریم ، یکی بخاطر نرسیدن به خواسته های مادی مرز وفا را رد میکنه و یکی بخاطر کمبودهای عاطفی و جسمی .

نمیشه نتونین  روحی و جسمی همدیگر را تامین کنید ، به آرزوهای کوچیک هم بی توجه باشید و همش درد و غم و غصه برای هم بیارین و  انتظار وفاداری هم داشته باشین ، واقعا نمیشه !

وقتی به کسی نزدیک میشید که حس میکنید از عهده هزینه و قیمت وفای اون برنمی آیید ، توصیه میکنم ادامه ندید ، با کسی باشید که بتونید از هر نظر اونو تامین کنید ، وگرنه کافیه یکی غذای خوشمزه تری به این پیشی ملوس بده ، میره و پشت سرش را هم نگاه نمیکنه ، شاید هم حق داره ، عمر مفید و متوسط یه گربه حدود 12 ساله ، میخواد ازش خوب استفاده کنه !


طنز: نیمه پر لیوان

کارهایی که ازش نجات یافتیم :


هر جا میرسیدیم یه آدم سیر یا پیاز خورده مارچ و مورچ میبوسیدمون  و موقع بوسیدن هم گردنتو میگرفت و تا 3 بار بوسیدنش تکمیل نمیشد ولت نمیکرد !


 روم به دیوار ، میرفتی خونه کسی ، طرف رفته بود .... میومد بیرون و دستشو طرفت دراز میکرد که باهات دست بده !


صبح تا شب تو این مراکز خرید ولو بودیم و نصف چیزایی را هم که میخریدیم ، استفاده نمیکردیم.


هی میرفتیم رستوران و برای خوردن غذایی که معلوم نبود از چی تهیه شده و مسموم کردن خودمون،  پول هم میدادیم !


موقع عید آدمایی را که سال بسال نمیدیدیم و اسمشون را هم یادمون رفته بود ،مجبور بودیم ، عید دیدنی بریم و آنها هم بیان بازدید ، بعد عید هم 4-5 کیلو اضافه وزن آورده بودیم ، یه خاطره واقعی دارم از این مطلب ، بچه که بودم یه بار یکی از بستگان دور آمد خونمون عید دیدنی ، ماشین هم نداشتند ، بعد از اینکه رفتن ، مادرم گفت تا وقت داریم بریم بازدید پس بدیم ،یک ساعت بعد ما رفتیم خونشون ، داشتیم ماشین را پارک میکردیم که اونا تازه از خونه ما رسیده بودن دم در خونشون !  الان دارم فکر میکنم چرا سوار ماشین نکردیم و با خودمون  نیاوردیمشون؟ خوبه این کارای خنده دار تعطیل شد.


اونایی هم که با مادرشوهر، خواهر شوهر ، مادر زن ، خاله عروس ، عمه داماد و ... مشکل داشتند ، به بهانه قرنطینه و اینکه اونا سنشون بالاست و ممکنه مریض بشن ، نمیرن آنجا و برای مدتی از دست انواع نیش ، کنایه  و طعنه خلاص شدند و دارن یه نفس راحت میکشن.


عروسی و تولد و سالگرد و جشنهای دیگه هم تعطیل شده ، لازم نیست نگران این باشید چی بپوشم و آرایشگاه برم و اینا ، کلا  جوری شدید که دیگه اپیلاسیون هم جواب نمیده ، بعد این قضایا باید یه وان از مواد موبر درست کنید و 24 ساعت برین توش بخوابید یا یه ماشین چمن زنی بخرید !


به بهانه های بهداشتی میشه دیگه هیچی به هیچکس قرض ندی ، مثلا همون رفیقی که هی ازت یه چیزی قرض میگره و نمیاره ،اینبار یه فیلم از عطسه کردنت رو تو خونه ،  تو اینستا بزار ، هیچکس دیگه هیچی ازت قرض نمیگیره !


زنتون اگه ازشما چیزی خواست ، میتونی با دهن باز و تعجب کرده بپرسی : عزیزم جدی میگی؟  تو از من جون بخواه ولی من سلامتیت را با دنیا عوض نمیکنم ، میترسم اون انگشتری که ازم میخوای آلوده باشه و طلافروشی ها هم تعطیل هستن ،اصلا  دلت میاد شوشو جونت ، عشقت ، امیدت ، مرد رویاهات ، بره بیرون و دیگه برنگرده؟!


البته اگر شوهرتون هم چیزی ازتون خواست ، شما هم میتونین هوشمندانه  به بهانه حفظ فاصله اجتماعی، جبران کنید و  بهش جواب رد بدین !!!


آدمهای فضول ، سخت ترین دوران روزگار خودشونو میگذرونن ، چند وقتی میشه با تعطیلی  مهمونیا و مراسم  ، نمیتونن سر از کار دیگران دربیارن و چند وقت دیگه این وضع ادامه پیدا کنه ، از شدت بی خبری و بی برنامگی  به کما میرن و از دستشون راحت میشید.

***

من

منو ببخش اگه :

خیلی وقتا تنهات گذاشتم ، و بهانم این بود ، خیلی گرفتارم

بهت توجه نکردم  و گاهی رهات کردم

به آدمای دیگه  بیشتر از تو بها دادم

گاهی ساکتت کردم و گذاشتم بهت زور بگن

بهت نرسیدم و متوجه نشدم چی خوردی ، چی پوشیدی؟

بیرون زیاد نبردمت تا یکم بگردی ، دلت باز شه

باهات زیادی منطقی بودم و  تعادل نگه نداشتم

وقتی میگفتی دلم گرفته کاش منو یه سفر ببری ، ببخش که گفتم کار دارم

خیلی باهات مهربون نبودم ، زود عصبانی میشدم و محکومت میکردم

بیشتر از خنده و شادی ، غم و غصه هامو برات آوردم

پیش کسایی که برات عزیز بودن کم بردمت

آنقدر که درمیاوردم برات خرج نمیکردم

مهمون برام عزیزتر بود ، میگفتم تو که از خودمونی و پذیرایی درستی ازت نمیکردم

معذرت که گاهی بهت دروغ میگفتم که اینطور میشه و اون کارو میکنم، ولی نمیکردم

ببخش که اگه هر خطایی میکردی ، بسادگی نمیبخشیدمت و تا مدتها باهات حرف نمیزدم

چند بار هم که به چیزی یا کسی هم دل بستی ،  زدم تو ذوقت و گفتم بدردت نمیخوره

خیلی خوبی که سالهاست با این همه آزار و اذیتی که میکنم ، بازم تحملم میکنی

بازم پیشمی و بهم امید میدی ، هیچوقت تنهام نذاشتی و ترکم نکردی

***

حرف زدن جلوی آینه را تموم میکنم  و قول میدم با "خودم" مهربونتر باشم !


سن یک عدد است

از دید من ، سن برای روح انسانها اگر سالم وآرام باشد، شاید مفهومی ندشته باشد ولی برای جسم انسان ، بله یک عدد است و هر چه از جوانی به سمت میانسالی بروید سرعت بالارفتن آن را بیشتر احساس میکنید.

بعضی جوری زندگی میکنند که انگار 1000 سال قرار است این روند ادامه داشته باشد ، سالها به سرعت میگذرد ، تقریبا یک دوازدهم امسال را هم گذراندیم ،این یه ماه چقدر سریع گذشت؟ 10 تا دیگه اینجوری رد بشه ،باید آماده عید 1400 باشیم !

به بهانه قضایای کوچک یا حتی بزرگ خود را رنج میدهیم ، فلانی اینو گفت یا اونجور برخورد کرد ، کافیه کسی حرفی بزنه که به ما بربخوره ، شروع به برنامه ریزی برای انتقام میکنیم ! کسی که بدنبال انتقامه خودش بیشتر زجر میکشه تا نفر مقابل ، بجای زندگی آرام و شاد ، همش در حال برنامه ریزی و فکرهای سیاه خواهد بود.

کمی به کارها و تفکراتمان دقت کنیم ، شاید قسمت زیادی از مسائلی که باعث رنج و ناراحتی ما میشوند ، بی اهمیت باشند و قابل اغماض، دست از این خود آزاری های بی فایده برداریم ، عقیده دارم، تنها کسی که توان بیشترین آزار را به روح و جسم ما را دارد ، خودمان هستیم !


پول در بیارین که زندگی شاد و آرامی داشته باشید ، زندگی نکنید که پول دربیارین ، هستند کسانی که سالها جمع کردند و زمانی که خواستند از ثروتشان استفاده کنند ، دیدند که توان جسمی یا روحی آن را ندارند و سالهایی را از دست دادند که بهیچ عنوان قابل برگشت نیست.

سن یک عدد است و کسی برنده بازی با این اعداد است که زودتر از دیگران ، به ارزش آن پی ببرد.

اعتماد به نفس یعنی ؟

از دید من ، هر کی را که میبینی و اعتماد به نفس داره و قدمهایش محکمه ، قسمتی برمیگرده به ذات و شخصیتش و قسمتی هم به پولش !

نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه ، هر چی میزان صفرهای حسابتون بیشتر باشه به همان نسبت هم اعتماد به نفس بیشتری دارید ، این یه واقعیته و نمیشه منکرش شد.

اگر در این مورد ضعف و واماندگی دیدید بدانید که پشتوانه مالی کمی وجود داره و چاره چندانی هم نیست ، حتی کسانی هم که ذات و شخصیت قوی و محکمی هم دارن وقتی در مقابل ضعف مالی قرار میگیرن ، دیگه حتی خودشون هم  اعتمادی به حرفهاشون و عملکردشون ندارن و آنها هم پس از مدتی اگر از نظر مادی به نقطه مناسبی نرسن ، آن قدرت را از دست میدن .

این قضیه در زندگی مشترک و خصوصا" در آقایان ، باعث میشود روحیه خود را از دست بدهند و اگر در یکی از درگیریهای معمولی زن و شوهری ، زن مسئله مادی را پیش بکشد و آن را بعنوان ناتوانی مردش در گذران امور زندگی یا مقایسه او با دیگر مردهایی که توان مالی خوبی دارند را مطرح کند ، باعث خواهد شد که اعتماد به نفش مرد با سرعت بیشتری به تحلیل رفته و مشکلات اضافه شود.

بعضی هم اعتماد به نفس کاذب دارن  و با کوچکترین مسئله ای اونو از دست میدن و اتفاقا این افراد وقتی دچار بحران میشن سریعتر و با شدت بیشتری ضربه میخورن ، نمونه این آدمها کسانی هستند که در کلام و حرف خیلی قوی و محکم ظاهر میشن ولی موقع عمل که میرسه توان آن را ندارند که با مشکلات کنار بیان و در هم میریزن.

دکلمه : پشت دریاها (سهراب سپهری)

پشت دریاها ... (دانلود فایل ، 4 مگ )

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.
سهراب سپهری  1346

***

سهراب سپهری، در ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷، در کاشان به دنیا آمد. پدربزرگش میرزا نصرالله خان سپهری نخستین رئیس تلگراف‌خانه کاشان بود. پدرش اسدالله و مادرش ماه‌جبین نام داشتند که هر دو اهل هنر و شعر بودند.

دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹)، و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در خرداد ۱۳۲۲ در دورهٔ دوسالهٔ دانش‌سرای مقدماتی پسران، به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم‌زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ‌التحصیل شد و نشان درجه اول علمی را دریافت کرد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ شعر خود را با عنوان زندگی خواب‌ها منتشر کرد. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت.

سهراب به فرهنگ مشرق‌زمین علاقه خاصی داشت و سفرهایی به هندوستان، پاکستان، افغانستان، ژاپن و چین داشت. مدتی در ژاپن زندگی کرد و هنر «حکاکی روی چوب» را در آنجا فراگرفت. همچنین به شعر کهن سایر زبان‌ها نیز علاقه داشت؛ از این رو ترجمه‌هایی از شعرهای کهن چینی و ژاپنی انجام داد.

در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمناً در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام‌نویسی کرد. در دورانی که به اتفاق حسین زنده‌رودی در پاریس بود بورس تحصیلی‌اش قطع شد و برای تأمین خرج‌های زندگی و ماندن بیشتر در فرانسه و ادامهٔ نقاشی، مجبور به کار شد و برای پاک کردن شیشهٔ آپارتمان‌ها، گاهی از ساختمان‌های بیست طبقه آویزان می‌شد.

وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش می‌گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزیینی تهران نمود. پدر وی که به بیماری فلج مبتلا بود، در سال ۱۳۴۱ فوت کرد. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد. پس از این سهراب با حضور فعال‌تر در زمینه شعر و نقاشی آثار بیشتری آفرید و راه خویش را پیدا کرد. وی با سفر به کشورهای مختلف ضمن آشنایی با فرهنگ و هنرشان نمایشگاه‌های بیشتری را برگزار نمود.

در سالیان آغازین دههٔ ۱۳۴۰ سپهری همراهِ داریوش آشوری به ترجمهٔ پاره‌هایی از مقالات و نمایشنامه‌های ژاپنی از روی نسخهٔ فرانسوی کمک کردند که در سال ۱۳۴۳ در کتابِ نمایش در ژاپن بهرام بیضایی چاپ شد.

سهراب هنرمندی جستجوگر، تنها، کمال طلب، فروتن و خجول بود که دیدگاه انسان مدارانه‌اش بسیار گسترده و فراگیر بود. از این رو آثار وی همیشه با نقد و بررسی‌هایی همراه بوده‌اند. برخی از کتاب‌های او چنین می‌باشند: «تا انتها حضور»، «سهراب مرغ مهاجر» و «هنوز در سفرم»، «بیدل، سپهری و سبک هندی»، «تفسیر حجم سبز»، «حافظ پدر، سهراب سپهری پسر، حافظان کنگره»، «نیلوفر خاموش: نظری به شعر سهراب سپهری» و «نگاهی به سهراب سپهری».

***

سهراب سپهری در سال ۱۳۵۸ به بیماری سرطان خون مبتلا شد و به همین سبب در همان سال برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و وی ناکام از درمان به تهران بازگشت. او سرانجام در غروب دوشنبه ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

در ابتدا یک کاشی فیروزه‌ای در محل دفن سهراب سپهری نصب‌شد، و سپس با حضور خانواده وی سنگ سفید رنگی جایگزین آن گردید که بر روی آن قسمتی از شعر «واحه‌ای در لحظه» از کتاب حجم سبز با خطاطی رضا مافی حکاکی شده بود:
به سراغ من اگر می‌آیید       
نرم و آهسته بیایید       
مبادا که ترک بردارد       
چینی نازک تنهایی من   

منبع : ویکی پدیا

مقایسه آدمها

برو شوهر مهری رو ببین ، چه زندگی خوبی برای خانوادش درست کرده ، یه ماشین از این جدیدا برا زنش خریده ، اونم از بس پز میده، خفه کرده ما رو ، برو یاد بگیر !

مردم هم بچه دارن ، ما هم بچه داریم ، پسر دائیت  پزشکی قبول شده ، تازه یه سال هم ازت کوچیکتره ، تو هنوز داری میری کلاس کنکور ، کی میخوای یاد بگیری ؟!

این چیه دست کردی زن؟ آشپزی را باید بری از مامانم یاد بگیری ، غذاهایی که درست میکنه که انگار فرشته ها از بهشت آوردن، تو هم همش مواد را حروم کن  !

مامان آنیتا اصلا باهاش کاری نداره ، دخترشو درک میکنه ، بهش گیر نمیده کی میاد و کی میره و کجا میره ، روشنفکره ، از مامان شانس نیاوردم من !

***

یا برای خودتون پیش آمده که این حرفا را به کسی بگین ، یا اینکه شنونده بودید ، کسی که مقایسه میکنه در حقیقت فقط یک جنبه را در نظر میگیره ، همون چیزی که توی چشم است و دیده میشه و خودش اونو دوست داره ، انسانها با هم متفاوت هستند ، امکاناتشون ، روحیشون ، خواسته هاشون ، پشتکارشون ، استعدادشون و از همه مهمتر علاقه هاشون ،  توانایی همه انسانها به یک اندازه نیست و شاید کاری را که از یک نفر میخواهیم در توان او نیست و او در زمینه دیگری استعداد و علاقه دارد ، یادمون باشه شخصیت هر انسان مانند اثر انگشتش با دیگری فرق داره.

با اینگونه مقایسه ها مطمئن باشید که نتیجه دلخواه را نخواهید گرفت و چه بسا حس بدی در شنونده نسبت به کسی که با او مقایسه اش کردید بوجود بیاید.

ضمنا" شما هنگام مقایسه در زندگی دیگران حضور ندارید و فقط قسمتی از ماجرا را میبینید که دوست دارید ببینید ! و آن را به سر یکی از نزدیکان یا دوستان خودمیکوبید و این در حقیقت مانند دادگاهی است که قاضی بدون داشتن یک دید کامل نسبت به پرونده و بر مبنای صرفا" یک قسمت کوچک از آن ، قضاوتی نماید.

از دید من اصولا مقایسه اشتباه است و بهتراست اگر پیشنهاد ، انتقاد یا مطلبی را هم میخواهید به یکی از نزدیکان بگویید ، مستقیم و صرفا با تکیه به دلایلی که از او دارید و بدون قیاس ،  مطرح نمایید و اجازه دهید خود او راه درست را انتخاب کند ، مطمئن باشید اگر انتقاد درست و بجا باشد ، شنونده آن را حداقل در نزد وجدان خود میپذیرد و  اصلاح میکند.

کودک درون وجود نداره

خیلیا تا هر چی میشه و رفتارهای بچه گانه از خودشون نشون میدن ، میگن کار کودک درونه !

پس چرا اونایی که تو سن کم ، گوشه گیرن و رفتار آدم بزرگا را تقلید میکنن را نمیگن میانسال درون ؟

ذات و فطرت بعضی از آدما شیطنت کردن را دوست داره و از بچگی هم همین هستند تا پیری ، گاهی اوقات تو بچگی هم حتی خودشو نشون نمیده ،چون میشه به بچه ها زور گفت و کنترلشون کرد ، وقتی بزرگ میشن این حالت نمود پیدا میکنه.

آدمها همیشه برای فرار از اشتباه یا توجیه آنها یه چیزی درست میکنن ، زورشون هم بیشتر به بچه ها میرسه ، نه اینکه میدونن اشتباه کردن  در بچه ها یه چیز طبیعیه ، هر رفتار خطایی که میکنن یه اسم کودک درون روش میذارن و خودشون را راحت میکنن !

کودک درونی وجود نداره ، نمیدونم اولین بار چه کسی به این نتیجه رسیده و این واژه را ابداع کرده ، هر کی بوده مطمئن باشید میخواسته از تمایلش به یک سری رفتارها تو سن بالا فرار کنه یا خجالت میکشیده انجامشون بده.

هر کاری که میکنید ،خواسته حس و روحتونه ، تو سن بالا اگر علاقه دارید که گاها کارهای عجیب غریب بکنید هم ایرادی نداره ، ولی با کودکان کاری نداشته باشید و چیزی را گردن اونا نندازین ، بدون عذاب وجدان ،  مسئولیت کارهاتون را بعنوان یه فرد بالغ بپذیرید و حتی ازش لذت ببرید، چیز بدی هم نیست  ، این انسان شیطون درونتونه !

فرمان هورمونی !

تغییرات هورمونی در بعضی موارد باعث و بانی بسیاری از مشکلات زندگیهای مشترک هستند ، خصوصا در زوجهای جوان و شوهران بی تجربه!

عدم درک صحیح آقایان از اینکه هورمون میتواند تا چه حد رفتار ، روحیات و کنش های یک زن را تغییر دهد و در عرض چند ساعت یک پیک شدید افزایشی یا کاهشی در یک مورد خاص به او بدهد، میتواند باعث بسیاری از درگیری ها در زندگی شود.

گاها" وقتی هورمون فرمان را بدست میگیرد ، در همان لحظه اگر از یک خانم بپرسیم که آیا این رفتار شما طبیعی است ؟ پاسخ او این است ، بله و به فلان یا بهمان دلیل ، این عکس العمل را نشان میدهم  و رفتار من کاملا منطقی و عاقلانه است ، حتی خود او در آن لحظه شاید متوجه نباشد که رفتارش تحت تاثیر تغییرات هورمونیست !

در صورتی که در چند روز بعد یا قبل ، نمیشد تصور کرد که او ، مثلا برای یک مسئله کوچک بخواهد یک مشکل بزرگ بوجود بیاورد.کنترل رفتارهای معمولی و عادی بعضی ازخانمها در این زمان بسیار سخت است و گاه عکس العمل هایی دارند که در زمانهای دیگر بهیچ عنوان اینگونه نیستند.

در خیلی موارد پس از اینکه بحران هورمون گذشت ، خود همان زن در نزد وجدان خود ، خواهد پذیرفت که رفتارش غیر عادی یا زیاده روی بوده ولی در اکثر موارد از این پشیمانی به همسر خود چیزی نمیگوید ، چرا؟

اکثر خانمها این مطلب را به همسرشان نمیگویند و ازاین نگرانند که من بعد در هر کنش و واکنشی که  پیش میاید و حتی در جایی که  کاملا معقول و منطقی  هم هستند و دلیل موجه برای رفتارشان دارند  ، او را متهم به تحت کنترل بودن توسط هورمونها نمایند و حرفشان توسط همسر پذیرفته نشود !

نکته در اینجاست که یک مرد،  تجربه آنچنانی بالا و پایین شدن هورمون را در بدن خود ندارد و تغییرات هورمونی در مردان کمتر از خانمها میباشد و درکی از این قضیه و اثراتی که بر روح و رفتار یک زن میگذارد هم نمیتوانند داشته باشد ، بهترین کار این است که در هنگام آرامش و رسیدن همه چیز به سطح طبیعی ، به او بگویید که در آن ساعات یا آن قضیه خاص ، شاید خود واقعیتان نبودید و او را با اینگونه مسائل زنانه بیشتر آشنا نمایید.در این صورت او این امکان را خواهد داشت بعد از مدتی از زندگی و آشنا شدن با روحیات شما ، بتواند تشخیص دهد کی فرمان دست شماست و کی بدست هورمون !

تجربه دیگران

مهمترین عامل تفاوت 10 سالگی و 20 و 30 و ... شما در تجربه است.

کسانی در کنار آمدن با زندگی موفق هستند که وقتی مسئله ای را تجربه میکنند آن را به اندوخته های خود اضافه و از آن بهره ببرند .

کسانی هم هستند که در سن پایین شروع به استفاده از تجربه دیگران میکنند ، آنها برندگان واقعی هستند ، درست است که لزوما تجربه هر فرد ممکن است برای دیگری کارآمد و مفید نباشد ولی مواردی هست که جنبه عمومی دارد و میتواند برای هر کس مفید باشد ، سعی نکنید همه چیز را خودتان تجربه کنید ، گاه بهایی که پرداخت میشود (عمر) ، غیر قابل جبران است .

تجربه شاید به شما نگوید کدام راه درست است ، ولی به شما میگوید کدام راه غلط است ، انتخابهای پیش رویتان کمتر و شانس انتخاب راه درست بیشتر میشود.

حداقل توصیه میکنم اگر قصد انجام کاری را دارید که جنبه عمومی دارد ، مانند انتخاب یک شغل یا رشته تحصیلی یا خرید یک وسیله و ... با کسی که به او اعتماد دارید و میدانید که در انتقال تجربه به شما صادق میباشد ، حرف بزنید و کمک بخواهید . افرادی که این کار را میکنند از نظر زمان و هزینه های مادی ، بسیار جلوتر از کسانی هستند که بدون هیچ سابقه و دریافت همفکری از دیگران ، کاری را انجام میدهند و خود دست به تجربه میزنند.

یک مثال میزنم ، یکی از دوستان به من گفت قصد نگهداری از یک حیوان خانگی را دارد ، چون من تجربه این کار را داشتم ، به او گفتم در خیلی از موارد مسافرت هایش به مشکل بر میخورد یا بشدت از نظر روحی وابسته میشود و ممکن است مریضی یا مرگ آن حیوان ضربه سختی به او بزند ، با توجه به تجربیاتی که داشتم زوایایی از نگهداری و سرپرستی حیوان خانگی را برای او باز کردم که شاید خود او هرگز به آن فکر نمیکرد یا میبایست خودش دست به تجربه آن میزد و هزینه هایش را هم میپرداخت ، من آن هزینه ها را پرداخته بودم و او به رایگان از آن استفاده کرد.


برای بعضی از ما تجربه خود یا دیگران صرفا یک اتفاق است و برای بعضی یک درس !

اولین ها


اولین برف سال ۹۹ !

21 فروردین 1399


http://s10.picofile.com/file/8393717684/IMG_20200409_WA0002.jpg

معادله زندگی

شاید کم باشن زوج هایی که وقتی ازشون بپرسین زندگی مشترک چطوره ؟ براحتی بتونن بگن خوبه !

شاید کم باشن از مجردهای بالای 30 سال که وقتی ازشون بپرسین تنهایی چطوره ؟ براحتی بتونن بگن خوبه !

پس چی میشه ؟ این وسط ما یه مجهول بزرگ داریم ، چی میشه که آدمهای تنها برای حضور یه نفر تو زندگیشون دست و پا میزنن ، ولی بعد شروع زندگی یا گذشت چند سال نمیتونن براحتی بگن خوبه ، نمیشه هم تنهایی و هم با هم بودن بد باشه !

اینو بپذیریم که حضور یک شخص دیگه با دنیایی از تفاوتهای ژنتیکی و رفتاری ، زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده و به سمت و سویی خواهد کشید ، شاید دقت به مواردی که زیاد دیده نمیشوند ، حرکت ما را به سمتی ببرد که در آن بتوانیم  بگوییم که زندگی مشترک خوبه یا قابل قبوله یا از تنهایی بهتره !

از دید من حل این معادله نیاز به حل کردن چند پیش فرض داره:


1- توقع به اندازه داشته باشید :

نباید از زندگی مشترک بیش از حد توقع داشت و اونو یه راه برای حل تموم مشکلات دونست ، تو نظرتون باشه که آدمها وقتی کمبودهایی دارن ، فقط به این فکر میکنن که این جاهای خالی را پر کنن ، گاهی با پر شدن جاهای خالی میبینن که اون چیزایی که قبلا کمبودی براش حس نمیکردن ، الان جاشون خالیه ! بدنبال یه زندگی همه چیز تمام نباشید .


2- زندگی تخیلی نیست :

زیاد فیلم نبینید یا خودتون را جای قهرمانهای داستان یه کتاب تخیلی نذارید، نویسنده کتاب یا فیلمنامه هم معمولا از آرزوهاش مینویسه نه از حقیقت محض ، در اکثر موارد آخر فیلمهای عاشقانه یا رمانها  به خوبی و خوشی تموم میشه ، ولی تو این فیلم ها و کتابها هم فقط رسیدن 2 نفر به هم را میبینید ، بعدش که کنار هم زندگی میکنن و با چه مشکلاتی با هم درگیرن را نشون نمیدن یا نمینویسن. شاید دور شدن از آرمانها و آرزوهایی که همیشه برای زندگی مشترک تصور میکردین سخت یا از دید شما خطا باشه ، ولی اینکه این موارد جوری روح و ذهنتون را اشغال کنن که به کمتر از اون رضایت ندید هم ،درست نیست.


۳- روابط  دوران مجردی را کنترل کنید :
اگر تصمیم به شروع زندگی مشترک دارید ، دیگر آدم مجرد سابق نخواهید بود ، روابط دوران مجردی را میبایست فرآموش یا بشدت تعدیل نمایید.این مسئله علاوه بر دوستان شامل خانواده نیز میشود . بدانید که هم شما هم نفر مقابل شما ، هر دو میخواهید عملا ببینید که شخص و اولویت اول زندگی هم هستید .و بدون رضایت همدیگر ، ادامه همان روال دوران مجردی ، مشکل ساز خواهد بود.اگر نمیتوانید ، قید ازدواج را بزنید ، خصوصا" آقایان ، خانمها به کمتر از "تمام" شما رضایت نمیدهند و حاضر نیستند به هیچ عنوان حتی شما را با خانواده تان قسمت کنند ، چه برسد به دوستان !


4- انتخاب اشتباه ، طبیعی است:

انسان اصولا از بدو تولد اشتباه میکنه ، گاهی بهای کمی برای خطاهاش میده و گاهی بهای سنگین ، انسان بدون اشتباه نداریم و میشه که در زندگی هم انتخاب اشتباه داشت و پذیرفتن اینکه ممکنه در انتخاب یار و همسر هم اشتباه کردید یا خواهید کرد و این برای خیلی ها داره اتفاق میفته و یه اتفاق وحشتناک و غیر طبیعی نیست که فقط شما دارین اون رو تجربه میکنین ، باعث میشه راحت تر با این مسئله کنار بیایین.


5-واقع بینی داشته باشید :

هنگام تصمیم گیری برای شریک ، سعی کنید حقایق و واقعیت ها را ببینید و چیزی را به آینده موکول نکنید ، وضعیت حال فرد مقابل چطور است ؟ از نظر مادی و معنوی ، بر روی اینکه در آینده فلان و بهمان را خواهد داشت تکیه نکنید و اگر حس کردید خودتان یا شخص مقابل حرفهای رویایی و امیدهای مشروط میدهید ، بدانید که بعدا دچار مشکل میشوید ، صرفا بر روی داشته های واقعی موجود تکیه و حساب کنید .


6-فرهنگ متفاوت وجود دارد :

قطعا 2 نفر که به هم میرسن ، از 2 فرهنگ متفاوت میان که در آن بعضی چیزها ارزش است و بعضی نه ، شاید این معیار ارزشگذاری آن فرهنگ با فرهنگ و آداب و رسوم و نحوه زندگی شما متفاوت باشد ، چیزی که برای او معمولی است برای شما تابو تعریف شده ، قبول این مطلب که تفاوتهای فرهنگی  و ارزشگذاری افعال احتماعی در انسانها متفاوت است ، به شما کمک میکند که درک بهتری از رفتارهای طرف مقابل داشته و راحت تر او را بپذیرید، شاید آن چیزی که برای شما یک ارزش بسیار مهم میباشد ، برای او بی ارزش باشد.


7- آموزش و تمرین همیشه لازم است:

در شروع زندگی و سالهای اول ، قطعا مرد و زن نیاز به آموزش و کسب مهارت های زندگی دارند ، هیچگاه خودتان را بی نیاز از آن نشان ندهید و مطمئن باشید با آموزش و تمرین آن میتوانید به آرامش زندگی کمک کنید ، حتی در مسائلی که به نحوی از خصوصی ترین بخشهای روابط مر و زن هست ، صرفا به فطرت و رضایت خود بسنده نکنید و از آن بدتر اینکه خواست های خود را ندیده بگیرید و فقط به فکر رضایت طرف مقابل باشید هم اشتباهی بزرگ است. در اینگونه روابط نرسیدن هر دو به رضایت روحی  ، آرامش را از زندگی شما خواهد گرفت.


8-تعادل در هر معادله :

سعی کنید از شروع تا پایان در یک خط وسط از نمودار منطق و احساس حرکت کنید ، مطلبی که بارها در پست های من بوده و سعی دارم با تکرارش اونو همیشه جلوی چشم نگه دارم ، در هر مطلبی از زندگی به دنبال نقطه تعادل آن باشید و مطمئن باشید با پیدا کردن آن نقطه ، خودتون به آرامش میرسید و اصولا تا خود آدم آروم نباشه بهیچ عنوان نمیتونه به دیگری آرامش بده ، خصوصا در شروع آشنایی با کسی که قصد زندگی دارید ، بین منطق و احساستون متعادل باشید ، اینکه در شروع زیاده روی حسی داشته باشید و بعد چند ماه یا سال افراط در رابطه منطقی و عقلی ، باعث بهم خوردن کل معادله  زندگی خواهد شد.


9- من عقل کلم : در زندگی مشترک دیگر تنها نیستید که هر آنچه بخواهید تصمیم بگیرید ، بدون مشورت و نزدیک کردن رای به هم نمیشود ادامه مسیر داد ، اینکه ادعا داشته باشید که همه چیز را میدانید و سعی کنید آن را به دیگری تحمیل کنید ، اشتباه بزرگی است ،  در امور روزمره زندگی و مسائل مادی نیاز به یک نفر مدیر و تصمیم گیرنده نهایی وجود دارد ولی در مسائل روحی و فکری هر کس حریم شخصی و خصوصی و  عقیده خود را دارد و با عنوان اینکه ما دیگر زن و شوهریم و یکی هستیم و از این حرفا نمیشه به آن قسمت وارد شد و تحمیل آن به دیگری اشتباه محض است و نشاط فکری را از ما خواهد گرفت.

***

اگر مورد دیگری به ذهنم رسید به این لیست اضافه میکنم.

طنز: عطسه

تو هوای خودم بودم و داشتم جنسای تو قفسه های فروشگاه رو نگاه میکردم ، یک دفعه تو حدود 4-3 متری خودم ، اون صدای کذایی را شنیدم ، بله ، کاری که نباید میشد ، شده بود ، یکی عطسه کرد ، با توجه به آمادگی قبلی و تمریناتی که داشتم خودمو پرت کردم به یه طرف ، برگشتم و یه نگاه مرموز به آنجایی که آن صدا ازش آمده بود انداختم ، یه پیرمرد لاغر که ماسک هم زده بود ایستاده بود و یه تعدادی هم بر اثر موج انفجار پرت شده بودن به اطراف و ازش فاصله گرفته بودن.

پیر مرد با نگاهش داشت از همه برای اون انفجار معذرت میخواست و یه جورایی میگفت من مقصر نبودم ، یه دفعه ای شد ، قول میدم دیگه تکرار نشه !

آدمهایی که حالا فاصله هوشمند خودشون را بیشتر کرده  و به 6-5 متری محل ارتکاب جرم  رسونده بودن با نگاهی غصب آلود به پیرمرد بیچاره نگاه میکردن.

یه خانم هم زیر لب داشت دعا میخوند ، عده ای از دورتر شاهد ماجرا بودن و سری به عنوان تاسف یا اینکه چه شانسی آوردیم نزدیک محل حادثه نبودیم تکون میدادند و داشتند با هم سر این مسئله پیچیده بحث میکردند .

تو همین اوضاع یه آدم فضایی (پرسنل فروشگاه با لباس مخصوص خنثی کردن بمب) از راه رسید، فقط نمیدونم از کجا داشت نفس میکشید ، آخه 2 تا ماسک رو هم زده بود و لباس سراسری با محافظ تلقی روی سر و عینک غواصی ، یه جفت چکمه پلاستیکی سیاه تا زیر زانو (از اونایی که موقع آبیاری تو باغ استفاده میکنن) ، به همه دستور داد از محل حادثه فاصله بگیرن ، یه دستگاه مثل چراغ قوه را به سمت پیشونی پیرمرد مذکور گرفت ، دو سه دفعه امتحان کرد ، ولی انگار دستگاه جواب نمیداد ، سکوت مطلق فضا را گرفته بود ، نزدیک گوشش گفتم ، فکر کنم باید بری جلوتر ، از 5 متری جواب نمیده ! با خشم بهم نگاهی کرد و گفت ، خودم بلدم ، میخوای تو بیا برو جلو ، من مظلومانه عقب کشیدم و زیر لب گفتم ، معذرت میخوام ، وظیفتون رو انجام بدین !

بالاخره رفت جلوتر ، دستگاه جواب داد و همه منتظر بودن ببینند جواب چی میشه ، هیجان به اوج خودش رسیده و نفسها تو سینه حبس شده بود ، مرد فضایی برگشت و نگاهی به جمعیت منتظر انداخت و با افتخار دستگاه را بالا برد و گفت نرماله ... ، همه شروع کردن به دست زدن و شادی کردن و بهم تبریک گفتن ...

پیر مرد با سر پایین و احساس گناه اون وسط ایستاده بود ، مرد فضایی رفت نزدیکش و گفت شما باید با ما بیایید ، ظاهرا میخواستند ببرنش دفتر فروشگاه ازش تعهد بگیرن که دیگه اینجور کارای بی نا...سی  رو تو مکانهای عمومی انجام نده ، جای اینجور کارا در منزل میباشد! ، حتی بهش آموزش هم میدادند که قبل آمدن بیرون از خونه ، به مدت 20 ثانیه یه پر رو بماله به دماغش ، تا هر چی عطسه داره بیاد بیرون و بعد میتونه به مکانهای عمومی وارد بشه !

یادمه منم یه بار تو موقعیت اون پیرمرد بودم ، تو صف نونوایی ، ولی با دستمال و انگشت اشاره انقدر جلو عطسه ام را گرفتم که اشک همینجوری از چشام میومد و سرم داشت گیج میرفت ولی وظیفه شهروندی خودم را انجام دادم و نذاشتم عطسه پیروز بشه ، بهش نشون دادم رئیس کیه !

شب بهاری (نوشتاری و صوتی)

دانلود پست صوتی شب بهاری (4 مگ)

***

کوچه باغ و دیوار کاهگلی شهر قشنگ

آویزون ازش گلای رنگارنگ 
سمفونی پرنده های کوچولو
عطر بهارو ، ابر سفید توپولو
میری و میری و میری
نمیخوای رویای خوبی
تا ابد تموم بشه
چشماتو بستی هنوز؟
داری حسش میکنی؟
روی بوم زندگی ، رنگ میزنی
آبی و سرخ و طلایی
گاهی هم رنگ رهایی !
کوچه باغ قصه و ترانه ها
تو رو فریاد میزنه ، بیا بیا
اینجا هیشکی حرف بد نمیزنه
قلب کوچیک تو رو نمیشکنه
آدمای کوچه باغ شهر ما

فرشته اند

نرم و لطیف

به محبت

تشنه اند

توی اینجا صبح به صبح

همه از بقال و عطار

یا جوون دوره گرد

یا که اون

آقای قصاب ، با سیبیلای درشت

نمیترسن که یهو مریض بشن

میگیرن دست تو رو تکون میدن

یا که سفت و دلنشین

تو رو  آغوش میگیرن

اگه دستتو بدی تو دست من

شایدم یه شب تو رویای خودم

یه شب بهاری از عطر ترنج

شما  رم  مهمون کوچه باغ کنم

میدونم گم شده ای داری هنوز

قول میدم ،

مهربونی رو برات پیدا کنم

***

تقدیم به همه موجودات طبیعت ، حتی اون زنبور کوچیک که الان توی یه دشت  ،  نمیدونم کجای دنیا ، داره دنبال شهد میگرده و تقدیم به اون گلی که اون شهد شیرینو را با مهربونی بهش میده!

18 فروردین 99 - بلاگر

تمسخر

دیدید بعضی آدمها توی هر جمعی مایه تمسخر دیگرانند و هر کاری هم میکنند نمیتونند این حالت را از خودشون دور کنند ؟ همه حتی بچه ها هم باهاشون شوخی میکنن و متاسفانه این وضعیت سن و سال هم نداره ، آدمهایی با این شخصیت تو هر موقعیت و سنی باشن مایه خنده دیگرانند و بیشتر از خودشون خانواده و خصوصا" همسرشون از این بابت رنج میکشه.

اتفاقا اصلا" آدمهای بدی نیستندو شاید خیلی هم مهربون  و معمولا ضررشون به کسی نمیرسه ، از دید من علت اصلی این خصوصیت اخلاقی به این برمیگرده که میخوان در جمع حضور داشته باشن و مورد توجه قرار بگیرن ، ولی چون تصور میکنن چیز زیادی مثل مدرک تحصیلی ، اطلاعات عمومی ، شغل خوب یا مال و ثروت برای عرضه ندارند به همین خاطر اجازه میدن دیگران با ظاهر ، نحوه صحبت کردن و یا موارد دیگه  آنها شوخی کنند و حتی مسخره کنند تا بنحوی توجه جمع یا شخص را بخودشان جلب کنند.

ولی مخاطب من توی این نوشته این آدمها نبودند ، آن آدمهایی که با تمسخر دیگران خصوصا" افرادی که کمی از نظر شخصیتی مشکل داشته و ضعیف هستن قصد شوخی و خنده دارند ، خودشان  کمبودهای بسیاری دارند و با مسخره کردن دیگران میخوان کسی به نقاط ضعف خود آنها توجه نکنه و آنها پوشیده بمانند.

مطمئن باشید این افراد یا کسانی که به تمسخر کردن دیگران میخندند ،بیمار هستند و نیاز به کمک دارند.

بعضی افراد ذاتا" شخصیت قوی دارند و در هر جمعی باشند ، اثر گذار خواهند بود ، شاید علت آن است که برای آنها مهم نیست که در آن جمع ، دیگران چه نظری راجب او دارند و با اعتماد به نفس مطالب و عقاید خودشان را مطرح میکنن ، 

از دید من،  اینکه چند رفیق یا در یک جمع دوستانه بطور مساوی و بدون تبعیض و زیاده روی در حق یک شخص خاص و ضعیف، نکات طنز هم را بگن و بخندند ، تمسخرمحسوب نمیشه، اتفاقا  در مقابل دوستان این دوره و  زمونه  بهترین راه دفاع ، حمله میباشد ! (لبخند)

اشتباه غیر عمد

در زندگی گاهی آدم اشتباه میکنه و بهترین نوع پشیمونی هم ،پذیرفتن آن اشتباه و عدم تکرار اون هست ، توی یه پست دیگه در این رابطه نوشته بودم.

ولی اینکه یه اسم "غیر عمد"  روش بذارید و از طرف مقابل بخواهید که اونو ندیده بگیره ، اینم اشتباهه !

مگر تو خیابون بصورت غیر عمد با ماشین بزنید به یه عابر پیاده و اونو زخمی کنید یا باعث مرگش بشید و وقتی پلیس آمد بگید غیر عمد بوده، آیا اونم میگه آهان ، پس بفرمایید تشریف ببرید ، چون تصادف شما عمدی نبوده !

ممکنه اشتباهات اینجوری را راحت تر بشه پذیرفت ، ولی اینطور هم نیست که کاملا بشه ندیده بگیری و از روش گذشت ، اون اشتباه هم برای خودش عواقب و جریمه ای خواهد داشت .

زندگی مشترک جوریه که هر کاری یک طرف بکنه اثرش به کل خانواده برمیگرده ، در کلام و اعمال دقت بیشتر و قبل هر کاری و هر حرفی به خوب و بدش فکر کنیم، حساسیت های طرف مقابل را در نظر بگیریم ، تمرین کنیم که در صورت پیش آمدن یک مشکل بهترین عکس العمل چی میتونه باشه ، همیشه نباید منتظر بود تا یک مسئله پیش بیاد و بعدش به فکر چاره باشیم.

گاهی تعداد اشتباه های ما تو زندگی به قدری زیاد میشه که برای طفره رفتن از گفتن روزانه چند بار ببخشید و عذرخواهی های مکرر ، شروع میکنیم به توجیه آن اشتباه و یه جورایی هم میخوایم بگیم که شاید زیاد هم اشتباه نبوده یا به بهانه غیر عمد بودن اون میخواهیم از امتیاز منفی خطاهامون کم کنیم ، مثال راننده بی دقت را در نظر داشته باشید ، میشه اینجور هم توجیه کرد ، اون عابر پیاده بالاخره که میمرد ، حالا یه خورده زودتر ! باور کنید بعضی توجیه ها در همین حد سطحی و بی محتوی  هستند و باعث درگیری و فشار عصبی بیشتر میشن ، خصوصا" اگر طرف مقابلتون آدم منطقی و معقولی باشه ، او براحتی زیر بار این مدل توجیه ها نخواهد رفت .یادمون باشه که صرف گفتن ببخشید هم نمیتونه اثر یه خطا را پاک کنه ، طرف مقابل این حق را داره که عذرخواهی شما را نپذیره ، کسی را برای اینکه در همان لحظه که شما یه ببخشید گفتین ، همه چیز را فرآموش کنه و برگرده به زمان قبل از آن خطا ، تحت فشار نذارین ، حداقل به او زمان بدید و نشون بدید که عملا پشیمان هستید.

دکلمه: سلام ستاره

وقتی سلام ستاره را در جمع میخوانم ، بعضی ها به این فکر میکنن که برای خودم اتفاق افتاده ولی اینطور نیست.

تا حالا توی زندگیم گرفتاری حسی نداشتم ، حقیقتش چیزی را تحت عنوان عشق تجربه نکردم ، بودن کسایی که این احساس را به من داشتند یا حداقل ادعا میکردن که دارن ولی هیچوقت متقابلش نبوده و نتونستم مثلا برای یک زن دلتنگ بشم و یا درد جدایی را تجربه کنم !

اعتقاد دارم یه نوشته ، شعر ، ترانه ، فیلم ، نقاشی یا هر اثر هنری دیگه که بار حسی یا اجتماعی داره ، لزوما اتفاقی نیست که برای خالق اون اثر افتاده باشه ، در حقیقت کسی که یه جورایی حس قوی داشته باشه ، میتونه خودشو در احوال و وضعیت دیگران قرار بده و از نگاه آنها به جریان زندگی نگاه کنه و مثلا یک شعر بنویسه.

عاشقانه کم مینویسم ، "سلام ستاره" یکی از اوناست.

لطفا" برای دانلود اینجا را کلیک نمایید

طنز: کروناز !

سلام ، معذرت میخوام که مزاحم وقتتون شدم ، چند لحظه میتونم وقتتون رو بگیرم و با هم اشنا بشیم؟ ، میتونم اسمتون رو بپرسم ...

سلام عزیزم ، البته که میتونی ، من  کروناز ! هستم.

واو ،چه اسم زیبایی  ، میشه از خودتون بیشتر بگید

به هر کی میرسم زود برام تب میکنه ، گرفتار من میشه و منم سعی میکنم تا جایی که بشه خودمو تو دلش جا کنم

بیشتر دوست دارم با آدمای سن بالا آشنا بشم ، میدونی که زودتر به مال و منالی میرسه آدم دیگه !

ای داد ، این حرفا چیه کروناز جان ، از شما بعیده

واقعیت همینه دیگه ، خیلیا این کارو میکنن ، حالا به ما که رسید بعید شد؟

بیشتر از آدمای هپلی و ولنگار خوشم میاد ، که وقتی بیرون میرن همه چیزو دستمالی ! میکنن

کروناز جان لطفا" در محدوده +12 نهایت 15 حرف بزنید ! البته یه جورایی حق با شماست ، اینقدر دلم برا دست دادن و احوالپرسی تنگ شده ، چند وقت پیش با یکی از دوستام حسابی دستامونو شستیم و بعدش ضد عفونی کردیم و حدود نیم ساعت داشتیم با هم دست میدادیم ، دوستم هی از در میرفت بیرون و میومد تو و با هم دست میدادیم ، خیلی حال کردیم !!

کروناز جان برنامه بعدیت چیه ؟ الان که حسابی مشهور شدی و در سطح بین المللی همه میشناسنت.

درسته ، یه تور جدید گذاشتم برای شهرای اروپا ، تور قبلیم تو آسیا خیلی طرفدار داشت، بعد هم سمت آمریکا و اقیانوسیه میرم ، کلا جایی نیست که نرم ، همه دنیا صدای منو خواهند شنید ، یه تک آهنگ جدید هم اجرا کردم که بزودی برای همه میخونم ، یه قسمتی از شعرش را الان برات میخونم :

اگه روزی من نباشم

میدونم باز میری بیرون

میکنی پولاتو هی خرج

میشی آس و پاس و حیرون

اگه که من نبودم باز

رو سرت خراب بود اکنون

دسته دسته ، گله گله

سرزده ناخوانده مهمون


شعر زیبایی بود ، آفرین کروناز جان ، پس نکات مثبت هم داری !

تا دلت بخواد ، خیابونا رو خلوت کردم ، آلودگی را کم کردم ، خیلی از پدر و مادر ها و خواهر برادر ها با هم آشنا نبودند ! طی مدتی که خونه نشین بودن ، بیشتر با هم اشنا شدن ، پارک ها و جنگلها و کلا طبیعت تو این چند وقته نفس راحتی کشیدند . مردم یادشون افتاد که قبلا چیزایی داشتن که قدر نمیدونستن و به نظرشون ساده بود ،متوجه شدن چیزی به اسم دست شستن هم هست ، مارچ و مورچ روبوسی ممکنه باعث بشه بجای عشق و محبت بهم کوفت و  زهر مار بدن ! این همه کار میکنن و پول رو پول میذارن ، به خودشون و خانوادشون روا ندارن ، ممکنه فردا دیگه نباشن که بخوان اون پولا رو خرج کنن و خیلی چیزهای دیگه ، نیمه پر لیوان را هم ببینید !


داستان کوتاه : تابو (قسمت 3 و پایان)

مینا با چشمهای گرد شده و متعجب به احمد نگاه کرد و گفت : حالا بخاطر اینکه ثابت کنی اشتباه نکردی داری خلاف هم میگی؟

احمد برگشت به سمت مینا و پرسید: یه سوال ، وقتی دستتو گرفتم چه حسی داشتی؟ مینا کمی فکر کرد و دید حس بدی نداشته اتفاقا حس خوبی بوده ، وقتی احمد دستشو گرفته انگار حامی داره ، پشت و پناه داره ، یه جورایی خوشش اومده بود ولی جالب بود که انگار نوع احساسی که داشت ، عشق و احساس بین یه مرد و زن نبود ، یه جور حس خاص دوست داشتن و محبت و علاقه ساده .

گفت هر حسی داشتم حالا دیگه باید برم ، تو اونی نبودی که من میخواستم ، تموم مردونگی و ابهتت پیش من شکست !

احمد به مینا گفت پس خوب گوش کن ، این ماجرای زندگی منه ...

***

چند سال پیش احمد که همیشه از تنهایی و بی کسی رنج میبرد به شهری که در آن به شیرخوارگاه سپرده شده بود برگشت ، برای پیدا کردن ردی از گذشته و اثری از پدر و مادری که بر هر علت او را نخواسته بودند.

وقتی به بهزیستی رسید ، یاد تمام خاطرات و تنهایی ها و کمبودهایی که داشت افتاد ، شاید از نظر لباس و زندگی عادی چیزی کم نداشت و چه بسا کسایی که آنجا کار میکردن خیلی با او مهربون و با محبت بودند ، ولی قطعا او کمبود بزرگی داشت ، هویت !

او بدنبال شجره نامه آنچنانی نبود ، همیشه بخودش میگفت کاش پدر و مادری فقیر و روستایی داشتم ولی داشتم ، کاش دست محبت و آغوشی که پرستاران مرکز نگهداری به او میبخشیدند ، دست مادرش بود و آغوش پدرش، کاش در نوجوانی و جوانی پدری بود که به او درس زندگی بدهد و او را با تجربه های خود راهنمایی کند.

احمد پس از مدتی سراغ استوار پیری رفت که از اداره پلیس بازنشسته شده بود و مسئول تشکیل پرونده احمد ، هنگامی که او را پیدا کردند بود.

وقتی به زحمت آدرس او را پیدا کرد ، مرد مسنی که نشان میداد آدم دقیق و منظمی است در را باز کرد ، بفرمایید ! احمد گفت من همان نوزادی هستم که در شب اول مهر سال 69 منو جلوی بهزیستی گذاشتند و شما کارهای پرونده ام را انجام دادید ، منو بخاطر میارین ؟

استوار پیر کمی فکر کرد و گفت ، بله بله ، توی این شهر معمولا گذاشتن بچه در خیابان کم اتفاق می افتد و من شما را خوب بخاطر میآورم ، گفت برای خودت مردی شدی ، احمد پرسید بدنبال ریشه خود هستم ، استوار گفت غیر یه نامه چیز دیگه ای همراهت نبود، که بتونه به ما کمک کنه ، شب خاصی بود ، یادمه یک زن جوان هم در آن شب خودشو از یه پل پایین پرت کرده  و خودکشی کرده بود و تا صبح بیدار بودیم. احمد ناامید شد و از استوار پیر تشکر کرد و رفت ، چند قدم دور نشده بود که احساس کرد با شنیدن ماجرای خودکشی اون زن قلبش فشرده شده بود ، برگشت و مجدد زنگ را زد ...

اطلاعات اون زن نشون میداد که اهل همون شهر  و آدرس در پرونده قدیمی ثبت شده بود ، به در اون خانه که قدیمی بود و فقط یک زنگ داشت  رسید در را زد ، زنی حدود 50 ساله در را باز کرد ، لحظه اول هر دو میخکوب شدند ، اون زن شباهت عجیبی به احمد داشت ، خصوصا حالت و فرم چشمهاشون، زن گفت بفرمایید ، من شما را میشناسم؟ احمد قلبش بشدت میزد ، گفت لیلی را میشناسید ، زن اشک در چشمانش جمع شد و گفت ، شما؟ احمد گفت : نمیدانم ، خودم هم بدنبال همین سوال هستم !

از ته حیاط صدای مرد پیری آمد که میپرسید ، کیه ؟ گفت نمیدونم ، پیرمرد گفت ، بگو بیاد تو ، مهمون حبیب خداست ، احمد وارد شد و رفت تو ، از یه دالون تنگ گذشت و به یه حیاط رسید ، گوشه حیاط یه تخت بود با یه سماور و یه پیر مرد که روش نشسته بود ، احمد جلو رفت و سلام کرد ، از خودش گفت و از آن شب ، زندگی خودش را تعریف کرد و گفت میخواد بدونه که ریشه در چه خاکی داشته.

مرد پیر ، نگاه دقیقی به احمد کرد و او هم متوجه شباهت او با دخترش شد. به لاله نگاهی کرد و پرسید، یعنی میشه؟

لیلی دختر بزرگم بود ، سالها پیش وقتی که داشت درس میخوند عاشق یه افسر وظیفه شد که محل خدمتش اینجا بود ، او حتی به خواستگاری لیلا آمد و ما هم برای محرمیت بینشون صیغه جاری کردیم ، ولی چند ماه بعد که خدمتش تو این شهر تموم شد ، رفت ولی قول داده بود سر یکسال برمیگرده و زنشو میبره ،بعد رفتنش متوجه شدیم لیلی باردار بوده ، حس خوبی نبود ، صحبت آبرو و حیثیت یه دختر وسط بود ، و او فقط گاهی نامه میداد و زنگی میزد ، بعد از بدنیا آمدن بچه ، لیلی خیلی ناراحت بود و تو حال خودش نبود ، چند ماه که گذشت ، ظاهرا" پسره پیام داده بود که میخواد درس بخونه و نمیتونه بیاد ، و کلا قطع رابطه کرد ، یه شب لیلی با بچه رفت بیرون و دیگه برنگشت ، به کلانتری رفتیم ، بیمارستان ، همه جا ، تا تو پزشکی قانونی بدن له شدشو پیدا کردیم ، اون طاقت نیاورده بود ، غیرتش خیلی زیاد بود ، نمیخواست التماس اون مردو بکنه که بیاد دنبالش .

هر لحظه که میگذشت ، احمد هیجان زده تر میشد ، پرسید : سراغ بچه نرفتید ؟ پیرمرد گفت ، دخترم از خودش یه نامه برای ما گذاشته بود و توش نوشته بود ، بچه را برده پیش پدرش و به او تحویل داده و برگشته ولی دیگر روی آمدن به خانه را نداشته و ...

پیرمرد به احمد گفت ، حالا چرا میپرسی ؟ نکنه تو احمد هستی؟ احمد اسمش را به آنها نگفته بود ، قلبش ریخت و چند لحظه در حال خودش نبود ، نزدیک بود از لبه تخت بیفتد ، بغضش ترکید و پیرمرد را که پدربزرگش بود در آغوش کشید ، پیرمرد مات و مبحوت بود ، لاله آمد جلو و آستین احمد را بالا زد ، روی بازوی سمت راستش یک ماه گرفتگی داشت ، او احمد بود ! لاله هم آنها را بغل کرد و هر سه اشک فراق سالها دوری را ریختند.

احمد از پدرش پرسید و نام و فامیل او ، وحید ... ، براحتی او را پیدا کرد ، کارخانه دار بزرگی بود که همه او را میشناختند ، وقتی آگهی استخدام در کارخانه او را دید ، بهترین راه برای نزدیک شدن به پدرش بود .

***

مینا که اشک پهنای صورتش را پر کرده بود ، به احمد نگاه میکرد و میگفت یعنی میشه؟ مینا خواهر و برادری نداشت ، و حالا ناگهان صاحب یه برادر بزرگتر شده بود ، و متوجه شده بود احساس خوبی که به احمد داشت و بسرعت به او نزدیک شده بود ، عشق دختر به یه پسر نبود ، عشق خواهری و برادری بود که او هرگز تجربه نکرده بود.

***

چند روز بعد ، مینا به احمد گفت ، چیزی را که میخواستی پیش منه ، بریم ، انتظار برای احمد و مینا سخت بود ، تا از آزمایشگاه زنگ زدند و گفتند نمونه مویی که داده بودید از نظر ژنتیکی نشون میده که احمد قطعا فرزند وحید است.

دیگه مینا راحت شده بود و دست برادرش را میگرفت و حس خوبی داشت ، تازه متوجه شده بود که چرا احمد میگفت که نامحرم نیست.

هنوز آنها چیزی به وحید نگفته بودند.

***

احمد وارد اتاق پدرش شد و استعفای خودش را روی میز گذاشت ، وحید نگاهی کرد و گفت ، چی شده ، حقوقت مشکل داره ؟ میتونم افزایشش بدم ، احمد گفت بنا به دلایل شخصی ، دیگه نمیتونم اینجا کار کنم ، بدنبال چیزی بودم که بهش رسیدم و میخوام برم ...

وحید خنده ای کرد و گفت ، از مینا ناامید شدی ، از اول هم حدس میزدم مناسب هم نیستید ، احمد نگاه خشمگینی به وحید کرد و گفت از شما ناامید شدم ، از یه قاتل ، از کسی که رحم و مروت و عاطفه نداره ، وحید گفت دیگه زیاده روی داری میکنی ، برو بیرون و دیگه نمیخوام ببینمت ، همون لحظه مینا وارد شد ، دست احمد را گرفت و گفت ، اگر او بره ، منم با او میرم ، وحید صورتش سرخ شده بود ، داد زد دختره بی حیا ، جلوی من دست اونو میگیری ؟ مینا جواب آزمایشگاه را جلوی وحید گذاشت و گفت ، این آقا که اینجا ایستاده ، اسمش احمده ، برادر من و پسر شما و لیلی است !

اسم لیلی را که شنید ، برگشت به 30 سال پیش ، جواب آزمایش را نگاهی کرد و یادش افتاد که لیلی بهش گفته بود که بارداره ، ولی اون فکر کرده بود این ترفندیه که میخوان وادارش کنن با او ازدواج کنه ، و بعد مدتی هم دیگه خبری ازش نشده بود ،پس حقیقت داشت ، احمد پسرش بود.

***

ماه ها گذشت تا احمد بتونه با تلاشهای مینا و خواهش های وحید ، پدرش را ببخشه ، او گاهی با مینا به شهر محل تولدش میرفت و دسته گلی به مزار مادرش تقدیم میکرد و خاله لاله و پدربزرگشو میدید. وحید تقریبا تمام کارهای کارخانه را به احمد و مینا سپرده و خودشو بازنشسته کرده بود.احمد ، هم خوشحال بود بخاطر پیدا کردن هویت ، هم غمگین بخاطر سالها محرومیت از عشق مادر و پدر.

پایان

***

چیزهایی که بسادگی داریمشون و شاید آنچنان قدرشونو نمیدونیم و نمیبینمشون ، برای یه عده آرزو هستند.

عشق کلامی

روزی هزار بارم بگید عاشقتم ، تا در عمل ثابت نکنید با حرفای دیگه تفاوتی نداره، انگار تکرار کنید من گرسنه نیستم،  با هزار بار گفتنش هم  کسی سیر نمیشه!

از دید من نمادهای مادی مثل پول،یکی از جلوه های نمایش عشق و علاقه است ، و چه بسا مطمئن ترین راه هم همین است،کسی اگر از پولش برای شما گذشت بدونید دوستتون داره و اگر صرفا خواست با جملات زیبا ابراز علاقه کنه دو حالت داره یا خلاف میگه یا پول نداره!

گاهی آدما خودشون را هم خوب نمیشناسن ، فکر میکنن آدمهای مهربون ، صبور ، بساز ، با گذشت ، فداکار و احساساتی  هستن ، ولی وقتی عملا در بوته آزمایش زندگی قرار میگیرند میبینن که اون چیزایی که راجب خودشون  فکر میکردن  نیستین و طاقت خیلی از کمبود ها یا سختی ها  را نخواهند داشت و صبر و تحملشون به اون اندازه ای که قبلا تصور میکردند نیست.

 در سن پایین مثلا در محدوده  ۲۰ سالگی آدما بشدت با این نظر مخالفت میکنند ولی همینطور که سن و تجربه بیشتر میشود،متوجه میشوند با حرفهای زیبا و عاشقانه حتی اگر بسیارهم رمانتیک و احساسی باشه امورات زندگی نمیچرخه.


عشق کلامی  ، زیبایی  و امکانات مادی مناسب ، دوام زندگی را تضمین میکنه

داستان کوتاه : تابو (قسمت 2 از 3)

احمد زندگی سختی داشت و همیشه از اینکه هویت خود را نمیدانست در عذاب بود جوری که دوستی و همدمی نداشت و با کسی ارتباط برقرار نمیکرد ، چون همیشه نگران این بود که از او در رابطه با گذشته و خانواده سوال کنند ، این باعث شده بود که تمام وقت خود را برای کار و تحصیل بگذارد و نتیجه هم گرفته بود.

***

مینا و احمد تا بحال صحبت خاصی نکرده بودند ، اصولا این مینا بود که از احمد خوشش آمده بود و بدنبال او بود ، تا بالاخره یه روز توی سالن کنفرانس کارخانه تنها شدند و وقتی بحث های مربوط به طراز سود و زیان سال گذشته تموم شد و بقیه پرسنل رفته بودند ، مینا از احمد پرسید وقتای فراغت را چکار میکنید ، اهل سینما و تئاتر هستید؟ احمد کمی با بی تفاوتی گفت ، وقت زیادی برام نمیمونه ولی توی خونه گاهی فیلم میبینم ، مینا میخواست سر صحبت را باز کنه ولی حس میکرد احمد زیاد مایل نیست ! چیز جالبی که توی انسانها وجود داره اینه که اگر کسی بی تفاوت تر باشه ، جذاب تر میشه ! برای یک دختر سخته بخواد ابراز عشق و علاقه بکنه ولی مینا هم دختری نبود که به سادگی میدون را خالی کنه ، اون همیشه توی زندگی بواسطه امکانات پدرش تقریبا به تمام خواسته هاش رسیده بود.

مینا حس کرد حرفی که میخواد بزنه شاید از طرف یه دختر عجیب باشه ولی برای اون رسیدن به خواسته اش مهم بود ، رو به احمد کرد و گفت ، تئاتر شهر یه نمایش جالب و کلاسیک با یه برداشت جدید ازهملت گذاشته ، گروه خوبی هستند ، مهمون من ، میخوام دعوتت کنم !

احمد سرشو بلند کرد و گفت ، اگه وقت کنم ، باشه !

مینا قند تو دلش آب شد و گفت پس پنجشنبه ساعت 4 میام دنبالت .

***

اینجوری بود که اونا شروع کردن به بیرون رفتن با هم ولی بدور از چشم وحید (پدر مینا) ،گاهی ساعتها توی پارک یا قرار کوه با هم حرف میزدن ، تا اینکه یه روز مینا به احمد گفت میخوام از این رابطه با پدرم حرف بزنم ، احمد فکری کرد و گفت ، نه ، پدرت اگر متوجه بشه مطمئن باش که مانع این رابطه میشه و همه چی تمومه ، ضمنا" خود من هم هنوز به میزان یا شکل علاقه خودم مطمئن نیستم !

توی این چند ماه که اونا با هم بودن ، حتی دستشون هم بهم نخورده بود و احمد خیلی مواظب بود که توی کلامش حرفی از عشق و علاقه نباشه و بشدت حریم خودشو با مینا حفظ میکرد و مینا اینو درک کرده بود و غصه میخورد، پیش خودش میگفت شاید این حسی که من دارم یکطرفه است و او فقط به من بعنوان دختر مدیرش نگاه میکنه .این همون موقعی بود که دیگه مینا طاقت نیاورد و به پدرش گفت ، وحید انسان سیاستمداری بود و میدونست که مخالفت شدید و ممانعت و حبس و حصر دختر ، توی سن مینا که پر از احساس بود نتیجه عکس میداد ، او میخواست با رابطه کنترل شده و بمرور زمان خود مینا به این نتیجه میرسید که احمد مناسب او نیست .

***

از موقعی که وحید از این رابطه مطلع شده بود ، رفتارش با احمد در کارخانه متفاوت بود ، سرسنگین و بهانه گیر ، ولی بخاطر اینکه واقعا به حضور احمد نیاز داشت و جایگزین مناسبی برای او نداشت ، حضور او را تحمل میکرد ، یه روز وحید ، احمد را به دفترش صدا زد ، احمد در زد ، : بیا تو و درو پشت سرت ببند، چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه ، میدونم با دخترم رابطه داری و گاهی با هم بیرون میرین ، سوالم اینه که حریمتون را حفظ میکنید؟ اگر بدونم دستش به دست یه نامحرم خورده ، کاری را که نباید بکنم را خواهم کرد، به من قول بده ، شرافتمندانه و صادقانه که هر کجا که با هم میرین ، دست نامحرم به دخترم نخورد ، احمد چند لحظه ای به چشمهای وحید نگاه کرد و بعد دستش را جلو آورد ، قول میدم دست نامحرمی به او نخورد ، وحید با مکث دست احمد را گرفت و بعد گفت برو به کارت برس.

***

این نقشه وحید بود ، موقعی که این حرف را به احمد میزد با دوربین مدار بسته اتاق مکالمه و فیلم را ظبط کرده بود و همان شب به مینا نشان داد و به او گفت ، اگر روزی تحت هر عنوان دستت را لمس کرد ، بدان که همانگونه که سر قولش با من نمانده ، با تو نیز نخواهد ماند ، مینا پذیرفت و قول داد از آن مطلب چیزی به احمد نگوید و بعنوان یک امتحان این شرط پدر را پذیرفت.

***

چند روز بعد ، احمد و مینا قرار کوه داشتند و در مسیر راه ، مینا نزدیکتر از حد معمول به احمد راه میرفت ، در یک شیب تند سربالایی ، مینا دستش را به سمت احمد دراز کرد تا مثلا کمکش کند ، احمد مکثی کرد و سپس نه تنهادست بلکه با دست دیگر بازوی او را  گرفت و کمکش کرد !

مینا حس عجیبی داشت ، امتحان احمد نتیجه بدی داشت ، در یکی از ارتفاعات بالای کوه که باد تندی هم می آمد ، بر روی تخته سنگی نشستند ، مینا غمگین به احمد نگاه میکرد و یاد قول شرافتمندانش او را بسیار آزار میداد ، به احمد گفت ، فکر نکنم بار دیگری باشد ، آخرین روز ملاقات ماست ، همونجور که به پدرم قول شرف دادی ، لابد اگر روزی هم به زندگی با من برسی قولهایت همونجور خواهد بود ، مگر به پدرم قول ندادی که هرگز دست نامحرم به من نخورد؟ احمد همانجور که به پایین آمدن آفتاب نگاه میکرد لبخندی زد و به مینا گفت شاید خانواده ای نداشتم که مرا بزرگ کند و پدری نداشتم که مانند پدرت به من راه و رسم مردانگی را یاد دهد ولی من به سختی رسم و راه زندگی شرافتمندانه را یاد گرفتم  و مطمئن باش دست هیچ نامحرمی به تو نخورده ...

داستان کوتاه : تابو (قسمت 1 از 3)

بابا ، چه اشکالی داره؟ این که یه قانون نیست ، یه عرفه ،  خودت میگفتی خیلی وقتا پیش به مادرهایی که بچه هاشونو مهدکودک میذاشتن بد نگاه میکردن و میگفتن مادرای خوبی نیستن ، الان عادی شده و کسی تعجب نمیکنه ، خوب اینم یه روزی عادی میشه!

نه دخترم هنوز که تو خانواده ما عادی نشده ، چرا ما باید شروع کننده باشیم ، من هم مخالف نباشم ،  فامیل و دیگران چی میگن؟  تو کارخانه به کارمندا و کارگرا چی بگم؟ جواب اونا رو چی بدم؟ بگم دخترم رو دستم مونده بود؟ همه به ما میخندن !

بابای گلم ، بالاخره از یه جایی باید شروع بشه ، تازه ما میشیم سنت شکن و شاید دیگران هم بعد ما شروع کنند ،  تقصیر اون چیه که پدر و مادرش رهاش کردن؟کجا نوشته که پسر پرورشگاهی عیب و ایراد داره و نمیتونه مرد زندگی باشه؟خودت میگفتی بهترین نیرویی هست که تا حالا داشتم و پسر خوب و مودبیه و کارها را خیلی مرتب و منظم انجام میده.

پدر چشم غره ای رفت ، روشو برگردوند و یه مقدار توتون کاپیتان بلک توی پیپش ریخت و روشنش کرد و صدای اخبار تلویزیون را زیاد کرد . مینا نگاهی به پدرش کرد و رفت تو اتاقش ، میدونست وقتی نمیخواد جواب بده صدای تلویزیون را زیاد میکنه یا لای روزنامه را باز میکنه و ادای خواندن رو در میاره ، یعنی دیگه حرف زدن بسه و اهل منزل این اخلاق بابا را خوب میشناسن.به مادرش هم امیدی نداشت ، میدونست که حرف آخر را توی خونه پدرش میزنه.

دمر رو تختش افتاد و سرشو کرد تو بالش و هق هق گریش شروع شد.

***

فقط 6 ماهش بود که توی یه جعبه چوبی لای یه پتو دم در بهزیستی شهر پیداش کردن با یه نامه کوتاه که اسمشو نوشته بود و توضیح کوتاهی که بنا به دلایلی نمیتونم از پسرم نگهداری کنم. همین !

احمد پسر باهوشی بود ، از همون اول مربی های بهزیستی میدونستن که  به یه جایی میرسه ، بعد گرفتن کارشناسی و کارشناس ارشد ، توی کارخانه ای که مالکش پدر مینا  بود ، بعنوان مدیر تولید استخدام شده بود و درآمد و شغل  خوبی داشت.

با اینکه تو کارش جدی و سخت گیر بود ولی همنشینی با کارگرا و کارمندا را به ریاست و پشت میز نشینی ترجیح میداد ، همین اخلاقش باعث شده بود که فروش کارخانه بیشتر بشه و چرخه تولید خوب بچرخه .

***

مینا حسابداری خوانده بود و گاهی توی کارخانه به پدرش کمک میکرد تو همین رفت و آمدها احمد را دیده بود و بعد چند دفعه ، حس کرده بود که به بهانه های مختلف دلش میخواد که بیشتر بره پیشش ، خودش هم تعجب کرده بود ، وقتی با خاله کوچکش که چند سال بیشتر با هم اختلاف سنی نداشتند راجب احمد گفته بود ، مهرناز بهش گفت دختر تو عاشق شدی ! اولش باور نمیکرد چون تا حالا همچین تجربه ای نداشت ولی  دقت که کرد دید وقتی احمد را میبینه سرش داغ میشه و انگار تب داره و قلبش تندتر میزنه ، مینا 22 سالش بود و احمد 30 ساله ، از اون وقت که پدرش گفته بود که اون توی پرورشگاه بزرگ شده و رو پای خودش بوده تا به اینجا برسه ، حسش بیشتر شده بود ، انگارهمیشه دنبال یه مرد واقعی میگشت و حالا هر آنچه توی رویا از یه مرد تصور میکرد را توی احمد میدید.